خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

Most Tragic Poetry | غم انگيزترين شعر


صفحه  صفحه 29 از 31:  « پیشین  1  ...  28  29  30  31  پسین »
aniam5 #281 | Posted: 7 Oct 2017 23:37
کاربر
 
مطلع دوم قصیده ای که خاقانی در رثاء و سوگ فرزندش رشید الدین، از زبان او سرود.
سر تابوت مرا باز گشایید همه
خود ببینید و به دشمن بنمایید همه
بر سر سبزه من کبک مثال
زار نالید که کبکان سرایید همه
پس بگویید ز من با پدر و مادر من
که چه دل سوخته و رنج هبایید همه
بدرود ای پدر و مادرم از من بدرود
به فنا رفتم در بند فایید همه
خاک من غرقه ی خون گشت مگریید دگر
بس کنید از جزع ار اهل جزایید همه
ای کسانی که ز ایام وفا می طلبید
نوش دارو طلب از زهر گیایید همه
      
pmc76 #282 | Posted: 24 Nov 2017 13:39
کاربر
 
مرا دیگر به حال خویشتن بگذار می میرم

دمادم می شوم زین عشق جانفرسا
زمن شوییده دست ای دوستان که این بار می میرم

ندارم تاب دیدارت ،که با آن شعله می سوزم
نمی خواهم ترا بینم که با آن دیدار می میرم

من دیوانه را بگذار تا با خود سخن گویم
به شهر غم غریبم من روی به دیوار می میرم

گل خودروی این دشتم ،نه گلکاری نه گلچینی
به خواری عاقبت در گوشه ای چون خار می میرم

شکفتم بی هوس ،بر شاخه لرزان عمر اما
چنان نازک دلم آخر به یک رگبار می میرم

هزاران قصه گفتم شاهکار شعر من دانی
چه باشد آنکه من لب بسته از گفتار می میرم

سخنهایم گرانتر ز در باشد و لیکن خود
چه بی مقصد آمدم چه بی مقصد می میرم

ز دست حاسد و دوستان سود جو جدا کندن
چنان لذت گزین گشتم که بی غمخوار می میرم

ز خود زین رنج بیزارم که با این خلق مانوسم
به خود زین درد می پیچم که دور از یار می میرم
      
pmc76 #283 | Posted: 24 Nov 2017 13:39
کاربر
 
دیدم به خواب حافظ ، توى صف اتوبوس

گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم
گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم

گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى
گفتم: چگونه ‏اى؟ گفت: در بند بى‏خیالى

گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى
گفتا که: مى‏سرایم شعر سپید بارى‏

گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى

گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز
گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده
گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده

گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟
گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا: خریده قسطى تلویزّیون به جایش‏

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره‏
گفتا: شده پرستار یا منشى اداره

گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم‏ها
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى
گفتا: پژو دوو بنز یا گلف تُک مدادى

گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى
گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا: به جاى هدهد دیش است و ماهواره‏

گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد
گفتا: به پست داده ، آوُرد یا نیاوُرد ؟

گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى
گفتا که: ادکلن شد در شیشه ‏هاى رنگى‏

گفتم: سراغ دارى میخانه‏اى حسابى
گفت: آن چه بود از دم گشته چلوکبابى
      
pmc76 #284 | Posted: 24 Nov 2017 13:40
کاربر
 
خانه ای

داشته باشم پردوست

کنج هر ديوارش


دوست هایم بنشينند آرام


گل بگو گل بشنو


هرکسي مي خواهد


وارد خانه پر عشق و صفايم گردد


يک سبد بوي گل سرخ


به من هديه کند


شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست


شرط آن داشتن


يک دل بي رنگ و رياست


بر درش برگ گلي مي کوبم


روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم اي يار


خانه ي ما اينجاست


تا که سهراب نپرسد دیگر


"خانه دوست کجاست؟ "

فريدون مشيري
      
pmc76 #285 | Posted: 24 Nov 2017 13:40
کاربر
 
برگه های گل پرپر میکنم
عشق اونو بیرون از سر می کنم

عشق اون دروغی بود پر بود از رنگ ریا
روزای قشنگی بود به دلم می گفت بیا

این روزای آخری دستش برام رو شده بود
این دل زار و پریشون واسه اون لک زده بود

می دیدم که دستشم دیگه بود تو دسته اون
دیگه من چکار کنم ای خدای مهربون

نبود انقد بی وفا از دل تنم جدا
من می گفتم واسه اون همش از عشق وفا

ولی خوب دووم نداشت آره خوب دوستم نداشت
توی قلبم دیگه اون جای عشق نفرت گذاشت
      
pmc76 #286 | Posted: 24 Nov 2017 13:41
کاربر
 
می خواهم از تو بگریزم
اما اگر ترکت کنم خواهم مرد
می خواهم زنجیرهایی را که به دورم تنیده ای بگسلم
اما حتی تکانی به خود نمی دهم

هر چه که می کنی دیوانه ام میکند
از تو تنها شدن را دوستتر دارم
اما می دانم همین که بروی
زندگیم خالی می شود



زیستن با تو محال است
بی تو زیستن هم ناممکن
هر چه کنی هر چه کنی
نمی خواهم،نمی خواهم
هرگزنمی خواهم جز توکسی را دوست بدارم


غمگینم می کنی
قویم می داری
دیوانه ام می کنی
در اشتیاقم نگه می داری
در اشتیاق خودت نگاهم می داری
      
pmc76 #287 | Posted: 24 Nov 2017 13:41
کاربر
 
قلبی که دست توست مرا گر گرفته است

هی می رود کنار شب و قرص های گیج
بیماری عجیب «تفکر » گرفته است

یعنی دلی که زندگی اش درد می کند
شاید برای خانم دکتر گرفته است!

رخت سیاه کیست که بر چشم های توست
در مجلس عزای که چادر گرفته است؟!

هر واژه عاشق است ولی از نگاه عقل
دنیای مرد رنگ تنفّر گرفته است!

حالا بخوان:
لالای لالالای لای لالای لالای...
که عشق، عقل را به تمسخر گرفته است!!
      
pmc76 #288 | Posted: 24 Nov 2017 13:41
کاربر
 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند
      
pmc76 #289 | Posted: 24 Nov 2017 13:42
کاربر
 


شاخة خشكم، ز پاييز و بهار من مپرس
مرده‌ام، از صبح و شام روزگار من مپرس

آفتابي بر لب بامم، در آفاقم مجوي
جلوه‌اي از طالع بي‌اعتبار من مپرس

سر خط مضمون افسوسم، بر اين حيرت بياض
جز ندامت شطري از شعر و شعار من مپرس

سر به پيش افكنده دارم پيش سربازان عشق
سرفرازي از سر‌ِ زانو سوار من مپرس

زخم صد مرهم به جان دارد درخت طاقتم
سايه واگير از سرم، وز برگ و بار من مپرس

استخوان بشكسته‌‌ام، وز موميايي بي‌نياز
گم ‌شدم در خويش، از سنگ مزار من مپرس

در بيابان طلب آواره‌ام چون گردباد
آشيان بر باد دادم، از غبار من مپرس

غفلت خوش‌باوريها را غرامت مي‌دهم
از جفاي دشمن و از مهر يار من مپرس

داستان‌پرداز عصر غربت انسان منم
نغمه‌اي بشنو، ز درد اضطرار من مپرس

چشم در راه اميدي همچنان بنشسته‌ام
قصه كوته كن، حميد! از انتظار من مپرس


      
pmc76 #290 | Posted: 24 Nov 2017 13:42
کاربر
 
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را


اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر


و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند


و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.


کم کم یاد میگیری :


که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری


باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه


منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.


یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی


که محکم باشی پای هر خداحافظی


یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی....
      
صفحه  صفحه 29 از 31:  « پیشین  1  ...  28  29  30  31  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Most Tragic Poetry | غم انگيزترين شعر

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا