تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Most Tragic Poetry | غم انگيزترين شعر

صفحه  صفحه 3 از 31:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  27  28  29  30  31  پسین »  
#21 | Posted: 5 May 2011 07:01
پاسی از شب رفته بود و برف می بارید
چون پر افشانی پر پهای هزار افسانه ی از یادها رفته
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا
بس پریشان حکمها می راند مجنون وار
بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته
برف می بارید و ما خاموش
فار غ از تشویش
نرم نرمک راه می رفتیم
کوچه باغ سکتی در پیش
هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود
زاد سروی را به پیشانی
با فروغی غالبا افسرده و کم رنگ
گمشده در ظلمت این برف کجبار زمستانی
برف می بارید و ما آرام
گاه تنها ، گاه با هم ، راه می رفتیم
چه شکایتهای غمگینی که می کردیم
با حکایتهای شیرینی که می گفتیم
هیچ کس از ما نمی دانست
کز کدامین لحظه ی شب کرده بود این بادبرف آغاز
هم نمی دانست کاین راه خم اند خم
به کجامان میکشاند باز
برف می بارید و پیش از ما
دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود
زیر این کج بار خامشبار ،‌از این راه
رفته بودندو نشان پایهایشان بود
2
پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما
گاه شنگ و شاد و بی پروا
گاه گویی بیمنک از آبکند وحشتی پنهان
جای پا جویان
زیر این غمبار ، درهمبار
سر به زیر افکنده و خاموش
راه می رفتند
وز قدمهایی که پیش از این
رفته بود این راه را ،‌افسانه می گفتند
من بسان بره گرگی شیر مست ، آزاده و آزاد
می سپردم راه و در هر گام
گرم می خواندم سرودی تر
می فرستادم درودی شاد
این نثار شاهوار آسمانی را
که به هر سو بود و بر هر سر
راه بود و راه
این هر جایی افتاده این همزاد پای آدم خکی
برف بود و برف این آشوفته پیغام این پیغام سرد پیری و پکی
و سکوت سکت آرام
که غم آور بود و بی فرجام
راه می رفتم و من با خویشتن گهگاه می گفتم
کو ببینم ، لولی ای لولی
این تویی ایا بدین شنگی و شنگولی
سالک این راه پر هول و دراز آهنگ ؟
و من بودم
که بدین سان خستگی نشناس
چشم و دل هشیار
گوش خوابانده به دیوار سکوت ، از بهر نرمک سیلی صوتی
می سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم
3
اینک از زیر چراغی می گذشتیم ، آبگون نورش
مرده دل نزدیکش و دورش
و در این هنگام من دیدم
بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف
همنشین و غمگسارش برف
مانده دور از کاروان کوچ
لکلک اندوهگین با خویش می زد حرف
بیکران وحشت انگیزی ست
وین سکوت پیر سکت نیز
هیچ پیغامی نمی آرد
پشت ناپیدایی آن دورها شاید
گرمی و نور و نوا باشد
بال گرم آشنا باشد
لیک من ، افسوس
مانده از ره سالخوردی سخت تنهایم
ناتوانیهام چون زنجیر بر پایم
ور به دشواری و شوق آغوش بگشایم به روی باد
همچو پروانه ی شکسته ی آسبادی کهنه و متروک
هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایم
آسمان تنگ است و بی روزن
بر زمین هم برف پوشانده ست رد پای کاروانها را
عرصه ی سردرگمی هامانده و بی در کجاییها
باد چون باران سوزن ، آب چون آهن
بی نشانیها فرو برده نشانها را
یاد باد ایام سرشار برومندی
و نشاط یکه پروازی
که چه بشکوه و چه شیرین بود
کس نه جایی جسته پیش از من
من نه راهی رفته بعد از کس
بی نیاز از خفت ایین و ره جستن
آن که من در می نوشتم ، راه
و آن که من می کردم ، ایین بود
اینک اما ، آه
ای شب سنگین دل نامرد
لکلک اندوهگین با خلوت خود درد دل می کرد
باز می رفتیم و می بارید
جای پا جویان
هر که پیش پای خود می دید
من ولی دیگر
شنگی و شنگولیم مرده
چابکیهام از درنگی سرد آزرده
شرمگین از رد پاهایی
که بر آنها می نهادم پای
گاهگه با خویش می گفتم
کی جدا خواهی شد از این گله های پیشواشان بز ؟
کی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش
تا گذارد جای پای از خویش ؟
4
همچنان غمبار درهمبار می بارید
من ولیکن باز
شادمان بودم
دیگر کنون از بزان و گوسپندان پرت
خویشتن هم گله بودم هم شبان بودم
بر بسیط برف پوش خلوت و هموار
تک و تنها با درفش خویش ، خوش خوش پیش می رفتم
زیر پایم برفهای پک و دوشیزه
قژفژی خوش داشت
پام بذر نقش بکرش را
هر قدم در برفها می کاشت
شهر بکری برگرفتن از گل گنجینه های راز
هر قدم از خویش نقش تازه ای هشتن
چه خدایانه غروری در دلم می کشت و می انباشت
5
خوب یادم نیست
تا کجاها رفته بودم ، خوب یادم نیست
این ، که فریادی شنیدم ، یا هوس کردم
که کنم رو باز پس ، رو باز پس کردم
پیش چشمم خفته اینک راه پیموده
پهندشت برف پوشی راه من بود
گامهای من بر آن نقش من افزوده
چند گامی بازگشتم ، برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها تازه بود اما
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها دیده می شد ، لیک
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها باز هم گویی
دیده می شد ‌لیک
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
برف می بارید ، می بارید ، می بارید
جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست
     
#22 | Posted: 3 Jun 2011 21:17
درخت غمگین كج شد، كلاغ پیر افتاد
-« یكی نبود»... و از بیت های زیر افتاد

... و توی عكس زنی كه... نمی توانستم!
كه جیغ می زد... دست مرا بگیر!... افتاد

از این كه عشق، سقوطی كه اتفاقی بود
از اتفاق كه مثل همیشه دیر افتاد

مسافری كه گلش را گذاشت آن بالا
پی تو آمد ، یك گوشه ی كویر افتاد

برای دوست ندارم... ندارمت دیگر
به چشم های تو آمد، دوباره گیر افتاد↓

جنازه ای كه تو را بنگ...بنگ... گیج شد و
كنار هجده بی اتفاق تیر افتاد


نگاه كرد به روباه عا شق و آرام
سؤال کرد : « چرا؟!! »
قالب پنیر
افتاد.

چون مات توام دگر چه بازم ...!!؟!
     
#23 | Posted: 20 Jun 2011 10:45
حال من بد نيست غم کم مي خورم
کم که نه هر روز کم کم مي خورم
آب مي خواهم سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
...از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه ي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم! ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد از اين با بي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا طلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما ياري نبود؟
قصه هايم را خريداري نبود؟
واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من فرهاد و مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شومتان
خسته از همدردي مسمومتان
اين همه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي کسي مجنون نشد؟
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفأل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت
«ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم...»

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی ، بر پایه های لغزان واژه ها تکیه نکن.
پس
سکوت میکنم.
     
#24 | Posted: 24 Jun 2011 11:42
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود

من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود

او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود

با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود

شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم
وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم میرود
     
#25 | Posted: 11 Nov 2011 07:17
هزار و یکصد و یک بار

دوباره فندک و سیگار

دوباره دود و تنهایی

دوباره لحظه ی تکرار

دوباره دود ونتهایی

دوباره فندک و سیگار

یه حس مبهم و خالی

عذابم می ده هی هر بار

دوباره فندک و سیگار

توهم زیر یک آوار

درون عمق تنهایی

شبیه جغدها بیدار

نوشتن رسم روزانه

برای ذهن یک بیمار

از این افکار آشفته

ردیف و قافیه هموار

دوباره فندک و سیگار

بدون انتها انگار

یه روح درهم و خسته

دوباره خیره رو دیوار

هزار و یکصد و یک بار

دوباره فندک و سیگار

دوباره دود و تنهایی

دوباره لحظه ی تکرار

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#26 | Posted: 14 Nov 2011 11:05
چه ساده لوح اند

آنان که می پندارند

عکس تو رابه دیوار های خانه ام آویخته ام

و نمیدانند که من

دیوار های خانه ام را

به عکس تو آویخته ام! ....

( شمس لنگرودی )

چشـــماش ..

نگـــــــــاش ..

صـــــــداش ..

خــنده هاش

همه زیبایــــی ِ زندگــــــی ِ منـــه ,,,,
     
#27 | Posted: 15 Nov 2011 09:56
دلت گرفته ، قلبت شکسته
راه امیدت هنوز نبسته
اون بر می گرده ، گریه نکن

دلت گرفته ، قلبت شکسته
راه امیدت هنوز نبسته
اون بر می گرده ، گریه نکن

اشک هات رو پاک کن ، خدا بزرگه
دنیای بره شبیه گرگه
سر نماز ، براش دعا کن
یه روز رو نذره کبوتر ها کن
اون بر می گرده ، گریه نکن

ابره بهاری گریه نکن ، گریه شگون نداره
در پشت ابر ها تو آسمون پره ، پر از ستاره
دلت گرفته ، قلبت شکسته
راه امیدت هنوز نبسته
اون بر می گرده ، گریه نکن

دلت پره از حرف نگفته
یادش می افتی ، گریه ات می افته
برو زیارت ، دل تو واشه
انقدر بمون تا نذرت ادا شه
اون بر می گرده ، گریه نکن

من هنوز عاشقم
من هنوز وفا دارم
من برای حضور صدای تو دلتنگم
و برای چشم های تو می میرم


مسعود فردمنش

راز دلم را فقط تو میدانی و دلت
گوشه ای از قلبت پنهان دار دوستت دارم هایم را
*ای عشق*
***M***
     
#28 | Posted: 12 Dec 2011 13:54
من با تو نمیمونم! دیگه من و تو ما نیست!

این نقطه ی پایانه، تعبیر یه رویا نیست!
من با تو نمیمونم! لبخند تو مسمومه!

دستای تو زندانه! قلبم به غم محکومه!
من تو شب تاریکم، خوش بودم و آزاده!

با اومدنت، سازم از زمزمه افتاده!
بی وقفه خداحافظ ! غارتگر آرامش!

من با تو سفر کردم از دلهره تا خواهش!
رویامو گرفتی با تصویری از آزادی!

با هر قطره ی اشکم، از چشمم افتادی!
منو رها کن تا پر بگیرم! بی تو رها و با تو اسیرم



"منی” که کنارش “تو” نباشد، بزرگترین پارادوکس دنیاست
     
#29 | Posted: 3 Jan 2012 21:29




دروغ است
دستانت
دروغ است
چشمانت
دروغ است
هرآنچه بر لب می نشانی
دروغ است
آبی سبز آرامشت
دروغ است
رنگ بی ریشه ی پیوندت
دروغ است
آن نوازش ها و
خواهش ها
دروغ است
آن شقایق ها و
حقایق ها
دروغ است
دروغ است
دروغ است... ...

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

Sexy
     
#30 | Posted: 28 Jan 2012 06:27
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینك ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می كردیم
آرزو می كردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می كردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر كس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
صفحه  صفحه 3 از 31:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  27  28  29  30  31  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Most Tragic Poetry | غم انگيزترين شعر بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites