تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

A Pure Poetry | یک شعر ناب

صفحه  صفحه 2 از 47:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  43  44  45  46  47  پسین »  
#11 | Posted: 12 Dec 2009 11:13






باز هم با نام تو افسانه ای گلریز شد
باز هم در سینه ام عشق تو شورانگیز شد
باز هم همراه بوی میخك و محبوبه ها
خاطراتم پر كشد با یاد تو در كوچه ها
باز قلب پنجره بر روی من وا می شود
باز هم پروانه ای در باغ پیدا می شود
باز هم لای كتابم می نهم یك شاخه یاس
می كنم بهر پیامی قاصدك را التماس
باز هم در هر شفق دلتنگ و تنها می شوم
باز هم با یاد تو سرشار رویا می شوم


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#12 | Posted: 27 Dec 2009 16:50






نگو قراره که دیگه یه لحظه پیشم نباشی

نمیذارم یواش یواش هم رنگ سایه ها باشی

دسته گلها تو نمیخوام

خاطرهاتو نمی خوام

خودت که بهتر میدونی که من فقط تـــــــــــــو رو میخوام

گل های باغچه رو برات تک تک و از شاخه چیدم

ببین چقدر جون میکنم بهت بگم دوست دارم

بهت بگم دوست دارمممممممم




عشق من عاشقم باش!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

دل نه اجبار میفهمد نه نصیحت...
آنکه لایق دوست داشتن است را دوست می دارد.
     
#13 | Posted: 30 Jan 2010 06:45






شبي در حال مستي تکيه بر جاي خدا کردم
در آن يک شب خدايا من عجايب کارها کردم

جهان را روي هم کوبيدم از نو ساختم گيتي
ز خاک عالم کهنه جهاني نو بنا کردم

کشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگويم کودتا کردم

خدا را بنده ي خود کرده خود گشتم خداي او
خدايي با تسلط هم به ارض و هم سما کردم

ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين
هر آن چيزي که از اول بود نابود و فنا کردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشيدم پيش نقد و نسيه، بازي را رها کردم

نمازو روزه را تعطيل کردم، کعبه را بستم
حساب بندگي را از رياکاري جدا کردم

امام و قطب و پيغمبر نکردم در جهان منصوب
خدايي بر زمين و بر زمان بي کدخدا کردم

نکردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا کردم

شدم خود عهده دار پيشوايي در همه عالم
به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا کردم

بدون اسقف و پاپ و کشيش و مفتي اعظم
خلايق را به امر حق شناسي آشنا کردم

نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفت خور و هرزه و لات و گدا کردم

نمودم خلق را آسوده از شر رياکاران
به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا کردم

ندادم فرصت مردم فريبي بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاري که با اهل ريا کردم

به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پي خدمت رها کردم

مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را
نه شرطي در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم

نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد
به مشتي بندگان آْبرومند اکتفا کردم

هر آنکس را که ميدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بري از هر جفا کردم

به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم

سري داشت کو بر سر فکر استثمار کوبيدم
دگر قانون استثمار را زير پا کردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم

نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلا کردم

نه يک بي آبرويي را هزار گنج بخشيدم
نه بر يک آبرومندي دوصد ظلم و جفا کردم

نکردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم

به جاي آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهاي مردم غم ديده وا کردم

به جاي آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدايي درد مردم را دوا کردم

جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي از تبعيض
تمام بندگان خويش را از خود رضا کردم

نگويندم که تاريکي به کفشت هست از اول
نکردم خلق شيطان را عجب کاري به جا کردم

چو ميدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم

نکردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم

زمن سر زد هزاران کار ديگر تا سحر ليکن
چو از خود بي خود بودم ندانسته چه ها کردم

سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار
خدايا در پناه مي جسارت بر خدا کردم

شدم بار دگر يک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهميدم خطا کردم


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#14 | Posted: 30 Jan 2010 07:00






كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد

كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد

كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد

كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد
بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد

كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد
كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد

كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#15 | Posted: 30 Jan 2010 07:01






پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند

پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان

خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز

تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است

خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند

فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر

راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

عرفان نظرآهاری



عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#16 | Posted: 30 Jan 2010 07:08






قانون تو تنهايي من است

و تنهايي من قانون عشق

و عشق ارمغان دلدادگيست

و اين سرنوشت سادگيست !

چه قانون عجيبي وچه ارمغان نجيبي

و چه سرنوشت تلخ و غريبي

كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را

با دستهاي خود راهي آسمان پر ستاره اميد كني

و خود در تنهايي و سكوت

با چشمهايي خيس از غرور

پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني

و خموش و بي صدا

به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا

دل خوش كني

و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري

و باز هم تو بماني ويك عمر صبوري


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#17 | Posted: 30 Jan 2010 09:35






قلبم کاروانسرایی قدیمی است.

من نبودم این کاروانسرا بود.

پی اش را من نکندم..

بنایش را من بالا نبردم..

دیوارش را من نچیدم..

من که آمدم ، او ساخته بود و پرداخته..

و دیدم که هزار حجره دارد .

و از هر حجره قندیلی آویزان که روشن بود.

و می سوخت از روغنی که نامش عشق بود.

قلبم کاروانسرایی قدیمی است.

من اما صاحبش نیستم..

صاحب این کاروانسرا هم اوست.

کلیدش را به من نمی دهد..

درها را خودش می بندند..

خودش باز می کند..

اختیارداری اش با اوست. اجازه ی همه چیز..

قلبم کاروانسرایی قدیمی است .

همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند...

هیچ کس نمی تواند بماند ..

که مسافرخانه جای ماندن نیست.

می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند.

کاش قلبم خانه بود..

خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم می شد...

می آمد و می ماند و زندگی می کرد..

سال های سال شاید..

هر بار که مسافری می آید..

کاروانسرا را چراغان می کنم .

و روغن دان قندیل ها را پر از عشق...

هر بار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم .

که مسافر برای رفتن آمده است..

نمی گذارد ، نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود...

بیرونش می برد ، بیرونش می کند.

و من هر بار در کاروانسرای قلبم می گریَم.

غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد...

همه جا را برای خودش می خواهد...

همه ی حجره ها را خالی خالی . . .

و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شود.

با صلابت و سنگین و سخت...

آن روز دیوارها فرو خواهد ریخت و قندیل ها آتش خواهد گرفت ...

و آن روز ، آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد...

کاروانسرا ویران خواهد شد.

آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی....





عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#18 | Posted: 30 Jan 2010 10:25






عاقبت از اين ديار رخت بر بستم...

تنها!... با جامه داني بس سنگين!
گام ها کوتاه... ناتوان... پر اميد
همه چيز را برداشتم؟
اصالت؟... شرافت؟
جاي پاي عشق...! و کوه خاطرات را...
که تمامي جامه دان را پر کرده!
آن دور دست ها ... پشت اين کوير...
مي بينم آباداني ... و فرداهاي سبز را...
بايد از اين گودال بگذرم... بعد ... اين همه جا هموار است... راه آسان
با اين بار سنگين!
نکند جامه دان بيفتد و هستيَم را باد پراکنده اين کوير کند!
نه...
خواهم پريد!!!
از اين کوير... خواهم گريخت
فردا آغوش تو مأمن جاويدان من خواهد شد...
فقط يک پرش نه چنداد سخت
و تو ...
هم اکنون
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ...
جامه دان ماند... و من
داخل گودال...
براي چه بر من خاک ميريزيد...!
اينجا گور است؟!





عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#19 | Posted: 31 Jan 2010 10:07






آدمی دو قلب دارد !

قلبی كه از بودن آن با خبر است و قلبی كه از حظورش بی خبر.
قلبی كه از آن با خبر است همان قلبی ست كه در سینه می تپد
همان كه گاهی می شكند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است كه عاشق می شویم
با این دل است كه دعا می كنیم
با همین دل است كه نفرین می كنیم
و گاهی وقت ها هم كینه می ورزیم...


اما قلب دیگری هم هست.قلبی كه از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینكه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شكند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود


زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبك است كه هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملكوت می رقصد

این همان قلب است كه وقتی تو نفرین می كنی او دعا می كند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...

این قلب كار خودش را می كند
نه به احساست كاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی


و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی كه از بودنش بی خبرند





عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#20 | Posted: 31 Jan 2010 10:38






خواب دیدم تو آسمون پیدا شدی

رنگ مهتاب توی خواب ما شدی

بی هوا مثل شهاب تو آسمون
برق چشمات زده و رسوا شدی

هفت ستاره قرض دادم به آسمون
تا برام از تو بیارن یه نشون

ناامیدم از زمین و بعد از این
بستم امید دلم به آسمون

یه ستاره واسه بختم که پی عشق تو رفتم
یه ستاره واسه ی دل که تو بردی . شده مشکل

یه ستاره واسه آشتی. دیگه برگرد منو کشتی
یه ستاره واسه خنده. نرخ شادی مگه چنده؟

یه ستاره پر بوسه که دلم بی تو نپوسه
یه ستاره پر امید. واسه هر کس که تو رو دید

یه ستاره پر رویا که قشنگ با تو دنیا
یه ستاره پر رویا که قشنگ با تو دنیا

من همه دار و ندارم پیش تو ارزونیه
تو کدوم مرام و مذهب عشق به این گرونیه؟

هفت ستاره ی دلم تو آسمون.گروی یه عشق آسمونیه
ماه خبر آورده از اون بالاها

هفت شبانه روز که مهمونیه
آسمونم شده عاشق تو

به خیالش به همین آسونیه
نکن از خواب منو بیدار

تا به وقت خوش دیدار
تو کوچه باغهای شمرون

زیر سایه ی سپیدار..........


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
صفحه  صفحه 2 از 47:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  43  44  45  46  47  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / A Pure Poetry | یک شعر ناب بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites