تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

A Pure Poetry | یک شعر ناب

صفحه  صفحه 3 از 48:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  44  45  46  47  48  پسین »  
#21 | Posted: 3 Feb 2010 11:51






در روزگاري که بر روي عاشق قيمت مي گذارند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاري که خيلي راحت پا روي قلب مي گذارند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاري که دل شکستن عادت بي هنران است
چرا عاشق شوم؟
در روزگاري که فرهادهاي دروغين با تيشه به کوه نمي زنند
بلکه با تيشه به ريشه مي زنند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاري که شيرين ها لحظه به لحظه در روي يک پيمانند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاري که عاطفه کالاي بازاري شده
چرا عاشق شوم؟
چون باور ندارم دلم را بازيچه هر کس کنم
به راستي
چرا عاشق شوم؟
عاشق که شوم؟
تو بگوووو



عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#22 | Posted: 19 Feb 2010 10:47






يک اگر با يک برابر بود

معلم پای تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود



ولی آخر کلاسيها

لواشک بين خود تقسيم می کردند

وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد



برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان

تساويهای جبری را نشان می‌داد

با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک

غمگين بود



تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است



از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست



هميشه



يک نفر بايد بپاخيزد....



به آرامی سخن سر داد:



تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و

معلم مات بر جا ماند



و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود

آيا يک با يک برابر بود؟



سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود



و او با پوزخندی گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود

وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوی زير و رو می شد

حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟

يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟

يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با يک برابر بود

پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟



معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:

یک با یک برابر نیست...



" زنده ياد خسرو گلسرخي"




عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#23 | Posted: 20 Feb 2010 04:52


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است


دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است


دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟


دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟


قیصر امین پور

     
#24 | Posted: 21 Feb 2010 14:51





سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تــــــــــــــو باور نکن!

عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#25 | Posted: 21 Feb 2010 14:53






تویی یار من و یار دگر را از چه می خواهم

به تو مشغولم و کار دگر را از چه می خواهم

همه فکرم تویی ، ذکرم تویی ، هوش و حواسم تو

تویی فکر من افکار دگر را از چه می خواهم

نبندم دل به کس ، ز آنکه دلداری نمی بینم

تویی فکر من ، افکار دگر را از چه می خواهم

تویی روح و روان من ، تویی شرح و بیان من

همه حرفم تو، گفتار دگر را از چه می خواهم



عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#26 | Posted: 21 Feb 2010 14:55






یه روز یه باغبونی .... یه مرد آسمونی

نهالی کاشت میونه...باغچه ی مهربونی

می گفت سفر که رفتم...یه روز و روزگاری

این بوته ی یاس من...می مونه یادگاری

هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید.

میون کوچه باغ ها بوی خدا می پیچید

اونایی که نداشتن...از خوبی ها نشونه

دیدن که خوبیه یاس...باعث زشتی شونه

عابرای بی احساس ... پا گذاشتن روی یاس

ساقه هاشو شکستن... آدمای نا سپاس

یاس جوون مرگمون...تکیه زدش به دیوار

خواست بزنه جوونه...اما سر اومد بهار

یه باغبون دیگه...شبونه یاس رو بر داشت

پنهون ز نامحرمان...تو باغ دیگه ایی کاشت

هزار ساله کوچه ها...پر می شه از عطر یاس

اما مکان اون گل... مونده هنوز ناشناس


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#27 | Posted: 23 Feb 2010 14:18






باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یك مشت هوس
باز من ماندم و یك مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود

یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بیرنگ و خموش
كه سراپایوجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشك
حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از كف ندهم آسانت

ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#28 | Posted: 25 Feb 2010 06:12


باری اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟
من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را
آنگاه می گویم که بذری نو فشانده است
تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است
در زیر این نیلی سپهر بیکرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم
وز غصه مردم شبی صدبار مردم
شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من با صبوری بر جگر دندان فشردم
اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم
بر من نگیری من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت
در راه باریکی که از آن می گذشتیم
تاریکی بی دانشی بیداد میکرد
ایمان به انسان شب چراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود
تنها سلاح من در این میدان سخن بود
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت
برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت
شبهای بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان باز گفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود
در خارزار دشمنی ها
شاید که طوفان گران بایست می بود
تا برکند بنیان این اهریمنیها
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند
دیر است دیراست تاریکی روح زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویر است
نوح دگر میباید و طوفان دیگر
دنیایی دیگر ساخت باید
وزنو در آن انسان دیگر
اما هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد
در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد
"فریدون مشیری"

     
#29 | Posted: 7 Mar 2010 10:46






منو ببخش که ندیده میگرفتم التماس اون نگاه نگرونو

منو ببخش که گرفتم جای دست عاشق تو ، دست عشق دیگرونو

لایق عشق بزرگ تو نبودم . . .


عشق من عاشقم باش!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

دل نه اجبار میفهمد نه نصیحت...
آنکه لایق دوست داشتن است را دوست می دارد.
     
#30 | Posted: 14 Mar 2010 06:13






ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا
التفاتی به اسیران بلا نیستترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هرزمان بادگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما اری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه ی خون من زار نمی باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
صفحه  صفحه 3 از 48:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  44  45  46  47  48  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / A Pure Poetry | یک شعر ناب بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites