تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

A Pure Poetry | یک شعر ناب

صفحه  صفحه 48 از 49:  « پیشین  1  ...  46  47  48  49  پسین »  
#471 | Posted: 6 Nov 2018 17:15
می‌نشینم روی پایت تا تو را شیدا کنم
تا که شاید من رگ خواب تو را پیدا کنم

می‌نهم لب را به لب‌هایت مگر رسوا شوی
تا که شاید لحظه‌ای با بوسه‌ای اغوا شوی

می‌گشایم لب به زیر گوش تو با دلبری
تا که شاید چشم خود بندی به روی دیگری

می‌خرامم نرم و نازک سوی آغوشت چو مار
تا که شاید از کفت گیرم عنان و اختیار

تو ولی با چیرگی من را به زانو می‌نهی
دست سرد خود به دست گرم و داغم می‌دهی

با لوندی گونه‌ی من را نوازش می‌کنی
با نگاهت بوسه‌ای تبدار، خواهش می‌کنی

می خزم آهسته در آغوش پر آرامشت
من اجابت می کنم در لحظه امر و خواهشت

با همین بوسیدن اغوا می شود اندام تو
با همین بوسیدن انگاری شدم من رام تو...
     
#472 | Posted: 13 Dec 2018 23:23
بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی
دشمنیها کرد با من در لباس دوستی

کوه پا بر جا گمان می‌کردمش دردا که بود
از حبابی سست بنیان‌تر اساس دوستی

بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را
جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی

جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند
کور بادا دیدهٔ حق ناشناس دوستی

دشمن خویشی رهی کز دوستداران دوروی
دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی

به لطف بعضی ها
بیزار شدم از بعدی ها
     
#473 | Posted: 23 Dec 2018 19:19




میان آتش و باران، مرا صدا می کرد
کسی که دلهره هایش، شروع طوفان بود

و بیت بعد که باران گرفت و شاعر مُرد
و اشک های زیادی که زیرِ باران بود


کسی شبیه من و ضَجه های تنهایی
کسی که مثل نَفَس های من، گریزان بود

شبیه یک تنِ بی سر، برهنه می رقصید
فرشته ای که نگاهش، عجیب حیران بود!!

دو چشم داشت، دو تا آسمانِ بی همتا
دو بال سرخ و سپیدی که بُور و عریان بود

غریبه بود، ولی بویِ آشنا می داد
دُرُست مثل همین خواب های خندان بود


کویر بود ولی ریشه های سبزی داشت
شروع دیگری از نقطه های پایان بود

تمام زندگی اش را گذاشت در باران
کسی که مثل غزل های من، هراسان بود


     
#474 | Posted: 19 Mar 2019 03:43
اشک رازي‌ست
لب‌خند رازي‌ست
عشق رازي‌ست


اشک ِ آن شب لب‌خند ِ عشق‌ام بود.




قصه نيستم که بگوئي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...


من درد ِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن.



درخت با جنگل سخن مي‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي‌گويم


نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات براي ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هاي‌ات با دستان ِ من آشناست.


در خلوت ِ روشن با تو گريسته‌ام
براي ِ خاطر ِ زنده‌گان،
و در گورستان ِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين ِ سرودها را
زيرا که مرده‌گان ِ اين سال
عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند.





دست‌ات را به من بده
دست‌هاي ِ تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم
به‌سان ِ ابر که با توفان
به‌سان ِ علف که با صحرا
به‌سان ِ باران که با دريا
به‌سان ِ پرنده که با بهار
به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن مي‌گويد


زيرا که من
ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صداي ِ من
با صداي ِ تو آشناست.
     
#475 | Posted: 31 Mar 2019 00:35
من نمی‌گویم زیان کن یا به فکر سود باش

ای ز فرصت بیخبر در هر چه باشی زود باش

در طلب تشنیع کوتاهی مکش از هیچکس

شعله هم‌ گر بال بی‌ آبی‌ گشاید دود باش

زیب هستی چیست غیر از شور عشق و ساز حسن

نکهت‌ گل ‌گر نه‌ای دود دماغ عود باش

از خموشی‌ گر بچینی دستگاه عافیت

گفتگو هم عالمی دارد نفس فرسود باش

راحتی‌گر هست در آغوش سعی بیخودیست

یک قلم لغزش چو مژگانهای خواب‌آلود باش

مومیایی هم شکستن خالی از تعمیر نیست

ای زیانت هیچ بهر دردمندی سود باش

خاک آدم‌، آتش ابلیس دارد درکمین

از تعین هم برآیی حاسد و محسود باش

چیست دل تا روکش دیدار باید ساختن

حسن بی‌پروا خوشست آیینه‌گو مر دود باش

زینهمه سعی طلب جز عافیت مطلوب نیست

گر همه داغست هر جا شعله آب آسود باش

نقد حیرتخانهٔ هستی صدایی بیش نیست

ای عدم نامی به دست آورده‌ای موجود باش

بر مقیمان سرای عاریت بیدل مپیچ

چون تو اینجا نیستی‌ گوهر که خواهد بود باش


بیدل دهلوی
     
#476 | Posted: 1 Apr 2019 21:35
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی

حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

کام بخشی گردون عمر در عوض دارد

جهد کن که از دولت داد عیش بستانی

باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد

گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی

زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت

عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی

محتسب نمی‌داند این قدر که صوفی را

جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی

با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز

در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ

کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی

یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی

کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی

پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت

با طبیب نامحرم حال درد پنهانی

می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد

تیز می‌روی جانا ترسمت فرومانی

دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن

ابروی کماندارت می‌برد به پیشانی

جمع کن به احسانی حافظ پریشان را

ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی

گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل

حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی
     
#477 | Posted: 27 May 2019 10:59 | Edited By: andishmand




هوایِ داغ ِ بندر کُش
دوباره رقص پارو ها


به لَنگر می کِشَم دندان !
کِنار لَنج و جاشو ها

کِنار دست ِ این شاعر
به قصد دلبری بنشین

من و تو؛ توی لنگرگاه
بدون ِ روسری بنشین

کلاغ قصه سَر در گُم
دوباره اول ِ دفتر

دو تا انسانِ معمولی
تو از تهران ، من از بندر

جنوبِ داغ ِ من، با تو
شمال ِ خوبِ تو، با من

دو تا سگ بسته ای،وحشی
به چشمانت بگو لطفا"!

حضورت گوشه ی بیداد
روایت های تصویری

به دست فتنه می افتم
در آغوشم که می گیری

چه حالی می کُنم وقتی
پُر از آشوب و بیدادی

به ویران کَردَنَم بنشین
چقدر ای عشق، خردادی !

دروغ ِ مَرد ِ شاعر را
تو باید خوب بشناسی

تنت،جمهوریِ مطلق
لبت،اصلِ دموکراسی

سیاسی می شَوم این بار
به استبداد،بدبینم

بدونِ طرح ِ توجیهی
تو را اینطور می بینم

تَب ِ دیکتاتوری داری
خود ِ پینوشه در شیلی


دلیل ِ اتفاقات ِ
شروع ِ جنگ ِ تحمیلی

مخالف بودنم،حتمی ست
به نوعی،بنده،چپ/کوکم

من از این بندر ِ آرام
به تهران ِ تو، مشکوکم

تو حزب الله لبنانی
وَ چشمان ِ تو بیروت ست

تمام پاچه گیری ها
به سگ های تو مربوط ست!

به ثبت ِ رسمی ِ محضر
تو قطعا"،معتبر هستی

فلسطین تو خواهم شد
اگر،اشغالگر هستی!

تو مثل فتح ِ خرمشهر
به دست ِ بوسه ای پنهان

تویی خوشحالی ِ بعد از
شکست ِ حصر ِ آبادان

هوایِ داغ ِ بندر کُش
تو با من، توی لنگرگاه

شروع ِ فتنه ای تازه
از آغوش ِ تو، بسم الله


" ناصر ندیمی "
     
#478 | Posted: 27 May 2019 14:10
اسب ها

ما چند نفر
در کافه‌ای نشسته‌ایم
با موهایی سوخته و
سینه‌ای شلوغ از خیابان‌های تهران
با پوست‌هایی از روز
که گهگاه شب شده است

ما چند اسب بودیم
که بال نداشتیم
یال نداشتیم
چمنزار نداشتیم...
ما فقط دویدن بودیم
و با نعل‌های خاکی اسپورت
از گلوی گرفته‌ی کوچه‌ها بیرون زدیم.
درخت‌ها چماق شده بودند
و آنقدر گریه داشتیم
که در آن همه غبار و گاز
اشک‌های طبیعی بریزیم

ما شکستن بودیم
و مشت‌هایی را که در هوا می‌چرخاندیم
عاقبت بر میز کوبیدیم
و مشت‌هامان را زیر میز پنهان کردیم
و مشت‌هامان را توی رختخواب پنهان کردیم
و مشت‌هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم
و مشت‌هامان را در جیب‌هامان پنهان کردیم...

باز کن مشتم را !
هرکجای تهران که دست بگذارم
درد می‌کند
هرکجای روز که بنشینم
شب است
هرکجای خاک ...


دلم نیامد بگویم!
این شعر
در همان سطرهای اول گلوله خورد
وگرنه تمام نمی‌شد





گروس عبدالملکیان

زن بودن خیلی مشکل است،وقتی فقط بدنت را می‌بینند.
     
#479 | Posted: 30 May 2019 20:00
وقتی که میگیرد دلم تنهای تنها میشوم
شد دل اسیر درد و غم تنهای تنها میشوم

حال مرا از بیکسی هرگز نمی پرسد کسی
از این همه جور و ستم تنهای تنها میشوم

گیرد که باشد قامتم مانند سروی استوار
چون میشود از غصه خم تنهای تنها میشوم

ترس از فراق و بی کسی تنهائی و دلواپسی
آندم که چیدم روی هم تنهای تنها میشوم

غم چون دلی را بشکند با دیده گیرد الفتی
بیرون شود از چشم نم تنهای تنها میشوم

وقتی حریم کبریا بشکسته از جور و جفا
پا میگذارم در حرم تنهای تنها میشوم

هر آنچه بخشیدی به من یارب غم و اندوه بود
افزون شود لطف و کرم تنهای تنها میشوم

پائیزم و با شعر خود غم روی غم انباشتم
چون غم نباشد روی غم تنهای تنها میشوم

صبح هایمان بی شک میتوانند زیباتر باشند
اگر تنها دغدغه ی زندگیمان مهربانی باشد
جای دوری نمیرود
یک روز همین نزدیکیها
لبخندمان را چندین برابر پس خواهیم گرفت
شاید خیلی زیباتر
     
#480 | Posted: 30 May 2019 23:27
ای خدایانِ زمین! دردِ زمین چاره کنید
لحظه ای گوش به حرفِ منِ بیچاره کنید

ای که رنگِ رُخِتان سُرختر از خونِ من است
نیم نگاهی به من و زردیِ رُخساره کنید

هرچه نان بود سرِ سفرهء ما غارت شد
تا به کِی غارتِ این مردمِ آواره کنید !؟

بخت و اِقبالِ شما گرچه بلند است ، دَمی
به خود آیید و نظر بر خَمِ فَوّاره کنید

دگر از کُشتن و از جَنگ مگویید سخن
رَحم بر مادر و بر کودکِ گهواره کنید

ای خدایانِ زمین! دینِ شما کفرِ من است
هرچه خواهید بر این بندهء بدکاره کنید

تا زمانی که شما داوَرِ بازی هستید
سوتِ ناحق زده همواره سه اِخطاره کنید ؟

تکیه بر خنجر و بر تیزیِ قدّاره بَس است
ای خدایانِ زمین! دردِ زمین چاره کنید

(نعمت اله احسانی)

صبح هایمان بی شک میتوانند زیباتر باشند
اگر تنها دغدغه ی زندگیمان مهربانی باشد
جای دوری نمیرود
یک روز همین نزدیکیها
لبخندمان را چندین برابر پس خواهیم گرفت
شاید خیلی زیباتر
     
صفحه  صفحه 48 از 49:  « پیشین  1  ...  46  47  48  49  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / A Pure Poetry | یک شعر ناب بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites