تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

حال عشقتو با یه شعر توصیف كن

صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#41 | Posted: 10 Jan 2014 19:40




دشمن جان


آخر از راه رسید
اسم شب را هم گفت
و سوالی پرسید
عشق را تعریف کن
پاسخش را دادم :
درد و رسوایی و غم
بار دیگر پرسید
می شود یافت درون دل تو؟
من به لبخندی تلخ
و به آهی که شکست
پاسخش را دادم :
دل آشفته ی من
نه دگر تاب و توانش را داشت
نه دگر حوصله ی ناز کشیدن ها را
در دلم زنده به گورش کردم.
نگران شد ، پرسید :
سینه ات دل دارد ؟
باقیش را بسپارش تو به من
راه خود کج کردم
و به آواز بلند،
درد دل بیرون ریخت
روزگاری دل بود
کشتمش ،
دشمن جانم شده بود.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#42 | Posted: 18 May 2014 00:47




اي بقاي آبي دربسترعشق. اي گل خوشبو از گلستان عشق.
اي شراب هستي در ساغرعشق. اي كلام آخر در دفتر عشق.
عشق تو را بر قلبم نوشتم و در برابرعشق تو سر به سجده بردم .
مي داني اولين و آخرين عشق يعني چه؟
آسمان كوير اين نخلستان عشق: خاموش است.
من همان قطره اشكي هستم كه در آرزوي ديدن تو از چشم چكيدم.
من از عاشقان:دلسوخته طريق عشقم.
چشمان من لبريز از عشق و تمناست .
من تك درخت صحراي دورم و خورشيد من محتاج نور است.
پس اي ساقي برس به داد اين فرياد رس عاشق.
اگر روزي از من بخواهي كه برايت چيزي بگويم:

باز خواهم گفت:دوستت دارم تا نهايت - با صداقت - تا قيامت

ديوانه عشقم و عاشق ديوا نگی ام

ناگهان رسیدی
و خوشبختی شیشه عطری بود
که از دستم افتاد
و در تمام زندگیم پخش شد!
     
#43 | Posted: 15 Jun 2014 12:49
اين هــــوا ، هـــــواي ـ خوبي است براي ...

دلتنگ بودن!...

من بغض هايم را

با روح ِ زخمي ام مي آورم...!

تو آغوشت را...

با بوسه هايت...

بياور!!

بگذار دست کشيدن از تو

همچنان غيرممکن باشد!

 Signature
     
#44 | Posted: 15 Jun 2014 12:59
با اینکه هیچکس نیومد پیش من
شب زده بودن چشمای درویش من
تنها نبودم حتی یک دقیقه
با تنهایی که بهترین رفیقه

یک پنجره از ابر بهارم لبریز / لبریز تر از غم غروب پاییز

     
#45 | Posted: 17 Jul 2014 11:57
من مانده ام و هر چه به جامانده از او
اینجا نه همانجاست که باید باشم......
من رفتنی ام تا به سرانجامی شوم
ای کاش رسیدن به همانجا باشد.....

یکی مثل من ...
     
#46 | Posted: 3 Aug 2014 20:16 | Edited By: andishmand




چه جمله ای که مکان و زمان نمی خواهد
به هر زبان که بگویی ... زبان نمی خواهد!

چه جمله ایست که از تو برای اثباتش
به جز دو چشم دلیل و نشان نمی خواهد

چه جمله ایست که وقتی شنیدم از دهنت
دلم به جز دل تو همزبان نمی خواهد

ستاره ها همه دور مدارشان باشند
تو ماه من شده ای! کهکشان نمی خواهد


تو ماه من،پر پرواز من شدی باتو
پر از پرنده شدن آسمان نمی خواهد

نگاه کن! قلمم مثل چشم تو شده است
برای گفتن حرفش دهان نمی خواهد!

حدیث ما همه در جمله ای خلاصه شده
که (دوستت دارم) داستان نمی خواهد!

که (دوستت دارم) یعنی که (دوستت دارم!)
که (دوستت دارم) امتحان نمی خواهد!!!

ناگهان رسیدی
و خوشبختی شیشه عطری بود
که از دستم افتاد
و در تمام زندگیم پخش شد!
     
#47 | Posted: 21 Jan 2015 05:40

اگر چـه شک عجيبی به »داشتن« دارم
سعادتیست تو را داشتن که من دارم!
کنار من بِنِشين و بگو چه چاره کنم؟
برای غربت تلخــی که در وطن دارم؟
بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری
برای اين همه زخمـــی کـه در بدن دارم؟
مرا بــه خود بفشار و ببين بــه جای بدن
چه آتشیست؟ که در زير پيرهن دارم؟
به رغم ديدن آرامش تو کم نشده
ارادتــی کــه به آرامش کفن دارم
مرا که وقت غروبم رسيده بدرقه کن
اگرچه با تو اميدی به سر زدن دارم!!
غلامرضا طریقی

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!
چونان که التهاب بیابان،
سراب را...
     
#48 | Posted: 21 Feb 2015 02:08
می شنوم می شنوم آشناست
موسقی چشم تو در گوش من
موج نگاه تو هماواز ناز
ریخت چو مهتاب در آغوش من
می شنوم در نگه گرم ِتوست
گم شده گلبانگ بهشت امید
این همه گشتم من و ، دلخواه من
در نگه گرم تو می آرمید
زمزمه ی شعر نگاه تو را
می شنوم ، با دل و جان آشناست
اشک زلال غزل حافظ است
نغمه ی مرغان بهشتی نواست
می شنوم ، در نگه گرم توست
نغمه ی آن شاهد رؤیانشین
باز ز گلبانگ تو سر می کشد
شعله ی این آرزوی آتشین
موسیقی چشم تو گویاتر است
از لب پر ناله و آواز من
وه که تو هم گر بتوانی شنید
زین نگه نغمه سرا راز من

مهم نيست در عشق به وصال برسي
مهم اين است که لياقت تجربه کردن
يک عشق پاک را داشته باشي
     
#49 | Posted: 12 Apr 2015 02:00
مرا به " عشق "
مرا به " آه "
مرا به" صد سوال بی جواب "
محکوم می کند...!!!
مرا به " اشک "
مرا به " رشک "
مرا به " هزاز بونه ی جور وا جور "
تنبیه می کند...!!!
" عقلم " را!
می گویم!
که
در " حکمرانی اش "!
بی عاطفه ترین!
شریان
در " دنیای وجودی ام "است...!!!!
نمی دانی!
چه
" بی محابا و بی واهمه "
از " باورت "!
قلبم را
به
" شکنجه گاه ارشاد "!
عودت می دهد!
و
" چشمانم "را
با
" آه های ممتد "!
به
" زور و عصیان "!
به
" اشک "!
آبستن می کند!
و
" وحشیانه "!
بر" لب هایم "!
مهر " لبخند ممنوع "می زند...!!!!
از این همه
" خفقان و استبداد موجود "
در " دولت عقل "!
تمامی " شریان های حیاتی ام "!
منقلب و متحد!
چون
" فوران خونی کذائی "!
به بستر
پر از یاوه ی " عقلم "!
هجوم می برند!
و
این" دولت عقل "!
دولت
" پر از استبداد و زور " را
منهدم می کنند...!!!!!
_ دولت عشق عجب شور و نوائی دارد...!!!!
از این که
" عقلم "!
گستاخانه!
در برابر
"عشق آسمانیت "!
سر به " عصیان "!
نهاده بود!
" مرا عفو کن "...!!!!
زنهار!
" من "!
به یاد
پر از " عشقت "!
دولتی بر پا می کنم!
" سرشار از عاطفه و محبت"!
که هر آینه
آتشفشانی " داغ و ملتهب "!
با
"عشق بازی صادقانه "!
بر بستر
" شریان های حیاتی ام "!
می رود!
و
لحظه به لحظه
" گونه هایم "را
چون
" کولی شهر دل خراباتی ات "!
به
" سرخی پر از نجابت "!
رنگ می کند!
و
"چشم هایم "را
از
" خیال باروتی ات "!
چون
" کودکی معصوم "
پر از
" شوق به زندگی " می کند!
و
" لب هایم "!
بر
" لب هایم "!
با
" عشق و ترنم "!
یاد می دهد
که
فقط و فقط!
به
" نام جادویت "!
مزین شود...!!!!!
دولتی
که
در " من "
" حرارتی "!
ایجاد می کند!
پر از
" امید به آینده "!
......... دولت عشق.......
_ حکمرانی قلبم...!!!!!
در خود که دقیق می شوم!
" راز و نیازی عاشقانه " را
میان
پچ پچ های بیهوده ی " خیالم "!
در ورای
" شریان های حیاتی ام "
می بینم!
و
این " خلسه ی رو یائی"!
تنهاتنها!
بدست!
حکمرانی
" با صلاحیت "!
چون
" گستاخی زیرک "!
بر می آید...!!!!
.......قلبم ......
قلب معصوم و گستاخم!
که
تنها!
به
" یاد چشمهای زیبایت "!
کارهائی می کند!
" اعجاز بر انگیز "!
تنها
به " یاد ناز نگاهت "!
ظرف چند ثانیه
" شوری "!
به پا می کند!
بی حصر!
..... جراید.......
" چشم ها "را
به
" مناجات خوشبختی ات "...!!!!
" لب ها " را
به " بستر نام آسمانیت "....!!!!
و
" عقل "را
در کوبشی حجیم!
و
واژه ای عظیم!
" محکوم به حبس امید "!
می کند....!!!!
.......قلبم.......
با
" یاد تو "!
حکمرانی کند!
" من "!
بزرگترین" شکنجه ها " را!
" ترنمی لطیف "!
می خوانم...!!!!
_ ترنمی آزاد...!!!!
وباز
این منم!
" هستی زمان "!
که
تنها" با یاد تو "!
خیالی به پا می کنم!
پر از
" امید به آینده "!
و
تنها
با
" تپش قلب مردانه ات "!
" قلبم " را
به
" حکمرانی دل پذیر "!
آذین می کنم....!!!!!
حکمرانی
پر از " عشق "!
چشمانی
پر از " امید "!
لبهائی
پر از
" شوق به زندگی "!
و
دلی
" سرشار از دلدادگی ".....!!!!!
     
#50 | Posted: 21 Dec 2016 21:45
راوی : معشوقه
پنداشتم که چون تو کمیاب باشد
تو اگر دوستم می داشتی
مرا به حال خود می گذاشتی
تو اگر دوستم می داشتی
تخم پشیمانی دردلم نمی کاشتی
*********
فریاد زدم دادزدم دلبرت این است
گفتی که عشق است و تمنا و همین است
گفتم به تو از روز ازل آن چه که بودم
گفتی که قبول است وشکرقول برین است

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / حال عشقتو با یه شعر توصیف كن بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites