تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Khaghani | خاقانی

صفحه  صفحه 27 از 99:  « پیشین  1  ...  26  27  28  ...  98  99  پسین »  
#261 | Posted: 14 Aug 2011 07:57
*****


خیز تا رخت دل براندازیم
وز پی نیکوئی سر اندازیم

با حریفان درد مهرهٔ مهر
بر بساط قلندر اندازیم

دین و دنیا حجاب همت ماست
هر دو در پای دلبر اندازیم

دوست در روی ما چو سنگ انداخت
ما به شکرانه شکر اندازیم

مردم دیده را سپند کنیم
پیش روی بر آذر اندازیم

گرچه از توسنی چو طالع ماست
ما کمند وفا دراندازیم

گر بدین حیله صید شد بخ‌بخ
ورنه کاری دگر براندازیم

تا کی از غصه‌های بدگویان
قصه‌ها پیش داور اندازیم

شرح این حال پیش دوست کنیم
سنگ فتنه به لشکر اندازیم

تحفه سازیم جان خاقانی
پیش خاقان اکبر اندازیم

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#262 | Posted: 14 Aug 2011 07:57
*****


یارب از عشق چه سرمستم و بی‌خویشتنم
دست گیریدم تا دست به زلفش نزنم

گر به میدان رود آن بت مگذارید دمی
بو که هشیار شوم برگ نثاری بکنم

نگذارم که جهانی به جمالش نگرند
شوم از خون جگر پرده به پیشش بتنم

یا مرا بر در میخانهٔ آن ماه برید
که خمار من از آنجاست هم آنجا شکنم

صورت من همه او شد صفت من همه او
لاجرم کس من و ما نشنود اندر سخنم

نزنم هیچ دری تام نگویند آن کیست
چو بگویند مرا باید گفتن که منم

نیم جان دارم و جان سایه ندارد به زمین
من به جان می‌زیم و سایهٔ جان است تنم

از ضعیفی که تنم هست نهان گشته چنانک
سال‌ها هست که در آرزوی خویشتنم

گر مرا پرسی و چیزی به تو آواز دهد
آن نه خاقانی باشد، که بود پیرهنم

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#263 | Posted: 14 Aug 2011 07:58
*****


نزل عشقت جان شیرین آورم
هدیهٔ زلفت دل و دین آورم

چون شراب تلخ و شیرین درکشی
پیشکش صد جان شیرین آورم

پیش عناب لبت عناب‌وار
روی خون آلوده پر چین آورم

پیش بالای تو هم بالای تو
گوهر از چشم جهان بین آورم

واپسین یار منی در عشق تو
روز برنائی به پیشین آورم

چون به یادت کعبتین گیرم به کف
کعبتین را نقش پروین آورم

نیم رو خاکین چو بوسم پای تو
بر سر از تو تاج تمکین آورم

عاشقان دل دادن آئین کرده‌اند
من به تو جان دادن آئین آورم

عار چون داری ز خاقانی که فخر
از در تاج سلاطین آورم

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#264 | Posted: 14 Aug 2011 07:58
*****


نیم شب پی گم کنان در کوی جانان آمدم
همچو جان بی‌سایه و چون سایه بی‌جان آمدم

چون سگان دوست هم پیش سگان کوی دوست
داغ بر رخ، طوق بر گردن خروشان آمدم

کوی او جان را شبستان بود زحمت برنتافت
سایه بر در ماند چون من در شبستان آمدم

آتش رخسار او دیدم سپند او شدم
بی‌من از من نعره سر برزد پشیمان آمدم

با چراغ آسان نشاید بر سر گنج آمدن
من چراغ آه چون بنشاندم آسان آمدم

سوزن مژگانش از دیبای رخسارش مرا
خلعتی نو دوخت کو را دوش مهمان آمدم

دوست جام می کشید و جرعه‌ها بر من فشاند
خاک او بودم سزای جرعه‌ها زان آمدم

از حسودانش نیندیشم که دارم وصل او
باک غوغاکی برم چون خاص سلطان آمدم

شام‌گه زین سرنه عاشق، کستان بوسی شدم
صبح‌دم زان سر نه خاقانی، که خاقان آمدم

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#265 | Posted: 14 Aug 2011 07:59
*****


در عشق ز تیغ و سر نیندیشم
در کوی تو از خطر نیندیشم

در دست تو چون به دستخون ماندم
از شش در تو گذر نیندیشم

پروانهٔ عشقم اوفتان خیزان
کز آتش تیز پر نیندیشم

یک بوسه ز پایت آرزو دارم
جان تو که بیشتر نیندیشم

این آرزویم ببخش و جان بستان
تا آرزوی دگر نیندیشم

با دل گفتم که ترک جان کردی
دل گفت کز این قدر نیندیشم

گفتم که دلا ز جان نیندیشی
گفتا که حق است اگر نیندیشم

خاقانی‌وار بر سر کویت
سر برنهم و ز سر نیندیشم

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#266 | Posted: 14 Aug 2011 07:59
*****


ما دل به دست مهر تو زان باز داده‌ایم
کاندر طریق عشق تو گرم اوفتاده‌ایم

ما رطل‌های درد تو زان در کشیده‌ایم
کز رمزهای درد تو سری گشاده‌ایم

گفتی که دل بداده و فارغ نشسته‌ای
اینک برای دادن جان ایستاده‌ایم

ما آستین ناز تو از دست کی دهیم
چون دامن نیاز به دست تو داده‌ایم

تا هم‌قدم شدیم سگ پاسبانت را
از فرق فرقدین قدم برنهاده‌ایم

کس را چه دست بر ما گر عاشق توایم
مولای کس نه‌ایم که آزاد زاده‌ایم

ما هم به باده همدم خاقانیم و بس
کو راه باده‌خانه که جویای باده‌ایم

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#267 | Posted: 14 Aug 2011 08:00
*****


تا من پی آن زلف سرافکنده همی دارم
چون شمع گهی گریه و گه خنده همی دارم

گه لوح وصالش را سربسته همی خوانم
گه پاس خیالش را شب زنده همی دارم

سلطان جمال است او من بر در ایوانش
تن خاک همی سازم جان بنده همی دارم

تا کرد مرا بسته بادام دو چشم او
چون پسته دل از حسرت آکنده همی دارم

جان تحفهٔ او کردم هم نیست سزای او
زین روی سر از خجلت افکنده همی دارم

بر حال گذشتهٔ ما هرگز نکنی حسرت
امید به الطافش آینده همی دارم

از مصحف عشق او فال دل خاقانی
گر خود به هلاک آید فرخنده همی دارم

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#268 | Posted: 14 Aug 2011 08:00
*****


تو را در دوستی رائی نمی‌بینم، نمی‌بینم
چو راز اندر دلت جائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

تمنا می‌کنم هر شب که چون یابم وصال تو
ازین خوشتر تمنائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

به هر مجلس که بنشینی توئی در چشم من زیرا
که چون تو مجلس آرائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

به هر اشکی که از رشکت فرو بارم به هر باری
کنارم کم ز دریائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

اگر تو سرو بالائی تو را من دوست می‌دارم
که چون تو سرو بالائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

ننالیدم ز تو هرگز ولی این بار می‌نالم
که زحمت را محابائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

در این صحرا ز هر نقشی که چشم از وی برآساید
بجز رویت تماشائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

چگونه نغمه خاقانی نسازم عندلیب‌آسا
چو او گل گلشن آرائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

در این میدان جانبازان اگر انصاف می‌خواهی
چو خاقانیت شیدائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#269 | Posted: 14 Aug 2011 08:01
*****


دست از دو جهان کشیده خواهم
یک اهل به جان خریده خواهم

گوئی که رسم به اهل رنگی
از طالع بررسیده خواهم

جستم دل آشنا و تا حشر
گر جویم هم ندیده خواهم

نوشی به یقین نماند لیکن
زهری به گمان چشیده خواهم

تا خوشی نفسی به دست نارم
بی‌پای به سر دویده خواهم

از ناوک صبح بهر روزی
صد جوشن شب دریده خواهم

تا گوهری در کنار ناید
چون بحر نیارمیده خواهم

از روزن هر دلی چو خورشید
هر لحظه فرو خزیده خواهم

گر سایهٔ دوستی ببینم
چون سایه ز خود رمیده خواهم

بس مار گزیدهٔ وجودم
هم غار عدم گزیده خواهم

چون تشنه شوم به رشتهٔ جان
آبی ز جگر کشیده خواهم

چشمم می لعل راوق افشاند
دانست که می ندیده خواهم

هم زهر دهد چو شاخ سنبل
گر نیشکری گزیده خواهم

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#270 | Posted: 14 Aug 2011 08:01
*****


ز باغت بجز بوی و رنگی نبینم
خود آن بوی را هم درنگی نبینم

زهی هم تو هم عشق تو باد و آتش
که خود در شما آب و سنگی نبینم

چه دریاست عشقت که هرچند در وی
صدف جویم الا نهنگی نبینم

همه خلق در بند بینم پس آخر
به همت یک آزاد رنگی نبینم

چو خاقانی از بهر صید دل خود
به از تیر مژگان خدنگی نبینم

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
صفحه  صفحه 27 از 99:  « پیشین  1  ...  26  27  28  ...  98  99  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Khaghani | خاقانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites