تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Khaghani | خاقانی

صفحه  صفحه 47 از 99:  « پیشین  1  ...  46  47  48  ...  98  99  پسین »  
#461 | Posted: 14 Aug 2011 11:47
شمارهٔ ۵۷ - قصیده


بس بس ای طالع خاقانی چند
چند چندش به بلا داری بند

جو به جو راز دلش دانستی
که به یک نان جوین شد خرسند

مدوانش که دوانیدن تو
مرکب عزم وی از پای فکند

مرغ را چون بدوانند نخست
بکشندش ز پی دفع گزند

به ازو مرغ نداری، مدوان
ور دوانیدی کشتن مپسند

کس ندیده است نمد زینش خشک
سست شد لاشه به جاییش ببند

مچشانش به تموز آب سقر
مفشان بر سر آتش چو سپند

فصل با حورا، آهنگ به شام
وصل با حوران خوش‌تر به خجند

هم توانیش به تبریز نشاند
هم توانیش ز شروان بر کند

طفل‌خو گشت میازارش بیش
بر چنین طفل مزن بانگ بلند

دایگی کن به نوازش که نزاد
پانصد هجرت ازو به فرزند

نیست جز اشک کسش هم زانو
نیست جز سایه کسش هم پیوند

حکم حق رانش چون قاضی خوی
نطق دستانش چون پیر مرند

از برون در خوی خوییش مدار
وز درونش دل مجروح مرند

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#462 | Posted: 14 Aug 2011 11:47
شمارهٔ ۵۸ - این قصیدهٔ را در جواب امام مجد الدین سروده و به مدح شاه اخستان پایان داده است


الصبوح ای دل که جان خواهم فشاند
دست هستی بر جهان خواهم فشاند

پیش مرغان سر کوی مغان
دانهٔ دل رایگان خواهم فشاند

دیده می‌پالای و گیتی خاک پای
جرعه‌های این بر آن خواهم فشاند

اشک در رقص است و ناله در سماع
بر سماع و رقص جان خواهم فشاند

بر سر خاک از جفای آسمان
خاک هم بر آسمان خواهم فشاند

دوستان چون از نفاق آگنده‌اند
آستین بر دوستان خواهم فشاند

دشمنان چون بر غمم بخشوده‌اند
بر سر دشمن روان خواهم فشاند

کیسه‌ای کز زندگی بردوختم
بر زمانه هر زمان خواهم فشاند

هر زری کز خاک بیزی یافتم
بر سراین خاکدان خواهم فشاند

هر سحر خاقانی آسا بر فلک
ناوک آتش فشان خواهم فشاند

این ستارهٔ دری و در دری
بر همام بحرسان خواهم فشاند

این زر اکسیر نفس ناطقه
بر سر صدر زمان خواهم فشاند

این دو طفل نوری اندر مهد چشم
بر بزرگ خرده‌دان خواهم فشاند

این سه گنج نفس از قصر دماغ
بر امام انس و جان خواهم فشاند

این چهار اجساد کان کائنات
بر مراد کن فکان خواهم فشاند

کس چه داند کاین نثار از بهر کیست
تا نگویم بر فلان خواهم فشاند

بر جلال و مجد مجد الدین خلیل
در مدحت بیکران خواهم فشاند

هر شکر کز لفظ او برچید سمع
هم بر آن لفظ و بنان خواهم فشاند

هر گهر کز کلک او دزدید طبع
هم بر آن کلک و بنان خواهم فشاند

داورم کی دست فرماید برید
کانچه دزدیدم همان خواهم فشاند

شرع را گنج روان از کلک اوست
عقل بر گنج روان خواهم فشاند

ملک را حرز امان از رای اوست
روح بر حرز امان خواهم فشاند

گر خضر گردم بر آن غمر الردا
هم ردا هم طیلسان خواهم فشاند

ور ملک باشم بر آن عیسی نفس
سبحهٔ پروین نشان خواهم فشاند

زیر پای اسبش ار دستم رسد
افسر نوشین روان خواهم نشاند

قحط دانش را به اعجاز ثناش
من و سلوی از لسان خواهم فشاند

چون کند پروانه جان افشان به شمع
من بر او جان هم‌چنان خواهم فشاند

خود کیم من وز سگان کیست جان
تا بر آن فخر جهان خواهم فشاند

ابلهم تا فضلهٔ مء الحمیم
بر لب حوض جنان خواهم فشاند

گمرهم تا بر سر بیت الحرام
آب دست پیلبان خواهم فشاند

حشنیم تا ریزهٔ ریم آهنی
بر سر تیغ یمان خواهم فشاند

یا نحوس کید قاطع را ز جهل
بر سعود شعریان خواهم فشاند

یا سم گوساله و دنبال گرگ
بر سر طور و شبان خواهم فشاند

یا کلاهی کز گیا بافد شبان
بر سر تاج کیان خواهم فشاند

یا دم الحیضی که از خرگوش ریخت
بر سر شیر ژیان خواهم فشاند

یا غبار لاشهٔ دیو سفید
بر سوار سیستان خواهم فشاند

یا لعاب اژدهای حمیری
بر درفش کاویان خواهم فشاند

اینت جهل ار فضلهٔ گوی جعل
بر مد مدهمتان خواهم فشاند

اینت کفر ار گرد نعلین یزید
بر یل خیبر ستان خواهم فشاند

گر چه در حلق سماکین افکنم
چون کمند امتحان خواهم فشاند

ور چه پر تیر گردون بشکنم
چون خدنگی از کمان خواهم فشاند

لیک با تیغ یقین او سپر
بر سر آب گمان خواهم فشاند

پیش کلک دور باش آساش تیغ
بر سر خاک هوان خواهم فشاند

در حضورش لالی آرم در زبان
نه لالی از زبان خواهم فشاند

پیش نطقش کبم آرم از دهان
خاک توبه بر دهان خواهم فشاند

بیضه چون طاوس نر خواهم گشاد
وز برون آشیان خواهم فشاند

عقد نظمش کبم آرم از دهان
بر سر شاه اخستان خواهم فشاند

زیور نثرش فرو خواهم گسست
بر شه صاحب قران خواهم فشاند

بر خط دستش که هند و چین در اوست
هفت گنج شایگان خواهم فشاند

چون به هندوچین او دستم رسد
دست بر چیپال و خان خواهم فشاند

بر سه تشریفش که خواندم یک به یک
هر دو ساعت چارکان خواهم فشاند

هست هر سه چار خوان و هشت خلد
من سه جان بر چار خوان خواهم فشاند

چون از آن خوان لقمه‌ای خواهم چشید
بر سگ کهف استخوان خواهم فشاند

باد چون جان جاودان عمرش که من
جان بر او هم جاودان خواهم فشاند

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#463 | Posted: 14 Aug 2011 11:48
شمارهٔ ۵۹ - در رثاء خانوادهٔ خود


دردا که دل نماند و بر او نام درد ماند
وز یار یادگار دلم یاد کرد ماند

بر شاخ عمر برق گذشت و خزان رسید
یک نیمه زو سیاه و دگر نیمه زرد ماند

بر نخل بخت و گلبن امیدم ای دریغ
خار بلا بماند، نه خرما نه ورد ماند

عمرم بشد به پای شب و روز و غم گذاشت
موکب دو اسبه رفت و همه راه‌گرد ماند

دل نقشی از مراد چو موم از نگین گرفت
یک لحظه جفت بود و همه عمر فرد ماند

گردون نبرد ساخت به خون‌ریز با دلم
در دیده خون دل ز نشان نبرد ماند

خاقانیا چه ماند تو را کاندهش خوری؟
کانده دلت بخورد و جگر نیم خورد ماند

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#464 | Posted: 14 Aug 2011 11:49
شمارهٔ ۶۰ - در شکایت از روزگار


به فلک تخته در ندوخته‌اند
چشم خورشید بر ندوخته‌اند

کوه را در هوا نداشته‌اند
شمس را بر قمر ندوخته‌اند

دیده بانان بام عالم را
پرده‌ها بر بصر ندوخته‌اند

چرخ و انجم پلاس شام هنوز
بر پرند سحر ندوخته‌اند

روز وشب را به عرض شام و شفق
زرد وسرخی دگر ندوخته‌اند

آسمان را به جای دلق کبود
ژنده تازه‌تر ندوخته‌اند

عالم آن عالم است و دهر آن دهر
از قباشان کمر ندوخته‌اند

پس در داد بسته چون مانده‌است
گر به مسمار در ندوخته‌اند

دیر گاهی است تا لباس کرم
بهر قد بشر ندوخته‌اند

خود به پای رضا نبافته‌اند
خود به دست نظر ندوخته‌اند

خلعتی کان ز تار و پود وفاست
در زیان قدر ندوخته‌اند

بر تن ناقصان قبای کمال
به طراز هنر ندوخته‌اند

هنری سرفکنده چون لاله است
که کلاهش به سر ندوخته‌اند

بی هنر خوش چو گل که بر کمرش
کیسه جز لعل تر ندوخته‌اند

یک سر سفله نیست کز فلکش
بر کله صد گهر ندوخته‌اند

نیست آزاده را قبا نمدی
که بر او پاره بر ندوخته‌اند

سگ حیزی بمرد در بغداد
کفنش جز به زر ندوخته‌اند

ابرهٔ ما ز خام و خامان را
جز نسیج آستر ندوخته‌اند

صبر میکن که جز به مردی صبر
زهره را بر جگر ندوخته‌اند

دیده مگشا که جز برای کمال
باز را چشم بر ندوخته‌اند

گور چشمی که بر تن یوز است
از پی شیر نر ندوخته‌اند

جوشن عقل داده‌اند تو را
صدرهٔ کام اگر ندوخته‌اند

پای در دامن قناعت کش
کت لباس بطر ندوخته‌اند

بنگر احوال دهر خاقانی
گرت چشم عبر ندوخته‌اند

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#465 | Posted: 14 Aug 2011 11:49
شمارهٔ ۶۱ - تجدید مطلع


دوش بر گردون رنگی دگر آمیخته‌اند
شب و انجم چو دخان با شرر آمیخته‌اند

ماه نو ابروی زال زر و شب رنگ خضاب
خوش خضاب از پی ابروی زر آمیخته‌اند

نیشتر ماه نو و خون شفق و طشت فلک
طشت و خون را بهم از نیشتر آمیخته‌اند

سی و شاق آمده و خانقهی بوده و باز
یاوگی گشته و تن با سفر آمیخته‌اند

همه ره صید کنان رفته به مغرب و اینک
شاخ آهوست که با خون ز بر آمیخته‌اند

چرخ را نشرهٔ نون و القلم است از مه نو
کانهمه سرخی در باختر آمیخته‌اند

مه طرازی است به دست چپ گردون شب عید
نقش آن گویی در شوشتر آمیخته‌اند

بر فلک بین که پی نزهت عیدی ملک
صد هزاران شکفه با خضر آمیخته‌اند

چرخ اطلس سزدش جامهٔ عیدی که در او
نقش روحانی بر استر آمیخته‌اند

خسرو کشور پنجم که ز عدلش به سه وقت
چار گوهر همه در یک مقر آمیخته‌اند

اخستان شاه که از خاک در انصافش
کحل کسری و حنوط عمر آمیخته‌اند

عدل خسرو دهد آمیزش ارواح و صور
بینی ارواح که چون با صور آمیخته‌اند

بر در گردون نقش الحجر است اسم بقاش
لاجورد از پی آن با حجر آمیخته‌اند

اختران ز آتش شمشیرش در بوتهٔ چرخ
همه اکسیر قضا و قدر آمیخته‌اند

مس ملکت زر از آن گشت که وقف کف اوست
کیمیایی که ز فتح و ظفر آمیخته‌اند

داد خواهان به در شاه که دریا صفت است
با زمین از نم مژگان درر آمیخته‌اند

نقش بندان ازل نقش طراز شرفش
بر ازین کارگه مختصر آمیخته‌اند

خسروان خاک درش بوسه زنان از لب و چشم
نقش العبد بر آن خاک در آمیخته‌اند

ذات جسمانی او کز دم روحانی زاد
نه ز صلصال، ز مشک هنر آمیخته‌اند

آخشیجان ز کفش چشم خوش نرگس را
یرقان برده و کحل بصر آمیخته‌اند

گوهر تیغش هندی تن و چینی سلب است
هند با چین چو یمن با مضر آمیخته‌اند

آن کمندش نگر از پشت سمندش گوئی
که بهم راس و ذنب با قمر آمیخته‌اند

آتش قدرش بر شد قدری دود فشاند
عنصر هفت فلک ز آن قدر آمیخته‌اند

مرکب عزمش بگذشت و اثری گرد گذاشت
طینت هفت زمین زان اثر آمیخته‌اند

زین ملک تا ملکان فرق بسی هست ارچه
نام با نام شهان در سمر آمیخته‌اند

نام و القاب ملک با لقب و نام ملوک
لعل با سنگ و صفا با کرد آمیخته‌اند

شاه شاه است و الف هم الف است ار چه به نقش
با حروف دگرش در سور آمیخته‌اند

هر حمایل که در آن تعبیه تعویذ زر است
با زرش و یحک از آهن پتر آمیخته‌اند

نه فلک آدم و چار ارکان حوا صفتند
این نه و چار بهم ناگزر آمیخته‌اند

کشت و زاد از پی بیشی غلامانش کنند
چار مادر که در این نه پدر آمیخته‌اند

از تناسل عدد لشکر او بیش کنند
این زن و مرد که با نفع و ضر آمیخته‌اند

عفو و خشمش بر و برگی است خوش و تلخ و لیک
خوشی و تلخی با برگ و بر آمیخته‌اند

چرخ هارون کمر دارش و چون هارونان
ز انجمش زنگله‌ها در کمر آمیخته‌اند

فر و بختش که در او چشم ستاره نرسد
خاک با چشم ستاره شمر آمیخته‌اند

رای پیرش مدد از بخت جوان یافت بلی
کحل یعقوب ز بوی پسر آمیخته‌اند

وقت شمشیر زدن گوئی در ابر کفش
آتشین برق به خونین مطر آمیخته‌اند

شور مورند حسودانش اگر چه گه لاف
شار مارند و نفر با نفر آمیخته‌اند

روس و خزران بگریزند که در بحر خزر
فیض آن کف جواهر حشر آمیخته‌اند

از پی دیدهٔ فتنه ز غبار سپهش
داروی خواب به دفع سهر آمیخته‌اند

چه عجب زانکه گوزنان ز لعابی برمند
که هژبرانش در آب شمر آمیخته‌اند

هست تریاک رضاش از دم فردوس چنانک
زهر خشمش ز سموم سقر آمیخته‌اند

پیش کید تف خشمش، به طلب بوی رضاش
کز رضاش آب و گل بوالبشر آمیخته‌اند

بهر دفع تبش آبله را مصلحت است
از طبیبان که شراب کدر آمیخته‌اند

باد بر هفت فلک پایهٔ تختش چندانک
چار صف حیوان خواب و خور آمیخته‌اند

سال عمرش صد و در بر ز بتان چارده ماه
تا مه و سال و سفر با خضر آمیخته‌اند

روز بزمش همه عید و شب کامش همه قدر
تا شب و روز به خیر و به شر آمیخته‌اند

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#466 | Posted: 14 Aug 2011 11:49
شمارهٔ ۶۲ - در ستایش منوچهر بن فریدون شروان شاه


می و مشک است که با صبح برآمیخته‌اند
یا بهم زلف و لب یار درآمیخته‌اند

صبح چون خنده گه دست شده است آتش سرد
آتش سرد به عنبر مگر آمیخته‌اند

یا نه بی‌سنگ و صدف غالیه سایان فلک
صبح را غالیهٔ تازه‌تر آمیخته‌اند

دوش خوش ساخت فلک غالیه دان از مه نو
بهر آن غالیه کاندر سحر آمیخته‌اند

می عیدی نگر و جام صبوحی که مگر
شفق آورده و با صبح بر آمیخته‌اند

ساقیان ترک فنک عارض و قند ز مژگان
کز رخ و زلف حبش با خزر آمیخته‌اند

خال رخسار زره کرده و خط ماه سپر
زلف و رخسار زره با سپر آمیخته‌اند

پس یک ماه کلوخ اندازان سنگ دلان
در بلورین قدحی لعل تر آمیخته‌اند

شاهدان از پی نقل دل و جان از خط و لب
بس گوارش که ز عود و شکر آمیخته‌اند

عاشقان از زر رخساره و یاقوت سرشک
بس مفرح که ز یاقوت و زر آمیخته‌اند

ماه نو دیدی و در روی مه نو شب عید
لعل می با قدح سیم بر آمیخته‌اند

از دم روزه دهن شسته به هفت آب و ز می
هفت تسکین دل غصه خور آمیخته‌اند

ماه نو در شفق و شفقشان می و جام
با دو ماه و دو شفق یک نظر آمیخته‌اند

طاس سیمابی مه تافته از پرچم شب
طاس زر با می آتش گهر آمیخته‌اند

کرده می راوق از اول شب و بازش به صبوح
با گلاب طبری از طبر آمیخته‌اند

راوق جان فرو ریخته از سوخته بید
آب گل گوئی بات معصر آمیخته‌اند

همه با درد سر از بوی خمار شب عید
به صبح از نو رنگی دگر آمیخته‌اند

ژاله و صبح بهم یافته کافور و گلاب
زاین و آن داروی هر درد سر آمیخته‌اند

همه سنگ افشان در آب‌خور عالم خاک
و آگه از زهر که در آب‌خور آمیخته‌اند

از سر بی‌خبری داده ز عشرت خبری
تن و جان را که بهم بی‌خبر آمیخته‌اند

همه دریاکش و چون دریا سرمست همه
طبع با می چو صدف با گهر آمیخته‌اند

خطری کرده و در گنج طرب نقب زده
نقب کران همه ره با خطر آمیخته‌اند

زهره بر چیده چو خورشیدنم هر جرعه
که در آن خاک چنان بی‌خطر آمیخته‌اند

خیک ماند به زن زنگی شش پستان لیک
شیر پستانش به خون جگر آمیخته‌اند

جرعه‌ای کان به زمین داده زکات سر جام
زو حنوط ز می پی سپر آمیخته‌اند

مجمر عیدی و آن عود و شکر هست بهم
زحل و زهره که با قرص خور آمیخته‌اند

نکهت کام صراحی چو دم مجمر عید
زو بخور فلک جان شکر آمیخته‌اند

رود سازان همه در کاسهٔ سرها به سماع
شربت جان ز ره کاسه‌گر آمیخته‌اند

پرده در پرده و آهنگ در آهنگ چو مرغ
دم بدم ساخته و دربه در آمیخته‌اند

بر بط از هشت زبان گوید و خود ناشنواست
زیبقش گوئی با گوش کر آمیخته‌اند

نای افعی تن و بس بر دهنش بوسه زدند
با تن افعی جان بشر آمیخته‌اند

چنگ زاهد سر و دامانش پلاسین لیکن
با پلاسش رگ و پی سر به سر آمیخته‌اند

محبس دست رباب است شعیف ار چه قوی است
چار طبعش که به انصاف در آمیخته‌اند

خم دف حلقه بگوشی شده چون کاسهٔ یوز
کهو و گورش با شیر نر آمیخته‌اند

صوت مرغان بدرد چرخ مگر با دم خویش
بانگ کوس ملک تاجور آمیخته‌اند

راویانند گهر پاش مگر با لب خویش
کف شاهنشه خورشیدفر آمیخته‌اند

خاصگان گوهر بحر دل خاقانی را
با کلاه ملک بحر و بر آمیخته‌اند

چاشنی گیران از چشمهٔ حیوان گوئی
شربت شاه سکندر سیر آمیخته‌اند

مالک ملک جلال الدین کاندر تیغش
آتش و آب بهم بی‌ضررآمیخته‌اند

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#467 | Posted: 14 Aug 2011 11:50
شمارهٔ ۶۳ - قصیده


دل‌های ما قرارگه درد کرده‌اند
دار القرار بر دل ما سرد کرده‌اند

این صد هزار نرگسه بر سقف این حصار
رخسار ما چو نرگس نو زرد کرده‌اند

در پیش آتشی که ز سنگ قضا جهد
جان‌های ما نتیجهٔ گوگرد کرده‌اند

خورشید در نقاب عدمد شد ز شرم آنک
رخسار روزگار پر از گرد کرده‌اند

و آنک پدید خویی خورشید گم شده
سیمرغ را چو شب پره شب‌گرد کرده‌اند

در باغ عهد جای تماشا نماند از آنک
صد خار را موکل یک ورد کرده‌اند

دردا که تا سواد خراسان خراب گشت
دلها خراب زلزلهٔ درد کرده‌اند

یارب که دیو مردم این هفت‌دار حرب
در چاردار ملک چه ناورد کرده‌اند

از غبن آن جهان که چو آن هشت خلد بود
ای بس دلا که هاویه پرورد کرده‌اند

گر بود چار شهر خراسان حرم مثال
راهش کنون چو ششدرهٔ نرد کرده‌اند

اصحاب فیل بین که به پیرامن حرم
کردند ترک‌تاز و نه در خورد کرده‌اند

هان ای سپاه طیر ابابیل زینهار
کاصحاب فیل هرچه توان کرد کرده‌اند

خاقانیا خزینهٔ گیتی به جو مخر
کز کیمیای عافیتش فرد کرده‌اند

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#468 | Posted: 14 Aug 2011 11:50
شمارهٔ ۶۴ - در ستایش ابو المظفر اخستان شروان شاه


صبح خیزان کاستین بر آسمان افشانده‌اند
پای کوبان دست همت بر جهان افشانده‌اند

چون ز کار آب دیدند آب کار عاشقان
آب می بر آتش دل هر زمان افشانده‌اند

پیش از آن کز پر فشاندن مرغ صبح آید به رقص
بر سماع بلبلان عشق جان افشانده‌اند

در شکر ریز طرب بر عده داران رزان
از پی کاوین بهای کاویان افشانده‌اند

تا به دست آورده‌اند از جام و می صبح و شفق
زیر پای ساقیان گنج روان افشانده‌اند

کرده‌اند از می قضای عمر و هم معلوم عمر
بر سر مرغان و در پای مغان افشانده‌اند

بس زر رخسار کان دریا کشان سیم کش
بر صدف گون ساغر گوهر فشان افشانده‌اند

سبحه داران از پس سبوح گفتن در صبوح
بر سر زنار ساغر طیلسان افشانده‌اند

خورده یک دریای بصره تا خط بغداد جام
پس پیاپی دجله‌ای در جرعه دان افشانده‌اند

حرمت من را که می‌گشنیز دیگ عیش‌هاست
بر سر گشنیزهٔ حصرم روان افشانده‌اند

کیسه‌های زر به برگ گندنا سر بسته‌اند
بر سپهر گندناگون دست از آن افشانده‌اند

تا به پای پیل می بر کعبهٔ عقل آمده است
پیل بالا نقد جان بر پیلبان افشانده‌اند

خورده اند از می رکابی چند و اسباب صلاح
بر سر این ابلق مطلق عنان افشانده‌اند

چون در این میدان به دست کس عنان عمر نیست
بر رکاب باده عمر رایگان افشانده‌اند

زیره آبی دادشان گیتی و ایشان بر امید
ای بسا پلپل که در چشم گمان افشانده‌اند

جرعه ریز جام ایشانند گویی اختران
کانهمه در روی چرخ جانستان افشانده‌اند

خوانچه کرده چون مه و مرغان چو جوزا جفت جفت
زهره‌وار از لب ثریا بی‌کران افشانده‌اند

بر بط آبستن تن و نالان دل و مردان به طبع
جان بر آن آبستن فریاد خوان افشانده‌اند

چنگ همچون جره‌باز ازرق و کبکان بزم
دل بر آن ازرق وش بلبل فغان افشانده‌اند

پس در آن مجمر که در تربیع منقل کرده‌اند
اولین تثلیث مشک و عود و بان افشانده‌اند

دفع سرما را قفس کردند زاهن پس در او
بچهٔ طاووس علوی آشیان افشانده‌اند

مجلس انس حریفان را هم از تصحیف انس
در تنوره کیمیای جان جان افشانده‌اند

چون شرارش را علم بر ابر سنبل گون رسید
تخم گل گوئی ز شاخ ارغوان افشانده‌اند

یا زمین شد خایه و ابر سیه شد ماکیان
آنگه ارزن ریزه پیش ماکیان افشانده‌اند

رومیان بین کز مشبک قلعهٔ بام آسمان
نیزه بالا از برون خونین سنان افشانده‌اند

شکل خان عنکبوتان کرده‌اند آنگه به قصد
سرخ زنبوران در آن شوریده خان افشانده‌اند

کرده‌اند از زادهٔ مریخ عقرب خانه‌ای
باز مریخ زحل خور در میان افشانده‌اند

چتر زرین چون هوا بگرفت گوئی بر فلک
عکس شمشیر شه خسرونشان افشانده‌اند

یا گهرهائی که در افسر نشاند افراسیاب
پیش شروان شاه کیخسرو نشان افشانده‌اند

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#469 | Posted: 14 Aug 2011 11:51
شمارهٔ ۶۵ - مطلع دوم


گوئیی کز عشق او یک شهر جان افشانده‌اند
زر و سر بر عشوهٔ آن عشوه‌دان افشانده‌اند

بر امیدی کز شکر سازد لبش تسکین جان
هم گلاب از دیده و هم ناردان افشانده‌اند

آسمان پل بر سر آن خاکیان خواهد شکست
کاب روی اندر ره آن دلستان افشانده‌اند

کم ز مرغ نامه آور نیست نزد بیدلان
یاسج ترکان غمزه‌ش کز کمان افشانده‌اند

سوزن عیسی میانش رشتهٔ مریم لبش
رومیان زین رشک زنار از میان افشانده‌اند

عشق بازان رخش خاقانی آسا عقل و جان
پیش تخت بوالمظفر اخستان افشانده‌اند

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
#470 | Posted: 14 Aug 2011 11:52
شمارهٔ ۶۶ - مطلع سوم


تا غبار از چتر شاه اختران افشانده‌اند
فرش سلطانیش در برتر مکان افشانده‌اند

شحنهٔ نوروز نعل نقره خنگش ساخته است
هر زری کاکسیر سازان خزان افشانده‌اند

رسته چون یوسف ز چاه و دلو پیشش ابر و صبح
گوهر از الماس و مشک از پرنیان افشانده‌اند

در رکابش هفت گیسودار و شش خاتون ردیف
بر سرش هر هفت و شش عقد جمان افشانده‌اند

بیست و یک پیکر که از صقلاب دارد خیلتاش
گرد راه خیل او تا قیروان افشانده‌اند

تا که شد نوروز سلطان فلک را میزبان
عاملان طبع جان بر میزبان افشانده‌اند

تا که آن سلطان به خوان ماهی آمد میهمان
خازنان بحر در بر میهمان افشانده‌اند

وز برای آنکه ماهی بی‌نمک ندهد مزه
ابر و باد آنک نمک‌ها پیش خوان افشانده‌اند

گر بدی مه بر زمین مرده از بهر حنوط
تودهٔ کافور و تنگ زعفران افشانده‌اند

ور مزاج گوهران را از تناسل بازداشت
طبع کافوری که وقت مهرگان افشانده‌اند

خورد خواهد شاهد و شاه فلک محرور وار
آن همه کافور کز هندوستان افشانده‌اند

تا جهان ناقه شد از سرسام دی ماهی برست
چار مادر بر سرش توش و توان افشانده‌اند

باز نونو در رحم‌های عروسان چمن
نطفهٔ روحانیان بین کز نهان افشانده‌اند

مغز گردون را زکام است از دم باد شمال
کابهاش از مغز بر شاخ جوان افشانده‌اند

چشم دردی داشت بستان کز سر پستان ابر
شیر بر اطراف چشم بوستان افشانده‌اند

شاخ طفلی بود و نوخط گشت و بالغ شد کنون
گرد زمرد بر عذارش زان عیان افشانده‌اند

کاروان سبزه تا از قاع صف صف کرد ارم
صف صف از مرغان روان بر کاروان افشانده‌اند

باد مشک‌آلود گوئی سیب تر بر آتش است
کاندر او قدری گلاب اصفهان افشانده‌اند

روز و شب گرگ آشتی کردند و اینک مهر و ماه
نور خود بر یوسف مصر آستان افشانده‌اند

مهر و مه گوئی به باغ از طور نور آورده‌اند
بر سر شروان شه موسی بنان افشانده‌اند

یا روان‌های فریبرز و منوچهر از بهشت
نور و فر بر فرق شاه کامران افشانده‌اند

خسرو مشرق جلال الدین خلیفهٔ ذو الجلال
کاختران بر فر قدرش فرقدان افشانده‌اند

پیشکارانش خراج از هند و چین آورده‌اند
چاوشانش دست بر چیپال و خان افشانده‌اند

آستان بوسان او کز بیژن و گرگین مهند
آستین بر اردشیر و اردوان افشانده‌اند

تا زبان شکل است شمشیرش همه شیران رزم
بس که دندان‌ها ز بیم آن زبان افشانده‌اند

نیزه دارانش که از شیر نیستان کین کشند
خون و آتش زان نی چون خیز ران افشانده‌اند

نی ز آتش سوزد و اینان ز نی‌های رماح
دشمنان را آتش اندر دودمان افشانده‌اند

زهر خندد بخت بد بر زورق آن خاکسار
کاتشین قاروره‌اش بر بادبان افشانده‌اند

سنگ، خون گرید به عبرت بر سر آن شیشه‌گر
کز هوا سنگ عراده‌ش در دکان افشانده‌اند

عالمی کز ابر جودش در بهار نعمت‌اند
حاسدان را صاعقه در خان و مان افشانده‌اند

خاصگان مریم از نخل کهن خرمای نو
خورده‌اند و بر جهودان استخوان افشانده‌اند

از پی پرواز مرغ دولت او بود و بس
دانها کاین نه رواق باستان افشانده‌اند

وز پی افروزش بزم جلالش دان و بس
نورها کاین هفت شمع بی‌دخان افشانده‌اند

در زمین چار عنصر هفت حراث فلک
تخم دولت تاکنون بر امتحان افشانده‌اند

آن چنان تخمی چنین کشورستانی داد بر
بر چنین آید ز تخمی کانچنان افشانده‌اند

گر کمندی وقتی اندر حلق سکساران روم
سرکشان لشکر الب ارسلان افشانده‌اند

بندگان شه کمند از چرم شیران کرده‌اند
در کمر گاه پلنگان جهان افشانده‌اند

ز آتش تیغی که خاکستر کند دیو سپید
شعله در شیر سیاه سیستان افشانده‌اند

ابرها از تیغ و باران‌ها ز پیکان کرده‌اند
برق‌ها ز آئینهٔ برگستوان افشانده‌اند

تاج کیوان است نعل اسب آن تاج کیان
کز سخا دست و دلش دریا و کان افشانده‌اند

از صهیل اسب شیر آشوب او خرگوش وار
بس دم الحیضا که شیران ژیان افشانده‌اند

دست و بازوش از پی قصر مخالف سوختن
ز آتشین پیکان شررها قصرسان افشانده‌اند

گر به عهد موسی امت را گه قحط از هوا
باز من و سلوی سلوت رسان افشانده‌اند

شکر الله کز بقای شاه موسی دست ما
بر شماخی میوه و مرغ جنان افشانده‌اند

روشنان در عهدش از شروان مدائن کرده‌اند
زیر پایش افسر نوشیروان افشانده‌اند

تا به دور دولت او گشت شروان خیروان
عرشیان فیض روان بر خیروان افشانده‌اند

عاقلان دیدند آب عز شروان خاک ذل
بر هری و بلخ و مرو شاهجان افشانده‌اند

بر حقند آنان که با عیسی نشستند ار زرشک
خاک بر روی طبیب مهربان افشانده‌اند

آسمان گرید بر آنان کز درش برگشته‌اند
پیش غیری جان به طمع نام و نان افشانده‌اند

ماه تابان کوری پروانگان را بین که جان
بر نتیجه سنگ و موم و ریسمان افشانده‌اند

پیش تیغش کاتش نمرود را ماند ز چرخ
کرکسان پر بر سر خاک هوان افشانده‌اند

جنیان ترسند ز آهن لیک از عشق کفش
دیدها بر آهن تیغ یمان افشانده‌اند

تازیانش کابل و بلغار دارند آبخور
گرد پی ز آنسوی نیل و عسقلان افشانده‌اند

مغز گردون عطسه داد و حلق دریا سرفه کرد
زان غبار ره که ایام الرهان افشانده‌اند

آتش و باد مجسم دیده‌ای کز گرد و خوی
کوه البرز از سم و قلزم زران افشانده‌اند

از دو سندان چار دندان زحل درهم شکست
جفته‌ای کز نیم راه آسمان افشانده‌اند

دی غباری بر فلک می‌رفت گفتم کاین غبار
مرکبان شه ز راه کهکشان افشانده‌اند

تا فلک گفتا ز نعل مرکبانش من بهم
روشنان خاک سیاهش در دهان افشانده‌اند

کوکب دری است یا در دری کز هر دری
دست و کلکش گاه توقیع از بنان افشانده‌اند

پنج شاخ دست رادش کز صنوبر رسته‌اند
بر جهان صد نوبر از شاخ امان افشانده‌اند

تا قلم را مار گنج پادشاهی کرده‌اند
از دهان مار گنج شایگان افشانده‌اند

بر لعاب گاو کوهی دیدهٔ آهوی دشت
از لعاب زرد مار کم زیان افشانده‌اند

ترجمان یوسف غیب است آن مصری قلم
کاب نیل از تارک آن ترجمان افشانده‌اند

گوئی آندم کز چه مغرب ره مشرق نوشت
میغ بر مهر و زحل بر زبرقان افشانده‌اند

چون ز تاریکی به بلغار آمد و قندز فشاند
اهل بابل بر رهش نزل گران افشانده‌اند

این منم یارب که در بزم چنین اسکندری
چشمهٔ حیوانم از لفظ و لسان افشانده‌اند

چار جوی و هشت خلدست این که در مدحش مرا
از ره کلک و بنان طبع و جنان افشانده‌اند

داستانی نیست در دست جهان به زین سخن
راستان جان بر سر این داستان افشانده‌اند

تا شب است و ماه نو گوئی که از گوی زمین
گرد بر گردون ز سیمین صولجان افشانده‌اند

صولجان و گوی شه باد از دل و پشت عدو
کز کفش بر خلق فیض جاودان افشانده‌اند

بر ولی و خصمش از برجیس و از کیوان نثار
سعد و نحسی کان دو علوی در قران افشانده‌اند

تنهایی بد است ،
اما بد تر از آن اینست
که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی
آدم هایی که بود و نبودشان
به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد
     
صفحه  صفحه 47 از 99:  « پیشین  1  ...  46  47  48  ...  98  99  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Khaghani | خاقانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites