تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Khaghani | خاقانی

صفحه  صفحه 93 از 99:  « پیشین  1  ...  92  93  94  ...  98  99  پسین »  
#921 | Posted: 5 Sep 2014 19:36
شمارهٔ ۳۰۹

ای چرخ لاجوردی بس بوالعجب نمائی
کآیینهٔ خسان را زنگارها زدائی

هر ساعتم به نوعی درد کهن فزائی
چون من ز دست رفتم انگشت بر که خائی؟

بر سختهٔ تمام تا چند بر گرائی
دانستهٔ عیارم تا چندم آزمائی؟

پیروزه وار یک دم بر یک صفت نپائی
تا چند خس پذیری؟ آخر نه کهربائی

خردم بسودی آخر در دور آسیائی
بی خردگی رها کن خردم چو جو چه سائی

چون صوفیان صورت در نیلگون وطائی
لیک از صفت چو ایشان دور از صف صفائی

الحق کثیف رایی گرچه لطیف جایی
یکتا بر آن کسی کز طفلی بود دوتائی

آن کز دهانهٔ گاز خورد آب ناسزایی
بر زر بخت آن کس بخشی تو کیمیائی

از آفتاب دولت آن راست روشنایی
کو رخنه کرد روزن پشت از فراخ نایی

خاقانیا نمانده است آب هنر نمائی
ای سوخته توانی کاین خام کم درائی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#922 | Posted: 5 Sep 2014 19:42
شمارهٔ ۳۱۰

هرچه امن و فراغت است و کفاف
یافت خاقانی از جهان هر سه

گرچه هر سه ورای مملکت است
صحت آمد ورای آن هر سه



شمارهٔ ۳۱۱

نیک مردی کجاست خاقانی
که در او درد مردمی یابی

نیست مرغی که حوصله ش به جهان
دانه پرورد مردمی یابی

خود جهان مخنث آن کس نیست
که در او مرد مردمی یابی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#923 | Posted: 5 Sep 2014 19:43
شمارهٔ ۳۱۲

تو همه کاخ طرب سازی و خاقانی را
در همه تبریز اندهکده ای بینم جای

او بدین یک درهٔ خویش تکلف نکند
تو بدین ششدرهٔ خویش تفاخر منمای

ماه در هفت فلک خانه یکی دارد و بس
زحل نحس ز من راست به یک جا دو سرای

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#924 | Posted: 5 Sep 2014 19:46
شمارهٔ ۳۱۳

پسر، خاندان را بود خانه دار
چو جان پدر شد به دیگر سرای

اگر شیر برجا نماند رواست
ولی عطسهٔ شیر ماند بجای

برون بیشه را شیر به میزبان
درون خانه را گربه به کدخدای

جهان را بنگزیرد از گربه لیک
گزیرد ز شیر نبرد آزمای

که در خانه آواز یک گربه به
که ده غرش شیر دندان نمای

که ده چار دیوار گردد خراب
ز دندان یک موش آفت فزای

نه پرویز پرداخت لنگر بری
چو از خشم بهرام بد کرد رای

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#925 | Posted: 5 Sep 2014 19:48
شمارهٔ ۳۱۴ - در شکایت از روزگار

اهل دلی ز اهل روزگار نیابی
انس طلب چون کنی که یار نیابی

گر دگری ز اتفاق هم نفسی یافت
چون تو بجوئی به اختیار نیابی

خوش نفسی نیست بی گرانی کامروز
نافهٔ بی ثرب در تتار نیابی

آینهٔ خاک تیره کار چه بینی
ز آینهٔ تیره نور کار نیابی

روز وفا آفتاب زرد گذشته است
شب خوشی از لطف روزگار نیابی

نقطهٔ کاری کناره کن که زره را
ساز جز از نقطهٔ کنار نیابی

بر سر بازار دهر خاک چه بیزی
کآخر ازین خاک جز غبار نیابی

دهر همانا که خاکبیزتر از توست
زآنکه دو نقدش به یک عیار نیابی

بگذر ازین آبگون پلی که فلک راست
کب کرم را در او گذار نیابی

قاعده عمر زیر گنبد بی آب
گنبد آب است کاستوار نیابی

دست طمع کفچه چون کنی که به هردم
طعمی ازین چرخ کاسه وار نیابی

چرخ تهی کز پی فریب تو جنبد
کاسهٔ یوزه است کش قرار نیابی

کشت کرم را نه خوشه ماند و نه دانه
کاهی ازین دو به کشت زار نیابی

خاک جگر تشنه را ز کاس کریمان
از نم جرعه امیدوار نیابی

جرعه بود یادگار کاس و بر این خاک
بوئی از آن جرعه یادگار نیابی

یاد تو خاقانیا ز داد چه سود است
کز ستم دهر زینهار نیابی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#926 | Posted: 5 Sep 2014 19:53
شمارهٔ ۳۱۵

مدح کریمان کنم، چرا نکنم لیک
قدح لئیمان مرا شعار نیابی

در همه دیوان من دو هجو نبینی
در همه گلزار خلد خار نیابی



شمارهٔ ۳۱۶

کوهکن در عشق شیرین غیرتی گر داشتی
نقش شیرین را به چشم دیگران نگذاشتی

بود بی غیرت که نقش یار را بر سنگ کند
ور به لوح سینه کندی صورتی پنداشتی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#927 | Posted: 5 Sep 2014 20:13
شمارهٔ ۳۱۷

سر انگشت می رزد بی بی
بر من انگشت می گزد بی بی

نای را دشمن است و دف را دوست
بر ره دف همی وزد بی بی

از پی یک نشان دوم جامه
لاجوردی همی رزد بی بی

افتاب است و زهره می طلبد
در بر مه نمی خزد بی بی

صحن پانید حلقه می جوید
نیشکر هم نمی مزد بی بی

چشم بد دور نیک طباخ است
کآفتاب جهان سزد بی بی

نپزد هیچ قلیهٔ گزری
تابهٔ شلغمی پزد بی بی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#928 | Posted: 5 Sep 2014 20:15
شمارهٔ ۳۱۸

گر به دل آزاد بودمی چه غمستی
عقدهٔ سودا گشودمی چه غمستی

غم همه ز آن است کشنای نیازم
گر نه نیاز آزمودمی چه غمستی

گر به مشامی که بوی آز شنودم
بوی قناعت نودمی چه غمستی

تخم ادب کاشتم دریغ درودم
گر بر دولت درودمی چه غمستی

این که خرد را در ملوک نمودم
گر در عزلت نمودمی چه غمستی

بد گهران را ستودم از گهر طبع
گر گهری را ستودمی چه غمستی

سرمهٔ عیسی که خاک چشم حواری است
گر جهت خر نسودمی چه غمستی

گر ز پی ساز کار در الف آز
سین سلامت فزودمی چه غمستی

لاف پلنگی زنم و گرنه چو گربه
لقمهٔ دونان ربودمی چه غمستی

بخت غنود و به درد دل نغنودم
گر به فراقت غنودمی چه غمستی

گفتی خاقانیا به شاهد و می کوش
گر من ازین دست بودمی چه غمستی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#929 | Posted: 5 Sep 2014 20:25
شمارهٔ ۳۱۹

یک مشت خاکی ارچه دربند کاخ و کوخی
برگ از خدا طلب کن بگذار شاخ و شوخی

نیکوت داشت اول، نیکوت دارد آخر
این بیت معتقد ساز از قاضی تنوخی



شمارهٔ ۳۲۰

گفتی که سپاس کس مبر بیش
کز دهر به بخت نیک زادی

آری منم از دعای پیران
خورده بر کشت زار شادی

باقی شدم از هدایت عم
کاموخت مرا ملک نهادی

عم کرد مرا دعا گه نزغ
گفت افضل شرق و غرب بادی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#930 | Posted: 5 Sep 2014 20:32
شمارهٔ ۳۲۱ - شکرانهٔ صلت اسپهبد کیالواشیر

ای جهان داوری که دوران را
عهد نامهٔ بقا فرستادی

وی کیان گوهری که کیوان را
مدد از کبریا فرستادی

عزم را چند روزه ره به کمین
راه گیر قضا فرستادی

پیش مهدی که پیشگاه هدی است
عدل را پیشوا فرستادی

آب دین رفته بود از آتش کفر
رفته را باز جا فرستادی

وقت قدرت سهیل را ز یمن
به سلام سها فرستادی

روز کین اژدهای رایت را
به مصاف و غزا فرستادی

کرکسان را ز چرخ چون گنجشک
در دم اژدها فرستادی

به سم کوه پیکران در رزم
کوه را در هوا فرستادی

ز آب تیغ کیالواشیری
آتش اندر وغا فرستادی

آخر نام خویش را بر چرخ
بیم نار بلا فرستادی

از سنا برق آتش شمشیر
عرشیان را سنا فرستادی

شررش در کواکب افکندی
دودش اندر سما فرستادی

کوه را زهره آب گشت وببست
کامتحانش از دها فرستادی

زهرهٔ آب گشتهٔ کوه است
که ثنا را جزا فرستادی

نی نی آن زر ز نور خلق تو زاد
که به خلق خدا فرستادی

هرچه خورشید زاده بود از خاک
هم به خورشید وا فرستادی

اعظم اسپهبدا به خاقانی
گنج خاقان عطا فرستادی

بدره ها دادی از نهان و کنون
حله ها بر ملا فرستادی

چشمه ها راندی از مکارم و باز
قلزمی از سخا فرستادی

اسمانی که اختران دادی
مهر و مه بر قفا فرستادی

هر زری کافتاب زاد از کان
به رهی بارها فرستادی

پس ازین آفتاب بخشی از آنک
نقد کان را فنا فرستادی

پارم امسال شد به سعی عطات
که مثال رضا فرستادی

جان مصروع شوق را ز مثال
خط حرز و شفا فرستادی

چو سه حرف میانهٔ نامت
از قبولم لوا فرستادی

خاطرم مریمی است حامل بکر
که دمیش از صبا فرستادی

مریمی کش هزار و یک درد است
صد هزارش دوا فرستادی

من به جان کشتهٔ هوای توام
کشته را خون بها فرستادی

خون بها گر هزار دینار است
تو دو چندان مرا فرستادی

زین صلت کو قصاص کشتن راست
من شدم زنده تا فرستادی

گنج عرشی گشایمت به زبان
که مرا کیمیا فرستادی

همه دزدان گنج من کورند
تا مرا توتیا فرستادی

من نیایش گر نیای توام
که صلت چون نیا فرستادی

بخشش تو به قدر همت توست
نه به قدر ثنا فرستادی

هم چنین بخش تا چنین گویند
که سزا را سزا فرستادی

فضل و فطنت سپاس دار تو اند
کاین عطیت به ما فرستادی

نشنوی آنکه حاسدان گویند
کاین همه زر چرا فرستادی

نفخهٔ روح اول البشر است
که به مردم گیا فرستادی

سال قحط انگبین و شیر بهشت
به لبی ناشتا فرستادی

ماه دی کرم پیله را از قوت
پیل بالا نوا فرستادی

کرم شب تاب را شب یلدا
در بن چه ضیا فرستادی

در سراب وحش به نیلوفر
ز ابر همت نما فرستادی

شاه باز کلاه گمشده را
در زمستان قبا فرستادی

بد نکردی و خود نکو دانی
کاین نکوئی کجا فرستادی

دانم از جان که را ستودم و باز
دانی احسان که را فرستادی

افسر زر چو شاه دابشلیم
بر سر بید پا فرستادی

ثانی اسکندری، ارسطو را
گنج بی منتها فرستادی

شاه نعمان کفی و نابغه را
زر و فر و بها فرستادی

مصطفی دولتا سوی حسان
خلعه چون مصطفا فرستادی

مرتضی صولتا سوی قنبر
هدیه چون مرتضی فرستادی

برگشایم در فلک به دعات
که کلید دعا فرستادی

باش تاج کیان که بر سر چرخ
تاج عز و علا فرستادی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 93 از 99:  « پیشین  1  ...  92  93  94  ...  98  99  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Khaghani | خاقانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites