تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی

صفحه  صفحه 13 از 27:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  26  27  پسین »  
#121 | Posted: 31 May 2014 22:18
‏ در مدح امیر ابویعقوب یوسف برادر سلطان محمود
همی روم سوی معشوق با بهار بهم
مرا بدین سفر اندر ،چه انده ست و چه غم

همه جهان را سر تا بسر بهار یکیست
بهار من دو شود چون رسم به روی صنم

مرا بتیست که بر روی او به آذرماه
گل شکفته بود و ارغوان تازه بهم

به هیچ رویی باروی آن نگار مرا
اگر بهار بود ورنه، گل نیاید کم

مرا نو آیین باغیست روی آن بت روی
کز آسمان چو دگر باغها نخواهم نم

عذاب بادیه دیدم کنون بدولت میر
ز بادیه سوی باغی روم چو باغ ارم

امیرعالم عادل برادر سلطان
کدام سلطان، سلطان سر ملوک عجم

برادر ملکی کز همه ملوک به فضل
مقدمست چو آدم از انبیا به قدم

برادرست ولیکن بوقت خدمت او
هزار بار همانا حریص تر ز خدم

چنان شناسد کز دین همی برون آید
هر آنکسی که زامرش برون نهاد قدم

دو روز دور نخواهد که باشد از در او
اگر دو بهره مر او را دهند زین عالم

امیرگر چه که مخدوم کهتر ملکست
همی بخدمت او شاد باشد و خرم

براه رایت او پیشرو بودهر روز
چو پیش رایت کاووس رایت رستم

زبار خدمت اوبا مراد هر روزی
شکفته باشد چونانکه بوستان از نم

کجا نبرد بود در فتد میان سپاه
چو گرگ گرسنه کاندر فتد میان غنم

بدان زمان که دو لشکر بجنگ روی نهند
جهان نماید چون گلستان زرنگ علم

زمین زمرد شود تنگ چون کشن بیشه
هوا ز گرد شود تیره چون سیه طارم

زبان گردان گویا شود به دار و بگیر
دل دلیران مایل شود به جور و ستم

رخ گروهی گردد ز هول چون دینار
لب گروهی گردد زبیم چون درهم

چو بانگ خیزد کآمد امیر ابویعقوب
زهیچ جانور از بیم بر نیاید دم

مبارزانرا گردد در آن زمان از بیم
بدست نیزه و زوبی چو افعی و ارقم

بیک دو گشت که بر گردد اندرون مصاف
ز خون کشته همی پر کند دوباره شکم

بسا تنا که فرستد دما دم اندر پس
سنان نیزه او از وجود سوی عدم

بروز جنگ چنین باشد و بروز شکار
هزبر و ببر برون آرد از میان اجم

زبیم ناوک و تیغش همی نیاید خواب
پلنگ را در کوه و نهنگ را در یم

بدینجهان نشناسم کمانوری که دهد
کمان او را مقدار خم ابرو خم

به تیر با سپر کرگ و مغفر پولاد
همان کند که به سوزن کنند با بیرم

بدین ستودگی و چیرگی بکار کمان
ازین ستوده ترو چیره تر بکار قلم

مقدمست بفضل و مقدمست به علم
چنانکه پیشتر اندر حدیث جود و کرم

هر آنچه از هنر و فضل ومردمی خواهی
تمام یابی ار آن خسرو ستوده شیم

حدیث مبهم و مشکل بدو گشاده شود
اگر ندانی رو پرس مشکل و مبهم

همیشه تا نفروزد قمر چو شمس ضحی
مدام تا ندرخشد سها چو بدر ظلم

همیشه تا نشود خوشتر از بهار خزان
چنان کجا نبود خوشتر از شباب هرم

همیشه تا که بودنام از شهادت و غیب
همیشه تا که بود بحث در حدوث و قدم

امیر باد بشادی و باد بر خور دار
ز روزگار مبیناد هیچ رنج و الم

گرفته بادا مشکین دو زلف دوست بدست
نهاده گوش به آوای زیر و ناله بم

درین بهار دلارام شاد باد مدام
کسی که شاد نباشد بدونژند و دژم

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#122 | Posted: 31 May 2014 22:44
‏ در مدح سلطان محمود غزنوی و تقاضا گوید
ای شهی کز همه شاهان چو همی در نگرم
خدمت تست گرامی تر و شایسته ترم

تا همی زنده بوم خدمت تو خواهم کرد
از ره راست گذشتم گر ازین در گذرم

دل من شیفته بر سایه، و جاه و خطرست
وندرین خدمت با سایه و جاه و خطرم

یار من محتشمانند و مرا شاعر نام
شاعرم لیکن با محتشمان سر بسرم

مرکبان دارم نیکو که به راهم بکشند
دلبران دارم خوشرو که درایشان نگرم

سیم دارم که بدان هر چه بخواهم بدهند
زر دارم که بدان هر چه ببینم بخرم

این نوا،من، تو چه گویی، ز کجا یافته ام
از عطاها که ازین مجلس فرخنده برم

همه چیز من و اقبال من و از دولت تست
خدمت فرخ تو برد بخورشید سرم

بتوان گفت که از خدمت تو یابم بر
خدمت تو بهمه وقتی داده ست برم

تو همی دانی و آگه شده ای از دل من
که ره خدمت تو من به چه شادی سپرم

سیزده سالست امسال و فزون خواهد شد
که من ای شاه بدین درگه معمور درم

تا تو اندر حضری من به حضر پیش توام
تاتو اندر سفری با تو من اندر سفرم

نه همی گویم شاها که نبایست چنین
نه همی خدمت خویش ای شه بر تو شمرم

این بدان گفتم تا خلق بدانند که من
چند سالست که پیوسته بدین خانه درم

دی کسی گفت که اجری تو چندست زمیر
گفتم اجری من ای دوست فزون از هنرم

جز که امروز دو سالست که بی امر امیر
نیست از نان و جو اسب نشان وخبرم

گفت من بدهم چندانکه بخواهی بستان
گفتم اندوه مخور هست هنوز این قدرم

نه نکو باشد از من نه پسندیده که من
خدمت میر کنم نان ز دگر جای خورم

بزیاد آن ملک راد که در دولت او
نبود حاجت هرگز بکسان دگرم

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#123 | Posted: 31 May 2014 22:48
‏ در مدح میر ابو یعقوب عضدالدوله یوسف بن ناصر الدین
روز خوش گشت و هوا صافی وگیتی خرم
آبها جاری و می روشن و دلها بی غم

باغ پنداری لشکر گه میرست که نیست
ناخنی خالی از مطرد و منجوق و علم

خاک هر روزی بی عطر همی گیرد بوی
آسمان هر شب بی ابر همی بارد نم

بر هر انگشت زمین گویی هر روز مدام
دست نقاش همی نقش نگارد به قلم

هر کجا در نگری سبزه بودپیش دو چشم
هر کجا در گذری گل سپری زیر قدم

کاشکی خسرو غزنین سوی غزنین رودی
که ره غزنین خرم شد و غزنین خرم

بر کشیدند به کهساره غزنین دیبا
در نوشتند ز کهپایه غزنین ملحم

کوه غزنین ز پی خسرو زر زاد همی
زاید امروز همی زمرد ویاقوت بهم

بر لب رود ودر باغ امیر از گل نو
گستریده ست تو پنداری وشی معلم

من و غزنین و لب رود و در باغ امیر
چه در باغ امیر و چه در باغ ارم

باده لعل به دست اندر چون لعل عقیق
ساقی طرفه به پیش اندر چون طرفه صنم

گاه گوییم که چنگی! تو به چنگ اندر یاز
گاه گوییم که نایی! تو به نای اندر دم

شادمانه من و یاران من از خدمت میر
هر یکی ساخته از خدمت او مال وخدم

نعمت میر همی گوید بنشین و بخور
دولت میر همی گویدبگراز و بچم

دولت میر مؤید پسر ناصر دین
عضد دولت یوسف سپه آرای عجم

آنکه اوتابه سپه داری بر بست کمر
گم شداز روی زمین نام و نشان رستم

شهریاران زمین ناموران کیهان
همه خواهند که گردند مر او را زحشم

نامداران جهان خاک پی میر منند
همه خواهند که باشند مر اورا زخدم

چشم و روی همه میران و بزرگان سوی اوست
چون بود روی همه جنتیان سوی حرم

گر به رزم آید، گویی که به رزم آمد سام
ور به بزم آید، گویی که به بزم آمد جم

آن مبارز که بر آماج دوگان چرخ کشید
نتواند که دهد نرم کمانش را خم

قلعه خالی کند از خصم زبر دست به تیر
همچو خالی کند از شیر به شمشیر اجم

اندر آن کشور کو تیغ بر آرد ز نیام
کس نپردازد یک روز به سور از ماتم

نه قوی دل کند افکنده او را تعویذ
نه سخنگوی کند خسته او را مرهم

سکته را ماند سهم و فزعش روز نبرد
که بیک ساعت بر مرد فرو گیرد دم

شیر غرنده که او را دید از هیبت او
پیش او گردد چون مار خزنده به شکم

عادلست او به همه رویی واز دوکف او
روز وشب باشد برخواسته بیداد و ستم

دخل ایران زمی از بخشش او ناید بیش
ملک ایران زمی از همت او آید کم

همتی دارد عالی و دلی دارد راد
عادتی خوب و خویی نیکو ورایی محکم

کف او را نتوان کردن مانند به ابر
دل او را نتوان کردن مانند به یم

ور توگویی که دل او چو یمست، این غلطست
کاندر آن ماهی و مارست و درین جود و کرم

ور تو گویی که کف میر چو ابرست خطاست
کز کف میر درم بارد و از ابر دیم

این که من گفتم زان هر دو فراوان بترست
که کف رادش دینار فشاند نه درم

ایزد ار ملک و ولایت بسزا خواهد داد
ملکی یافت سزاوار به ملک عالم

ایزد او را برساناد به کام دل او
دل ما شاد کناد و دل بدخواه دژم

زین بهار نو قسمش طرب و شادی باد
قسم بدخواه و بداندیشش اندوه و الم

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#124 | Posted: 31 May 2014 22:54
‏ در مدح عضدالدوله امیر یوسف سپاهسالار گوید
ای ز سیمینه فکنده در بلورینه مدام
هم بساعد چون بلوری هم بتن چون سیم خام

سرو داری ماه بار و ماه داری لاله پوش
لاله داری باده رنگ و باده داری لعل فام

زلف تو مشک سیاه و جعد تو شمشاد تر
قد تو سرو بلند و روی تو ماه تمام

زلف تو دامست و دایم بر دو رخ گسترده دام
گر نه صیادی چه حاجت دام گستردن مدام

ور همیگویی بگیرم تا مرا گردد حلال
دل بتو بخشیدم و بخشیده کی باشد حرام

دل بتو دادم تو نیز از روی رحمت گه گهی
نیکویی کن با من و از من سوی دل بر پیام

عاشقم برتو و چون دانی که بر تو عاشقم
عاشقم خوانی همی اندر میان خاص و عام

عاشقم آری و لیکن نام من عاشق مکن
مرمرا ای ماه منظر مادح میرست نام

میر یوسف یادگار نصر الدین آنکه دین
زو همی گردد قوی و زو همی گیرد قوام

پیش سایل زر بر افشاند به هنگام جواب
پیش نحوی موی بشکافد به هنگام کلام

جز ز شاه شرق سلطان فضل او بر هر شهی
همچنان دانم که فضل نور باشد برظلام

بس بیابان بادسا و کوهها کوبا ملک )؟(
هم محلها بریمه کرده ست او از حسام )؟(

رایتش ساکن نگردد یک زمان در یک زمین
رخشش آرامش نگیرد ساعتی در یک مقام

از نهیب خنجر خونخوار او روز نبرد
خون برون آید بجای خوی عدو را از مسام

گر ز تیغش تافتی آتش فشاندی آفتاب
ورز کفش خاستی دینار باریدی غمام

ماهی اندرآب روشن راه چون داند برید
هم بدانسان راه برد تیر او اندر عظام

ای امارت را چو جمشید، ای ولایت را چو جم
ای شجاعت را چو سهراب ای سیاست را چو سام

هم موفق پادشاهی هم مظفر شهریار
هم مؤید رای میری، هم همایون فرهمام

با همه پیغمبران اندر فضیلت همسری
جز که از ایزد نیاوردی بما وحی و کلام

از پی قدر و بزرگی روز می خوردن ترا
آسمان خواهد که باشد ساقی و خورشید جام

روز رزم و روز بزم اندر هنر داری هنر
هم سرافراز ملوکی هم سر افراز کرام

حاتم طایی که چندین نام دارد در سخا
اشتری کشتی و دادی سایلی را زو طعام

تو زمال خویش نندیشی و هم بدهی به طبع
گر ثواب از تو بخواهد سایلی روز قیام

از فراوان طوف سایل گرد قصرت روز و شب
قصر تو نشناسد ای خسرو کس از بیت الحرام

بس نیاید تا زدینار تو چون شداد عاد
سایل تو خانه را زرین کند دیوار و بام

عالمی زرین کنی چون بر نهی باده به دست
کشوری پر خون کنی چون بر کشی تیغ زنیام

یک سوار از موکب تو و ز عدو پنجاه پیل
صد سوار از موکب بدخواه و از تو یک غلام

رایت تو سایه افکنده ست بر دریای سند
کی بود شاها که سایه افکند برکوه شام

اسب تو هنگام جستن نسبتی دارد ز باد
وقت آسایش نهادی دارد از کوه سیام

گر ز غزنینش برانگیزی بوقت چاشتگاه
بگذراند مر ترا از شام پیش از وقت شام

آن زمان هشیارتر باشد که در پوشی زره
وان زمان بیدارتر باشد که بر گیری حسام

تا ندیدم مرکبت را من ندانستم که هست
باد را سیمین رکاب و کوه را زرین ستام

ای به هر رایی موافق، ای به هر کاری مصیب
ای به هر علمی ستوده، ای به هر فضلی تمام

هر که را بینم مهیا بینم اندر شکر تو
همچو من کز نعمت تو بهره ای دارم تمام

شکر تو بر من فراوان واجبست ای شهریار
از فراوانی ندانم گفت شکرت را کدام

چیست نیکوتر زجاه، از تو رسیدستم به جاه
چیست شیرین تر ز کام، از تو رسیدستم به کام

مدح گفتن مر ترا آسان بود زیرا که تو
عاشق خوی کرامی، دشمن خوی لئام

در خصال تو شهنشاها چنان آمد مدیح
کز مدیح تو صدف لؤلؤ همیخواهد به وام

ازفراوان مدح کاندر خلق تو پایم همی
خویشتن راباز نشناسم همی از بوتمام

تا بود چون روی رومی، روزتابان و سپید
تا بود چون روی زنگی، شب دژم گون و نفام

تا چو سیمین دستی اندر آستین شعرا همی
سر بر آرد پیش روز ار پیش مشرق صبح تام

عمر تو پاینده باد و نعمت تو با بقا
بخت تو پیروز باد و دولت تو با نظام

روز و شب خورشید و ماه از روی عجز و انکسار
آید اندر درگه عالیت از بهر سلام

عیدرا شادان گذار و ناطلب کرده بیاب
ز ایزد پاداش ده پاداشن ماه صیام

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#125 | Posted: 31 May 2014 22:57
‏ در مدح سلطان ابو سعید مسعود بن محمود غزنوی
جشن سده و سال نو و ماه محرم
فرخنده کناد ایزد بر خسرو عالم

شاهنشه گیتی ملک عالم مسعود
کاین نام بدین معنی او راست مسلم

از دیدن او چشم جهان گردد روشن
وز گفتن نامش دل و جان گردد خرم

از دیدن او سیرنگردد دل نظار
زانست که نظار همی نگسلد ازهم

کس نیست به گیتی که برو شیفته دل نیست
دلها به خوی نیک ربوده ست نه زاستم

گویی که بیکباره دل خلق ربوده ست
از تازی و از دهقان و ز ترک و زدیلم

شاهی که بدین سکه او برگه شاهی
خود نیست چنو از گه او تا گه آدم

بگذشت بقدر وشرف از جم و فریدون
این بود همه نهمت سلطان معظم

ای خسرو غازی پدر شاه کجایی
تا تخت پسر بینی بر جایگه جم

گرد آمده بر درگه اواز پی خدمت
صد شاه چو کیخسرو ،صد شیر چو رستم

از عدل و ز انصاف جهانرا همه هموار
چون باغ ارم کرده وچون بیت محرم

بی رنج به تدبیر همی دارد گیتی
چونانکه جهانرا جم میداشت به خاتم

نام تو بدو زنده ودرخانه توسور
در خانه بدخواه تو صد شیون و ماتم

فرمان تو و طاعت ورای تو نگه داشت
بیرون نشد از طاعت و رای تو بیکدم

هر کس که ترا خدمت کرده ست بر او
چون جان گرانمایه عزیزست و مکرم

آنرا که بر آورده تو بود بر آورد
وز جمله یاران دگر کرد مقدم

آنان که جوانند پسر خواندو برادر
پیران و بزرگان سپه را پدر و عم

آن ملک و ولایت که ز تو یافت همه داد
وان ملک و ولایت که بگیرد بدهد هم

با این هنر و مردی و با این دل و بازو
او را به جهان ملک و ولایت نبود کم

همواره روان تو ازو باشد خوشنود
وین مملکت راست نگیرد بکفش خم

بر دولت واقبال بناز ای شه گیتی
از این کرم ایزد کت کرد مکرم

آن کس که چو مسعود خلف دارد و وارث
زیبد که مرا و را به دو گیتی نبود غم

از برکت او دولت تو گشت پدیدار
از پای سماعیل پدید آمد زمزم

در چهره او روز بهی بود پدیدار
در ابر گرانبار پدیدار بود نم

کس را به جهان چون پسر تو پسری نیست
آهو بچه کی باشد چون بچه ضیغم

شیران و بر از شیران چون تیغ بر آهیخت
باشند به چشمش همه با گور رمارم

شیری که شهنشاه بدان شیر نهد روی
از بیم شود موی برو افعی و ارقم

هر دل که شد از هیبت او تافته و ریش
آن دل نه به دارو بهم آید نه به مرهم

هم بکشد و هم زنده کندخشمش و جودش
آن موسی عمران بود، این عیسی مریم

ای بار خدای ملکان همه گیتی
ای از ملکان پیش چو از سال محرم

جشن سده در مجلس آراسته تو
با شادی چون زیر همی سازد با بم

جشن سده را رسم نگهداشتی ای شاه
آتش به تخش بردی از خانه چارم

چون آتش سوزنده بیفروزد و آتش
آن یک رخ ساقی و دگر جام دمادم

می خور که ترا زیبد می خوردن وشادی
می خورد ن تو مدحت و آن دگران ذم

روی تو و رخسار بد اندیش چو گل باد
آن تو زمی، وان بد اندیش تو از دم

دست تو به سیکی و به زلفی که از و دست
چو مخزنه مشک فروشان شود از شم

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#126 | Posted: 1 Jun 2014 08:41
در مدح خواجه احمد بن حسن میمندی گوید
بنفشه زلف من آن سرو قد سیم اندام
بر من آمد وقت سپیده دم به سلام

درست گفتی کز عارضش بر آمده بود
گه فرو شدن تیره شب سپیده بام

ز عود هندی پوشیده بر بلور زره
ز مشک چینی پیچیده بر صنوبر دام

بحلقه کرده همی جعد او حکایت جیم
بپیچ کرده همی زلف او حکایت لام

به لابه گفتمش ای ماهروی غالیه موی
که ماه روشنی از روی تو ستاند وام

ترا هزاران حسنست و صد هزار حسود
چرا ز خانه برون آمدی درین هنگام

چه گفت، گفت خبر یافتم که نزد شما
ز بهر راه براسبان همی کنند لگام

چه گفت، گفت که ای در جفا نکرده کمی
چه گفت گفت که ای در وفا نبوده تمام

شخوده روی برون آمدم ز خانه به کوی
به رنگ چون شبه کرده رخ چو نقره خام

مرا بگوی کز اینجا چگونه خواهی رفت
نه باتو توشه راه و نه چاکرو نه غلام

برادران و رفیقان تو همه بنوا
تو بینوا و بدست زمانه داده زمام

تو داده ای به ستم زر و سیم خویش بباد
تو کرده ای به ستم روز خویش ناپدرام

چرا بهم نکنی زر و سیم خویش بجهد
چرا نگه نکنی کار خویش را فرجام

به خواستن ز کسان خواسته بدست آری
زبهر خواسته مدحت بری به خاص و به عام

بدان طمع که ز دادن بلند نام شوی
بدان دهی که ز پس مر ترا دهد دشنام

ز خواستن به همه حال ننگ باید داشت
اگر بدادن بیهوده جست خواهی نام

نگاه کن که خداوند خواجه سید
ترا چه داد پس مدح اندرین ایام

اگر چنانکه بباید نگاه داشتیی
کنون ز بخشش او سیم داشتی تو ستام

به سیم و زر تو غنی بودی و به جاه غنی
کنون برهنه شدی همچو بر کشیده حسام

همی روی سوی درگاه میر خوار و خجل
بکار برده بکف کرده ای حلال و حرام

نه با تو زینت خانه نه با تو ساز سفر
بساز ساز سفر پس بفال نیک خرام

بسا که تو بره اندر، ز بهر دانگی سیم
شکست خواهی خوردن ز پشه و زهوام

جواب دادم و گفتم مرا بر آنچه گذشت
مکن ملامت ازیرا که نیست جای ملام

کسی به حیلت و جهد از سرشت خویش نگشت
مرا سرشت چنین کرد ایزدعلام

هنوز باز نگشتم ز بیکران دریا
که برگرفت ز من سایه تند بار غمام

من آن مهی را خدمت کنم همی که به فضل
چوفضل برمک دارد به در هزار غلام

بسا کسا که چو من سوی خدمتش رفتند
به چاشتگاه غمین، شادمان شدند به شام

هزار کوفته دهر گشت ازو بمراد
هزار تافته چرخ ازو رسید بکام

هر آنکه خدمت او کرد نیکبختی یافت
مجاور در و درگاه اوست بخت مدام

عطای او نه زدشمن برید و نه از دوست
چنین برد ره آزادگان و خوی کرام

کسی که راه خلافش سپرد تا بزید
مخالفت کنداو را حواس و هفت اندام

عطای او بدوام است ز ایرانش را
گمان مبر که جز او کس عطا دهد بدوام

بهر تفضل ازو کشوری به نعمت و ناز
بهر عنایت ازو عالمی به جامه و جام

ثنا خریدن نزدیک اوچو آب حلال
درم نهادن در پیش او جو باده حرام

مدیح او شعرا را چو سورة الاخلاص
سرای او ادبا را چو کعبت الاسلام

چو بندگان مسخر همی سجود کند
زمین همت اورا سپهر آینه فام

بعلم و عدل و بآزادگی و نیکخویی
مؤیدست و موفق مقدمست و امام

قلم بدستش گویی بدیع جانوریست
خدای داده مر آنرا بصارت و الهام

به دشمنان لعین آنچه او کند به قلم
به تیغ و تیر همانا نکرد رستم سام

به جنبش قلمی زان او اگر خواهد
هزار تیغ کشیده فرو برد به نیام

زهی ز هر ادبی یافته تمام نصیب
زهی ز هر هنری بهره یی گرفته تمام

تو آن مهی که ترا هر چه گویم اندر فضل
تمام تر سخنی سست باشد و سوتام

مرا چه طاقت آنست یا چه مایه آن
که پیش تو سخنی را دهم به نظم نظام

ولیک زینهمه آزادگی و نیکخویی
مرا بگو که بجز خدت تو چاره کدام

مرا که ایزد جز شعر دستگاه نداد
مگر به شعر کنم سوی خدمت تو خرام

همیشه تا نبود ثور خانه خورشید
چنان کجا نبود شیر خانه بهرام

همیشه تا بروش ماه تیزتر ز زحل
همیشه تا بشرف نور پیشتر ز ظلام

جهان به کام تو دارد خدای عز وجل
بود مساعد تو ذوالجلال و الاکرام

دل تو باد سوی لهو و چشم سوی نگار
دو گوش سوی سماع و دو دست سوی مدام

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#127 | Posted: 1 Jun 2014 08:44
‏ در مدح خواجه ابو سهل عراقی گوید
کی نشینیم نگارا من و تو هر دوبهم
کی نهم روی بدان روی و بدان زلف بخم

چندازین فرقت و بر جان ز غم فرقت رنج
چند ازین دوری و بر دل ز پی دوری غم

آب و آتش به تکلف بهم آیند همی
چه فتاده ست که ماهیچ نیاییم بهم

چونکه در نیکوییت بر من و بر تو ستمست
ما بر اینگونه ستم دیده و ناکرده ستم

کاشکی کار من و توبه درم راست شدی
تا من از بهر ترا کردمی از دیده درم

یاد کرد درم از دیده چرا باید کرد
مرمرا با کرم خواجه درم ناید کم

خواجه سید بوسهل عراقی که بفضل
نه عرب دیده چنو بار خدا و نه عجم

آنکه زو بیشتر و پیشتر اندر همه فضل
بر سلطان ملک مشرق ننهاد قدم

هر کجا از کف او وز دل او یاد کنی
یاد کردی ز سخا یاد نمودی ز کرم

گر تو گویی که مر اورا به کرم نیست نظیر
همه گویند بلی و همه گویند نعم

نتوان کرد بتدبیر فراوان و بتیغ
آنچه او داند کردن به دوات و به قلم

به هنر ملک جهان زیر قلم کرد و سزید
که بزرگان جهان را به قلم کرد خدم

پس از ایزد به دوات و قلم فرخ اوست
روزی لشکر سلطان و همه خیل و حشم

آصف است او و ملک جم پیمبر بقیاس
آری او آصف باشد چو ملک باشد جم

تا شه او را بوزارت بنشانده ست شده ست
صدر دیوان بدو آراسته چون باغ ارم

بس ره خوب که در مجلس دیوان ملک
بوجود آورد آن خواجه سید زعدم

الم از دلها بر گیردو تابوده هگرز
بر دل کس ننهاده ست به یکموی الم

از کریمی چو در آید بر او زایر او
از کریمی چو شمن گردد و زایر چو صنم

ابر خوانی کف او را بگه جود مخوان
کز کف خواجه درم بارد و از ابر دیم

بخشش ابر نگویند بر بخشش او
سخن از جوی نرانند بر وادی زم

مدحت آنست که بد را بسخن خوب کند
چو جز این گفتی آن مدح همه باشد ذم

ابر پیش کف او همچو بر یم شمرست
زشت باشد که بگویی به شمر ماند یم

او به رادی و جوانمردی معروفترست
زانکه باران بزاینده به تری و به نم

هر کجا گویی بوسهل وزیر شه شرق
همه گویند کریم و سخی و خوب شیم

لاجرم روی بزرگان همه سوی در اوست
حاجبند ایشان گویی و در خواجه حرم

تا می لعل گزیده ست به خوبی و به رنگ
تا گل سرخ ستوده ست به دیدار و به شم

تا بود شادی جایی که بود زاری زیر
تا بود رامش جایی که بود ناله بم

شادمان باد و بشادی وطرب نوش کناد
باده از دست بتی خوبتر از بدر ظلم

نیکخواهانش پیوسته بشادی و به عز
بدسکالانش همواره به تیمار و ندم

دست و پای از تن دشمنش جدا باد بتیغ
تا خزد دشمن چون مارهمیشه به شکم

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#128 | Posted: 1 Jun 2014 08:49
‏ در مدح خواجه ابواحمد تمیمی گوید
بفزوده ست بر من خطر قیمت سیم
تا بنا گوش ترا دیده ام ای در یتیم

سیم را شاید اگر در دل و جان جای کنم
از پی آنکه بماند به بنا گوش تو سیم

از بناگوش تو سیم آمد و زر از رخ من
ای پسر زین سپس از دزد بود ما را بیم

زلف تو سیم تو از دزد نگه داند داشت
به خم و پیچ بر افکنده چو جیم از بر جیم

من چه سازم چکنم دزد مرا برده شمار
دزد رحمت نکند دزد که دیده ست رحیم ؟

زرگری باید کز مایه ما کار کند
مایه ما را و هر آن سود که باشد بدو نیم

من ثناگوی بزرگانم و مداح ملوک
خاصه مدحتگر آن راد عطابخش کریم

سر فراز عرب و فخر بزرگان عجم
خواجه بو احمد خورشید همه آل تمیم

آن نکو سیرت و نیکو سخن و نیکو روی
که گه جود جوادست و گه حلم حلیم

نام جدان و بزرگان ز گهر کرده بزرگ
حری آموخته از گوهر جدان قدیم

ابر بارنده شنیدم که جوادست جواد
ابر با دوکف آن خواجه لئیمست لئیم

هر که گوید به کف خواجه ما ماند ابر
مشنوآن لفظ که آن لفظ خطاییست عظیم

ای جوانمردی آزاده دلی نیکخویی
که ترا یار نیابند به هر هفت اقلیم

میر صاحب بتو و دیدن تو شاد ترست
که بدیدار سماعیل مثل ابراهیم

خنک آن میر که او را چو تو حریست وزیر
خنک آن صاحب کو را چو تویی هست ندیم

در وزیری نکنی جز همه حری تلقین
در ندیمی نکنی جز همه رادی تعلیم

لاجرم سوی تو آزاده جوان، بارخدای
ننگرد جز به بزرگی و به چشم تعظیم

هم کریمی کن کز بهر کرم یافته ای
بر بزرگان و کریمان و شریفان تقدیم

هنر و فضل ترا بر نتوانند شمرد
آن بزرگان که بدانند شمار تقویم

ادب صاحب پیش ادب تو هدرست
نامه صابی با نامه تو خوار و سئیم

با سخن گفتن تو هر سخنی با خللست
باستوده خرد تو خرد خلق سقیم

نام نیکو و جمال و شرف و علم و ادب
بادبیری بتو کردند دبیران تسلیم

به زمانی نکت و علم و ادب یاد کنی
وین ندیده ست درین عصر کس از هیچ فهیم

ای سرای تو نعیم دگر و زایر تو
سال و مه بیغم و دلشاد نشسته به نعیم

بس گلیم سیها کز نظرت گشت سپید
نظر تو سیهی پاک بشوید ز گلیم

در حریم تو امانست و ز غمها فرجست
شاد زی ای هنری حر پسندیده حریم

به همه کار امامی به همه فضل تمام
به همه باب ستوده به همه علم علیم

تاز کشمیر صنم خیزد و از تبت مشک
همچو کز مصر قصب خیزد و از طائف ادیم

تا بود عارض بت رویان چون سیم سپید
تا بود ساعد مه رویان چو ماهی شیم

کامران باش و می لعل خور و دشمن را
گو همی خور شب و روز آتش سوزان چو ظلیم

می ز دست صنمی خور که چو بوی خط او
ازگل تازه بر آید به سحر گاه نسیم

صنمی باز نخی تازه تر از برگ سمن
صنمی بادهنی تنگ تر از چشمه میم

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#129 | Posted: 1 Jun 2014 08:53
‏ در مدح خواجه سید ابوالطیب بن طاهر
بار بر بست مه روزه وبر کند خیم
مهرگان طبل زد و عید برون برد علم

باز چون بلبل بی جفت ببانگ آمد زیر
باز چون عاشق بیدل به خروش آمد بم

باده گیران زبان بسته گشادند زبان
باده خوران پراکنده نشستند بهم

لعل کردند بیک سیکی لبهای کبود
شاد کردند بیک مجلس دلهای دژم

خیز بت رویا !تا مابه سر کار شویم
که نه ایشان را سور آمدو مارا ماتم

زان می لعل قدح پر کن و نزدیک من آر
بر تن و جان نتوان کردازین بیش ستم

روزه پیریست که از هیبت واز حشمت او
نتوان زد به مراد دل، یک ساعت دم

چون شدآن پیر جوانی بگرفتندجهان
ما و ایشان و می لعل، نه اندوه ونه غم

باش تا خواجه درین باب چه گوید، چه کند
آب چون زنگ خورد یا می چون آب بقم

خواجه سید ابوالطیب طاهر که بدوست
دل سلطان و دل خواجه و دلهای حشم

نه به فضل او را جفتی ز بزرگان عرب
نه به علم او را یاری زبزرگان عجم

در جوانمردی جاییست که آنجا نرسید
هیچ بخشنده و زین پس نرسد هرگز هم

عالمی بینم بر درگه اوخواسته خواه
واو همی گوید هر کس را کآری و نعم

هر که را بینی با بخشش و با خلعت اوست
همتی دارد در کار سخا بلکه همم

بیشماری همه چون ریگ همی بخشد مال
راست پنداری داردبه یمین اندر یم

بخرد جامه بسیار به تخت و چو خرید
نام زوار زند زود بر آن تخت رقم

هر که را بینی دینار و درم دارد دوست
نه بر اینگونه ست آن مهتر آزاده شیم

او چودانست که دینار نه چون نام نکوست
مهر برداشت بیکبار ز دینار و درم

از عطا دادن پیوسته آن بار خدای
خانه زایر او باز ندانی ز حرم

با چنین بخشش پیوسته که او پیش گرفت
رود جیحون را شک نیست که آب آید کم

ایزد آن بار خدای بسخا را بدهاد
گنج قارون و بزرگی و توانایی جم

دست بخشنده او از دل پیران ببرد
غم برنایی و بیچارگی و ضعف هرم

من به هر چیر که خواهی تو سوگند خورم
که نه چون او بوجود آید هرگز ز عدم

لاجرم خلق جهان بر خوی او شیفته اند
چون گل سوری بر باد سحر گاهی ونم

چه بجان و سر او محتشمانرا چه بتن
چه حریم در او محترمان را چه حرم

نه بیهوده مر اورا ملک روی زمین
مملکت زیر نگین کرد و جهان زیر قلم

رای و اندیشه بدو کرد و بدو داشت نگاه
زانکه دانست که راییست مراورا محکم

شادمان باد همه ساله و با ناز و نعیم
دشمن و حاسد او مانده به تیمار و ندم

عید اوفرخ و از آمدن عید شریف
در دل او طرب و در دل بدخواه الم

چشم او سوی نگاری که برو عید بود
جعد و زلفش را چون غالیه وز غالیه شم

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#130 | Posted: 1 Jun 2014 08:57
‏ در مدح خواجه ابوسهل عبدالله بن احمد بن لکشن دبیر گوید
بر بناگوش تو ای پاکتر از در یتیم
سنبل تازه همی بر دمد از صفحه سیم

زین سپس وقت سپیده دم هر روز بمن
بوی مشک آرد از آن سنبل نو رسته نسیم

عنبرین خطی وبیجاده لب و نرگس چشم
حبشی موی و حجازی سخن و رومی دیم

نیک ماندخم زلفین سیاه تو به دال
نیک ماند شکن جعد پریش تو به جیم

از همه ابجد بر »میم « و»الف « شیفته ام
که ببالا ودهان تو »الف « ماندو »میم «

عشق بازیم همی باتو و دلتنگ شوی
نزد تو عشق همانا که گناهیست عظیم

چه شوی تنگدل ار بر تو همی بازم عشق
عشق بازیدن با خوبان رسمیست قدیم

عشق رسمیست ولیکن همه اندوه دلست
خنک آن کو را از عشق نه ترسست و نه بیم

بر من باخته دل هر چه توانی بمکن
نه مرا کرده به تو خواجه سید تسلیم

خواجه عبدالله بن احمدبن لکشن کوست
میر یوسف را همچون دل و دستور وندیم

به همه کاری تعلیم ازو خواهد میر
ار چه او را ز کسی خواست نباید تعلیم

کمترین فضل دبیریست مر اورا هر چند
به سر خامه کند موی ز بالا بدو نیم

چون سخن گوید گوید همه کس کاینت ادیب
چون عطا بخشد گوید همه کس کاینت کریم

با توانایی و با جود کم آمیزد حلم
خواجه بوسهل توانا و جوادست و حلیم

نه مسیحست ولیکن نفسش باد مسیح
نه کلیمست ولیکن قلمش چوب کلیم

سیرش سخت گزیدهست بنزدیک خدای
سخنش سخت ستوده ست بنزدیک حکیم

از سخا و کم و فضل و فتوت که وراست
هیچکس زو نبرد نام مگر با تکریم

بنشاند به سخن بدعت هفتاد هوا
بنوردد بقلم قاعده هفت اقلیم

صد سخن گوید پیوسته چو زنجیر بهم
که برون ناید از آن صد، سخنی سست و سقیم

طاعن و بدگوی اندر سخنش بی سخنند
ور چه باشد سخن طاعن و بد گوی ذمیم

مهرو کینش سبب خلد و جحیمست و بقصد
هیچکس مویی از تن نفرستد به جحیم

هر که اورا بستاید بنسوزد دهنش
ور دهن پر کنداز آتش مانند ظلیم

چه هنر دارم من یا چه شرف دارم من
که چو معشوق نشانده ست مرا پیش مقیم

صد گنه کردم و اوکرد عفو وین نه عجب
که خوی خواجه کریمست و دل خواجه رحیم

نیکویی کرد بجای من و لیکن چه بود
آنکه پاداش دهنده ست بصیرست و علیم

مسکن و مستقر خواجه نعیم دگرست
یک دو سالست که من دور بماندم ز نعیم

تا درم خوار و درم بخش بود مرد سخی
تا درم جوی و درم دوست بود مرد لئیم

شادمان باد و بر هر شهی او را تبجیل
کامران باد و بر هر مهی او را تعظیم

عید او باد سعید و روز او باد چو عید
دور باد از تن و از جانش شیطان رجیم

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 13 از 27:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  26  27  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites