تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی

صفحه  صفحه 2 از 27:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  23  24  25  26  27  پسین »  
#11 | Posted: 9 Aug 2011 13:58
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح امیر ابویعقوب یوسف بن ناصرالدین سبکتگین


باغ دیبا رخ پرند سلب
لعبگر گشت و لعبهایش عجب

گه دهد آب را زگل خلعت
گاهی از آب لاله را مرکب

گه بهشتی شود پر از حورا
گه سپهری شود پر از کوکب

بیرم سبز بر فکنده بلند
شاخ او کرده بسدین مشجب

بوستان گشت چون ستبرق سبز
آسمان گشت چون کبود قصب

حسد آید همی ز بس گلها
آسمان را ز بوستان هر شب

حسد آید همی ز بس گلها
آسمان را ز بوستان هر شب

آب همرنگ صندل سوده ست
خاک همبوی عنبر اشهب

سبزه گشت از در سماع و شراب
روز گشت از در نشاط و طرب

هر گلی را بشاخ گلبن بر
زند بافیست با هزار شغب

بلبلان گوییا خطیبانند
بر درختان همی کنند خطب

باز بر ما وزید باد شمال
آن شمال خجسته پی مرکب

بوستان شکفته پنداری
دارد از خلعت امیر سلب

میر یوسف برادر سلطان
ناصر علم و دستگیر ادب

جود را عنصرست وقت نشاط
عفو راگوهرست گاه غضب

خشم او برنتابدی دریا
گر برو حلم نیستی اغلب

وقت فخر و شرف سخاوت و جود
به دل و دست او کنند نسب

از کف او چنان هراسد بخل
که تن آسان تندرست از تب

زانکه همرنگ روی دشمن اوست
ننهد در خزانه هیچ ذهب

خواسته بدهد و نخواهد شکر
این صوابست و آن دگر اصوب

ای ترا مردمی شریعت و کیش
ای ترا جود ملت و مذهب

زر چو کاهست و دست راد تو باد
پیشگاه خزانه تو مهب

خلق را برتر از پرستش تو
نیست چیزی پس از پرستش رب

هر که را دستگاه خدمت تست
بس عجب نیست گر بود معجب

با همه مهتران یکیست بکسب
هر که را خدمتت بود مکسب

از پی خدمت مبارک تو
مهتران کهتری کنند طلب

مر ترا معجزاتهای قویست
زیر شمشیر تیز و زیر قصب

روز هیجا که برکشی ز نیام
خنجری چون زبانه یی ز لهب

نشناسد ز بس طپد مریخ
که حمل برج اوست یا عقرب

هر کجا جنگ ساختی بر خون
بتوان راند زورق و زبزب

هر که با تو بجنگ گشت دچار
با ظفر نزد او یکیست هرب

دشمنت هر کجا نگاه کند
یا نهان جای اوست یا مهرب

مسکن دشمن تو بود و بود
هر زمینی کز او نروید حب

ای بآزادگی و نیکخویی
نه عجم چون تو دیده و نه عرب

آنچه تو کرده ای به اندک سال
اندر اخبار خوانده نیست وهب

بازگیری بتیغ روز شکار
کرگ را شاخ و شیر را مخلب

باز کردی بتیغ وقت شکار
پیل را ناب و استخوان و عصب

جز تو نگرفت کر گرا بکمند
ای ترا میر کرگ گیر لقب

بس مبارز که زیر گرز تو کرد
پشت چون پشت مردم احدب

کشتن شیر شرزه تبت
چشم زخم تو شاه بود سبب

تا بود سیستان برابر بست
تابود کش برابر نخشب

تا ببحر اندرست وال و نهنگ
تا بگردون برست رأس و ذنب

شادمانه زی و تن آسان باش
بعدو باز دار رنج و تعب

سال امسال تو ز پار اجود
روز امروز تو ز دی اطیب

می ستان از کف بتان چگل
لاله رخسار و یاسمین غبغب

آنکه زلفش چو خوشه عنبست
لبش از رنگ همچو آب عنب

دایم از مطربان خویش ببزم
غزل شاعران خویش طلب

شاعرانت چو رودکی و شهید
مطربانت چو سرکش و سرکب


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#12 | Posted: 9 Aug 2011 14:05
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح عضد الدوله امیر یوسف برادر سلطان محمود


روزه از خیمه ما دوش همی شد بشتاب
عید فرخنده فراز آمد با جام شراب

قوم را گفتم چونید شمایان به نبید
همه گفتند صوابست صوابست صواب

چه توان کرد اگر روزه زما روی بتافت
نتوان گفت مر او راکه ز ما روی متاب

چه شود گر برود گو برو و نیک خرام
رفتن او برهاند همگانرا ز عذاب

روزه آزادی تن جوید او را چکنم
چو اسیران نتوان بست مر او را بطناب

عید بر ما می آسوده همی عرض کند
روزه مارا چو بخیلان بترحم دهد آب

گر همه روی جهان زرد شد از زحمت او
شکر لله که کنم سرخ رخ از باده ناب

گوشه میکده از باده کنون بینی مست
مفتی شهر که بد معتکف اندر محراب

مغزمان روزه پیوسته تبه کرد و بسوخت
ما و این عید گرامی بسماع و می ناب

بسر چنگ همی بر کشد ابریشم چنگ
بو که بازیرهمی راست کند رود و رباب

هر دو چون ساخته گردند بر میر شوند
وز بر میر بیایند بر ما بشتاب

میر یوسف عضدالدوله یاری ده دین
لشکر آرای شه شرق و خداوند رقاب

آنکه صد فضل فزون دارد و هرگز بیکی
خویشتن را نستودست و نکردست اعجاب

خویشتن را چه ستاید چو ستوده ست بفضل
چه نیازست سیه موی جوانرا بخضاب

از همه شاهان او را بهم آمد بجهان
شرف درس هنر با شرف درس کتاب

هنرش را بحقیقت نتوان یافت کران
سخنش را بتکلف نتواند داد جواب

گر سخن گوید تو گوش همی دار بدو
تا سخنها شنوی پاکتر از در خوشاب

سخن نیکوی ما و سخن او ز قیاس
همچنان باشد چون گرد بنزدیک سحاب

گر سخن گوید آب سخن ما برود
بشود نور ستاره چو برآید مهتاب

در رسیده است بعلم و برسیده بسخن
پیش بینیش به اندیشه زود اندر یاب

هر که گوید ملک عالم معلوم شود
کاندرین لفظ مخاطب را با اوست خطاب

گر سزاوار هوا کام هوا یابد و بس
آنچه او یابد مخلوق ندیده ست بخواب

هنر آنجاست کجا بازوی او باشد و نیست
بمیان هنر و بازوی او هیچ حجاب

چشم دارم ز خداوند که او خواهد یافت
آن بزرگی که همی یافت بمردی سهراب

برباید برضای ملک از چنگ ملوک
ملک دیرینه چو مرغ زده از چنگ عقاب

همه خواهند که باشند چنو و نبوند
نیست ممکن که شود هرگز چون باز غراب

نیکبختا که ملک ناصر دین بد کز وی
پسران خاست چنین پیشرو اندر هر باب

بچنین بار خدایان و بچونین خلفان
نام او زنده بود دایم تا روز حساب

تا همی زیر فلک خانه آباد بود
مکنادا فلک برشده این خانه خراب

دولت میر قوی باد و تن میر قوی
بر کف میر می سرخ چو یاقوت مذاب

شادمان باد بدین عید و بدان روزه که داشت
وز خداوند جهان یافته بسیار ثواب


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#13 | Posted: 9 Aug 2011 14:07
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح خواجه جلیل عبدالرزاق بن احمدبن حسن میمندی


ز آفتاب جدا بود ماه چندین شب
همی دوید بگردون بر آفتاب طلب

خمیده گشته ز هجران و زرد گشته ز غم
نزار گشته ز عشق و گداخته ز تعب

چو آفتاب طلب نزد آفتاب رسید
نشاط کرد و طرب کرد و بودجای طرب

فرو نشست بر آفتاب و روشن کرد
بروی روشن او چشم تیره چون شب

چو ماه دلشده با آفتاب روشن روی
گذار کرد بدین درهمی دو روز و دو شب

ستارگان همه آگه شدند و ماه خجل
ز عشق هر که خجل شد از و مدار عجب

بر آسمان شب دوشین نماز شام پگاه
فرو کشید برآن روی او کبود قصب

برهنه گشتن روی مه از نقاب کبود
حلال کرد بما بر حرام کرده رب

اگر که دور شد از آفتاب ماه رواست
ز دور گشتن او تازه گشت ماه عرب

بدین طرب همه شب دوش تا سپیده بام
همی ز کوس غریو آمد و ز بوق شغب

نماز شام همه نیکوان به عید شدند
طرب کنان و تماشا کنان و خندان لب

بنفشه زلف من اندر میانشان گفتی
چو ماه بود و دگر نیکوان همه کوکب

ز دور هر که مر او را بدید پیر و جوان
بخوبتر لقبی گفت سیدا مرحب

به عید رفت بیک نام و بازگشت ز عید
نهاده خلق مر او را هزار گونه لقب

هوا هزار فزونست و مرمرا دو هواست
وزان دو دور ندانم شدن بهیچ سبب

هوای صحبت آن ماهروی غالیه موی
هوای خدمت آن خواجه بزرگ نسب

جلیل عبدالرزاق احمد آنکه برش
ز جان عزیز ترند اهل علم و اهل ادب

امید خدمت آن خواجه پشت راست کند
بر آن کسیکه مر اورا زمانه کرد احدب

کمینه مرغی کز باغ او بدشت شود
ز چنگ باز بمنقار بر کشد مخلب

بروز معرکه با دشمن خدای، علی
به ذوالفقار نکرد آنچه او کند به قصب

گهی که علم افادت کند سجود کند
ز بس فصاحت او پیش او روان وهب

ستارگان همه خوانند نام او که بود
بزیر مرکب او بر کواکب و مثقب

چنانکه ماه همی آرزو کند که بود
مر اسب او را آرایش لگام ویلب

ز بیم جودش بخل از جهان هزیمت کرد
هزیمتی را افسون زننده گشت هرب

عطا فزون کند آنگه کزو شوی نومید
گناه بیش کند عفو، چون گرفت غضب

بزرگوار عطاهای او خطیبانند
همی کنند و بر هر کجا رسند خطب

گذر نیابد بر بحر جود او خورشید
اگر زمانه بدو اندر افکند زبزب

ایا سپهر برین مرکب ترا میدان
چنانکه نجم زحل هست مر ترا مرکب

مخالفان ترا بر سپهر تا بزیند
برون نیاید هرگز ستاره شان ز ذنب

اگر مخالف تو رز نشاند اندر باغ
بوقت بار، عنابر دهد بجای عنب

بدان زمین که بداندیش تو گذشته بود
عجب نباشد اگر تا ابد نروید حب

کلاه داری و دل داری و نسب داری
بدین سه چیز بود فخر مهتران اغلب

بر آسمان برینی بقدر وین نه عجب
عجب تر آنکه بدین قدر نیستی معجب

تو بحر جودی و خلق تو عنبر و نه شگفت
از آنکه زایش بحرست عنبر اشهب

اگر به نخشب باد سخاوت تو وزد
مکان زر بشود خاره برکه نخشب

چنانکه گر به حلب مجلس تو یاد کنند
سرشته مشک شود خاک بر زمین حلب

همیشه تا دو جمادی بود پس دو ربیع
بود پی دو جمادی رونده ماه رجب

همیشه تا نبود خانه زحل میزان
چنان کجا نبود برج مشتری عقرب

جهان بکام تو باد و فلک مطیع تو باد
موافق از تو براحت عدو ز تو به کرب

خجسته بادت عید و چو عید باد مدام
همیشه روز و شب تو ز یکدگر اطیب


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#14 | Posted: 9 Aug 2011 14:09
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح یمین الدولة سلطان محمود بن سبکتگین گوید


ای ملک گیتی گیتی تر است
حکم تو بر هرچه تو خواهی رواست

در خور تو وزدر کردارتست
هرچه درین گیتی مدح و ثناست

نام تو محمود بحق کرده اند
نام چنین باید با فعل راست

طاعت تو دینست آنرا که او
معتقد و پاکدل و پارساست

هر که ترا عصیان آرد پدید
کافر گردد اگر از اولیاست

از پی کم کردن بد مذهبان
در دل تو روز و شب اندیشه هاست

سال و مه اندر سفری خضر وار
خوابگه و جا یتو مهد صباست

ایزد کام تو بحاصل کناد
ما رهیانرا شب و روز این دعاست

تا سر آنان چو گیا بدروی
کایشان گویند جهان چون گیاست

ای ملکی کز تو بهر کشوری
بهره بیدینان گرم و عناست

گرد سپاه تو کجا بگذرد
چشم مسلمانانرا توتیاست

هرکه وفادار تو باشد بطبع
هر چه امیدست مر او را رواست

وانکه دو تاباشد با تو به دل
تا دل فرزندان با او دوتاست

گر چه حریصی تو بجنگ ملوک
ورچه ترا پیشه همیشه وغاست

تیغ تو روی ملکان دیده نیست
طاقت پیکار تو ای شه کراست

هر که بنگریزد و شوخی کند
مستحق هر بدی و هر بلاست

میرری از بهر تو گم کرده راه
ور چه بهر گوشه ری رهنماست

جز در تو راه گریزش نیست
آمدن او نه بکام و هواست

جز در تو راه گریزیش نیست
آمدن او نه بکام و هواست

نعمت ایزد را شاکر نبود
گفت چنین نعمت زیبا مراست

کافر نعمت شد و نسپاس گشت
کافر نعمت را شدت جزاست

ایزد بگماشت ترا تا بتو
نعمت او کم شد و دولت بکاست

هیچکسی راز تو بد نامده ست
کونه بدان و به بتر زان سزاست

حصن خداییست شها حصن تو
حصن تو دور از در قدر و از قضاست

بسته ایزد بوداز فعل خویش
هرکه ببند تو ملک مبتلاست

ملک ری از قرمطیان بستدی
میل تو اکنون به مناو صفاست

آنچه به ری کردی وهرگز که کرد
یا بتمنا که توانست خواست

لاف زنانی را کردی بدست
کایشان گفتند جهان زان ماست

شیر ندارد دل و بازوی ما
کوشش ما بر دل و بازو گواست

روز مصاف و گه ناموس و ننگ
هر یکی از ما چو یکی اژدهاست

هر که بما قصد کند پیش ما
زود جهدگر که عمدیا خطاست

از بن دندان بکند هر که هست
آنچه بدان اندر مارا رضاست

اینهمه گفتند ولیکن کنون
گفته و ناگفته ایشان هباست

حاجب تو چون بدر ری رسید
هیچکس از جای نیارست خاست

همچو زنانشان بگرفتی همه
اشتلم ایشان اکنون کجاست

آنکه سقط گفت همی بر ملا
اکنون از خون جگر اوملاست

دار فرو بردی باری دویست
گفتی کاین در خور خوی شماست

هر که از ایشان بهوی کار کرد
بر سر چوبی خشک اندر هواست

بسکه ببینند و بگویند کاین
دار فلان مهتر و بهمان کیاست

اینرا خانه بفلان معدنست
وانرا اقطاع فلان روستاست

هیچ شهی با تو نیارد چخید
گر چه که با لشکر بی منتهاست

تهنیت آوردن نزدیک تو
از قبل مملکت ری خطاست

تهنیت گیتی گویم ترا
زانکه همه گیتی چون ری تراست

گر چه نخواهد دل تو آن تست
هر چه بر از خاک و فرود از سماست

دانم و از رای تو آگه شدم
کاین ز توانگر دلی و از سخاست

هیچ ملک نیست در ایام تو
کان ملکی نزتو مر او را عطاست

خانه بیدینان گیری همه
راست خوی تو چو خوی انبیاست

تو چو سلیمانی و روی چون سبا
حاجب تو آصف بن بر خیاست

نی نی این لفظ نیاید درست
معنی این لفظ نه بر مقتضاست

آصف تختی ز سبا بر گرفت
تو ملکی کاو را صد چون سباست

معجزه دولت تست او و باز
دولت تو معجزه مصطفاست

دولت و اقبال و بقای تو باد
چندان این چرخ فلکرا بقاست

گم باد از روی زمین آنکسی
کاورا مهر تو ز روی ریاست


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#15 | Posted: 9 Aug 2011 14:11
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در صفت گوی بازی سلطان و مهمان شدنش بخانه یکی از فرزندان


ای فعل تو ستوده و گفتارهات راست
دایم ترا بفضل و بآزادگی هواست

از کوشش تو شاه، بهر جای هیبتست
وز بخشش تو میر بهر خانه یی نواست

فضل ترا همی نبود منتهی پدید
آنرا که از شماره برون شد چه منتهاست

چوگان زدی بشادی با بندگان خویش
چوگان زدن ز خلق جهان مر ترا سزاست

گوی ترا ستاره نیایش کندهمی
گوید که قدر و منزلت و مرتبت تراست

من خواهمی که چون تو بمیدان شتابمی
کانجای جای مرتبت و عز و کبریاست

گر اختیار مابود آنجای جای ماست
آنجایگاه بودن ما نه بدست ماست

گوی تو بر ستاره شرف دارد ای امیر
گوی به از ستاره، بجز مر ترا کراست

این جاه و این شرف ز تو گوی ترا فزود
تو آگهی که این سخن بنده است راست

پیدا بود که گوی ترا تا کجاست قدر
پیدا بود که گوی ترا تا کجا بهاست

گویی بخدمت تو بدین جایگه رسید
گو را بر آسمان سخن افتاد و نام خاست

گرماکه بندگان تو باشیم بگذریم
از آسمان بمنزلت و مرتبت رواست

آنکس که بنده تو شد ای شاه بنده نیست
آنکس که بنده تو شد ای شاه پادشاست

ای میزبان لشکر سلطان و آن خویش
امروز میزبان چو تو اندر جهان کجاست

مهمان تو به خوان تو برحق گمان برد
گوید که از خدای مرا این شرف عطاست

چون بنگرد بزرگی بیند بدست چپ
چون بنگرد سعادت بیند بدست راست

تا این سمای روی گشاده نه چون زمی است
تا این زمین باز کشیده نه چون سماست

اندر جهان تو باش او پدر میزبان خلق
کاین عادت از ملوک جهان خاصه شماست





~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#16 | Posted: 9 Aug 2011 14:12
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


- در مدح امیر ابویعقوب عضدالدوله یوسف بن ناصرالدین


گر چون تو بترکستان ای ترک نگاریست
هر روز بترکستان عیدی و بهاریست

ور چون تو بچین کرده ز نقاشان نقشیست
نقاش بلا نقش کن و فتنه نگاریست

آن تنگ دهان تو ز بیجاده نگینیست
باریک میان تو چو از کتان تاریست

روی تو مرا روز و شب اندوه گساریست
شاید که پس از انده اندوه گساریست

بر ماه ترا دو گل سیراب شکفته ست
در هر دلی از دیدن آن دو گل خاریست

تو بار خدای همه خوبان خماری
وز عشق تو هر روز مرا تازه خماریست

از بهر سه بوسه که مرا از تو وظیفه ست
هر روز مرا باتو دگر گونه شماریست

سه بوسه مرا برتو وظیفه ست ولیکن
آگه نیی کز پس هر بوسه کناریست

ای من رهی آن رخ گلگون که تو گویی
در بزم امیرالامرا تازه نگاریست

یوسف پسر ناصر دین آنکه مر او را
بر گردن هر زایرش از منت باریست

از بخشش او در کف هر زایر گنجیست
وز هیبت او در دل هر حاسد ماریست

در بزم، درم باری و دینار فشانیست
در رزم، مبارز شکر و شیر شکاریست

در چاکرداری و سخا سخت ستوده ست
او سخت سخی مهتری و چاکرداریست

بر درگه او بودن هر روزی فخریست
بیخدمت او رفتن هر گامی عاریست

ای بار خدایی که ز دریای کف تو
دریای محیط ارچه بزرگست کناریست

جیحون بر یکدست تو انباشته چاهیست
سیحون بر دست دگرت خشک شیاریست

چتر سیه و رایت تو سایه فکنده ست
درهند بهر جای که حصنی و حصاریست

از تیر تو درباره هر حصنی راهیست
وز خشت تو اندر بر هر کوهی غاریست

شمشیر تو پشت سپه شاه جهان را
از آهن و از روی برآورده جداریست

از هیبت تو خصم ترا بر سر و بر تن
هر چشم یکی چشمه و هر مویی ماریست

بد خواه تو چون ناژ ببیند بهر اسد
پندارد کان از پی او ساخته داریست

ور خاربنی ببیند در دشت بترسد
گوید مگر آن خار ز خیل تو سواریست

ور ذره بچشم آیدش آسیمه بماند
گوید مگر آن از تک اسب تو غباریست

در هر سخنی زان تو علمی وسخاییست
در هر نکتی زان تو حلمی و وقاریست

کوهی که بر او زلزله قادر نشد او را
از حلم تو یکذره سکونی و قراریست

ای نیزه تو همچو درختی که مر او را
در هر گرهی از دل بدخواه تو باریست

هنگام خزانست و خزانرا برز اندر
نونو ز بتی زرین هر جای بهاریست

بنموده همه راز دل خویش جان را
چو ساده دلان هر چه بباغ اندر ناریست

بر دست حنا بسته نهد پای بهر گام
هر کس که تماشاگه او زیر چناریست

رز لاغر و پژمرده شد و گونه تبه کرد
غم را مگر اندر دل رز راهگذاریست

هر برگی ازو گونه رخسار نژندیست
هر شاخی ازو صورت انگشت نزاریست

نرگس ملکی گشت همانا که مر اورا
در باغ ز هر شاخ دگرگونه نثاریست

آن آمدن ابر گسسته نگر از دور
گویی ز کلنگان پراکنده قطاریست

ای آنکه مرا درگه تو خوشتر جاییست
وی آنکه مرا خدمت تو برتر کاریست

تا در بر هر پستی پیوسته بلندیست
تا در پس هر لیلی آینده نهاریست

با دولت فرخنده همی باش همه سال
کاین دولت فرخنده ترا فرخ یاریست

بگزار حق مهر مه ای شه که مه مهر
نزدیک تو از بخت تو پیغام گزاریست


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#17 | Posted: 9 Aug 2011 14:14
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح خواجه بزرگ احمد بن حسن میمندی گوید


ای وعده تو چون سر زلفین تو نه راست
آن وعده های خوش که همی کرده ای کجاست

با من همه حدیث وفا داشتی عجب
آگه نبوده ام که ترا پیشه جز وفاست

دل بر تو بستم و بتو بس کردم از جهان
وندر جهان ز من دل من دیدن تو خواست

چون دشمنان کرانه گرفتی ز دوستان
تا قول دشمنان من اندر تو گشت راست

گفتی ترا زمن نرسد غم نه این غمست
گفتی ترا جفا ننمایم نه این جفاست

با اینهمه جفا که دلم را نموده ای
دل بر تو شیفته ست ندانم چنین چراست

صد عیب دارد این دل مسکین و یک هنر
کو را بکدخدای جهان از جهان هواست

خواجه بزرگ شمس کفاة احمد حسن
کاحسان او و نعمت او دستگیر ماست

آن معطیی که روز و شب از بهر نام نیک
در پوزش مروت و در دادن عطاست

از فضلهای صاحب سید سخا یکیست
هر چند برترین همه فضلها سخاست

اندر همه جهان بر خلق همه جهان
این فضل واین مروت و این نعمت آشناست

ای خواجگان دولت سلطان بهر نماز
او را دعا کنید که او در خور دعاست

با دشمنان دولت او دشمنی کنید
از بهر آنکه دولت او دولت شماست

تا او نشسته باشد شاد اندرین مکان
شور و بلا ز جای نیارد بپای خاست

آنجا که اوست راحت و آرام عالمست
وانجا که نیست او همه شور و همه بلاست

اندر سلامتش همه کس را سلامتست
واندر بقاش دولت اسلام را بقاست

هر چند کس بسر نشود پیش هیچکس
پیشش بسر شوید و مگویید کاین خطاست

گر هیچکس بخدمت نیکو سزا بود
او را کنید خدمت نیکو که او سزاست

او را شما بچشم وزارت نگه کنید
او بر همه جهان و همه چیز پادشاست

گر چه بود وزارت او حشمت بزرگ
این حشمت وزارت او حشمت خداست

او را چنانکه اوست ندانم همی ستود
از چند سال باز دل من دراین عناست

درفضل و در کفایت او چون رسد سخن
این فضل واین کفایت او را چه منتهاست

فرخ پی است بر ملک و برهمه جهان
وین ایمنی و نعمت چندین برین گواست

شور جهان بحشمت خواجه فرونشست
در هر دلی نشاط بیفزود و غم بکاست

بر ملک و خاندان ملک مشفقی نمود
گر مشفقی نمود مر او را ملک رواست

آنرا که او همی بود اندر هوای شاه
این نعمت و کرامت و این نیکویی جزاست

دایم صلاح خواجه هوای ملک بود
کاندر هوای شاه دل خواجه چون هواست

با دوستان شاه جهان خواجه یکدلست
با دشمنان او همه ساله دلش دو تاست

بر چشم دشمنانش چون نوک سوزنست
در چشم دوستانش چون سوده توتیاست

تا این سمای بر شده باشد بر از زمین
تا این زمین پست شده زیر این سماست

بادا فرود همت تو بر شده سپهر
چونانکه دون رفعت نصر تواش بناست

دایم ترا وزارت و شه را شهنشهی
پیوسته باد کاین دو همی آرزوی ماست


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#18 | Posted: 9 Aug 2011 14:17
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح میر ابوالفتح فرزند سید الوزراء احمد بن حسن میمندی


من ندانم که عاشقی چه بلاست
هر بلایی که هست عاشق راست

زرد و خمیده گشتم از غم عشق
دو رخ لعل فام و قامت راست

کاشکی دل نبودیم که مرا
اینهمه درد وسختی از دل خاست

دل بود جای عشق و چون دل شد
عشق را نیز جایگاه کجاست

دل من چون رعیتیست مطیع
عشق چون پادشاه کامرواست

برد و برد هر چه بیند و دید
کند و کرد هرچه خواهد و خواست

وای آن کو بدام عشق آویخت
خنک آن کو زدام عشق رهاست

عشق بر من در عنا بگشاد
عشق سر تابسر عذاب و عناست

در جهان سخت تر ز آتش عشق
خشم فرزند سیدالوزراست

میر ابوالفتح کز فتوت و فضل
در جهان بی شبیه و بی همتاست

صفتش مهتر گشاده کفست
لقبش خواجه بزرگ عطاست

بسخا نامورتر از دریاست
گر چه او را کمینه فضل سخاست

دست او هست ابر و دریا دل
ابر شاگرد و نایبش دریاست

بخشش او طبیعی و گهریست
بخشش دیگران بروی و ریاست

راد مرد و کریم و بی خللست
راد ویکخوی و یکدل یکتاست

نیکویی را ثواب هفتاد است
از خدا و برین رسول گواست

اندکست این ز فضل او هر چند
کس نگفته ست کاندکیش چراست

آن خواجه غریب تر که ازو
خدمتی را هزار گونه جزاست

اثر نعمت و عنایت او
بر همه کس چو بنگری پیداست

ادبا را شریک دولت کرد
دولت خواجه دولت ادباست

شعرا را رفیق نعمت کرد
نعمت خواجه نعمت شعراست

هر تنی زیر بار منت اوست
هر زبانی بشکر او گویاست

او ز جود و ز فضل تنها نیست
در همانند خویشتن تنهاست

طبع او چون هواست روشن و پاک
روشن و پاک بی بهانه هواست

هر که با او بدشمنی کوشد
روز او از قیاس بی فرداست

تیغ او بر سر مخالف او
از خدای جهان نبشته قضاست

دشمن او ازو بجان نرهد
ور همه پروریده عنقاست

گر چه آباش سیدان بودند
او بهر فضل سید آباست

دست او را مکن قیاس به ابر
که روانیست این قیاس و خطاست

گر چه گیتی ز ابر تازه شود
اندرو بیم صاعقه ست و بلاست

تا هوا را گشادگی و خوشیست
تا زمین را فراخی و پهناست

شادمان باد و یافته ز خدای
هر چه او را مرداد و کام و هواست

مهرگانش خجسته باد چنان
کو خجسته پی و خجسته لقاست

کاندرین مهرگان فرخ پی
زو مرا نیم موزه نیم قباست


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#19 | Posted: 9 Aug 2011 14:22
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح ابوالحسن علی بن الفضل بن احمد معروف به حجاج


ترک من بر دل من کامروا گشت و رواست
ازهمه ترکان چون ترک من امروز کجاست

مشک با زلف سیاهش نه سیاهست و نه خوش
سرو با قد بلندش نه بلندست و نه راست

همه نازیدن آن ماه بدیدار منست
همه کوشیدن آن ترک بمهر و بوفاست

او سمن سینه و نوشین لب و شیرین سخنست
مشتری عارض و خورشید رخ و زهره لقاست

روی او را من از ایزد بدعا خواسته ام
آنچنان روی ز ایزد بدعا باید خواست

دل من خواست همی بر کف او دادم دل
ور بجای دل جان خواهد، بدهم که سزاست

اندرین عشق مرا نیز ملامت مکنید
کاین قضاییست بر این سر که ندانم چه قضاست

مردمان گویند این دل شده کیست برو
که ز من دل شده این انده و اندیشه مراست

در دلم هیچکسی دست نیابد ببدی
تا درو مدحت فرزند وزیر الوزراست

خواجه سید حجاج علی بن الفضل
آنکه از بار خدایان جهان بی همتاست

روز وشب درگه او خانه اهل هنرست
سال و مه مجلس او مسکن و جای ادباست

بسخا مرده صد ساله همی زنده کند
این سخا معجز عیسی است همانا نه سخاست

همچو بر شاخ درختان اثر باد بهار
اثرنعمت او بر همه گیتی پیداست

همچنو ما همه از نعمت او بهره وریم
پس چو نیکو نگری نعمت او نعمت ماست

مردمی زنده بدویست و سخا زنده بدو
وین دو چیزست که او را بجهان کام و هواست

سال و مه در طلب نعمت و ناز خدمست
روز و شب در سخن زائر و تدبیر عطاست

همه نازیدنش از دیدن زوار بود
وامق است او بمثل گوئی وزائر عذراست

کهتری را بر او خدمت جاه و کرمست
خدمتی را بر او نعمت بسیار جزاست

خدمت فرخ او باید ورزید امروز
هر که را آرزوی نعمت و ناز فرداست

مرد را خدمت یکروزه آن بارخدای
گرچه مسرف بودو مفرط، صد ساله نواست

مهتران سپهی عاشق مهرو درمند
بس درمهای درستست وبر این قول گواست

دل خواجه است که هرگز نگراید بدرم
دل خواجه نه دلستی که همانا دریاست

از پی عرض نگهداشتن و جاه عریض
خواسته بر دل او خوارتر از خاک و حصاست

چونکه داور بود او داور بیغل و غشست
چونکه حاکم بود او حاکم بی روی و ریاست

ضعفا را بهمه حالی یارست و، خدای
یار آنست بهر وقت که یار ضعفاست

هم ز بهر ضعفا مال خداوند بسا
بپذیرفت و بیفزود و برآورد و بکاست

نامه یی کرد سوی خواجه سید که بفضل
شغل آن کار کفایت کن، کان کار تراست

هم دل خلق نگه دارد و هم مال امیر
کارفرمای چنین در مه آفاق کجاست

رمضان آمد و دیوان مؤونت برداشت
خلق را گفت مرا شادی از ایام شماست

مردمان اکنون دانند که چون باید خفت
مردمان اکنون دانندکه چون باید خاست

لا جرم بر تن و بر جان امیر از همه خلق
روز تا روز به نیکی ز دگرگونه دعاست

گر کسی گوید کافی تر و کامل تر ازو
هیچ مهتر بود این لفظ چنان دان که خطاست

در جهان با نظر او نه بلاماند و نه غم
نظر نیکوی او نفی غم و دفع بلاست

از حلیمی چو زمینست و به رادی چو فلک
از تمامی چو جهانست و بپاکی چو هواست

تا فلکها را دورست و بروجست و نجوم
تا کواکب را سیرست و فروغست و ضیاست

تا بسال اندر سه ماه بود فصل ربیع
نه مه دیگر صیفست و خریفست و شتاست

مجلس و پیشگه از طلعت او فرد مباد
که ازو پیشگه و مجلس با فر و بهاست

شادمان باد و نصیبش ز جهان نعمت و ناز
نعمت و نازی کانرا نه زوال و نه فناست

دیدن ماه نو و عید بدو فرخ باد
که همایون پی و فرخ رخ و فرخنده لقاست


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#20 | Posted: 9 Aug 2011 14:22
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح خواجه ابوبکر حصیری گوید


دل آن ترک نه اندر خور سیمین بر اوست
سخن او نه ز جنس لب چون شکر اوست

با لب شیرین با من سخنان گوید تلخ
سخن تلخ نداند که نه اندر خور اوست

نه باندازه کند کار و نگویم که مکن
چکنم پس که مرا جان جهان در بر اوست

از همه خلق دل من سوی او دارد میل
بیهده نیست پس آن کبر که اندر سر اوست

سرو را ماند کآورده گل سوری بار
بینی آن سرو که خندان گل سوری بر اوست

مادرش گفت پسر زایم سرو و مه زاد
پس مرا این گله و مشغله با مادر اوست

آن رخ چون گل بشکفته وبالای چو سرو
خواجه دیده ست همانا که رهش بردر اوست

خواجه سیدبوبکر حصیری که خدای
هرچه داده ست بدو، در خور او، وز در اوست

مهتر محتشمانست بحشمت نه بزاد
از همه محتشمان هر که بود کهتر اوست

هر که از چاکری و خدمت او رنج برد
رنج نادیده جهان چاکر و خدمتگر اوست

چاکری کردن او در شرف از میری به
ورنه چون چشم همه میران بر چاکر اوست

دشمنی کردن با مرد چنو بیخردیست
خرد دشمن او در سخن مضمر اوست

دشمن خواجه ببال و پر مغرور مباد
که هلاک و اجل مورچه بال و پر اوست

هر مخالف که بدو قصد کند نیست شود
ور مثل سعد فلکها همه از اختر اوست

آتشی دان تو خلافش را در سوزش و تف
که مثل چرخ اثیر از تف خاکستر اوست

مهر فرزندی بر خواجه فکنده ست جهان
زانکه چون مادرانده خوروانده براوست

دشمن ار مهر طمع دارد ازو بیهدگیست
که جهان مادر او نیست که مادندر اوست

کس در این گیتی با دشمن او دوست مباد
کاژدهاییست جهان دشمن خواجه خور اوست

او کریمیست عطا بخش و کریمی که مدام
روزی خلق بدان دست ولی پرور اوست

دل او وقت عطا دادن بحریست فراخ
که مه زود رو اندر طلب معبر اوست

نتوان گفت که دریای دمان را دگرست
نتوان گفت که درهای دگر جز در اوست

از کریمی دل او سیر شود هرگز نه
این سرشتیست که در خلقت و در گوهر اوست

دست او همچو درختیست که چشم همه خلق
ببهار و بخزان برگل و برگ و بر اوست

برتن هیچکس از هیچ ستمگر نبود
آن ستم کز کف بخشنده او برزر اوست

گر بکف گیرد ساغر بخروش آید زر
آن خروش از کف او ناید کز ساغر اوست

هر چه در گیتی از معنی خواهند گیست
نام او با صلت نیکو در دفتراوست

این عطا دادن دایم خوی پیغمبر ماست
ای خنک آنکس کورا خوی پیغمبر اوست

سببی باید تا فخر توان کرد بدان
رادی و فخرو بزرگی سبب مفخر اوست

مخبری باید بر منظر پاکیزه گواه
مخبری در خور منظر بجهان مخبر اوست

همه خوبی و نکویی بود او را ز خدای
وین رهی را که ستایشگر و مدحتگر اوست

عید او فرخ و او شاد بفرخنده بتی
که گه استاده می اندر کف و گه در بر اوست


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
صفحه  صفحه 2 از 27:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  23  24  25  26  27  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites