خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی


صفحه  صفحه 4 از 27:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  24  25  26  27  پسین »
plangton31 زن #31 | Posted: 10 Aug 2011 05:45
کاربر
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در تهنیت خلعت وزارت گوید


ای دل میر اولیا بتو شاد
خلعت میر بر تو فرخ باد

روی دیوان او مزین گشت
تا ترا خلعت وزارت داد

لاجرم کار او کنی بنظام
لا جرم گنج او کنی آباد

خواست تا تو بدو ره آموزی
شغل او را قوی کنی بنیاد

بس گره کش زمانه سخت ببست
رای وتدبیر تو زهم بگشاد

خسته باد آن دلی و آن جگری
که بشادی تو نباشد شاد

که سزاوارتر به خلعت میر
از تو ای مهتر بزرگ نژاد

آنکه زاد ای بزرگوار ترا
از پی رادی وبزرگی زاد

از بزرگی ز خلق فرد تویی
وین چنین فرد آمدست آزاد

تا نباشد چو ارغوان نسرین
تا نباشد چو نسترین شمشاد

دیرزی وانکه عز تو طلبد
همچو تو شاد باد و دیر زیاد


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
من هم خدایی دارم
      
plangton31 زن #32 | Posted: 10 Aug 2011 05:46
کاربر
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح خواجه ابوعلی حسنک میکال نیشابوری


از باغ باد بوی گل آورد بامداد
وز گل مرا سوی مل سوری پیام داد

گفتا من آمدم تو بیا تا بروی من
آزادگان ز خواجه بنیکی کنند یاد

خواجه بزرگ ابوعلی آن بی بهانه جود
خواجه بزرگ ابوعلی آن بی بهانه راد

دستور شهریار که اندر سپاه او
صد شاه و خسروست چو کسری و کیقباد

این شهریار تا ابد الدهر زنده باد
وین خواجه جاودانه بدین شهریار شاد

شادند و بیغمند همه مردمان بدو
چندانکه ممکنست بشادی همی زیاد

رادست شاه وخواجه همان راه برگرفت
با شاه بس موافق و اندر خور اوفتاد

این راد مرد را بکه خواهم قیاس کرد
کاندر جهان بفضل ز مادر چنو نزاد

از عدل و داد به چه شناسی درینجهان
آراسته ست مجلس خواجه بعدل و داد

شرم و تواضعست مر او را ز حد بدر
آری چنین بود چو خرد باشد اوستاد

ما را همی نشاند و شاهان ترک را
آنجا ز بهر فخر بسر باید ایستاد

ایمن شداز بد و بهمه کامها رسید
آنکس که پای خویش بدین خانه در نهاد

جاوید شاد باد و تن آسان و تندرست
آن مهتر کریم خصال ملک نژاد

این نوبهار خرم و این روزگار خوش
بر خسرو جهان و بر او بر خجسته باد

بدخواه اونژند و سر افکنده و خجل
چون کل که از سرش برباید عمامه باد


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
من هم خدایی دارم
      
plangton31 زن #33 | Posted: 10 Aug 2011 05:48
کاربر
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در تهنیت جشن سده و مدح وزیر گوید


گر نه آیین جهان از سر همی دیگر شود
چون شب تاری همی از روز روشن تر شود

روشنایی آسمان را باشد و امشب همی
روشنی بر آسمان از خاک تیره بر شود

روشنی بر آسمان زین آتش جشن سده ست
کز سرای خواجه با گردون همی همسر شود

آتشی کرده ست خواجه کز فراوان معجزات
هر زمان گیرد نهادی، هر زمان دیگر شود

گاه گوهر پاش گردد گاه گوهر گون شود
گاه گوهر بار گردد گاه گوهر بر شود

گاه چون زرین درخت اندر هوا سر برکشد
گه چو اندر سرخ دیبا لعبت بربر شود

گاه روی از پرده زنگار گون بیرون کند
گاه زیر طارم زنگارگون اندر شود

گاه چون خونخوارگان خفتان بخون اندر کشد
گاه چون دوشیزگان اندر زر و زیور شود

گاه برسان یکی یاقوت گون گوهر شود
گه بکردار یکی بیجاده گون مجمر شود

گاه چون دیوار برهون گرد گردد سر بسر
گاه چون کاخ عقیقین بام زرین در شود

گه میان چشم نیلوفر زبانه بر زند
گاه دودش گرد او چون برگ نیلوفر شود

گه فروغش بر زمین چون لاله نعمان شود
گه شرارش بر هوا چون دیده عبهر شود

سیم زر اندود گردد هر چه زو گیرد فروغ
زر سیم اندود گردد هر چه زر اخگر شود

گاه چون در هم شکسته مغفر زرین شود
گاه چون بر هم نهاده تاج پر گوهر شود

جادویی آغاز کرده ست آتش ار نه از چه رو
گاه پشتش روی گردد گاه پایش سر شود

گاه چون برگ رزان اندر خزان لرزان شود
گاه چون باغ بهاری پر گل و پر بر شود

گه ز بالا سوی پستی باز گردد سر نگون
گه ز پستی بر فروزد سوی بالا بر شود

گه معصفر پوش گردد گه طبر خون تن شود
گاه دیبا باف گردد گه طرایف گر شود

گاه چون اشکال اقلیدس سر اندر سر کشد
گاه چون خورشید رخشنده ضیا گستر شود

نسبتی دارد زخشم خواجه این آتش مگر
کز تفش خارا همی در کوه خاکستر شود

صاحب سید وزیر خسرو لشکر شکن
آنکه سهمش بر عدو هر ساعتی لشکر شود

جود لاغر گشته از دستش همی فربه شود
بخل فربه گشته از جودش همی لاغر شود

بر امید آنکه صاحب بر نهد روزی بسر
زر سرخ اندر دل خارا همی افسر شود

از پی آن تا ببرد حلق بدخواهان او
آهن اندر کان، بی آهنگر همی خنجر شود

ز آرزوی خاطب او ،ناتراشیده درخت
هر زمان اندر میان بوستان منبر شود

تا قیامت هر کجا نامش برند اندر جهان
نام شاهان از بزرگی نام او چاکر شود

مهتران هفت کشور کهتران صاحبند
هر کسی کو کهتر صاحب بود مهتر شود

کشوری خالی نخواهد بود از عمال او
ور همیدون هفت کشور هفتصد کشور شود

مهتر دینست، وزدین گشتنش در عهد نیست
هر کسی از دین بگشت اندر جهان کافر شود

نام آن لشکر بگیتی گم شود کز بهر جنگ
چاکری از چاکرانش پیش آن لشکر شود

گر برادی وهنر پیغمبری یابد کسی
صاحب سید سزا باید که پیغمبر شود

ور شمار فضل او را دفتری سازد کسی
هر چه قانون شمارست اندر آن دفتر شود

دست رادش را بدریا کی توان مانند کرد
که همی دریا بپیش دست او فرغر شود

دست او ابرست و دریا را مدد باشد ز ابر
نیز از دستش جهان دریای پهناور شود

آنکه اندر ژرف دریا راه برد روز وشب
بر امید سود ازین معبر بدان معبر شود

گر زمانی خدمت صاحب کند، بی بیم غرق
گوهر اندر زیر گنجوران او بستر شود

تا وزارت را بدو شاه زمانه باز خواند
زو وزارت با نبوت هر زمان همبرشود

ای خجسته پی وزیر از فر تو ایوان ملک
بس نماند تا بخاور خسرو خاور شود

روم و چین صافی کند، یاران او در روم و چین
نایبی فغفور گردد حاجبی قیصر شود



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
من هم خدایی دارم
      
plangton31 زن #34 | Posted: 10 Aug 2011 05:49
کاربر
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


- در ذکر مراجعت سلطان محمود از هندوستان و فتح ثانی


قوی کننده دین محمد مختار
یمین دولت محمود قاهر کفار

چو بازگشت به پیروزی از در قنوج
مظفر وظفر و فتح بر یمین و یسار

هنوز رایتش از گرد راه چون نسرین
هنوز خنجرش از خون تازه چون گلنار

هنوز ماه ز آوای کوس او مدهوش
ز عکس تیغش خیره ستاره سیار

ز بهر ریختن خون دشمنان خدای
ز بهر قوت دین محمد مختار

رهی بپیش خود اندر گرفت و گرم براند
بزیر رایت منصور لشکر جرار

رهی چگونه رهی، چون شب فراق دراز
چو عیش مردم درویش ناخوش و دشوار

نشیبهاش چو چنگالهای شیر درشت
فرازهاش چو پشت نهنگ ناهموار

بشب سرشته و آغشته خاک او از نم
بروز تیره و تاری هوای او ز بخار

چو کاسموی گیاهان او برهنه ز برگ
چو شاخ رنگ درختان او تهی از بار

میان بیشه او گم شدی علامت پیل
گیاه منزل او بستدی سلیح سوار

برفت گرم و بدستور گفت کز پی من
تو لشکر و بنه را رهنمای باش و بیار

چو من بجنگ سوی آن سپه سپاه کشم
تو آن سپه را همچون سپاه شاه انگار

ببرد پنج یک از لشکر و بلشکر گفت
که نیست آن سپه بیکرانه را مقدار

نماز شام ز بهر طلایه پیش برفت
محمد عربی با جماعت احرار

هنوز میر خراسان براه بودکه بود
طلایه دار بر آورده زان سپاه دمار

کشان کشان همی آورد هر کسی سوی او
مبارزان و عزیزان آن سپه را خوار

ملک برفت و علامت بدان سپاه نمود
بدان زمان که بسیج نهار کرد نهار

درین کرانه فرود آمد و کرانه نکرد
ز مکر کردن نندای ریمن مکار

شب اندر آمدونند اسپاهرا برداشت
برفت و پیش چنین شه، شدن نباشد عار

همی شدند وهمی ریخت آن سپاه سلیح
چنانکه وقت خزان برگ ریزداز اشجار

شب سیاه مر او را تمام یاری داد
خنک کسی که مر او را تمام باشد یار

چو راست روی شب تیره برگفت وبرفت
ز دست روز درخشنده رایت شب تار

بجای لشکر ایشان نگاه کرد ملک
ندید زیشان جز خیمه بر زمین آثار

برفت بردمشان یک دو منزل و همه را
بکشت و دشمن دینرا بکشت باید زار

خیارگان صفت پیل آن سپه بگرفت
نفایگانرا پی کرد و خسته کرد و نزار

فرو گرفت ز بالای بار پیلانشان
به درج گوهر سرخ و به تنگ زر عیار

تبارک الله از آن خسروی که در هنرش
زبان خلق همی بازماند از گفتار

بغزو کوشد و شاهان همه بجستن کام
بجنگ یاز دو شاهان همه بجام عقار

چو روز روی بدو کرد، روی کرد بغزو
چه کینه دارد با عالم همه اشرار

ایا شجاعت را نوک نیزه تو پناه
ایا شریعت را تیغ تیز تو معیار

بسا بتا که تو برداشتی ز بتکده ها
چنان بتان که ز لاهور برگرفتی پار

ز بهر آنکه بتان را همی پرستیدند
مخالفان هدی اندر آن بلاد و دیار

بتان زرین بشکستی و بپالودی
بنام ایزد از آن زرها زدی دینار

کلیدهای شهادت نهادی اندر گنج
زهی ذخایر گنج تو طاعت جبار

بهر کلیدی از آن جبرئیل باز کند
در بهشت برین پیش تو بروز شمار

خدایگانا مدح تو چون توانم گفت
که برترست ز گفتار من ترا کردار

شنیده ام که فرامرز رستم اندر سند
بکشت مارو بدان فخر کرد پیش تبار

از آن سپس که گه کشتن از کمان بلند
هزار تیر برو بیش برده بود بکار

تو پادشاه یکی کرگ کشتی اندر هند
چنین دلیری نیکو ترست از آن صدبار

همیشه تا چو درمهای خسروانی گرد
ستاره تا بد هر شب ز گنبد دوار

نماز شام پدید آید آفتاب از دور
چو زرگون سپری گشته گرد از پرگار

عزیز باش و بزرگی بدانکه خواهی ده
امیر باش و جهانرا چنانکه خواهی دار

کشیده فخر وشرف پیش رایت تو سپاه
گرفته فتح و ظفر گرد موکب تو مدار

دو چیز دار برای دو تن نهاده مقیم
ز بهر ناصح تخت وز بهر حاسد دار

بفال نیک تراماه روزه روی نمود
تو دیر باش و چنین روزه صد هزار بدار


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
من هم خدایی دارم
      
plangton31 زن #35 | Posted: 10 Aug 2011 05:50
کاربر
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در صفت باغ نو و کاخ ومجلس و دریاچه کاخ سلطان محمود گوید


بفرخنده فال و بفرخنده اختر
به نو باغ بنشست شاه مظفر

بروز مبارک، ببخت همایون
به عزم موافق، به رای منور

بباغی خرامید خسرو که او را
بهار و بهشتست مولا و چاکر

بباغی کزو ملک رازیب و زینت
بباغی کزو بلخ را عز و مفخر

بباغی درختان او عود و صندل
بباغی ریاحین او بسدتر

بباغی چو پیوستن مهر خرم
بباغی چو رخساره ودست دلبر

بباغی که دل گوید: ای تن درین چم
بباغی که تن گوید: ای دل درین چر

بباغی درو سایه شاخ طوبی
بباغی درو چشمه آب کوثر

بباغی کز آب و گلش بازیابی
نسیم گلاب و دم مشک اذفر

بهشت اندر و بازیابی به آبان
بهار اندرو باز بینی به آذر

ز سرو بریده چو زلف بریده
ز شکل مدور چو چرخ مدور

بهشتست این باغ سلطان اعظم
دلیل آنکه رضوانش بنشسته بر در

دری را ازو مهر خوانده ست مشرق
دری را از و ماه خوانده ست خاور

درو مسکن ماهرویان مجلس
درو خانه شیرگیران لشکر

درو صید را چند جای ستوده
درو بزم را چند جای مشهر

کجا جای بزمست گلهای بیحد
کجا جای صیدست مرغان بیمر

روان گرد بر گرد اسپر غمی را
تذروان آموخته ماده و نر

ز خر گاه چون بر گشاده جنانی
دری باز کرده بپایانش اندر

همه باغ پرسندس و پر صناعت
چو لفظ مطابق چو شعر مکرر

یکی کاخ شاهانه اندر میانش
سر کنگره بر کران دو پیکر

بکاخ اندرون صفه های مزین
در صفه ها ساخته سوی منظر

یکی همچو دیبای چینی منقش
یکی همچو ارتنگ مانی مصور

نگاریده بر چند جابر، مصور
شه شرق را اندر آن کاخ، پیکر

بیکجای در رزم و در دست زوبین
بیکجای در بزم در دست ساغر

وزان کاخ فرخ چواندر گذشتی
یکی رود و آب اندر و همچو شکر

برفتن ز تیزی چو فرمان سلطان
بخوردن ز خوشی چو عیش توانگر

نه چرخست و اجزای او چون ستاره
نه ابرست و آوای او همچو تندر

اگر بگذرد بر سرش مرغ، موجش
بیالاید اندر هوا مرغ را پر

بدینسان بباغ اندرون باز بینی
یکی ژرف دریا مر او را برابر

روان اندرو کشتی وخیره مانده
ز پهنای او دیده آشناور

زمینش بکردار بیشینه (؟) کرده
کران تا کرانش بکردار مرمر

بدو اندرون ماهیان چون عروسان
بگوش اندرون پر گهر حلقه زر

دکانی برآورده پهلوی دریا
بدان تا در آن می خورد شاه صفدر

یمین دول شاه محمود غازی
امین ملل خسرو بنده پرور

شه خوب صورت، شه خوش سیرت
شه خوب منظر، شه خوب مخبر

بمردی فزاینده عز مؤمن
بشمشیر کاهنده کفر کافر

ز بهر قوی کردن دین ایزد
همی گردد اندر جهان چون سکندر

زهی بزم را ابر دینار قطره
زهی رزم را خسرو و رزم گستر

تو آنی که هرچ از تو گویم بمردی
نیوشنده از من کند جمله باور

نشان تو نایافته شهریارا
نه ماهیست در بحر و نه مرغ دربر

مزور بود جز ترا نام شاهی
چو جز مر ترا نام مردی مزور

بهندوستان آنچه تو پار کردی
براهل سلاسل نکرده ست حیدر

تهی کردی از پیل هندوستان را
ز بس تاختن بردی آنجا زایدر

ز دو پادشا بستدی بر دو منزل
بیک تاختن هفتصد پیل منکر

همی تا ببزم اندرون نیک یابی
گل تازه را، باز ناکرده از بر

خدایت معین با دو دولت مساعد
جهان زیر فرمان تو تا بمحشر

خوشا کاخ و باغا که داری بشادی
در آن کاخ می خور، وزان باغ بر خور


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
من هم خدایی دارم
      
plangton31 زن #36 | Posted: 10 Aug 2011 05:51
کاربر
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در صفت لشکر سلطان محمود و خلعت دادن بدانان


هر سپاهی را که چون محمود باشد شهریار
یمن باشد بر یمین ویسر باشد بریسار

تیغشان باشد چو آتش روز و شب بد خواه سوز
اسبشان باشد چوکشتی سال و مه دریا گذار

از عجایب خیمه شان با شد چو دریا وقت موج
وز غنایم خانه شان چون کشتی آکنده ز بار

شاخ کرگانشان بود میخ طویله در سفر
چنگ شیرانشان بود تعویذ اسبان در شکار

بگذرند از رودهای ژرف چون موسی ز نیل
بر شوند از کنده چون شاهین بدیوار حصار

کوکب ترکش کنند از گوهر تاج ملوک
وز شکسته دست بت بردست «بت رویان » سوار

از سر بت بند مصحف ها همی زرین کنند
وز دو چشم بت دو گوش نیکوانرا گوشوار

تیغ ایشان دست یابد با اجل در یک بدن
اسبشان بازی کند با شیر دریک مرغزار

هر که چون محمود پشتی دارد اندر روز جنگ
چون سر لشکر مقدم باشد اندر کار زار

لشکر او پیش دشمن ناکشیده صف هنوز
او بتیغ از لشکر دشمن بر آورده دمار

من ملک محمود را دیدستم اندر چند جنگ
پیش لشکر خویشتن کرده سپر هنگام کار

مردمان گویند سلطان لشکری دارد قوی
پشت لشکر اوست در هیجا بحق کردگار

پیش ایزد روز محشر خسته بر خیزد ز خاک
هر که از شمشیر او شد در صف دشمن فکار

نیست از شاهان گیتی اندرین گیتی چو او
وقت خدمت حق شناس و وقت زلت بردبار

هر زمان افزون ز خدمت شاه پاداشی دهد
خادمان خویشرا، وینرا عجب کاری مدار

آنچه کرده ست از کرم با بندگان امروز او
با رسولان کرد خواهد ذوالمنن روز شمار

هر یکی را در خور خدمت ثیابی دادخوب
خلعتی کو را بزرگی پود بود و فخر تار

زنده گردانید یکسر نام خویش و نام فخر
نیست گردانید یک یک نام ننگ و نام عار

جان شیرین را فدای آن خداوندی کنند
کز پس ایزد بودشان بهترین پروردگار

از رضای او نتابند و مر او را روز جنگ
یکدل و یک رای باشند و موافق بنده وار

وقت فتح از بخشش نیکو بودشان ملک ومال
وقت بزم از خلعت نیکو بودشان یادگار

بخششی کان دخل شاهان بودی اندر باستان
خلعتی کان خسروان را بودی اندر روزگار

پیش خسرو روز خدمت چون خزان اندر شود
باز گردند از فراوان ساز نیکو چون بهار

از نوازشهای سلطان دل پر از لهو و طرب
وز کرامتهای سلطان تن پر از رنگ و نگار

بر میانشان حلقه بند کمرها شمس زر
زیر ران با ساز زرین مرکبان راهوار

از تفاخر وز بزرگی و زکرامت بر زمین
زیر نعل مرکبانشان مشک برخیزد غبار

زینهمه بهتر مر ایشان راهمی حاصل شود
چیست آن، خوشنودی شاه و رضای کردگار

با چنین نیکو کرامت ها که می بینند باز
بیش ازین باشد کرامتشان امید از شهریار

وانگهی زیشان نباشد نعمت سلطان دریغ
نعمتی کو را بر آن کرده ست یزدان کامگار

نعمتش پاینده بادو دولتش پیوسته باد
دولت او بیکران و نعمت او بی کنار

بندگان وکهتران را حق چنین باید شناخت
شاد باش ای پادشاه حقشناس حقگزار

راست پنداری خزینه خسروان امروز شاه
بر رسولان عرضه کرد و بر سپه پاشید خوار

کز در میدان او تا گوشه ایوان او
مرکب سیمین ستامست و بت سیمین عذار

هر نو آیین مرکبی زان کشوری کرده پریش
هر بتی زان صد بت زرین شکسته در بهار

آن بکشی زینت میدان خسرو روز جنگ
وین بخوبی شمسه ایوان خسرو روز بار

آن برزم اندر نبشته پیش او دشت نبرد
وین ببزم اندر گرفته پیش او جام عقار

از فراوان دیدن هرای زر امروز گشت
دیده اندر چشم هر بیننده ای زر عیار

کی بود کردار ایشان همبر کردار او
کی تواند بود تاری لیل چون روشن نهار

ای یمین دولت عالی و ملت را امین
دولت از تو با سکون و ملت از تو با قرار

عزم تو کشور گشا و خشم تو بدخواه سوز
رمح تو پولاد سنب و تیغ تو جوشن گذار

موی بر اندام بدخواهت زبان گردد همی
از پی آن تا زشمشیر تو خواهد زینهار

یک سوار از خیل تو، وز دشمنان پنجاه خیل
یک پیاده از تو وز گردنکشان پانصد سوار

هم سخاوت را کمالی هم بزرگی را جمال
هم شجاعت راجلالی هم شریعت را شعار

تا درخت نار نارد عنبر و کافور بر
تا درخت گل نیارد سنبل و شمشاد بار

تا ز دیبا بفکند نوروز بر صحرا بساط
تا ز دریا بر کشد خورشید بر گردون بخار

دیر باش و دیر زی وکام جوی وکام یاب
شاه باش و شاد زی و مملکت گیر و بدار


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
من هم خدایی دارم
      
plangton31 زن #37 | Posted: 10 Aug 2011 05:52
کاربر
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


درمعنی عشق گوید


مرا، دی عاشقی گفت ای سخنور
میان عاشق و معشوق بنگر

نگه کن تا چه باید هر دوانرا
وزین دو کز تو پرسیدم بمگذر

چه خواهد دلبر از دلجوی بیدل ؟
چه خواهد عاشق از معشوق دلبر؟

چه دانی دوستی را حدو غایت ؟
مقدر باشد آن یا نامقدر؟

چه باشد علت کردار معشوق؟
بجای عاشقی معشوق پرور

مرا زینگونه فکرتهاست بسیار
اگر دانی سخنهاگو ازین در

مر او را گفتم: ای پرسنده! احسنت
نکو پرسیدی و زیبا ودرخور

بپرسیدی ز حد و غایت عشق
جوابی جزم خواهی و مفسر

می آن گویم که دانم، ور ندانم
مرا از جمله جهال مشمر

که داند عشق را هرگز نهایت
سؤالی مشکل آوردی و منکر

بر من عشق را غایت بجاییست
که کس کردنش نتواند مقرر

چنان باید که نکند هیچ عاشق
حدیث حاسد معشوق باور

بوقت خلوت اندر پیش معشوق
چو کهتر باشد اندر پیش مهتر

مسخر گشته معشوق باشد
وگر چه عالمش باشد مسخر

ز بهر دوستی بالای معشوق
پرستد سایه سرو و صنوبر

ز بهر رنگ و بوی جعد معشوق
نباشد ساعتی بی سنبل تر


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
من هم خدایی دارم
      
plangton31 زن #38 | Posted: 10 Aug 2011 05:53
کاربر
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


درمدح یمین الدوله محمود بن ناصرالدین و ذکر غزوات و فتوحات او در گنگ


بهار تازه دمید ای بروی رشک بهار
بیا و روز مرا خوش کن و نبید بیار

همی بروی تو ماند بهار دیبا روی
همه سلامت روی تو و بقای بهار

بهار اگر نه ز یک مادرست باتو، چرا
چو روی تست بخوشی و رنگ و بوی و نگار

بهار تازه اگر داردی بنفشه و گل
ترا دو زلف بنفشه ست و هر دو رخ گلزار

رخ تو باغ منست و تو باغبان منی
مده بهیچکس از باغ من گلی زنهار

غریب موی که مشک اندر و گرفته وطن
غریب روی که ماه اندر و گرفته قرار

همیشه تافته بینم سیه دو زلف ترا
دلم ز تافتنش تافته شود هموار

مگر که غالیه میمالی اندرو گه گاه
وگر نه از چه چنان تافته ست و غالیه بار

نداد هرگز کس مشک را به غالیه بوی
مده تو نیز، ترا مشک و غالیه بچه کار

ترا ببوی و بپیرایه هیچ حاجت نیست
چنانکه شاه جهان را گه نبرد به یار

یمین دولت ابوالقاسم بن ناصر دین
امین ملت محمود شاه شیر شکار

فراشته بهنر نام خویش و نام پدر
گذاشته ز قدر قدر خویش و قدر تبار

بروز معرکه بسیار دیده پشت ملوک
بوقت حمله فراوان دریده صف سوار

هزار شهر تهی کرده از هزار ملک
هزار شاه پراکنده از هزار حصار

همیشه عادت او بر کشیدن اسلام
همیشه همت او پست کردن کفار

ز خوی خوبش هر روز شادمانه شوی
هزار بار روان محمد مختار

بزرگواری را رسمهای اوست جمال
چو مر شجاعت را تیغ تیز اوست شعار

ایا به رزمگه اندر چو ببر شور انگیز
ایا به بزمگه اندر چو ابر گوهر بار

عطای تو بهمه جایگه رسید و رسد
بلند همت تو بر سپهر دایره وار

شجاعت تو همی بسترد ز دفترها
حدیث رستم دستان و نام سام سوار

بسا کسا که مر او را نبود جیب درست
ز مجلس تو سوی خانه برد زر بکنار

حدیث جنگ تو با دشمنان و قصه تو
محدثان را بفروخت ای ملک بازار

کجا تواند گفتن کس آنچه تو کردی
کجا رسد بر کردارهای تو گفتار

تو آن شهی که ترا هر کجا روی شب و روز
همی رود ظفر و فتح بر یمین و یسار

همیشه کار تو غزوست و پیشه تو جهاد
ازین دو چیز کنی یاد، خفته گر بیدار

گواه این که سوی گنگ روی آوری
پی غزای بدانیدش فرقه کفار

طریقهاش چو برم آبهای سیل از گل
نباتهاش چو دندانهای اره ز خار

چه خارهایی کاندر سرینهای ستور
فرو شدی چو ببرگ اندر آهنین مسمار

بگونه شل افغانیان دو پره و تیز
چو دسته بسته بهم تیرهای بی سو فار

چو کاسموی و چو سوزن خلنده و سر تیز
که دیده خار بدین صورت و بدین کردار

اگر بدست کسی ناگهان فرو رفتی
ز سوی دیگر ازو بهره یافتی دیدار

گذاره کرد سپه را ز ده دوازده رود
بمرکبان بیابان نورد کوه گذار

چه رود هایی هر یک چنان کجا افتد
گه گذشتن ازو هر دو بازوی طیار

بدان ره اندر، معروف شهرهایی بود
تهی ز مردم و انباشته زمال تجار

زهی قلاعی در هر یکی هزار طلسم
که خیره گشتی ازو چشم مردم هشیار

چنانکه مرد بهر در که برنهادی دست
گشاده گشتی و تیری گشادی آرش وار

همی کشید سپه تا به آب گنگ رسید
نه آب گنگ، که دریای ناپدید کنار

نه بر کناره مر اورا پدید بود گذر
نه در میانه مر اورا پدید بود سنار

چو چرخ بر سر گردابهاش گشته زمین
چو پشته بر سر مردابهاش زاده بخار

ز تیغ کوه درختان فرو فکنده بموج
ازو کهینه درختی مه از مهینه چنار

بد از کناره او لوره ای و زیر گلی
که تا بپالان پیل اندرو شدی ستوار

هزار بار ز دریا گذشته باشد خضر
ز آب گنگ همانا گذشته نیست دو بار

خدایگان جهان خسرو ملوک زمان
که روشنست بدو چشم عز و چشم فخار

ز آب گنگ سپه رابیک زمان بگذاشت
بیمن دولت و توفیق ایزد دادار

گذشتنی که نیالوده بود ز آب درو
ستور زینی زین وستور باری بار

خبر شنید که پیش از پی تو شار از گنگ
گذشت و پیل پس پشت او قطار قطار

بچاشتگاه ملک با کمر کشان سرای
برفت بردم آن جنگجوی کینه گزار

میان بیشه براه اندرون حصاری بود
گرفته هر شهی از جنگ آن حصار فرار

دلش نداد کز آن ناگشاده برگردد
سلیح داد سپه را و شد بپای حصار

بیکزمان در و دیوار آن حصار قوی
چو حله کرد و مر آن حله را ز خون آهار

وز آن حصار سوی شار روی کردو برفت
سپاه را همه بگذاشت با سپهسالار

بیک شبانروز از پای قلعه سربل
برود راهت شد تازیان بیک هنجار

بپیش راه وی اندر پدیدشد رودی
هلال زورق وخور لنگرو ستاره سنار

چه صعب رودی، دریا نهاد و طوفان سیل
چه منکر آبی، پیل افکن و سوار اوبار

چو کوه کوه درو موجهای تند روش
چو پیل پیل نهنگان هول مردم خوار

کشیده صف ز لب رود تا بدامن کوه
سپاه شار بمانند آهنین دیوار

چوکوه روی ،مصافی کشیده بر لب رود
دراز و پیش مصاف ایستاده در پیکار

تروچپال سپه را بشب گذاشته بود
به پیل از آب و از آنسوگرفته راه گذار

نموده هیبت پیلان آهنین دندان
گشاده بازوی مرغان آهنین منقار

سر ملوک عجم چون بنزد کوه رسید
صف سپاه عدو دید باسکون وقرار

زریدکان سرایی چو ژاله بر سر آب
بدان کناره فرستاد کودکی سه چهار

بنیزه هر یک ازیشان ستوده غزنین
بتیغ هر یک ازیشان بسنده بلغار

دلاورانی ز اشکال رستم دستان
مبارزانی ز اقران بیژن جرار

وزین کرانه کمان برگرفت و اندر شد
میان آب روان با سلیح وزین افزار

بسر کشان سپه گفت هر که روز شمار
ثواب خواهد جستن همی ز ایزد بار

بجنگ کافر ازین رود بگذرید بهم
که هم بدست شما قهرشان کند قهار

همه سپاه بیکبار با سلیح و سپر
فرو شدند بدان رود نا دهنده گذار

چو قوم موسی عمران زرودنیل، از آب
بر آمدند همه بی گزند وبی آزار

ز جامه بر تن کافر همی جدا کردند
بتیر تار زپود و بنیزه پود از تار

چو زین کرانه شه شرق دست برد بتیر
بر آن کرانه نماند از مخالفان دیار

شه سپه شکن جنگجو ز پیش ملک
میان بیشه گشن اندرون خزید چو مار

بفر دولت او پشت آن سپاه قوی
شکسته گشت و ازین دولت این شگفت مدار

درشت بود و چنان نرم شد که روز دگر
بصد شفیع همی خواست از ملک زنهار

ملک ز پنج یک آنجا نصیب یافته بود
دویست پیل و دو صندوق لؤلؤ شهوار

دو دختر و دو زنش را فرو کشید از پیل
بخون لشکر او کرد خاکرا غنجار

چو شار را بزد و مال و پیل ازو بستد
کز آنچه زو بستد شاد باد و برخوردار

ز جنگ شار سپه را بجنگ رای کشید
ز خواب خواست همی کرد رای را بیدار

بدان ره اندر بگذشت ز آبهای بزرگ
چه آبهایی تا گنگ رفته از کهسار

چو آب سیلی گر ژاله برگرفتی مرد
چو آب جویی گر پیل برگرفتی بار

خبر دهنده خبرداد رای را که ملک
سوی تو آمده راه گریختن بر دار

هنوز رای تمام این خبر شنیده نبود
که شد ز مملکت خویش یکسره بیزار

هزار پیل ژیان پیش کرد و از پس کرد
ولایتی چو بهشتی و باره ای چو بهار

چگونه جایی، جایی چو بوستان ارم
چگونه شهری، شهری چو بتکده فرخار

چو شهر شهر بدی اندرو سرای سرای
چو کاخ کاخ بدی اندر و بهار بهار

سرایهای چو ار تنگ مانوی پر نقش
بهارهای چو دیبای خسروی بنگار

چو شهریار زمانه به باری اندر شد
خبر شنید که رفت او ز راه دریا بار

بخواست آتش و آن شهر پر بدایع را
به آتش و به تبر کرد با زمین هموار

سرایهاش چو کوزه شکسته کرد از خاک
بهار هاش چو نار کفیده کرد از نار

بسوخت شهر و سوی خیمه بازگشت از خشم
چو نره شیری گم کرده زیر پنجه شکار

خبر دهی ببر خسرو آمدو گفتا
که تیز گشت یکی جنگ صعب را بازار

بر این کرانه ما خیل رای پیدا شد
همی کشید صفی همچو آهنین دیوار

چهل امیر ز هندوستان در آن سپه است
بزیر رایتشان سی و ششهزار سوار

علامتست در آن لشکر اندر و بر او
پیادگان گزیده صد و سی وسه هزار

قویست قلبگه لشکرش به نهصد پیل
چگونه پیلان، پیلان نامدار خیار

همه چو کوه بلندند روز جنگ و جدل
بلند کوه بدندانها کنند شیار

خدایگان زمانه چو این خبر بشنید
چه گفت، گفت همیخواستم من این پیکار

همه حدیث ز محمود نامه خواند و بس
همانکه قصه شهنامه خواندی هموار

خدایگانا! غزوی بزرگت آمد پیش
ترا فریضه ترست این ز غزو کردن پار

همی روی که جهان را تهی کنی ز بدان
ز مفسدان نگذاری تو در جهان دیار

برو بفرخی وفال نیک و طالع سعد
بتیغ تیز ز دشمن بر آر زود دمار

مده اما نشان زین بیش و روزگار مبر
که اژدها شود ار روزگار یابد مار

خزاین ملکان جمله در خزاین تست
سلیح شاهان در قلعه های تست انبار

سپاه دین، سپه ایزدست و بر سپهش
پس از محمد مرسل تویی سپهسالار

عدوی تو، عدوی ایزدست و دشمن دین
سپاه ایزد را بر عدوی دین بگمار

فریضه باشد بر هر موحدی که کند
بطاقت و بتوان با عدوی تو پیکار

اگر خدای بخواهد بمدتی نزدیک
مراد خویش بر آری ز دشمن غدار

چه کار بودکه تو سوی او نهادی روی
که کام خویش بحاصل نکردی آخر کار

چه وقت بودو کی آنگه که لشکر تو نبود
چنین که هست کنون، همچو آهنین دیوار

بعرضگاه تو لشکر چنانکه یار نبود
هزار و هفتصدو اند پیل بد شمار

بر آن سپاه خدایت همی مظفر کرد
که کس ندانست آنرا همی شمار و کنار

ز دست آن ملکان درهمی ربودی ملک
که داشت هر یک همچون علی تکین دو هزار

علی تکین را پیش تو ای ملک چه خطر
گرفت گیرش و درمرغزار کرده بدار

خدای داند کاین پیش تو همی گویم
تنم ز شرم همی گردد ای امیر نزار

ز تو چو یاد کنم وز ملوک یاد کنم
چنان بودکه کنم یاد با نبی اشعار

همیشه تا که بود در جهان عزیز درم
چنانکه هست گرامی و پر بها دینار

خدایگان جهان باش و ز جهان برخور
بکام زی و جهان را بکام خویش گذار

بدولت و سپه و ملک خویش کام روا
ز نعمت و ز تن و جان خویش بر خوردار

بزی تودر طرب و عیش و شادکامی و لهو
عدو زید بغم و درد و انده وتیمار

خجسته بادت نوروز و نیک بادت روز
تو شاد خوار و بداندیش خوار و انده خوار


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
من هم خدایی دارم
      
plangton31 زن #39 | Posted: 10 Aug 2011 05:55
کاربر
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در ذکر سفر سومنات و فتح آنجا و شکستن منات و رجعت سلطان گوید


فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر
سخن نوآر که نو را حلاوتیست دگر

فسانه کهن و کارنامه بدروغ
بکار ناید رو در دروغ رنج مبر

حدیث آنکه سکندرکجا رسید و چه کرد
ز بس شنیدن گشته ست خلق را ازبر

شنیده ام که حدیثی که آن دوباره شود
چوصبرگردد تلخ ،ار چه خوش بودچو شکر

اگر حدیث خوش و دلپذیر خواهی کرد
حدیث شاه جهان پیش گیرو زین مگذر

یمین دولت محمود شهریار جهان
خدایگان نکو منظر و نکو مخبر

شهی که روز و شب او را جز این تمنانیست
که چون زند بت و بتخانه بر سر بتگر

گهی ز جیحون لشکر کشد سوی سیحون
گهی سپه برد از باختر سوی خاور

ز کارنامه او گر دو داستان خوانی
بخنده یاد کنی کارهای اسکندر

بلی سکندر سرتاسر جهان را گشت
سفر گزید و بیابان برید و کوه و کمر

ولیکن اوزسفر آب زندگانی جست
ملک، رضای خدا و رضای پیغمبر

و گر تو گویی در شأنش آیتست رواست
نیم من این را منکر که باشد آن منکر

بوقت آنکه سکندر همی امارت کرد
نبد نبوت را بر نهاده قفل بدر

بوقت شاه جهان گر پیمبری بودی
دویست آیت بودی بشأن شاه اندر

همه حدیث سکندر بدان بزرگ شده ست
که دل بشغل سفر بست و دوست داشت سفر

اگر سکندر با شاه یک سفر کردی
ز اسب تازی زود آمدی فرودبه خر

درازتر سفر او بدان رهی بوده ست
که ده زده نگسسته ست و کردر از کردر

ملک سپاه براهی برد که دیو درو
شمیده گردد و گمراه و عاجز و مضطر

چنین سفر که شه امسال کرد، در همه عمر
خدای داند کو را نیامده ست بسر

گمان که برد که هرگز کسی ز راه طراز
بسومنات بود لشکر و چنین لشکر

نه لشکری که مر آن را کسی بداند حد
نه لشکری که مر آنراکسی بداند مر

شمار لختی از آن بر تر از شمار حصی
عداد برخی از آن برتر از عداد مطر

بلشکر گشن و بیکران نظر چه کنی
تودوری ره صعب و کمی آب نگر

رهی که دیو درو گم شدی بوقت زوال
چومرد کم بین در تنگ بیشه وقت سحر

درازتر ز غم مستمند سوخته دل
کشیده تر ز شب دردمند خسته جگر

بصد پی اندر، ده جای ریگ چون سرمه
بده پی اندر، صد جای سنگ چون نشتر

چوچشم شوخ همه چشمه های او بی آب
چو قول سفله همی کشتهای او بی بر

هوای او دژم وباد او چو دود جحیم
زمین او سیه و خاک او چوخاکستر

همه درخت و میان درخت خار کشن
نه خار بلکه سنان خلنده و خنجر

نه مرد را سر آن کاندر آن نهادی پی
نه مرغ رادل آن کاندر آن گشادی پر

همی ز جوشن برکند غیبه جوشن
همی ز مغفر بگسست رفرف مغفر

سوار با سر اندر شدی بدو و ازو
برون شدی همه تن چون هزار پای بسر

هزار خار شکسته درو و خسته ازو
بچند جای سرو روی و پشت و پهلو و بر

کمر کشان سپه را جدا جدا هر روز
کمر برهنه بمنزل شدی ز حلیه زر

چو پای باز در آن بیشه پر جلاجل بود
ستاکهای درخت از پشیزهای کمر

گهی گیاهی پیش آمدی چو نوک خدنگ
گهی زمینی پیش آمدی چو روی تبر

در آن بیابان منزلگهی عجایب بود
که گر بگویم کس را نیاید آن باور

بگونه شب، روزی برآمد ازسر کوه
که هیچگونه بر آن کارگر نگشت بصر

نماز پیشین انگشت خویش رابردست
همی ندیدم من این عجایبست و عبر

عجب تر آنکه ملک را چنین همی گفتند
که اندرین ره مار دو سر بود بیمر

ترا بزرگ سپاهیست وین دراز رهیست
همه سراسر پر خار و مار و لوره و جر

بشب چو خفته بود مرد سر برآرد مار
همی کشد بنفس خفته تا برآید خور

چوخور برآید و گرمی بمرد خفته رسد
سبک نگردد زان خواب تا گه محشر

خدایگان جهان زان سخن نیندیشید
سپه براند بیاری ایزد داور

بدین درشتی و زشتی رهی که کردم یاد
گذاره کرد بتوفیق خالق اکبر

پیادگان را یک یک بخواند و اشتر داد
بتوشه کرد سفر بر مسافران چو حضر

جمازه ها را در بادیه دمادم کرد
بآب کرد همه ریگ آن بیابان تر

بساخت از پی پس ماندگان و گمشدگان
میان بادیه ها حوضهای چون کوثر

همه سپه را زان بادیه برون آورد
شکفته چون گل سیراب وهمچو نیلوفر

بدان ره اندر چندین حصار و شهر بزرگ
خراب کرد و بکند اصل هر یک از بن و بر

نخست لدروه کز روی برج وباره آن
چو کوه کوه فروریخت آهن و مرمر

حصار او قوی و باره حصار قوی
حصاریان همه برسان شیر شرزه نر

مبارزانی همدست و لشکری همپشت
درنگ پیشه به فر و شتاب کار به کر

نبرد کرده و اندر نبرد یافته دست
دلیر گشته و اندر دلیری استمگر

چو چیکودر که چه صندوقهای گوهر یافت
بکوه پایه او شهریار شیر شکر

چو کوه البرز، آن کوه کاندرو سیمرغ
گرفت مسکن و بازال شد سخن گستر

چگونه کوهی چونانکه از بلندی آن
ستارگان را گویی فرود اوست مقر

مبارزانی بر تیغ او بتیغ گذاشت
که هر یکی را صد بنده بود چون عنتر

چو نهر واله که اندر دیار هند بهیم
به نهر واله همی کرد بر شهان مفخر

بزرگ شهری ودرشهر کاخهای بزرگ
رسیده کنگره کاخها به دو پیکر

بدخل نیک و بتربت خوش و بآب تمام
به کشتمند وبباغ و ببوستان برور

دویست پیل دمان پیش وده هزار سوار
نود هزار پیاده مبارز و صفدر

همیشه رای بهیم اندرو مقیم بدی
نشسته ایمن و دل پر نشاط و ناز و بطر

چومندهیر که در مندهیر حوضی بود
چنانکه خیره شدی اندرو دو چشم فکر

چگونه حوضی چونانکه هر چه بندیشم
همی ندانم گفتن صفاتش اندر خور

ز دستبرد حکیمان برو پدید نشان
زمال های فراوان برو پدید اثر

فرات پهنا حوضی بصد هزار عمل
هزار بتکده خرد گرد حوض اندر

بزرگ بتکده ای پیش و درمیانش بتی
بحسن ماه ولیکن بقامت عرعر

دگر چو دیو لواره که همچو دیو سپید
پدید بود سر افراشته میان گذر

درو درختان چون گوز هندی و پوپل
که هر درخت بسالی دهد مکرر بر

یکی حصار قوی بر کران شهر و درو
ز بت پرستان گرد آمده یکی معشر

بکشت مردم و بتخانه ها بکندو بسوخت
چنانکه بتکده دارنی و تانیسر

نرست ازو بره اندر مگر کسی که بماند
نهفته زیر خسی چون بهیم شوم اختر

نهفتگانرا ناجسته زان قبل بگذاشت
که شغل داشت جز آن، آن شه فریشته فر

کسیکه بتکده سومنات خواهد کند
به جستگان نکند روزگار خویش هدر

ملک همی بتبه کردن منات شتافت
شتاب او هم ازین روی بوده بود مگر

منات و لات و عزی در مکه سه بت بودند
ز دستبرد بت آرای آن زمان آزر

همه جهان همی آن هر سه بت پرستیدند
جز آن کسی که بدو بود از خدای نظر

دو زان پیمبر بشکست و هر دو را آنروز
فکنده بود ستان پیش کعبه پای سپر

منات را ز میان کافران بدزدیدند
بکشوری دگر انداختند از آن کشور

بجایگاهی کز روزگار آدم باز
بر آن زمین ننشست و نرفت جز کافر

ز بهر آن بت، بتخانه ای بنا کردند
بصد هزار تماثیل و صد هزار صور

بکار بردند از هر سویی تقرب را
چو تخته سنگ بر آن خانه ، تخته تخته زر

به بتکده در، بت را خزینه ای کردند
در آن خزینه بصندوقهای پیل، گهر

گهر خریدند او رابشهرها چندان
که سیر گشت ز گوهر فروش، گوهر خر

برابر سر بت کله ای فرو هشتند
نگار کار به یاقوت و بافته به درر

ز زر پخته یکی جود ساختند او را
چو کوه آتش و گوهر برو بجای شرر

خراج مملکتی تاج و افسرش بوده ست
کمینه چیز وی آن تاج بود و آن افسر

پس آنگه آنرا کردند سومنات لقب
لقب که دید که نام اندرو بود مضمر

خبر فکندند اندر جهان که از دریا
بتی برآمد زینگونه و بدین پیکر

مدبر همه خلقست و کردگار جهان
ضیا دهنده شمسست و نور بخش قمر

بعلم این بود اندر جهان صلاح و فساد
بحکم این رود اندر جهان قضا و قدر

گروه دیگر گفتند، نی که این بت را
برآسمان برین بود جایگاه و مقر

کسی نیاورد این را بدین مقام که این
ز آسمان بخودی خودآمده ست ایدر

بدین بگوید روز و بدان بگوید شب
بدین بگوید بحر و بدان بگوید بر

چو این ز دریا سر برزد و بخشک آمد
سجود کردنداین راهمه نبات و شجر

به شیر خویش مر اورا بشست گاو و کنون
بدین تقرب خوانند گاو را مادر

ز بهر سنگی چندین هزارخلق خدای
بقول دیو فرو هشته بر خطر لنگر

فریضه هر روز آن سنگ را بشستندی
به آب گنگ و به شیر و به زعفران و شکر

ز بهر شستن آب بت ز گنگ هر روزی
دو جام آب رسیدی فزون زده ساغر

از آب گنگ چه گویم که چندفرسنگست
به سومنات بدانجایگاه زلت و شر

گه گرفتن خور صد هزار کودک و مرد
بدو شدندی فریاد خواه و پوزش گر

ز کافران که شدندی به سومنات به حج
همی گسسته نگشتی بره نفر ز نفر

خدای خوانند آن سنگ را همی شمنان
چه بیهده ست سخنست این که خاکشان بر سر

خدای حکم چنان کرده بودکان بت را
زجای برکندآن شهریار دین پرور

بدان نیت که مر او را بمکه باز برد
بکند واینک با ماهمی برد همبر

چو بت بکند از آنجا و مال و زر برداشت
بدست خویش به بتخانه در فکند آذر

برهمنان را چندانکه دید سر برید
بریده به، سر آن کز هدی بتابد سر

ز خون کشته کز آن بتکده بدریا راند
چو سرخ لاله شد، آبی چوسبز سیسنبر

ز بت پرستان چندان بکشت و چندان بست
که کشته بود و گرفته ز خانیان به کتر

خدای داند کآنجا چه مایه مردم بود
همه در آرزوی جنگ و جنگ را از در

میان بتکده استاده سلیح بچنگ
چو روز جنگ میان مصاف، رستم زر

خدنگ ترکی بر روی و سر همی خوردند
همی نیامد بر رویشان پدید غیر

بجنگ جلدی کردند، لیکن آخر کار
بتیر سلطان بردند عمر خویش بسر

خدایگان را اندر جهان دو حاجت بود
همیشه این دو همی خواست زایزد داور

یکی که جایگه حج هندوان بکند
دگر که حج کند و بوسه بر دهد بحجر

یکی از آن دو مراد بزرگ حاصل کرد
دگر بعون خدای بزرگ کرده شمر

خراب کردن بتخانه خرد کار نبود
بدانچه کرده بیابد ملک ثواب و ثمر

چودل ز سوختن سومنات فارغ کرد
گرفت راه بدر باز رفتگان دگر

خمی ز گردش دریا براه پیش آمد
گسسته شد ز ره امید مردمان یکسر

نبود رهبر کان خلق را بجستی راه
نبود ممکن کان آب را کنند عبر

سوی درازا یکماه راه ویران بود
رهی بصعبی و زشتی در آن دیار سمر

ز سوی پهنا چندانکه کشتیی دو سه روز
همی رود چو رود مرغ گرسنه سوی خور

درون دریا مد آمدی بروز دو بار
چنانکه چرخ زدی اندر آب او چنبر

چو مد باز شدی برکرانش صیادان
فرو شدندی وکردندی از میانه حذر

ملک چو حال چنان دید خلق را دل داد
براند و گفت که این مایه آبرا چه خطر

امید خویش بایزد فکند و پیش سپاه
فکند باره فرخنده پی بآب اندر

بفال نیک، شه پر دل آب را بگذاشت
روان شدند همه از پی شه آن لشکر

بر آمدند بر آن پی ز آب آن دریا
چنانکه گفتی آن آب بد همی فرغر

نه آنکه هیچکسی را بتن رسید آسیب
نه آنکه هیچ کسی را بجان رسید ضرر

دو روز و دو شب از آنجا همی سپاه گذشت
که مد نیامد و نگذشت آبش از میزر

جدا ز مردم بگذشت ز آب آن دریا
بر از دویست هزار اسب و اشتر واستر

بدین طریق زیزدان چنین کرامت یافت
تو این کرامت زاجناس معجزات شمر

جز اینکه گفتم، چندین غزات دیگر کرد
بباز گشتن سوی مقام عز و مقر

حصار کند هه را از بهیم خالی کرد
بهیم را بجهان آن حصار بود مفر

قوی حصاری بر تیغ نامدار کهی
میان دشتی سیراب نا شده ز مطر

میان سنگ، یکی کنده، کنده گرد حصار
نه زان عمل که بود کار کرد های بشر

نه راه یافته خصم اندر آن حصار بجهد
نه زان حصار فرود آمدی یکی بخبر

وز آن حصار به منصوره روی کردو براند
بر آن شماره کجا راند حیدر از خیبر

خفیف چون خبر خسرو جهان بشنید
دوان گذشت و به جوی اندر اوفتاد و به جر

بآب شور و بیابان پر گزند افتاد
بماندش خانه ویران ز طارم وز طزر

خفیف را سپه و پیل ومال چندان بود
که بیش از آن نبود در هوا همانا ذر

نداشت طاقت سلطان، ز پیش او بگریخت
چنان که زو بگریزند صد هزار دگر

نگاه کن که بدین یک سفر که کرد، چه کرد
خدایگان جهان شهریار شیر شکر

جهان بگشت و اعادی بکشت و گنج بیافت
بنای کفر بیفکند، اینت فتح و ظفر

زهی مظفر فیروز بخت دولت یار
که گوی برده ای از خسروان بفضل و هنر

از این هنر که نمودی و ره که پیمودی
شهان غافل سرمست راهمی چه خبر

تو برکناره دریای شور خیمه زدی
شهان شراب زده بر کناره های شمر

تو سومنات همی سوختی به بهمن ماه
شهان دیگر عود مثلث و عنبر

بوقت آنکه همه خلق گرم خواب شوند
تو در شتاب سفر بوده ای و رنج سهر

تو آن شهی که ز بهر غزات رایت تو
به سومنات رود گاه وگه به کالنجر

خدایگانا زین پس چو رای غزو کنی
ببر سپاه کشن سوی روم و سوی خزر

به سند و هند کسی نیست مانده کان ارزد
کز آن تو شود آنجا بجنگ یک چاکر

خراب کردی و بیمرد خاندان بهیم
مگر کنی پس از این قصد خانه قیصر

سپه کشیدی زین روی تالب دریا
بجایگاهی کز آدمی نبود اثر

بما نمودی آن چیزها که یاد کنیم
گمان بریم که این در فسانه بود مگر

زمین بماند برین روی و آب پیش آمد
بهیچ روی ازین آب نیست روی گذر

اگر نه دریا پیش آمدی براه ترا
کنون گذشته بدی از قمار و از بربر

ایا بمردی و پیروزی از ملوک پدید
چنان که بود به هنگام مصطفی حیدر

شنیده ام که همیشه چنین بود دریا
که بر دو منزل از آواش گوش گردد کر

همی نماید هیبت، همی فزاید شور
همی بر آید موجش برابر محور

سه بار با تو بدریای بیکرانه شدم
نه موج دیدم و نه هیبت و نه شور ونه شر

نخست روز که دریا ترا بدید، بدید
که پیش قدر تو چون ناقصست و چون ابتر

بمال با تو نتاند شد، ار بخواهد، جفت
بقدر باتو و نیارد زد، ار بخواهد، بر

چو گرد خویش نگه کرد، مارو ماهی دید
بگرد تو مه تابان و زهره ازهر

ز تو خلایق راخرمی وشادی بود
وزو همه خطر جان و بیم غرق و غرر

چو قدرت تو نگه کرد و عجز خویش بدید
چو آبگینه شد آب اندرو زشرم و حجر

ز آب دریا گفتی همی بگوش آمد
که شهریارا دریا تویی و من فرغر

همه جهان ز تو عاجز شدند تا دریا
نداشت هیچکس این قدر و منزلت زبشر

بزرگوارا کاری که آمد از پدرت
بدولت پدر تو نبود هیچ پدر

بملک داری تابود بود و وقت شدن
بماند از و بجهان چون تو یادگار پسر

همیشه تا نبود جان چو جسم و عقل چو جهل
همیشه تا نبود دین چو کفر و نفع چو ضر

همیشه تا علوی را نسب بودبه علی
همیشه تا عمری را شرف بود به عمر

خدایگانی جز مر ترا همی نسزد
خدایگان جهان باش و از جهان برخور

جهان و مال جهان سر بسر خنیده تست
بشهریاری و فیروزی از خنیده بچر


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
من هم خدایی دارم
      
plangton31 زن #40 | Posted: 10 Aug 2011 05:56
کاربر
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح سلطان محمود و ذکر شکار او گوید


ای مبارک پی جهاندار و همایون شهریار
ای ز بهر نام نیکو دین و دولت را بکار

ای یمین دولت و ملک و ولایت را شکوه
ای امین ملت و دین وشریعت را نگار

نیکنامی را چنانی چون زمین را گلستان
پادشاهی را چنانی چون گلستان را بهار

جهد تو از بهر خلقست و تو از بهر خدای
مهربان بر مردمان زاهد و پرهیزگار

عابدان رااز غلامان تو رشک آید همی
از جهاد واز عبادت کردن لیل و نهار

از پی آن تا بر تو قدرشان افزون شود
کارشان تسبیح و روزه ست و حدیث کردگار

گر گرامی تر کسی زان تو اندر راه دین
چشم را لختی بخوابد برکشی او را بدار

گیتی از بد مذهبان خالی شد و آسوده گشت
تا تو رسم سنگ ودار آوردی اندر مرغزار

در همه کاری ترا صبر و قرارست ای ملک
چون بکار دین رسیدی بیقراری بیقرار

چون به اقصای جهان از ملحدان یا بی خبر
حیله سازی تا کنی بر چوب خشک او را سوار

شهریارا روزگار تو بتو تاریخ گشت
همچوما از دولت تو بهره ور شد روزگار

عاشقی بر غزو کردن، فتنه ای بر نام و ننگ
این دو کردستی بگیتی خویشتن را اختیار

تو بشب بیدار و از تو خلق اندر خواب خوش
تو بجنگ خصم و از تو عالمی در زینهار

جز ترا از خسروان پیوسته هر روزی که دید
مصحفی اندر میان و مصحفی اندر کنار

از شتاب ورد خواندن زود برخیزی ز خواب
وز پی انصاف دادن، دیر بنشینی ببار

با که کرد از شهریاران و بزرگان جهان
آن کرامتها که ایزد با تو کرد، ای شهریار!

لاجرم چندان کرامت یافتی ز ایزد کز آن
صد یکی را هیچ حاسب کرد نتواند شمار

هر که خواهد کز کرامتهای تو آگه شود
گو ز «دولت نامه » بر خواند همی بیتی هزار

آنکه او با خاتم پیغمبران بود از نسب
خواستی حقا که بودی با تو ای شاه از تبار

آنکه اندر خدمت تو تا بشب روزی گذاشت
مژده باد او را که تا حشر ایمنست از ننگ وعار

بس کسا کز دولت تو گشت با ملک و سپاه
بس کسا کز خدمت تو گشت با یمن و یسار

آنچه تو بخشی بکس، بخشید نتواند فلک
زین قدر خان آگه است ای خسرو دینار بار

بردباری بردباری، مهربانی مهربان
حق شناسی حق شناسی، حقگزاری حقگزار

خشم و پیکار تو باشد با اعادی بیکران
بر و کردار تو باشد با موالی بیشمار

هرکه را تو خصم خواندی، روز خواندش روز کور
هر که را تو دوست خواندی بخت خواندش بختیار

دوستان راچون قدر خان را، کنی شاد و عزیز
دشمنان راهمچو ایلک را کنی، غمگین وخوار

کس مبادا کو کند با تو خداوندا خلاف
کز خلافت ریگ خاکستر شود در جویبار

بیم تو بیدار دارد بد سکالانرا بشب
همچو کاندر خواب دارد کودکان راکو کنار

بر فروزی و بتابی و بتازی از نشاط
چون ترا با شهریاری کرد باید کارزار

خوشتر آید مغفر پر خون بچشمت روز جنگ
زانکه جام باده گلگون بچشم باده خوار

رزمگاه تو چنان باشد ز خون آلوده سر
چون بوقت به شدن بالین بیماران ز نار

گه سپاهی را بدیوار حصاری برکنی
گه فرود آری شهی رابسته از برج حصار

از همه شاهان تو دانی بستن اندر روز جنگ
جنگجویان و بد اندیشان قطار اندر قطار

هر که را از جنگجویان در قطار آری کنی
ز آهن پیچیده و از خام گاو او را مهار

بس جهانبانرا که تو بر او تبه کردی جهان
بس دلیران را که از سرشان بر آوردی دمار

چونکه لختی جنگراماند شکار، از حرص جنگ
چون بیاسایی ز جنگ، آید ترا رای شکار

تا شکار شیر بینی کم گرایی سوی رنگ
آن شکار اختیارست این شکار اضطرار

سر فرود آری بتیغ از کرگ چون بار از درخت
پنجه بربایی بتیر از شیر، چون برگ از چنار

شیر تا بر کنگره کاخت سر نخجیر دید
از غم و از رشک خون گرید بروزی چند بار

چشم شیر از خون گرستن سرخ باشد روز وشب
هر که چشم شیر دید، این آید او را استوار

تا بدانستند نخجیران که از سرشان همی
کنگره کاخ تو گردد همچو شاهان تاجدار

چون گه صید تو باشد سر سوی غزنین نهند
تا مگر سرشان بری بر کنگره کاخت بکار

گر چه جان خوش باشد و شیرین، ز تن برند جان
پیش تیر آیند شادان گشته و گستاخ وار

هر که را در سر نباشد در خور کاخ تو شاخ
روز صید از شرم چون شاخی بود خشک و نزار

ای بهر بابی دو دست تو سخی تر ز آسمان
ای نهان تو بهر کاری نکوتر ز آشکار

آفتابی تو ولیکن طبع تو دور از طمع
آفتاب از طامعی برگیرد از دریا بخار

تا وحوش اندر بیابان زیر فرمان تو اند
روز صید آرند پیش کاخ تو سرها نثار

طاعت تو چون نمازست و هر آنکس کز نماز
سر بیکسو تافت، او ار کرد باید سنگسار

تا بجنگ و آشتی شیرین بود گفتار دوست
تا به اندوه و بشادی خوش بود دیدار یار

تا تن شیران شود در عشق بت رویان اسیر
تادل شاهان بود بر ناز خوبان بردبار

بر جهان فرمان تو ران و بر زمین خسرو تو باش
از مهان طاعت تو خواه و از شهان گیتی تو دار

کشور دشمن تو گیر و خانه دشمن تو سوز
مرگ دشمن تو شو و هم نعمت دشمن تو خوار

برهوای دل تو باش از شهریاران کامران
بر مراد دل تو باش از تاجداران کامگار

بر خور از بخت جوان و برخور از ملک جهان
بر خور از عمر دراز و برخور از روی نگار

باده خور بر روی آن کز بهر او خواهی جهان
می ستان از دست آن کز عشق او داری خمار

دست او در دست گیر و روی او بر روی نه
بوسه اندر بوسه بند و عیش با او خوش گذار

گنگ باد آن کس که اندر طعن تو گوید سخن
کور باد آن کس که اندر عرض تو جوید عوار


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
من هم خدایی دارم
      
صفحه  صفحه 4 از 27:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  24  25  26  27  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا