تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی

صفحه  صفحه 8 از 27:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  26  27  پسین »  
#71 | Posted: 10 Aug 2011 06:42
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح امیر یوسف سپاهسالار


ای پسر! جنگ بنه، بوسه بیار
این همه جنگ و درشتی به چه کار

جنگ یکسو نه و دلشاد بزی
خویشتن را و مرا رنجه مدار

هر دو روزی سخنی پیش مگیر
هر زمان تازه خویی پیش میار

دل نگارا ز جفا سیر شود
بس عزیزا که ازین گرددخوار

نه من ای دوست ترا دیدم و بس
من ببند آمده ام چندین بار

چو من ای دوست ترا دارم دوست
تو حق دوستی من بگزار

یار کی یافته ای در خور خویش
جهد آن کن که نکو داری یار

تو چو من یار نیابی بجهان
من چو تو یابم هر روز هزار

من اگر خواهم از بخشش میر
کودکانی خرمی همچو نگار

میر یوسف پسر ناصر دین
لشکر آرای شه شیر شکار

آن نکو طلعت و فرخنده امیر
آن بآیین و پسندیده سوار

آن سر افراز و گرانمایه هنر
آن گرانمایه پر مایه تبار

جنگها کرده فراوان و بجنگ
از بد اندیش بر آورده دمار

مرد جنگست چو پیش آید جنگ
مردکارست چو پیش آید کار

روز جنگ و شغب از شادی جنگ
بر فروزد دو رخان چون گلنار

بچنین روز بگوشش غو کوس
زارغنون خوشترو از موسیقار

همه دم جنگست اندیشه او
گر چه خفته ست و گر چه بیدار

نبرد حمله بهنگام نبرد
جز بر آنسو که مبارز بسیار

هر مبارز که برو روی نهاد
خورد بر جان گرامی زنهار

تیغش از کوهی دو کوه کند
چون خدنگش ز چناری دو چنار

هیچ تیری نزد اوبر تن خصم
که نه از پشت برون شد سوفار

تیراو گر چه سبک سنگ بود
کنگره بفکنداز برج حصار

غیر محمود که داند کردن
نره شیری بخدنگی اشکار

بگسلاند سر شیر از تن شیر
هم بدانسان که کسی میوه زدار

لشکری را که چنو پشت بود
از همه خلق نباشد تیمار

در جوانمردی جاییست که نیست
وهم را از بر او جای گذار

هیچ شب نیست که از مجلس او
نبرد زایر او زر بکنار

از پس سلطان امروز جز او
که دهد بخشش پانصد دینار

لاجرم بر در او چون ملکان
چاکرانند بملک و به یسار

شادمان باد و بهمت برساد
آن نکو عادت نیکو کردار

از دل شاه جهان نیرومند
وز تن وجان بجهان بر خوردار

لهو رابا دل او باد سکون
بخت را بر در او باد قرار

تا بر آیین بزرگان عجم
بزم سازد بخزان وببهار

همچنین مهر بشادی و طرب
بگذارد صد دیگر بشمار



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#72 | Posted: 10 Aug 2011 06:46
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح سلطان مسعود ولیعهد سلطان محمود گوید


ترک مه روی من از خواب گران دارد سر
دوش می داده ست از اول شب تابسحر

من بچشم او را ده بار نمودم که بخسب
او همی گفت: بهل تا برم این دور بسر

شب بسر برد به می دادن و ننشست و نخفت
دل من خست که ننشست و نخفت آن دلبر

او به می دادن جادوست، به دل بردن چیر
چیزها داند کردن بچنین باب اندر

حیله سازد که می افزون دهد از نوبت خویش
ور تواند بخورد نوبت یاران دگر

کیست آنکو ندهد دل بچنین خدمت دوست
کیست آنکو نکشد بار چنین خدمتگر

هر که این خدمت از آن ماه بیاموخت شود
خدمت درگه سلطان جهانرا در خور

ملک عالم تاج عرب وفخر عجم
سید شاهان مسعود ولیعهد پدر

آن بصدر اندر شایسته چو در مغز خرد
وان بملک اندر بایسته چو در دیده بصر

جنگجویی که چو در جنگ شود لشکرها
خشک بر جای بمانند چو بر تخته صور

خویشتن را بمیان سپه اندر فکند
نه ز انبوهیش اندیشه نه از خصم حذر

در دلیران بگه معرکه زانسان نگرد
که دلیران بگه معرکه در مرد حشر

تیرش اندر سپر آسان گذرد چون ز پرند
چون کمان خواست عدو را چه پرند و چه سپر

آنچه او با سپر کرگ به شمشیر کند
نتوان کردن با شیشه نازک به تبر

خنجر هشت منی گرزه هشتاد منی
کس چنوکار نبسته ست جز از رستم زر

آفرین باد بر آن گرز که هر زخمی از آن
سر سالاری چون سرمه کندبا مغفر

پادشاهان همه بر خدمت او شیفته اند
چون غلامان ز پی خدمت او بسته کمر

از پی آنکه همه امن و سلامت طلبند
نیست شاهانرا جز خدمت او اندر سر

ایستادن ملکانرا بدر خانه او
به ز آسایش و آرامش بر تخت بزر

ای خنک ما که چنو کشور ما را ملکست
ای خنک ما که چنو خاست ملک زین کشور

ملک مابشکار ملکان تاخته بود
ما ز اندیشه او خسته دل و خسته جگر

از غم رفتن او خسته دلانرا شب و روز
آستین بود ز خون مژه همچون فرغر

آن همی گفت خدایا تو بدین ملک رسان
آن ملک را که فزون از ملکان دارد فر

این همی گفت خدایا دل من شادان کن
به ملک زاده ایران ملک شیر شکر

حشم و لشکر، بیدل شده بودند همه
از غم وانده دیر آمدن او ز سفر

شکر ایزد را کان انده و آن غم بگذشت
کار چون چنگ شد و انده چون کوه چو ذر

چشم ما ز اشک بیاسودو بیک ره بنشست
آتشی کز تف او گشت جگر خاکستر

خسرو از راه دراز آمد با همت و کام
ملک از جنگ عراق آمد با فتح و ظفر

تخت شاهی را شاه آمد زیبنده تخت
مملکت را ملکی آمد زیب افسر

قلعه ها کنده و بنشانده بهر شهر سپاه
جنگها کرده و بنموده بهر جای هنر

بیشه ها یکسره پرداخته از شیرو ز ببر
قلعه ها یکسره پرداخته از گنج و گهر

سهمش افکنده به روم اندر فریاد و خروش
هیبتش دودبر آورده ز روس و ز خزر

عالمی ز آمدنش روی به اقبال نهاد
که همی خواست شدن با دو سه تن زیر و زبر

مرغزاری که بیکچند تهی بود ز شیر
شیر بیگانه درو کرد همی خواست گذر

شیر باز آمدو شیران همه روباه شدند
همه را هیبت او خشک فرو بست ز فر

آنکه زین پیش درین ملک طمع کرد همی
تا نه دیر آمدبا طاعت و فرمان ایدر

رونق دولت باز آمدو پیرایه ملک
پیش ازین کار چنان دیدی، اکنون بنگر

گیتی از عدل بیاراید تا در گذرد
عدل و انصاف ملک مسعود از عدل عمر

نه همی بیهده دارند مر اورا همه دوست
نکند مهر کس اندر دل کس خیره اثر

مهر وکینش دو گره را سبب مزد بریست
این شود زین ببهشت، آن شود ازآن به سقر

دوستی او ز سپاه و زحشم نادره ایست
وز رعیت که خراجش بدهد نادره تر

وز رعیت نه عجب، نیز کزین دور نیند
مرغ و ماهی چه ببحراندر وچه اندر بر

ای خداوند خداوندان شاه ملکان
ای ستوده به خصال و به فعال و به سیر

گر چه بازوی هنر داری و دست و دل کار
ور چه در جنگ بدین هر سه نشانی و سمر

دولت تو نکند دست ترا خسته بجنگ
بکندکار تو زان به که کند صد لشکر

هر سپاهی که کند جنگ، ترا باشد فتح
هر امیری که برد رنج، تراباشد بر

در جهان از شکه عدل تو بنشیند شور
وز جهان هیبت شمشیر تو بنشاند شر

ملکان همه عالم بدر خانه تو
جمع گردند چنان چون به در اسکندر

قیصر رومی پیش تو در آید بسلام
قلعه رومیه را پیش تو بگشاید در

شاه ترکستان بر درگه فرخنده تو
گاه خود خسبد چون نوبتیان، گاه پسر

هر چه اندیشه کنی آن بمراد تو شود
تو بدین طالع زادستی بس رنج مبر

ایزد این دولت فرخنده و پاینده کناد
برتو ای نیک دل نیک خوی نیک سیر



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#73 | Posted: 10 Aug 2011 06:49
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


نیز درمدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گوید


مرا با عاشقی خوش بود هموار
کنون خوشتر، که در خور یافتم یار

کنون خوشتر، که ناگاهان برآورد
مه دو هفته من سر ز کهسار

کنون خوشتر، که با او بوده ام دی
که بودم بی رخش افکار بسیار

کنون خوشتر، که با او خفته ام دوش
که بودم در غمش بسیار بیدار

کنون خوشتر، که با وی کرده ام خوش
که دیدم در غمش بسیار آزار

شب دوشین، شبی بوده ست بس خوش
بجان بودم من آن شب را خریدار

نگار خویش را در بر گرفتم
خزینه بوسه او کردم آوار

دو زلفش را بمالیدم بدو دست
سرای از بوی او شد طبل عطار

گهی شب روز کردم زان دو عارض
گهی گل توده کردم زان دو رخسار

بدین شادی درستم دوش وامروز
در این اندیشه بودم پار و پیرار

فراوان خوشترم امروز از دی
فراوان بهترم امسال از پار

وزین خوشتر بود هر روزو هر سال
بفر دولت شاه جهاندار

ملک مسعود محمود آنکه ایام
بدو محمود و مسعودست هموار

خداوندی که چون زو یاد کردی
زمین و آسمان آید بگفتار

یکی گوید: ز شاهی نام بردی
که رادی را بدو بفزوده بازار

عطای او از آن بگذشت کانرا
توان سختن به شاهین و به قنطار

جز او از خسروان هر گز که داده ست
به یکره پنج اشتروار دینار

اگر چه می همی خورده ست بوده ست
به آن گه کان عطا داده ست هشیار

چنین باید جهاندار و خداوند
پسندیده به گفتار و به کردار

ز شاهان گوی برده وقت بخشش
ز شیران دست برده گاه پیکار

زگلنار عدو کرده گل زرد
ز روز دشمنان کرده شب تار

بلندی یافته زو نام شاهی
قوی گشته بدو امید احرار

گه اندر جنگ با شمشیر همدست
گه اندر بیشه ها با شیر در کار

ز بیم تیغ او شیران جنگی
بسوراخ اندرون رفته چو کفتار

کسی کز پیش او گیرد هزیمت
نترسد گر شود در سله با مار

امیری یافت گیتی در خور خویش
کنون گو جهد کن او را نگهدار

بدست از دامن او اندر آویز
حدیث دیگران از دست بگذار

ترا ایزد بدست شاهی افکند
که او را بودی از شاهان سزاوار

خداوندی که بی نیروی لشکر
جهان بگشاد و صافی کرد هموار

پدر بگذاشت او را بر در ری
بر وی لشکر غدار و مکار

سلیح و لشکر و پیلش جدا کرد
غرضها بود سلطانرا در این کار

نه از خواری چنان بگذاشت او را
ندارد کس چنو فرزند را خوار

ولیکن خواست تا شاهان بدانند
که او بیکس هنر آرد پدیدار

همی دانست کو بی ساز و لشکر
بر آید با همه گیتی به پیکار

چنان بوده ست کاندیشید سلطان
بپرس از لشکر و اسپاهسالار

ز بسیار اندکی او را نموده ست
دلیلست اندکی او را ز بسیار

بقاباد آن ملک را کز بد خویش
نباید هیچ کردستی ستغفار

کسی کو را نکو خواهست، بر تخت
کسی کو را ندارد دوست، بردار

بدین عید مبارک شادمان باد
بد اندیشان او غمناک و غمخوار



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#74 | Posted: 10 Aug 2011 06:53
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح یمین الدوله سلطان محمود غزنوی گوید


بدین خرمی جهان، بدین تازگی بهار
بدین روشنی شراب، بدین نیکویی نگار

یکی چون بهشت عدن یکی چون هوای دوست
یکی چون گلاب بلخ یکی چون بت بهار

زمین از سرشک ابر، هوا از نسیم گل
درخت از جمال برگ، سرکه ز لاله زار

یکی چون پرند سبز، یکی چون عبیر خوش
یکی چون عروس خوب، یکی چون رخان یار

تذرو عقیق روی، کلنگ سپید رخ
گوزن سیاه چشم، پلنگ ستیزه کار

یکی خفته بر پرند ، یکی خفته بر حریر
یکی رسته از نهفت یکی جسته از حصار

زبلبل سرود خوش، زصلصل نوای نغز
زساری حدیث خوب، زقمری خروش زار

یکی بر کنار گل، یکی در میان بید
یکی زیر شاخ سرو، یکی بر سر چنار

هوا خرم از نسیم، زمین خرم از لباس
جهان خرم از جمال، ملک خرم از شکار

یکی مشک در دهان، یکی حله بر کتف
یکی آرزو بدست، یکی دوست در کنار

زمانه شده مطیع، سپهر ایستاده راست
رعیت نشسته شاد، جهان خوش به شهریار

یکی را بدو نیاز، یکی را بدو شرف
یکی رابدو امید، یکی را بدو فخار

ازان عادت شریف ، ازان دست گنج بخش
ازان رای تیز بین، ازان گرز گاوسار

یکی خرم وبکام، یکی شاد و کامران
یکی مهتر و عزیز، یکی خسته و فکار

مصافش بروز رزم، سپاهش بروز عرض
بساطش بروز بزم، سرایش بروز بار

یکی کوه پر پلنگ، یکی بیشه پر هزبر
یکی چرخ پر نجوم، یکی باغ پر نگار

امیران کامران، دلیران کامجوی
هزبران تیز چنگ، سواران کامگار

یکی پیش او بپای، یکی درجهان جهان
یکی چون شکال نرم، یکی چون پیاده خوار

کمند بلند او، سنان دراز او
سبک سنگ تیر او، گران گرز هر چهار

یکی پشت نصر تست، یکی بازوی ظفر
یکی نایب قضا، یکی قهر کردگار

به ماهی چهار میر، به ماهی چهار شاه
به ماهی چهار شهر، بکند از بن و ز بار

یکی را بکوه سر، یکی را بکوه شیر
یکی را بدشت گنج، یکی را به رودبار

ازین پس علی تگین، دگر ارسلان تگین
سه دیگر طغان تگین ، قدر خان بادسار

یکی گم شود بخاک، یکی گم شود بگور
یکی در فتد به چاه، یکی بر شود به دار

ملک باده ای به دست ، سماعی نهاده پیش
یکی طرفه بر یمین، یکی طرفه بر یسار

یکی چون عقیق سرخ، یکی چون حدیث دوست
یکی چون مه درست، یکی چون گل ببار

بهارش خجسته باد، دلش آرمیده باد
جهان را بدو سکون، بدو ملک را قرار

یکی را مباد عزل، یکی را مباد غم
یکی باد بی زوال، یکی باد بی کنار

بداندیش او بجان، بدی خواه او بتن
نکو خواه او زیسر، نصیحتگر از یسار

یکی مستمندباد، یکی باد دردناک
یکی باد شادکام، یکی باد شاد خوار

سرایش ز روی خوب، ولایت ز عدل و داد
بساط از لب ملوک، در خانه از سوار

یکی گشته چون بهار، یکی گشته چون بهشت
یکی گشته پر نگار، یکی گشته استوار



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#75 | Posted: 10 Aug 2011 06:54
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گوید


ز بس پیچ و چین تاب و خم زلف دلبر
گهی همچو چوگان شود، گاه چنبر

گهی لاله را سایه سازد ز سنبل
گهی ماه را درع پوشد ز عنبر

گهی صورتی گردد از عود هندی
گهی پیکری گردد از مشک اذفر

که دیده ست بر سوسن از عود صورت
که دیده ست بر لاله از مشک پیکر

برخ بر همی جوشد آن زلف و نشگفت
ازیرا که عنبر بجوشد بر آذر

فری آن فریبنده زلفین مشکین
فری آن فرو زنده رخسار دلبر

یکی چون بنفشه فرو کرده بر گل
یکی چون گل نا فرو کرده از بر

به ماه و صنوبر همی خواندم او را
برخسار و بالای زیبا و در خور

همی گشت زان فخر و زان شادمانی
صنوبر بلند و ستاره منور

برمز این مرا گفت آن شکرین لب
که ای شاعر اندر سخن ژرف بنگر

مرا با صنوبر همانند کردی
بقد و برخ با ستاره برابر

چه ماند برخسار خوبم ستاره
چه ماند به قد بلندم صنوبر

ستاره کجا دارد از سنبل آذین
صنوبر کجا دارداز لاله افسر

مرا زین سپس چون صفت کردخواهی
بچیزی صفت کن که از من نکوتر

بگفت این و بگذشت و اندر گذشتن
همی گفت نرمک بزیر لب اندر

ستاره چو من گل فشانده ست بر رخ ؟
صنوبر چو من مه نهاده ست بر سر ؟

من از گفته خویشتن خیره گشتم
طلب کردم از بهر او نام دیگر

پری خواندم او را و زانروی خواندم
که روی پری داشت آن پرنیان بر

دگر باره با من بجنگ اندر آمد
که بس خوار داری مرا ای ستمگر

مرا با پری راست کردی بخوبی
پری مر مرا پیشکار ست و چاکر

پری کی بود روز ساز و غزلخوان
کمند افکن و اسب تاز و کمان ور

پری هر زمان پیش تو بر نخواند
ز دیوان تو مدح شاه مظفر

ملک بوسعید آفتاب سعادت
جهاندار ودین پرور و داد گستر

ملک زاده مسعود محمود غازی
که بختش جوان باد و یزدانش یاور

به نیزه گذارنده کوه آهن
به حمله رباینده باد صرصر

همه اختران رای او را متابع
همه خسروان حکم او را مسخر

کریمی به اخلاقش اندر مرکب
بزرگی بدرگاه او در مجاور

دلش مر خرد را سپهری مهیا
کفش مر سخارا جهانی مصور

ایا مرترا کرده از بهر شاهی
خدا از همه تاجداران مخیر

بتو زنده و تازه شد تا قیامت
نکو رسم و آیین بوبکر و عمر

چه تو و چه حیدر بزور و بنیرو
چه شمشیر تو و چه شمشیر حیدر

ز گهواره چون پای بیرون نهادی
کمان بر گرفتی و زوبین و خنجر

تو از کودکی جنگ کردن گرفتی
ز دست و بر و بازوی پیل پیکر

همه مردی آموختی و شجاعت
جهان گشتن و تاختن چون سکندر

هم از کودکی با پدر پیشه کردی
بجنگ معادی ز کشور بکشور

بجای قبا درع بستی و جوشن
بجای کله خود جستی و مغفر

بهر جنگ اندر نخستین تو کردی
زمین را ز خون معادی معصفر

بسا تیغ هندی که تو لعل کردی
به هندوستان اندر از خون کافر

ز تیری ببالا فزون تر نبودی
که تیرت همی خورد خون غضنفر

زهی با خطر پادشاهی موفق
زهی پر هنر شهریاری مشهر

چو روشن ستاره همی ره سپارد
سنان تو اندر سپهر مدور

تو خورشیدی از بهر تو بر بگردون
گران که گذارد ز بالای محور

سلاح یلی باز کردی و بستی
به سام یل و زال زر دوک و چادر

مخوان قصه رستم زاولی را
ازین پس دگر، کان حدیثیست منکر

از این بیش بوده ست زاولستانرا
به سام یل و رستم زال مفخر

ولیکن کنون عار دارد ز رستم
که دارد چو تو شهریاری دلاور

ز جایی که چون تو ملک مرد خیزد
کس آنجا سخن گوید از رستم زر؟

جهان چون تو هرگز نیاورد شاهی
بجود و بعلم و بفضل و بگوهر

ادب نیست کان مر ترا نیست جمله
هنر نیست کان مر ترا نیست یکسر

بروزی که تو گوی بازی بشادی
فلک را ز گوی اخترانیست بیمر

ز میدان بچوگان همی بر فرستی
بگردون گوی آخته همچو اختر

شد اندر فلک تنگ جای ستاره
ز بس گوی کانداختی بر دو پیکر

ترا شیر خواندم همی تا بکشتی
بیک زخم شیری به ولوالج اندر

کنون خسرو شیر کش خوانمت من
که این نام بر تو نباشد مزور

هر آن کینه خواهی که پیش تو آمد
سیه کرد بر سوک او جامه مادر

تو ای شاه اینجا و سهم سنانت
ز دشمن همی جان ستاند به خاور

عدو را بتیغ آتشی و ولی را
بدست و سخن آب حیوان و کوثر

مگر کیمیا خدمت تست شاها
کزو مرد درویش گردد توانگر

تو آن پادشاهی که بر درگه تو
ملوک جهان پیشکارند و چاکر

به چین شاه چین از پی خطبه تو
ز گوهر خطیب ترا ساخت منبر

به روم از پی خدمت تست شاها
همه شهر دیبا بر افکنده قیصر

ز روزی که تو کف خود بر گشادی
همه شهر دینار گشته ست یکسر

همی تا برآید فزوزنده هر شب
برین آبگون روی گردون اخضر،

چو سیمین زنخدان معشوق، زهره
چو رخشنده رخسار گانش دو پیکر

همی تا کند شاعر اندر ستایش
لب دوست را نامه یاقوت و شکر

ملک باش و آبادکن مملکت را
وز آباد ملک، ای ملک زاده! برخور

همیشه بدیدار تو شاد سلطان
چو حیدر بدیدار شبیر و شبر

همایونت باد ای امیر همایون
همایون مه و روز عید پیمبر



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#76 | Posted: 10 Aug 2011 06:54
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


نیز در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گوید


ماه دو هفته من برد مه روزه بسر
بامداد آمد و از عید مرا داد خبر

مردمان دوش خبر یافته بودند ز عید
که گمان برد که من غافلم از عید مگر

او مگر تهنیت عید همی خواست بدین
هیچ شک نیست همین خواست بدین آن دلبر

من ازین شادی برجستم ودو چنگ زدم
اندر آن زلف که با مشک زند بویش بر

بر زبان داشت زمه آن مه دو هفته سخن
از لب او لب من یافت بخروار شکر

بوسه یک مهه گرد آمده بودم بر دوست
نیمه ای داد و همی خواهم یک نیم دگر

نیم دیگر بتفاریق همی خواهم خواست
تا شمارم نشود یکسره با دوست بسر

جه حدیثست، من این بوسه شماری بنهم
بشود عیش چو معشوق شود بوسه شمر

عاشقان بوسه شمرده به مه روزه دهند
زانکه وقتش ز گه شام بود تا بسحر

درمه شوال این تنگی و تاریکی نیست
تو بچشم دگر اندر مه شوال نگر

خطر روزه بزرگست و مه روزه شریف
از مه روزه گشاده ست به خلد اندر در

لیکن این ماه که پیش آمده ماهیست که او
با طرب گردد و بارامش و با رامشگر

ای رفیقان سخنی راست بگویم شنوید
طبع من باری با شوال آمیخته تر

گر نه ماه طربست این ز چه غرید همی
دوش هر پاسی کوس ملک شیر شکر

خسرو مشرق و مغرب ملک روی زمین
شاه مسعود مبارک پی مسعود اختر

آنکه تادست به تیر و بکمان برد ببرد
آب سام یل و قدر و خطر رستم زر

زخم تیر ملکان دید و ندید آن ملک
آنکه او از قبل تیر همی ساخت سپر

گر ملک تیر و کمان درخور بازو کندی
بر سر که بردی ترکش او ترکش گر

از برو بازوی او چشم همی خیره شود
چشم بد دور کناد ایزد از آن بازو و بر

جنگجو هست و لیکن بجهان نیست کسی
که بجنگش بتواند بست امروز کمر

او همیگوید من تیغ زنم رنج کشم
تا بزرگی بهنر گیرم و کیتی بهنر

ایزد از عرش همیگوید تو رنج مکش
کاینجهان جمله ترا دادم، بنشین و بخور

آنچه میران مبارز نگرفتند بگیر
آنچه شاهان مظفر نخریدند بخر

مهر از آنکس که بمهر تو گرو نیست ببر
دولت از خانه آنکس که ترا نیست ببر

بتن آسانی بر بالش دولت بنشین
چه کنی تاختن و تافتن رنج سفر

بندگان دادم اندر خور تو کار ترا
که بکام تو از ایشان همه خیر آید و شر

کار در گردن ایشان کن تا من بکنم
نا رسانیده بیک بنده تو هیچ ضرر

همچنین کرد وبهر گوشه فرستاد یکی
با سپاهی که مر آن را نه قیاسست و نه مر

هیچ لشکر نفرستاد براهی که ز راه
بر او باز نیامد خبر فتح و ظفر

اندر این مدت یکسال در اقصای جهان
همچو دریای دمان کرد بگیتی لشکر

از لب جیحون تا دجله ز بسیار سپاه
چون ره مورچگانست همه راهگذر

هر زمان مژده بر آید که فلان بنده او
بفلان شهر فلان قلعه بکند از بن و بر

موکب وخیل فلان میر پراکند ز هم
آلت و ساز فلان شاه، فرستاد ایدر

مژده آن مژده بود کزپس این خواهد خواست
باش تا مغز سر جمله کند زیر و زبر

بندگانند ملک را که چنین کار کنند
با دل و دولت او کار چنین راچه خطر

کار فرمای همی داند فرمودن کار
لاجرم کارگر از کار همی یابد بر

حشمت و سایه او لشکر او را مددست
که نبرد ز پی لشکر او تا محشر

لشکری راکه بود سایه مسعود مدد
پیش ایشان زهوا مرغ فرو ریزد پر

دایم این حشمت و این سایه همی بادبجای
وندر این خانه همی بادا این دولت و فر

ای بمردی و کف راد و مروت چو علی
وی به انصاف و دل پاک و عدالت چو عمر

از خداوند نظر چشم همیداشت جهان
بجهانداری نیکو نیت و خوب سیر

چون خداوند جهانداری و شاهی بتو داد
گفت من یافتم اینک زخداوند نظر

تهنیت باد جهان را بجهانداری تو
بر خور ای شه بمراد دل و از او برخور

تا جهانست جهاندار تو بادی و مباد
در جهانداری و در دولت تو هیچ غیر

سال و ماه تو و ایام تو چون نام تو باد
عادت و عاقبت کار تو چون نام پدر

روز عید رمضانست و سر سال نوست
هر دو فرخنده کناد ای ملک ایزد بتو بر



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#77 | Posted: 10 Aug 2011 06:54
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در ستایش سلطان مسعود غزنوی گوید


بدین خرمی و خوشی روزگار
بدین خوبی و فرخی شهریار

چنان گشت گیتی که ما خواستیم
خدایا تو چشم بدان دور دار

خداوند گار جهان فرخست
که فرخنده بادش همه روزگار

بدیدار او راه بست و هری
بهشت برین گشت و باغ بهار

بخندد همی برکرانهای راه
بفصل زمستان گل کامکار

بدیدار شاه جهان بو سعید
عجب نیست گر گل بخندد ز خار

اگر چه نکوهیده باشد حسد
وزو بر دل و جان بود رنج و بار

حسد بر، بر آنکس که او را بود
بنزدیک او بار، هنگام بار

بزرگان حسودان آن کهترند
که با او سخن گفت خسرو دوبار

شه روم خواهد که او همچو من
نهد پیش اوبر بطی در کنار

هزار آفرین باد هر ساعتی
بر آن عادت و خوی آزاده وار

همه کار او در خور خوی اوست
ملک را همیشه چنین باد کار

همه شاه گیرد بروز نبرد
همه شیر گیرد بروز شکار

بجایی که از شیر یابد خبر
ز شادی نگیرد دل او قرار

نه یک جایگه دیدم او را چنین
چنین دیدم او را بجایی هزار

به نوبین که اکنون به غزنین چه کرد
سر خسروان خسرو نامدار

ز پهلوی ره شیری آمد پدید
غریونده چون رعد در کوهسار

ببالا و پهنا چو پیلی بلند
که از بیم او پیل کردی فرار

دل لشکر از بیم او خون گرفت
نبودند بر جای خویش استوار

خداوند سلطان روی زمین
سر خسروان آفتاب تبار

فرود آمداز پشت پیل و نشست
بر آن پیلتن خنگ دریا گذار

سر شیر وحشی بیک زخم کرد
چو بر بار در تیرمه کفته نار

بیاورد برزنده پیل و چو کوه
بیفکند در پیش خیمه چو خار

زهی خسروی کز همه خسروان
بمردی ترا نیست همتا و یار

تو آن بختیاری که اندر جهان
نبود و نباشد چو تو بختیار

همیشه چنین بخت یار تو باد
جهان پیش کار تو چون پیشکار

وثاق تو از نیکوان چون بهشت
سرای تو از لعبتان قندهار

کنار تو از روی معشوق خوش
دودست تو از زلف بت مشکبار

سر تو ز شادی همه ساله پر
سر دشمن تو ز غم پر خمار

در این بزمگه بر تو فرخ کناد
ثنا گفتن فرخی کردگار



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#78 | Posted: 10 Aug 2011 06:55
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح شمس الکفاة خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی


یکروز مانده باز زماه بزرگوار
آیین مهر گان نتوان کرد خواستار

آواز چنگ وبربط و بوی شراب خوش
با ماه روزه کی بود این هر دو سازگار

ورزانکه یاد از و نکنی تنگدل شود
پیغام من بدو بر و پیغام او بیار

گو پار نیز هم به مه روزه آمدی
سوی تو خلق هیچ نگه کرده بود پار؟

چون کس بروزه در تو نیارد نگاه کرد
از روزه چون حذر نکنی ای سپید کار!

آری چو وقت خویش ندانی و روز خویش
در چشم شاه خواری و در چشم خواجه خوار

شمس الکفاة صاحب سید وزیر شاه
بوالقاسم احمد حسن آن حر حقگزار

آن خواجه ای که چشم همه خواجگان به اوست
بوسیده هر یکی ز می او را هزار بار

دولت ز جمله خدم خاندان اوست
دیرینه خدمتست مر او را درین دیار

نه دولتست این که بنوی بدو رسید
نه خدمتست اینکه بنوی شد اختیار

بر کاخهای او اثر دولت قدیم
پیداترست از آتش بر تیغ کوهسار

دیوان شاعران مقدم برین گواست
دیوان شاعران ثناگوی رو بیار

اندر تبار خواجه وجدان او مدیح
مشت پرا که شعر پراکنده در بهار

شاعر که مدح گوی چنین مهتری بود
بر طبع چیره باشد و بر شعر کامگار

گر چه بمدح او کند از آسمان حدیث
باشد مر آن حدیث بر هر کس استوار

از بسکه راست یابد نیکوتر از دروغ
در مدح او دروغ نبرده ست کس بکار

آری بمهره های سقط ننگرد کسی
کو را بتوده پیش بود در شاهوار

فخرست شاعران عجم را بمدح او
بهرست شاعران عرب را ازین فخار

اندر عرب مناقب و مدحش ز بهرنام
کم زان نگفته اند که اینجا در این دیار

ای یادگار مانده جهانرا و ملک را
از گوهر شریف و تبار بزرگوار

شاید که نیست نعمت و جاه ترا کران
زیرا که نیست همت و فضل ترا کنار

این هر چهار یافته ایم و فزون از این
افزون ازین چه چیزست، اقبال شهریار

ناخواسته بجای همه کس همی کنی
آن نیکویی که کرد بجای تو کردگار

زر تو ز ایران تو آنسان که میبرند
گویی نهاده اند بر تو بزینهار

اندر ترازوی صلت او هزاردان
همچون یکی و کم زیکی نیز در شمار

باغ شکفته ای ، چو در آیی ببزمگاه
شیر دمنده ای، چو در آیی بکار زار

دل باز خندد از طرب تو بروز رزم
چشم آب گیرد از فزع تو بروز بار

از شاه بختیارتر امروز شاه نیست
کو از همه جهان چو تویی کرداختیار

بر بالش وزارت او چون تویی نشست
بختش نگر که راه نمود اینت بختیار

گفتند مردمان که نیابند مردمان
درهیچ فصل صاحب ری را نظیر و یار

از بهر خدمت تو و محتاج فضل تو
روزی بدرگه تو بیاید چنو هزار

چندین هزار نامه کزو یادگار ماند
وان کارهای طرفه کزو ماند یادگار

بردرگه خلیفه دبیران همی کنند
توقیع نامه های تو بر دیده ها نگار

جاوید باش و پشت قوی باش و تندرست
تو شاد خوار ومارهیان از تو شاد خوار

روز تو نیک وسال تو نیک و مه تو نیک
تو تندرست وهر که نخواهد چنین فکار

فرخنده باد بر تو و بر دوستان تو
این مهرگان فرخ و این روز و روزگار

من بنده راکه خدمت من بیست ساله است
از فر خدمت تو پدید آمده یسار



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#79 | Posted: 10 Aug 2011 06:55
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


نیز در مدح شمس الکفاة ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی وزیر گوید


تاخم می را بگشاد مه دوشین سر
زهد من نیست شد و توبه من زیر وبر

بمه روزه مرا توبه اگر در خور بود
روزه بگذشت و کنون نیست مرا آن درخور

چون مه روزه فراز آید من خود چکنم
نبرم دست به می تا نرود روزه بسر

شب عید آمدو میخواهم بر بام جهم
گویم: از نو شدن ماه چه دارید خبر؟

تا خبر یابم جامی دو سه اندر فکنم
رخ کنم سرخ و فرود آیم با ناز و بطر

چون فرود آیم، بنشینم و بر گیرم چنگ
همچنان دست قدح گیرم تا روز دگر

روز دیگر همه کس می خورد و شاد زید
کیست آنکس که مرا یارد گفتن که مخور

مطربانم همه همسایه (؟) وهم در گه خواب
شعرها دارند از گفته دستور از بر

صاحب سید ابوالقاسم خورشید کفاة
آن امام همه احرار به فضل و به هنر

دولت سلطان باغیست بهارش همه نور
رای او ابری کان باغ همی دارد تر

باغ آراسته کز ابر مدام آب خورد
تازه تر باشد هر ساعت و آراسته تر

خنک آن باغ که در سایه آن ابر بود
گلبن او نه عجب گر به تموز آرد بر

دولت شاه جهانرا بجهان معجزه هاست
اولین معجزه خواجه بدیوان اندر

رای و تدبیر صوابش بفلک خواهد برد
گوشه تاجش و امروز پدیدست اثر

هر کجا رای چنان باشد و تدبیر چنان
نه عجب باشد گر سنگ سیه گردد زر

شاه را گو توبشادی و طرب دل نه وبس
وز پی ساختن مملکت اندیشه مبر

ملک را عونی و اندیشه و بر تافته ایست (؟)
که تف هیبتش از خاره کند خاکستر

نگذرد شیر دژ آگاه بصد عمر از بیم
اندرآن بیشه که یک چاکر او کرد گذر

تا بدیوان وزارت بنشست از فزعش
ملکانرا نه قرارست و نه خوابست و نه خور

از شهان و ملکان هر که قوی تر به سپاه
بدهد ملک بیک نامه او بی لشکر

او همانست که محمود جهانرا بگشود
سبب او بود و بفرخ پی او یافت ظفر

تا نصیحت گر اوبود براو بود پدید
چون نصیحت ببرید آمد در کار غیر

او نصیحت نبرید اما بد گوی لعین
درمیان شور همیکرد سبب جستن شر

دایگان دست و زبان یافته بودند و شکم
کور کرده گرهی را و گروهی را کر

دمنه از بهر شکم عافیت شیر نجست
لاجرم شیر بچه کرد بسرگین اندر

بدبد گویان بد گویانرا کرد نگون
او برون آمداز آن ننگ چو از ابر قمر

آنکه مرده ست همی سوزد در آتش تیز
وانکه زنده ست همی غلطد در خون جگر

شکر یزدان جهانرا که چنین داند کرد
بر دل ما ز طرب باز کند چونین در

با ز گرداند با خواجه بشادی و نشاط
صد هزاران دل خسته ز در کالنجر

در دل بارخدای همه شاهان فکند
تا بدو صدر وزارت را بفزاید فر

رسم و آیین تبه گشته بدو گردد راست
در جهان عدل پدید آید و انصاف و نظر

ای بتو تازه کریمی وبتو تازه سخا
کردمی دایم از آنکس که جز این بود حذر

درسرای پسران تو و در خدمت تو
پیر گشتم تو بدین موی سیاهم منگر

وقت آنست که بنشینم در کوشککی
تابی اندوه بپایان برم این عمر مگر

شغلکی سازم بر دست که از موقف آن
هم مرا ساز سفر باشد و هم ساز حضر

بنده را مایگکی ده که همه عمر ترا
دولت وبخت معین بادو سپهرت یاور

روزگار تو بکام توو در خدمت تو
بسته شاهان و بزرگان جهان جمله کمر

روز عید رمضانست و سر سال نو است
هر دو را ایزد فرخنده کنادا بتو بر



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
#80 | Posted: 10 Aug 2011 06:56
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


در مدح خواجه احمد بن حسن میمندی و وزارت یافتن او بعد از عزل ٦ ساله


ای ترک همی باز شود دل بسرکار
آن خویله کرده ست که ورزید همی پار

صد بار فزون گفت که تا کی خورم این غم
من زین دل بیچاره خجل گشتم صد بار

باریست گران بر دل از اندیشه آن لب
چون آید اگر بفکند آن لب ز دل این بار

شش سال دمادم غم و تیمار تو خورده ست
وقتست که او رابرهانیم ز تیمار

پیش آی و مرا از طلب بوسه تهی کن
وین بار گران از دل غم کوفته بردار

از بوس و کنار تو اگر زشتی آید
هم پیش تو نیکو کنم او را به ستغفار

هم بشکند این توبه ازینگونه که دیدم
باری تو شکن تا بتو نیکو شود این کار

امید چنانست به ایزد که ببخشد
ایزد به ستغفار گناهان گنهکار

خاصه گنه من که پس از طاعت ایزد
در خدمت دستور ملک بودم هموار

دستور ملک صاحب ابوالقاسم احمد
آن حمد و ثنا رابه دل و دیده خریدار

فرخنده ترین دولت و فرخنده ترین ملک
وین هر دو نشان آمده در هر دو پدیدار

تا سایه او دور شداز دولت محمود
دیدی که جهان برچه نمط بودو چه کردار

بی سایه وبی حشمت او ملک جهان بود
چون خانه که ریزان شود او را در و دیوار

لشکر بخروش آمده وملک بجنبش
وز روی دگر گشته خزانه همه آوار

بی آنکه در آید بخزانه درمی سیم
اندر همه گیتی نه درم ماند و نه دینار

مالش همه لاشی شد و ملکش همه ناچیز
دشمن به فضول آمدو بد گوی به گفتار

اکنون که بدین دولت بازآمد بنگر
تا چون شود این ملک فرو ریخته از بار

هر چند که ویرانست امروز خراسان
هر چندنمانده ست درو مردم بسیار

سال دگر از دولت و از نعمت خواجه
چون باغ پر از گل شود اندر مه آذار

رای و نظر خواجه چو باران وبهارست
این هر دو چو پیوست بخنددگل گلزار

عدل آمدو امن آمد و رستند رعیت
از پنجه گرگان رباینده غدار

دندان همه کنده شد و چنگ همه سست
گشتند چو کفتار کنون ازپی مردار

شش سال بکام دل و آسانی خوردند
باید زدن امروز چو اشتر همه نشخوار

بسیار بخوردند ونبردند گمانی
کز خوردن بسیار شود مردم بیمار

آمدگه بیماری و لاغر شدن از نو
آنرا که بلرزاند چون برگ سپیدار

گویی همه زین پیش بخواب اندر بودند
زان خواب گران گشتند ایدون همه بیدار

هوش از سر شان برده همی مستی غفلت
وایدون شده زان مستی غفلت همه هشیار

ای صدر وزارت، بتو باز آمد صاحب
رستی ز غم و زاری و ایمن شدی از عار

تو در خور او بودی و اودرخور توبود
ایزد برسانید سزا را بسزاوار

فرخنده کناد ایزد بر صاحب و برتو
نوکردن عهد کهن و رامش احرار

دشوار جهان گشته برو یکسره آسان
وآسان جهان بر دل بدخواهش دشوار



~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من هم خدایی دارم
     
صفحه  صفحه 8 از 27:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  26  27  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites