تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

اشعار منوچهر آتشی

صفحه  صفحه 26 از 36:  « پیشین  1  ...  25  26  27  ...  35  36  پسین »  
#251 | Posted: 26 Feb 2012 10:58


تمنای ابری

نفس عمیق و قدیمی
به حجم خالی همین اتاق بزرگ
تا روح باران بیرون
برسد تا بن ریه هام
بوزد بر جدار خشک دلم
و دندان های نقره ای قطره هاش جانم را بگزد
تنمایی آرام و ابرانه
و هر چند دلم خواست می خواهم
از جنس ابر باشد نرگسی در آب و گیسویی در باران
و چشم هایی
از پشت شیشه ی بخار آلود
و ترانه ای بخوانم ابری وخیس
برای گلوله های سنگی
در آفتابی که کمی شبنم
از مژه های طلایی بلندش بچکد
     
#252 | Posted: 26 Feb 2012 11:07


غزلهای مکالمه

هر جای دیگیر هم می توانست اتفاق بیفتد
مهم طنین آن سه چار قطره ی سیماب است
که از زلال آن طرف سیم
در آبهای این طرف سیم افتاد
هر جای دیگری : پس یک بوته ی گل سرخ
یا انفجار سرد همین سبز نخلزار که زمستوانخوابی را
کم کم شکر تدارک می بیند برای رطب فردا
بی پاسخی به فاخته ها
که کوک می کنند
در دستگاه کوکو ساز سکوت را
مهعم طنین سرخوش آن کوکو ی گلوی قمریانه ی توست
که از فراز سروی ‌آن طرف سیم روی سدری این طرف سیم افتاد
و سبز شد تلفن
همین که ساقه ی گلخند تو شکست سبز شد تلفن
و
گلهای نرم گل ابریشم ریخت بر سراسر من
نه !‌ خنده ندارد اصلا
اگر این جا بودی می دیدی
نیلوفر کبودی را
که از نگاه مغناطیس جوانه زد
با سرعت صدا - و مثل صدا تمامی این خانه را فراگرفت
و آهوان قالی ما حیرت کردند
و قمریان گیسوی مجنون
ناگاه پر زدند
اگر شکفتن گل سرخ صدا داشت یا شکستن دل آدمی
یا این پرنده ی تصویر
که شکل کامل خواندن دارد - جان می گرفت ناگاه
می گفتمت چه اتفاقی افتاد ، تا
بی پوزخند همین لحظات
باور کنی روایت هذیانی مرا
غروب آن روز مرداد کودکی هم ، که پری های فایز را
دیدم که دست در دست ، دایره می رقصیدند
و ما که بره ها را به خانه می بردیم از صحرا
هرگز نمی رسیدیم به آن ها
آن روز هم به هر کس گفتم خندید
آن روز هم مثل حالا
فریاد زدم که خنده ندارد اصلا
و خنده دار شمایید که کورید
دوباره می گویم :‌ تلفن سبز شد ناگاه
گلبرگ های گل ابریشم ریخت
نیلوفر از پلک بیرون خزید و خانه را پر حیرت کرد
پرنده های پرده چهچهه زدند
مجنون برای اولین بار
در تاب نرم پرده خندید
و عطر سبز پوست تو همه جا را فرا گرفت وقتی خندیدی
و خنده ندارد اصلا
فقط اگر شکفتن گل سرخ صدا داشت یا شکستن دل آدمی
     
#253 | Posted: 26 Feb 2012 11:11


گاه

گاه
کبرا برمی خیزد
از لای بوته یا پس سنگی
و بی هوا می آشوبد
آرامش نباتی ما را
کی نی زده ، افسون خوانده
بر سله ی نئین ،
یا از پس ستون درآمده ناگاه کی ؟
و رو به روی ما گرفته مقوایی با تک واژه ی «چرا؟» ؟
یا گاه
با هیأت قدیمی مرگ اسکلتی روشن با داس
بیرون لقیده از ته تاریکی
و ایستاده برابر بهت ما
کی عاشق غریبی را
در شهر دوردستی ، کشته
و نعش خونی اش را اینجا
در خاک باغچه ی ما پنهان کرده ؟
یا این درخت بی نام که
ناگاه در کتابخانه ی ما روییده
و آوار کرده میوه های پوسیده اش را
بر دیوان ها و دفترها
و ما شگفتا
حیرت نمی کنیم از همه این ها
اصلا ؟
گهگاه اگر
هشیار تر بپایی اطرافت را
در شکل های دیگر هم خواهی ش دید
کبرا ، قناره ، کنار
دمب کژ خمیده کژدم در بسترت
کاهسته می چمد به سمت دلت
کبرا ، هلال و ستاره ، حباب آویزان تاریک بعد رفتن برق
حتی
آن طره ی تر رها شده بر پیشانی مرطوبت از تب شبانه
از خواب که پریده باشی ناگاه
حتی
در انکسار قامت خود در اینه ی تاریک
یا
گهگاه در سحرگاه
آن روزها که برای تماشی اعدام می رفتی
مثل هزاران دیگر
و می دیدی نخاع بریده ، سر خمیده و چشمان بق زده از حدقه
و بعدمی دیدی هزارها سر سنگین خم شده بر گردن
با چشم های بسته وقت برگشتن
و صبح ،‌ صبح همین امروز ،‌ به سلام سلخ محله که رفتی
که اسکناس ها را
بر پیشخوان چرب گذاشتی
یک لخته مرگ لخم خریدی
به خانه برگشتی
و شادمانه کار طبخ نان خورش روز را آغازیدی
همسایه ها و لاشه ها و ترازو را دیدی
خصوصا ترازو
و عدل را معیانه ،‌ فهمیدی
و خوب دیدی که مو لای درزش نمی رود
این ها را دیدی
حتی قناری قصاب را
دیدی که در قفس
بالای لاشه ها چه گونه چهچهه می زد
این ها را دیدی اما قناره ها را درست ندیدی
قناره ها که هر یک
قلاب جان بره ی بازیگوشی بود ،‌ که تا پسینگاه دیروز
با سور و ساز نی لبک و زنگوله
در شب سبز دامنه جستاخیزی داشت
تا آزمون بلوغ سوزانش را
شاخی جوان به شاخ کهن نشان داده باشد
قناره را ندیدی آری
قناره را که ندیده باشی درست
شکل قدیم پرسش یعنی همین ؟ علامت آشوبگر را
هرگز ندیده ای
آن را به راستی نمی شناسی ؟
آری همین ؟ که علامت پرسش را می گویم که
وقتی در انتهای کلامی می ایستد
مسوول می گذاردش
مسؤل و ...... موکول پاسخی که بسا خود
موکل پرسش دیگر ماند
قلاب واژگون همین ناموزون ؟
در خقت گردنش ؟
و آن که از چنار جواهر ده آویزاناست هم
غزل ،‌ غزاله ، غزالی نیست
او هم همان نشان عتیق پرسیدن است همان این : ؟
که انتهای واژه ی ایران آویزان است ، رو به روی جان واژگانی
ایران
او ، حلقه طنابش هم
خالی که بود
شکل همین علامت پرسش بود
که هیچ کس برابر عمری چرا ؟ و چرا ؟ های او
لب تر نکرد زیرا
یاری
این گونه است که ما
عمری
عصری ، هزاره ای است
در ازدحام سر کفچه مارها و میان قناره ها می لولیم
صورت قناری را هم از مسلخ قصاب می شنویم
با این همه
سنگ «‌چرا ؟ » ی ساده ای به سمت سر افعی
هرگز نمی پرانیم
     
#254 | Posted: 26 Feb 2012 11:20


الله گفت ، برهما گفت ، ما هم

الف لام میم
الله گفت
پیش از «‌کلمات » آری ، حروف برازنده پندار ماست
نه آن چنان که جامعه یا یوشع گفت کلمه
مگر نه هر حرف کلمه ای است
و هر کلمه
ضرب در حروف ش هزارها و هزاره ها حرف ؟
اگر الف آغاز باشد که هست در تمام الفباهای انسان ،‌ الله خواهد بود
آنگاه آدم خواهد آمد و
لابد برهنگی خود را لباس خواهد خواست
و باز هم لابد
از مرگ تا هر کجا که تواند ارالف تا یا اعراض خواهد کرد
اعراض نه اعتراض
حق است مرگ
الله گفت
اما ... آری
این گونه
از ابتدای بی ابتدا
تا انتهای بی انتها می توانی
اسرار کشف کنی
از حرف ها
وقتی که تشنه شدی
آن قدر بی هوا آ.... آ .... آ.... کردی
تا ب برآمد از بسم الله که : بفرما
یا
وقتی که ب رسید و گرسنه شدی
آن قدر با ... با .... با ... کردی
تا بابا رسید و نان آورد
آنگاه آموختی که بگویی و گفتی : بابا
اما
آری
پیش از کلمات
حروف برازنده ی اوهام ماست
کلمه
اگر لباس باشد که هست لام برگ انجیر است
انجیر ، خودش
لابد عشق است
در بطن قند خودش
اگر لباس یعنی برهنگی باشد ، که باید باشد ، برگ انجیر بیش از انجیر
راز بزرگ خطرنک برهنگی عشق است
خود را بپوش
الله گفت
آنگاه
الف که الله است اگر آدم هم باشد ، اگر انجیر هم
لابد
انجیر ، عشق به تعداد دانه هایش تواند بود
ضرب در تمامی انجیرهای تمامی درخت های تمامی دنیاهای
ضرب در تمامی آدم های تمامی
آنگاه ما به تعداد تمامی این تمامی ها
الله ، آدم و عشق خواهیم داشت
بر هما گفت
آری ، اما
بگذار تا فرود اییم از کلمات
بگذار تا صعود کنیم در عشق
سوار اگر می خواهی بشوی
هشدار ، پا بر عشق مگذار
در عشق بگذار
بر هما گفت ، ما هم گفتیم
     
#255 | Posted: 26 Feb 2012 11:22


دل بیدار و جهان مرده

کنون که قناری ها را سر می برند
کنون که باز
سودازدگانی کباب جگر چکاوک را خوش دادند
کودکانمان را چه گونه فرا یاد آریم
که پرنده ای بوده و آوازی
و قلمروهایی
از جنس تارها و طنین ؟
شاخه به شاخه چشم
گوش را به جستجوی پری می کشاند و پروازی
که ترجمان آوازی باشد
باغ اما با سبزایی مرده
موزه ی خوش صدایان خشکانده است
و هوا قفسی بزرگ بی پرستوی چالاکی
یا چکاوک گرم آوازی
سرزنشمان نکنید اگر دل به رؤیا سپرده ایم
دلی که روزگاری مرگ ککلی را بر سنگی آوازی می کرد
و نقشه ی شبنم را از پیکر او
بر تخته سنگی حکایت پروازی
     
#256 | Posted: 26 Feb 2012 11:23


غزل غزل های سورنا

بیایی و خانه بوی تو بردارد
بیایی و اینه روی تو بردارد
بیایی و نمانی و بماند بو
بیایی و نمانی و بماند رو
بیایی و نمانی و من آبیار درختی ناپیدا شوم به گلدان نام ی
هر روز کاسه ی غزلی بریزم پاش
هر عصر قیچی بیتی بردارم و هرس بکنم حواشی آفتابی اش را
بیایی و بارانی شود خانه از وزش تو
بیایی و خانه توفانی شود از تپش من
بیایی و مرز فصل ها بشکند وچار فصل یگانه شود
در یک تبسم دندان نما و یک کرشمه گیسویت
بیای و نمانی ، نمانی و بگریزی و انکار کنی همه چیز را به واژه ی یک نه
با معنی معطر هزار آری
بیایی و خانه بوی تو بردارد
بیایی و اینه روی تو بردارد
بیایی و پای نازکت آب بدهد
آهوی نخ نمای قالی را تا از پس پنجاه سال تشنگی
سیراب ، موی نو برآورد و
چالاک خیز بزند فراز چکاد و بایستد آن بالا
شاخ در شاخ آفاق بامداد
     
#257 | Posted: 26 Feb 2012 11:24


مگر نمی دانستید ؟

دندانی فلزی در استخوانی سبز
این است سزای ایستادن سر بالا
زخمی ظریف
از خون آفتاب در آوندها
شکفتنی به تماشای بیگاه
روبروی مرگ هزار آوا
این است سزای پلک زدن سزای دیدن بی جا
قفسی و آوازی زرین در زنجیر
این است سزای خواندن بی پروا
مگر نمی دانستی ای پرنده ، که شاهد ها را می کشند ؟
مگر نمی دانستید ای گل
ای درخت
     
#258 | Posted: 26 Feb 2012 11:24


میخانه کشف من است

هزار سال با کم و بیش پیش تر از آن که تو آمریکا را کشف کنی
من میخانه را کشف کرده بودم
می دانستم که بی گمان می ایند و می کشند و تاراج می کنند و نمیروند
دویست سال پیش از آمدنشان هم کوزه را کشف کرده بودم
چون من یقین داشتم که حاصل پیوند تیغ و دروج
نعطل کامل من است و من گریز گاهی نخواهم داشت
جز میخانه
هزار سال بعد
تو امریکا را کشف کردی
تا خسته از ستیزهای خدایی و ضد خدایی
ییلاق دنجی داشته باشی دور از میدان
و روی پوست بوفالوها
لم بدهی بر مخده های پرهای زینت سر تک آوران آپاچی
که پوست سرشان را پر کاه کردی با تهی کردن هر جام
و قاه قاه خندیدی ، با هر گلی که از بهار تن دختران هراسان چیدی
من اما هزار سال پیش از تو ، دخترانم را
از هول دست های تطاول
در سند غرق کردم
و خود گریختم عین یزدگرد
تا لشکری دوباره شاید اما نشد
و شد که نیمه شب ها در نیشابور
کنار گور نیای فرزانه ام
بنشینم و پیاله ای بزنم بر سنگ بلکه فراموش کنم و نبینم
که ناجیان روحم چگونه معبدها را طویله ی اسب های مغولی می کردند
و خطبه به نام قاتل ها خواندند
حالا هزار سال پس از کشف من
و نیم قرن پس از آن که تو امریکا را
میخانه های نشابور که هیچ
میخانه های تهران هم تعطیل است
و من به خاطر لیوانی تلخابه
در کوچه بیت های حافظ و خیام سرگردانم
و نمی دانم نمی دانم
     
#259 | Posted: 26 Feb 2012 11:42


آخرین مکالمه با درنای مانده در گرمسیر

بهار این بارت
به تابستان قطب نبرد ؟
به تابستان بهاری آنجا ؟
به ازدحام آشیانه و آواز ؟
به زایش مسافران همیشه
سیزیف ها که سنگ هاشان را
در چینه دان می برند ؟
درنای خسته سیزیف خواب آلود
سنگ عزیزت را چه خواهی کرد ؟
بار امانتت را
سنگم را کودک بازیگوشی برداشت
و کنون
کنار تالاب دیار شما افتاده
آغشته ی خون بال من
آن سنگ دیگرت چه ؟
مرغانه ی درشت سفیدت ، که قطب را
باید به اهتزازهای تازه بیاراید
یا سیزیف های تازه ؟
آن سنگ در درونم شکسته
آن سنگ در درونم پرتاب شده
و بال جانم را شکسته
اما ، به راستی ،‌ ای شاهد سمج
این چند و چون یاوه برای چیست ؟
در معبری که هر لحظه هزاران درنا هزاران سیزیف اند و
هزاران سیزیف میلیون ها انسان
که سنگ هاشان را هم در چینه دان
یا جامه دان یا زهدان می گردانند
درنایی کمتر
سیزیفی کمتر
مگر چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
ای شاهد سمج ؟
     
#260 | Posted: 26 Feb 2012 11:47


مهره و خنجر

خوابم را
بر پیکری قفل کن در غرفه ای دور
مهم نیست خواب من می بیند یا دیگری بر بالشی مشترک
او همیشه تنها خوابیده است
چه آنگاه که جنگاوری را به اندرون راه داد
چه آنگاه که جنگاوری را
بر بال خونین کبوتر قاصد بست
او همیشه تنها بوده به تنهایی افسانه ها ، نازنین ها ، فرزانه ها رودابه ها و میتراها
با این همه او
رستمزا کودکی انداخته که میان سایه های مبهم دو پدر قد می کشد
و چون برومند شود ، مردد خواهد بود
به کشتن کدام یا آغوش کدام روی آورد
خوابم را
بر رؤیایی قفل کن در غرفه ای دور
که مرده است خوابش را چه گونه قسمت کند
آن چنانکه زهدانش را
میان دو عاشق
که یکی جانش را می خواست و دیگری عریانش را
و کنون که هر دو را بخشیده
و می رود تا مرده ی زیبایش را
بالای تپه لاشخوران به خدا نزدیک کند
هم مهره ی پدرخوان را گم کرده
هم خنجر پسرکش را
تا کودکی بماند
که میانس ایه های سهمنک دو پدر قد می کشد
بی رؤیایی از مهره و خنجر
     
صفحه  صفحه 26 از 36:  « پیشین  1  ...  25  26  27  ...  35  36  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / اشعار منوچهر آتشی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites