تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

اشعار منوچهر آتشی

صفحه  صفحه 27 از 36:  « پیشین  1  ...  26  27  28  ...  35  36  پسین »  
#261 | Posted: 26 Feb 2012 11:52


بی سیب - بی سلام

غروب که شود هوا
عطر ملایم برگشتن پخش می کند
پاها به راه می افتند
و کوچه شکل جاری عاطفه دارد
غروب که می شود
سیبی در جیب و سلامی در سینه
به خانه می رویم تا سلام کوچکی بگیریم از دهان کوچک کودک
و ستاره ها نزدیک تر شوند به بام
سپیده دم
آهسته از کنار خواب پر هیاهوی کودک بر می خیزم
با نای بازیافته از نان و انگور و رؤیا و
به کوچه می زنم
و کوچه بوی جاری شک دارد
روز که شاه شود
کا وزیر می شود
هر دو سوار اسب هاشان
و ما ، همیشه
بز می آوریم
روز که می اید
تعطیل می شوند عاطفه و کوچه
و شهر
سراپا
کارخانه ی بزرگی
که وهم تولید می کند
غروب
بی سیب و بی سلام
و بی سلام کوچک کودک
به خانه برگشتم
خانه نبود
خانه مصادره ی کار
و کارخانه است حالا
و کوچه بوی ساکن دق دارد
ستاره ها گریخته اند
و آسمان
رنبیده است روی بام
     
#262 | Posted: 26 Feb 2012 11:54


درس مشق


حالا تو هی
شکل نوشتن را عوض می کنی پیاپی و آن ها شکل کشتن را
اما همیشه تو
کمی
عقبی
روزی یا شبی جایی شاید سیصد سال پیش
می گفتی : کافی است
و ... سوار می شدی
تمام عمر
تمام کوشش ما
این شد که شکل نوشتن به اعتبار شکل کشتن نباشد
اما
مهلت ندادند آنها
سواره آمدند و کشتند و بردند و
نرفتند
و شکل کشتن را پاسدار شکل نوشتن کردند
اول قرار بود بروند
قرار بود بیایند و بکشند و بردارند و بروند
اما
ماندند
و شکل کشتن را تندیس میدان کردند
تا زندگی را در اختیار شویه ی مردن ، برما
شیرین کنند
تا مرگ
زیباترین کلام خانگی ما باشد
تا مرگ رمز جاودانگی ما باشد
و ما
شکل نوشتنش را
تمرین کنیم
این را ما
من و ابولخسن و ابوالقاسم
هشدار داده بودیم قبلا
تا بعد ، حضرت مولانا
حالا تو هی
شکل نوشتن مرگ را عوض می کنی پیاپی و آنها شکل کشتن را
و من
امروز اینجا می گویم
کافی است
یک چیز نیز
شکل نوشتن زندگی را
تمرین کن
روزی یا شبی
شاید دویست سال پیش که ناپلئون پیاده شد
کنار ولگا یا دانوب
باید سوار می شدی تو کنار ارس یا اروند ، در شمال یا جنوب
باید
     
#263 | Posted: 26 Feb 2012 12:40


قوقولی قو

در ازدحام نئون ها و نورافکن ها
مژدگانی سپیده دم می خواهد از ما این خروس خسته ی ناپیدا ؟
شب از روز روشن تر است
با این همه چراغ
و برج های شعله ور
که نو به نو گذاشته می شوند
در جابه جای شهر با خرتوم جراثقال ها
شب از روز روشن تر ست
و می توان به آسانی سوزن گمشده ی روز را پیدا کرد
در کوک های در رفته ی شنل آسمان کهنه
از بخیه جای کهنه ی دب کبر ش
پس این خروس سر سخت مژدگانی کدام
سپیده می خواهد از ما ؟
و ما که نوبتی خود را
گم کرده این میان دیشب و فردا
و خانه را هم در کارخانه گم کرده ایم
و قرن هاست
فرقی نمی گذاریم
بین حقیقت و افسانه
چراغ یا سپیده یا نیمروز
چه می دهد به ما ؟
و تو ، خروس خسته ی فرسوده
سپیده یا سحر را می خواهی چه کنی
حالا که خوب می دانی بر آستانه ی 2000
آواز هر خروس جوان جشن زاد روز خنجر پیری است
همسایه ی گلوی تو ؟
     
#264 | Posted: 26 Feb 2012 12:42


سنفونی دهم

1
بر این موسیقی باران خورده
همبادبان می روند صداها و حباب
تا زانو در آب است پاهای دراز نت ها
و بیشتر از قایق هاست
شمار پروانه ها و سنجاقک ها
و آواز شبانان هنوز از فراسوی نیزارهای دور به گوش می رسد
چنان که به گوش می رسد هنوز از درون جعبه های پیانوی بتهوون
ملودی پایان افلیا
2
حالا اریب می بارد و شتابنده می گذرد رگبار
و کم تر از بادبان هاست شمار سنجاقک ها و پروانه ها
و بیشتر از قایق هاست شمار قاطرها
که تا شکم در آب اند و عراده های توپ می گذرانند از دانوب
هشدار !‌ آب نبرد بتهوون را ، میز بتهوون را
دفترها ،‌ سمفونی ها ، ملودی ها را ، هشدار
ناپلئون دارد می اید
3
حالا
با آن که اریب تر می بارد ، با آن که شتابنده تر رگبار
با آن که پیاپی
شلیک می شوند توپ ها ، و تمام سمفونی
در آب اجرا می شود و در آتش و دود
با آن که بیشتر از قاطرهاست شمار سربازها
و
با آن که بیشتر از سربازهاست شمار فراریان و کوچندگان از شهر و روستا
با این همه
پاهای دراز نت ها درازتر می شود و آب از زانوهاشان نمی گذرد هرگز
و میز بتهوون کشتی نوح شده است
با جفت های نواهای فرودتر از پچ پچه ی افلیا با خود
و جفت های صداهای فراز تر هیاهوی هاملت با روح
و تاق های صداهای بم تر از هرای توپ ها
که در آب ها خاموش می شود گلوله هاشان حالا
و تمام پیانوهای اروپا قایق های نجات شده اند
و می برند کودکان و زنان را به جزیره های ایمن
و پشت میزش بتهوون
شناور است بر اقیانوس های اطلس آرام و می راند
در سمت های ساحل خود انگار ، و
انگار نمی شنود چیزی اصلا
4
حالا فروکش کرده رگبر و نم نم می بارد باران
و تکه تکه کم کم آبی می شود گوشه های آسمان
و سنجاب ها بیرون یم ایند از اشکافها
و از درخت ها بالا می روند و مثل پرسش های بازیگوش ، از بالا زل می زنند به پایین
و زمین
پساب های جنگ برآمده
چون کشتی به گل نشسته ای ، عینا و آدم ها
با چهره های گل آلود و دهان های مبهوت ، می نگرند یک دیگر را پرسان ،‌ و
بهوشتر که می ایند می بینند
تمامی تجهیزات ارتش های ناپلئون و هیتلر را
که به گل نشسته اند بر کناره ی دانوب و ولگا
و خوب می بینند ، تنها
دستی به التجا ، دهانی تاریک ،‌ یا بالی نیمه وا
بیرون زده از گل و لای از توپها وتانک ها و هواپیما
و ایستاده است
بالای پشته ای چایکوفسکی و می نگرد به اروپا
شاید به فکر سمفونی تازه ای تا در آفتاب نواخته شود
نه در میان آتش و دود و آب
یا قوی تازه ای که نخواهد بمیرد
در مویه ی مشایعت آواز خود
و نخواست چایکوفسکی یا نرسید که ببیند شبح سهماگین
استالین را فراز شانه ی خود
که دید ولادیمیر و خود را کشت ، پس از آن که نوشت
دیگر نمی تواستم
5
و حالا ، که فروکش کرده باران و به خواب رفته بتهوون پشت میز بزرگش در آفتاب
وشکسته های کشتی نوح ، وصله ی ناوهای اتمی شده
و پیانوهای اروپا قایق های رنگی تفریحی سرگردان در خلیج ها
و نت ها
کوتوله هایی در کارتون های کامپیوتری
که از سر و کول هم ، بگو سر و گول دنیا
بالا می روند در تلویزیون ها
حالا
او خواب سنجاقک ها و سنجاب ها را می بیند
و خواب آوازهای شبانی فراسوی نیزارهای سبز
و در هیاهوی جنگ های شبانه روزی بی افتخار ، خواب سمفونی دهم را می بیند
هم بتهوون
هم اروپا
هم ما
     
#265 | Posted: 26 Feb 2012 12:43


امروزیان پیروز

بی وهم جن
چه سوت و کور است
این خانه ی شیشه ای نورآجین
به سوت وکوری مغاره های نامتولد ابتدا
یادت می اید
چه شبان سرشاری داشتیم
که لب پر می زد راز از آن ها
به سمت چشم و ذهن خالی ما ؟
چه تاریکی های زیبایی داشتیم
مالامال حیات پنهان
با آن چراغ های کوچک
که پیش پایمان را ایمن می کرد فقط
و تولدهای جن که وول می خوردند به سوک ها
و از سر و کول هم بالا می رفتند ؟
یادت می اید
چه ترس های زیبایی داشتیم ؟
چه سوت وکور است این دنیا
چه خانه های زشتی می سازند
امروزیان پیروز
بی دخمه ی برای موشی
که نقب داشته باشد به گنج شهر زمرد
و مهره ای بیاورد سوزان
از سینه ریز هان
یا گردن گزیده ی کلوپاترا
شهر شکست خورده زیر چکمه ی فاتح ها الفاتحه
پیروزیان امروز
و دختران فیروزان ها
دوشیزگان دیروز
در کوچه ها رها
و در جوال شترها
خاک خرابه های دارا
دست بریده ی شاپور
و بیستون مکتوب
در سامسونیت قاچاقچی ها
استخر و شوش هم
در برگ کوچک چکی فکس شد به
آنطرف دنیا
آه ای اهورا
ایمن بدار سرزمین مرا از دروج
با وهم جن و بی هول انس
چه خانه های خوبی داشتیم
چه تاریکی هایی
یادت می اید ؟
حالا نورافکن ها را باش
که فیف های مکنده ی چرخانشان را
از شش جهت دراز می کنند ، تا قربانی را
مانند توله موشی به هاضمه ی مسلس ها بکشانند
و شهرهای زشت با حصارهای بلورین که
تکثیر می کنند زندانی را
تکثیر و تو سری خورده ،‌ پخ
تا هیچ اسیری حس نکند تنهایی را
چه دیوارهای کوتاهی چه پنجره هایی
چه رودررویی های خندانی
یادت می اید ؟
     
#266 | Posted: 26 Feb 2012 12:45


شکل «؟»

قاتل قدیس
مقتول قدیس
خون در میانه اما ؟ .... بر تیغه ی فمه ؟
داور چه گونه برابر چه بنشیند
بهعدل
حالا که روی پل اندیشه می تراشم
ورهگذزان ضرب می شوند در یک دیگر
که حاصل ، همیشه هیچ است
یک تکه خاک خالی شکل؟
یا
یک تکه شکل جای خالی مثل آن ؟
پس ضرب نیز این همه ضرب
چندین برابر نمی کند چیزی را ؟
مقتول ؟ قاتل ، قاتل قدیس
قاتل مقتول ، مقتول قدیس
و یک قمه ی در میانه فقط ،‌ لال
و خون که از خجالت خود بخار می شود در جا
و داور ، آدمکی شکل این «؟» و عدل شکل همان مترسک پوشالی
و روی این جدول بی قرار دو سویه
و آن همه دیدارهای ضرب در هم
قدیس در قدیس = قاتل . قاتل درقاتل = قاتل . قاتل در قدیس = قاتل
که روی پل
یک تکه خاک خالی بماند فقط به شکا این :‌ «؟»
داور ؟
عدل ؟
شرم ؟
و شاهد ؟ به شکل این «؟» فقط ؟
     
#267 | Posted: 26 Feb 2012 13:17


و عشق

و عشق مثل همین گلدان های شمعدانی در ایوان حضور غریب معلقی دارد
درخت ها حرکت می کنند
درختها به سفر می روند
درخت ها مثل گراناز شاعر با کشتی ها به استرالیا هجرت می کنند
زمین ، پوسیده / مسموم از زباله های کیهانی پوسیده و مکان امنی نیست
اقاقی ها به قایق خمپاره ها ، خود خواسته به تبعید می روند
و باغ ها و تالارهای متروکشان
ویرانه های باستانی عصر دور سبزینه اند
سبزینه این عتیقه ی کمیاب که امروز
مثل دلار و مارک که در غرفه ها و پیاده رو ها قاچاق می شود
هوا به بوی داروی بی هوشی آغشته است
و هیچ سروی در باغ دوام نمی آورد
و هیچ یاری جز در کتاب ها خرامان نمی رود
و آن کشاورز در اینه ی سلمانی دیده
روحی بوده گریخته از ارواح زندانی در ملکوت
و عشق
مثل گلدان های شمعدانی بر ایوان ، حضور معلقی دارد
و تا به حال هزار تاش بیشتر آن پایین
     
#268 | Posted: 26 Feb 2012 13:18


باقی افسانه دروغ است

این بار نیز پرده که افتاد
سهراب نیم خیز شد
دامن تکاند که برخیزد و بگوید
اجرای خوب ! کف زدن حضار را می شنوی
اما نتوانست
خون را که دید گفت
تو قاعده ی بازی را بر هم زدی آقا
قرار بود فاجعه بازی شود نه بازی فاجعه
قرار همیشه همین بوده
باقی افسانه دروغ است
     
#269 | Posted: 26 Feb 2012 13:19


چکامه ی 77

اینک
گشوده می شود
این دفتر کوچک
بر صفحه ی سفید 77
تا بامداد فروردین 77
77 بار بزند نبضم
و 67 ساله شود شناسنامه ام
و همزمان فرا برسند
یاس و بنفشه
بارون عید شور و پرستو
یاس و بنفشه آنک
پرچین این چکامه ی کوچک اند و پرستو
این آشناترین / چاپار باستانی فروردین
کاشانه ی قدیمش را
با بیلکی گلاب تازه می آراید
و چند ساقه از چکامه ی پرچین
ولحظه ی دگر
سین بنفش بالش را
می بخشد
به هفت سین
تا پرتو نخستین طلوع 77
پا روی نبض من بگذارد
کمند گیر دهد به چکاد
از کوهسار شرق بیاید
پایین
     
#270 | Posted: 26 Feb 2012 13:21


جنین سیلی خورده

این ، ویله ی زخمی عتیق است دیر به فریاد آمده
نه ناله ی سیلی خوردن دیروز و امروز
زخمی که دیگر زخم نیست
نه شرب خونی نه شرابه ی چاک و تریشه ای
کبوده ی درد است و بس
که سر به مهر با تو مانده و می ماند
در زیر زخم - پیچ خت و نوارها
ترسیم مستعار شیون امروزت
یله ، در کوچه های هوا
می خواهد بماند در صندوق تو
و با تو بادبان کشد تا کنعان
در کشتی جذامیان چه می کنی ؟
در کشتی حرامیان جذامی ؟
سرتاسر جهان
نه جزیره ی نامسکونی مانده
نه آبسکون ی
تا لذت لاشه ات را تدارک بینی
با گوشت مسافران و بازرگانان درمانده
سرتاسر جهان جزیره سرگردانی است
در تصرف جذامیان حرامی
این ، ویله ی سوگواری
بر نعش برادر تنهایت
در ازدحام نیزه و زویبن نیست
واگویهی درد دیر به خاطر آمده ای است
از سیلی سنگینی
بر چهره ی جنینی تو
که تو ، نه گریه توانستی آن روز و نه یارای قصاصت بود
حتی نه اختیار مردن تو با تو
نه مادرت که ضجه ی میلاد تو سوگواری مرگش شد
این راز با تو گفت
این بود که
با خود آوردی تا... امروز
و امروز ؟
از کشنی جذامیان پیاده شو
محکم ترین سفیته ی رهایی تو همان سبد سبز است که
بی بادبان عبورت خواهد داد از برابر نفرین ابوالهول
و
به سینایت خواهد رساند
تا طور را ببینی
و بشنوی سخن نور
به کنعان کع برسی اما
توله فرعون می خواهی دید
که پنجره
بر قافله ی خسته ی تو باز می کند
وتو ، تبار برگزیده ی آسمان را خواهی دید
یک سره سر به سجده برابر گوساله ی طلایی
     
صفحه  صفحه 27 از 36:  « پیشین  1  ...  26  27  28  ...  35  36  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / اشعار منوچهر آتشی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites