تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی

صفحه  صفحه 36 از 82:  « پیشین  1  ...  35  36  37  ...  81  82  پسین »  
#351 | Posted: 16 May 2012 05:54
غزل شمارهٔ ۳۵۰

خنک صبا که ز زلفش، خلاص یافت نفسی
صبا فدای تو بادم، برو که نیک بجستی

غلام قامت آن لعبتم که سرو سهی را
شکست قد بلندش، به راستی و درستی

بیا و عهد ز سر گیر، ای نگار اگر چه
هزار عهد ببستی، چو زلف و باز شکستی

ز زلف و چشم تو من دوش داشتم گله‌ای چند
نگفتم و چه بگویم حکایت شب مستی

تو تا حدیث نکردی، مرا نگشت محقق
که چون پدید شد از نیستی لطیفه هستی؟

مرا تو عین زلالی، ولی گذشته ز فرقی
مرا تو تازه نگاری، ولی برفته ز دستی

به نور دیده سزاوار آنکه روی تو بیند
تو لطف کردی و دردی به مردمان ننشستی

ز عهد سست و دل سخت توست ناله سلمان
تو نیز خوی فرا کن، دلا به سستی و سختی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#352 | Posted: 16 May 2012 05:55
غزل شمارهٔ ۳۵۱

ای میوه رسیده ز بستان کیستی
وی آیت نو آمده در شان کیستی؟

جانها گرفته‌اند تو را در میان چو شمع
جانت فدا تو شمع شبستان کیستی؟

هر کس به بوی وصل تو دارد دلی کباب
معلوم نیست خود که تو مهمان کیستی؟

جانها به غم فرو شده اندر هوای تو
باری تو خوش بر آمده جان کیستی؟

آن توایم ما همه بگذار آن همه
با این همه بگو که تو خود آن کیستی؟

سلمان مشو ز عشق پریشان و جمع باش
اول نگاه کن که پریشان کیستی؟

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#353 | Posted: 16 May 2012 05:55
غزل شمارهٔ ۳۵۲

خورشید رخا سایه ز ما باز گرفتی
وز من نظر مهر و وفا باز گرفتی

آخر چه شده‌ای برگ گل تازه که دیدار
از بلبل بی برگ و نوا باز گرفتی

وجهی که بدان وجه توان زیست نداریم
جز روی تو آن نیز ز ما باز گرفتی

چون خاک رهم ساختی از خواری و آنگه
پای از سر این بی سر و پا باز گرفتی

گیرم نگرفتی دل بیمار مرا دست
پا از سر بیمار چرا باز گرفتی؟

در حال گدایان نظری هست تو را عام
خاص از من درویش گدا باز گرفتی

شهباز دلم باز به قید تو اسیرست
این صید ندانم ز کجا باز گرفتی

دود دل سلمان ز نفس راه هوا بست
ای سوخته دل راه هوا باز گرفتی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#354 | Posted: 16 May 2012 05:56
غزل شمارهٔ ۳۵۳

دلا راه هوا خالی نخواهد بودن از گردی
قدم مردانه نه کانجا به گردی می‌رود مردی

خبر داری که درد او برآوردست گرد از من
نماندست از من خاکی به غیر از درد او گردی

چو گردم در هوا گردان ولیکن بر دلش هرگز
نمی‌آیم رها کن تا نیاید بر دلش گردی

دم لعل لبش خوردیم و زاهد کرد منع ما
نکردی منع ما زاهد اگر زین می دمی خوردی

گهی بر آب باید زد درین ره گاه بر آتش
بباید خو فرا کردن به هر گرمی و هر سردی

ز آب دیده سلمان نهال حسن می‌بالد
سحابی تا نمی‌گرید نمی‌خندد رخ وردی

نه هر رعنا و شی باشد حریف مرد درد او
بباید عشق جانان را درون درد پروردی

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#355 | Posted: 16 May 2012 05:56
غزل شمارهٔ ۳۵۴

به نیازی که با خدا داری
که دلم بیش ازین نیازاری

من نیاز آرم ار تو ناز آری
من نیاز آرم ار تو ناز آری

دل من برده‌ای ز دست مده
چه شود گر دلی به دست آری

ای ز زاری عاشقان بیزار
عاشقان چون کنند بی‌زاری

زارم از بی زری و می‌ترسم
که کشد بی زری به بیزاری

چاره کار من زرست چو نیست
زاریی می‌کنم به ناچاری

بخت خود را به خواب می‌بینم
کاشکی دیدمی به بیداری

من افتاده بر توانم خواست
از سر جان اگر کنی یاری

ما نیاریم کرد در تو نظر
نظری کن به ما اگر یاری

بوی زلفت اگر مدد ندهد
برنخیزد صبا ز بیماری

بار دل بس نبود سلمان را
عشق در می‌خورد به سر، باری

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#356 | Posted: 16 May 2012 05:57
غزل شمارهٔ ۳۵۵

چه می‌بری دل ما چون نگه نمی‌داری؟
چه دلبری که نمی‌آید از تو دلداری؟

چرا چو نافه آهو بریده‌ای از من؟
چرا چو مشک مرا می‌دهی جگر خواری؟

به آه و ناله و زاری ز من مشو بیزار
نکن که ما نتوانیم کرد، بیزاری

به سوی من گذری کن که جز غریبی و عشق
دو حالتی است مرا بی‌کسی و بیماری

به کویت آمدن ای یار، ما نمی‌یاریم
تو یاریی کن و بگذر به ما اگر یاری

مشو ز دود من ایمن که کار من همه شب
چو شمع سوختن و گریه است و بیداری

به چشم من لبت آموخت گوهر افشانی
چنانکه داد به لعل لبت شکر باری

سزد که در سر کارم کنی دمی چون صبح
مگر به روز سپید آید این شب تاری

صباست قاصد سلمان به پیش دوست دریغ
که در صباست گران خیزی و سبکباری

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#357 | Posted: 16 May 2012 07:07
غزل شمارهٔ ۳۵۶

دل بر سر کوی تو نهادیم به خواری
جان در غم عشق تو بدادیم به زاری

دل در غم عشق تو نهادیم نه بر عمر
زیرا که مقیم است غم و عمر گذاری

تا چند بگریم من و تا چند بنالم
از شوق گل روی تو چون ابر بهاری؟

من ذره ناچیز و تو خورشید دلفروز
صد مهر مرا هست و تو یک ذره نداری

فریاد ز زلف تو که صد بار به روزی
در روز سفیدم بنماید، شب تاری

من چون به سر آرم صنما بی تو که هر شب؟
خوابم بری از چشم و خیالم بگذاری

جان مهر لبش دارد و شرطست که جان را
سلمان به همان مهر به جانان بسپاری

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#358 | Posted: 16 May 2012 07:07
غزل شمارهٔ ۳۵۷

نمی‌پرسی ز حال ما، نه از ما یاد می‌آری
عزیز من عزیزان را کسی دارد بدین خواری؟

دل من کز همه عالم نیاز آرد به درگاهت
چنان دل را چنین شاید که بی‌جرمی بیازاری؟

دمم دادی که چون چشم خودم دارم به نیکویی
چه خیزد زین درون آخر برون از ناله و زاری

به آزار از درم راندی و رفتی از برم اکنون
طمع دارم که باز آیی و ما را نیز با زاری

مرا تو ماه تابانی ولی بر دیگران تابی
مرا تو آب حیوانی اگر چه در دلم ناری

خوشا آن وقت و آن فرصت که اندر دولت وصلت
به صبح طلعتت تا روز می‌کردم شب تاری

رفیقان خفته و بیدار شب تا روز بخت من
دریغ آن عهد بیداری که خوابی بود پنداری

میان ما به غیر ما حجابی نیست می‌دانم
چه باشد گر در آیی وین حجاب از پیش برداری

به زاری و فغان از من چرا بیزار می‌گردی
دل سلمان تحمل چون تواند کرد بیزاری

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#359 | Posted: 16 May 2012 08:04
غزل شمارهٔ ۳۵۸

سری از سر نه ار با ما سر مهر و وفا داری
به ترک سر بگو آنگه بیا گر پای ما داری

به سر باید سپرد این ره تو این صنعت کجا دانی
ز جان باید گذشت اول تو این طاقت کجا داری؟

چومی بر لب رسان جان را اگر کام از لبم جویی
چو گل بر باد ده خود را اگر برگ هوا داری

به عهد جنس ما کم جو نشان عهد حسن از ما
برو بلبل چه می‌خواهی ز گل بوی وفاداری

مپرهیز از هلاک تن بقای جان اگر خواهی
میندیش از سردار ار سردار البقا داری

رخ زر دست و آه سرد و اشک گرم و خون دل
نشان مرد درد ما تو زین معنی چها داری

مس زنگار خوردم شد ز تاب مهر دویت زر
تو خود مسکین نمی‌دانی که با خود کیمیا داری

دل و جان با ختن شرط است سلمان در ره جانان
اگر جان و دلی داری بباز آخر چرا داری؟

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
#360 | Posted: 16 May 2012 08:05
غزل شمارهٔ ۳۵۹

ترک من می‌آیی و دلها به یغما می‌بری
روی پنهان می‌کنی، دل آشکارا می‌بری

دی دل من برده‌ای، امروز دین اکنون مرا
نیم جانی مانده است، آن نیز فردا می‌بری

آنچه گفتی: بود بالایش مرا ای دل منت
منکرم زیرا که خود را بس به بالا می‌بری

کفر زلفت را به دین من می‌خرم زیرا به دین
سر فرو می‌آورد، لیکن تو در پا می‌بری

من نمی‌دانم کزین دل بردنت مقصود چیست؟
بارها گفتی: نخواهم برد، اما می‌بری

چند گویی یک زمان آرام گیر و صبر کن
چون کنم کارام و صبر و طاقت از ما می‌بری

من چو وامق باختم در نرد سودایت روان
زین روان بازی چه سودم چون تو عذرا می‌بری

هیچ عاقل در سر کویت به پای خود نرفت
زلف می‌آری به صد زنجیر و آنجا می‌بری

از چی بگم از حالم خودم از فردام بگم دست بردار
منو توو این حاله خودم بذارو برو دست بردار
از تو نه از خودم پرم تو این حال خوبم ترکم کن
دنیا خارم کرد دنیا قانعم کردم دنیا درکم کن
     
صفحه  صفحه 36 از 82:  « پیشین  1  ...  35  36  37  ...  81  82  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Salman Savoji | مجموعه دل نوشته های سلمان ساوجی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites