تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 108 از 718:  « پیشین  1  ...  107  108  109  ...  717  718  پسین »  
#1,071 | Posted: 18 Jun 2014 22:09




غزل شماره ۱۰۶۹

سر گران از دل گذشتن، صید را خواباندن است
دانه صیاد اینجا آستین افشاندن است

نیست ممکن سر برآوردن به سعی از کار عشق
ساحل این بحر خونین دست بر هم ماندن است

زاهدان خشک را با عشق گشتن همسفر
با سمند برق جولان، اسب چوبین راندن است

گوشه گیری نقد می سازد بهشت نسیه را
سر به جیب خود کشیدن، گل به جیب افشاندن است

می کند اشک ندامت خواب غفلت را علاج
گریه کردن، بر رخ مدهوش آب افشاندن است

غم چه سازد با دل خوش مشرب دیوانگان؟
سنگ بر دریا زدن، بازوی خود رنجاندن است

جز تماشا نیست از گل حاصل مرغ چمن
قسمت اطفال از مصحف ورق گرداندن است

دوربینی می کند نزدیک راه دور را
خودحسابی نامه فردای خود را خواندن است

از طبیبان بی سبب صائب مشو منت پذیر
هست اگر این درد را درمان، به خود درماندن است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,072 | Posted: 18 Jun 2014 22:10




غزل شماره ۱۰۷۰


خنده رویی میهمان را گل به جیب افشاندن است
تنگ خلقی کفش پیش پای مهمان ماندن است

از صراط المستقیم شرع پوشیدن نظر
با دو چشم بسته تنها در بیابان ماندن است

بر زبان گستاخ راندن حرف نزدیکان حق
از قساوت تیغ بر صید حرم خواباندن است

نیست غیر از رخنه دل عارفان را قبله ای
روی گرداندن ز دل، از قبله رو گرداندن است

هست اگر ارباب دولت را لباس فاخری
از گناه زیر دستان چشم خود پوشاندن است

از جواب خشک، چوب منع درویشان شدن
دولت ناخوانده را از درگه خود راندن است

در مجالس حرف سرگوشی زدن با یکدگر
در زمین سینه ها تخم نفاق افشاندن است

از تلاوت آنچه می آید به کار عاملان
دفتر اعمال خود را پای تا سر خواندن است

بر گرانخوابان دولت عرض کردن حال خویش
نامه را در رخنه دیوار نسیان ماندن است

نیست در سنگین دلان صائب نصیحت را اثر
تیغ بر خارا زدن بازوی خود رنجاندن است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,073 | Posted: 19 Jun 2014 21:30




غزل شماره ۱۰۷۱

بیخودی دامن به جسم خاکسار افشاندن است
از رخ آیینه هستی غبار افشاندن است

ریختن رنگ اقامت در جهان بی ثبات
در زمین کاغذین، تخم شرار افشاندن است

صرف با دلمردگان اوقات خود را ساختن
باده بر خاک سیه، گل بر مزار افشاندن است

وقت خوش از صحبت بی حاصلان کردن طمع
از تهی مغزی ز سرو و بید بار افشاندن است

از سبکروحان گذشتن سرسری چون برق و باد
آستین چون شاخ گل بر نوبهار افشاندن است

عاشق شوریده را ترساندن از زخم زبان
خار و خس سیلاب را در رهگذار افشاندن است

جانفشانی کردن عشاق در دوران خط
بر سر پروانه شاهان نثار افشاندن است

قطره ناچیز را دریای گوهر ساختن
خرده جان را به تیغ آبدار افشاندن است

راه گردانیدن از امیدوار خویشتن
خاک نومیدی به چشم انتظار افشاندن است

ریختن می در گلوی زاهدان بی نمک
آب حیوان در زمین شوره زار افشاندن است

جود صائب در زمان تنگدستی خوشنماست
ورنه کار ابر در جوش بهار، افشاندن است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,074 | Posted: 19 Jun 2014 21:31




غزل شماره ۱۰۷۲

خرقه آزادگان چشم از جهان پوشیدن است
کسوت این قوم از دستار سر پیچیدن است

سخت رویی می شود سنگ فسان شمشیر را
خاکساری روی دشمن بر زمین مالیدن است

از تهی مغزی است امید گشاد از ماه عید
ناخن تنها برای پشت سر خاریدن است

ما حجاب آلودگان را جرأت پروانه نیست
گرد سر گردیدن ما، گرد دل گردیدن است

سرفرازی چشم بد بسیار دارد در کمین
تا بود روشن، مدار شمع بر لرزیدن است

عرض دادن جنس خود بر مردم بالغ نظر
در ترازوی قیامت خویش را سنجیدن است

صرف کردن زندگی در خدمت آزادگان
زیر پای سرو چون آب روان غلطیدن است

از گداز شمع روشن شد که در بزم وجود
روزی روشندلان انگشت خود خاییدن است

در محرم تا چه خونها در دل مردم کند
محنت آبادی که عیدش دربدر گردیدن است

برگ جمعیت به از ریزش ندارد حاصلی
گر گلابی هست این گل را، ز هم پاشیدن است

سنگ طفلان می کند خوش وقت مجنون مرا
کار کبک مست در کوه و کمر خندیدن است

از خموشی می توان صائب به معنی راه برد
مایه غواص گوهرجو نفس دزدیدن است

خواب را صائب مکن بر دیده از شبگیر تلخ
چاره کوتاهی این ره به خود پیچیدن است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,075 | Posted: 19 Jun 2014 21:32 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۱۰۷۳

دیده شبنم گر از روی گلستان روشن است
چشم گریان من از رخسار جانان روشن است

روشن از خورشید تابان است اگر روی زمین
ظلمت آباد دل از آیینه رویان روشن است

می کند دل را سیه، رویی که شرم آلود نیست
محفل ما از چراغ زیر دامان روشن است

گریه از آیینه دل می زداید تیرگی
شمع چندانی که چشمش هست گریان روشن است

حسن کامل را به از حیرت نباشد شاهدی
راحت قربانیان از چشم حیران روشن است

بر مزار عاشقان گر نیست شمعی گو مباش
کز دل خونگرم خود خاک شهیدان روشن است

قسمت ما نیست از صبح وطن جز تیرگی
چشم ما از سرمه شام غریبان روشن است

کار گویا می کند کوته زبان لاف را
جوهر شمشیر از زخم نمایان روشن است

می توان ره بردن از عنوان به مضمون نامه را
خلق صاحبخانه از سیمای دربان روشن است

در حریم زلف خود باد صبا را ره مده
کز دل سوزان عاشق این شبستان روشن است

گر شود روشن ز مهر و مه سرای دیگران
خانه اهل کرم صائب ز مهمان روشن است



بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,076 | Posted: 19 Jun 2014 21:35




غزل شماره ۱۰۷۵

دل چو کشتی، جان روشن عالم آب من است
بادبان و لنگرش بیداری و خواب من است

از فروغ عاریت پاک است وحدت خانه ام
زردی رخساره من شمع محراب من است

ثابت و سیاره گردون من اشک است و داغ
آه سردی کز جگر برخاست مهتاب من است

بوریا کز خشک مغزی خواب مردم تلخ ازوست
موج دریای حلاوت از شکر خواب من است

نیست چون خواب گران، سامان خودداری مرا
گر همه یک قطره آب است، سیلاب من است

باعث محرومیم قرب است مانند حباب
عین دریا پرده چشم گرانخواب من است

بی قراری های من در گرد دارد چرخ را
جنبش این شیشه ها از جوش سیماب من است

از تنور خاک چون طوفان برونم می کشد
شورشی کز شوق او در جان بی تاب من است

آتشی کز شوق او صائب مرا در زیر پاست
خار صحرای ملامت فرش سنجاب من است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,077 | Posted: 19 Jun 2014 21:35




غزل شماره ۱۰۷۶

شبچراغ اهل معنی چشم بیدار من است
همچو اختر در دل شب، روز بازار من است

مصر انصاف از زلیخاهمتان خالی شده است
ورنه چندین ماه کنعانی به بازار من است

گر چه در کار کسی هرگز گره نفکنده ام
سبحه صد دانه غم رشته کار من است

موج طوفان بلا چون دست بر ترکش زند
تیر روی ترکشش مژگان خونبار من است

صائب از بس همت من سربلند افتاده است
لاله خورشید ننگ طرف دستار من است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,078 | Posted: 19 Jun 2014 21:36 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۱۰۷۷

لطف او با دیگران ناز و عتابش بر من است
صحبت گرمش به اغیار و کبابش بر من است

یک سر مو غافل از حال ضعیفان نیستم
گر فتد مویی در آتش پیچ و تابش بر من است

کرم شب تابی فلک گر شمع بالینم کند
منت روی زمین از آفتابش بر من است

می کند هر کس به غیر از حق سئوال از دیگران
مشت خاکی بر دهانش زن جوابش بر من است!

حاصل فرمانروایی نیست جز وزر و وبال
بی حسابی می کند هر کس، حسابش بر من است
خشک مغزان را کنم صائب به شعر تر علاج
هر که را دردسری گیرد گلابش بر من است


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,079 | Posted: 19 Jun 2014 21:40




غزل شماره ۱۰۷۸

هر چه دارد در خم سربسته گردون از من است
می به حکمت می خورم، جای فلاطون از من است

تا خم می در زمین خانه ام در خاک هست
عشرت روی زمین با گنج قارون از من است

نیست چون عنقا ز من جز نام چیزی در میان
خود پرستش می کند خود را و ممنون از من است

از تلاش قرب ظاهر با خیالش فارغم
لفظ از هر کس که خواهد باش، مضمون از من است

خلوت اندیشه ام چون غنچه لبریز گل است
خار دیوارست هر نقشی که بیرون از من است

باده پر زور در مینا سرایت می کند
این که پیراهن درد هر صبح گردون از من است

اهل معنی می زنند از غیرت من پیچ و تاب
مصرعی را می کند گر سرو موزون از من است

با جنون شهری من برنمی آید کسی
در بیابان این چنین سرگشته مجنون از من است

بوی خون می آید از تیغ زبان بلبلان
ورنه می گفتم که روی باغ گلگون از من است

می زنم نقش دگر بر آب در هر دم زدن
رنگ دریای سخن صائب دگرگون از من است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,080 | Posted: 19 Jun 2014 21:41




غزل شماره ۱۰۷۹

نوبهار آیینه طبع سخنساز من است
برگ گل چون عندلیبان پرده ساز من است

ناله مستانه من بیخودی می آورد
هر که از خود می دود بیرون به آواز من است

چون صدف، آبی که دارد گوهر من در گره
همچو سیل نوبهاران خانه پرداز من است

خار صحرای علایق نیست دامنگیر من
گردبادم، ریشه من بال پرواز من است

چون صدف نتوان به تیغ از هم جدا کردن لبم
خون خود را می خورد آن کس که غماز من است

از نظر بازی شود روشن دل تاریک من
روزن غمخانه من دیده باز من است

از نگاهی می توان صائب مرا تسخیر کرد
هر که را مژگان گیرایی است شهباز من است


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 108 از 718:  « پیشین  1  ...  107  108  109  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites