تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 118 از 718:  « پیشین  1  ...  117  118  119  ...  717  718  پسین »  
#1,171 | Posted: 22 Jun 2014 15:52




غزل شمارهٔ ۱۱۷۰

شوکت حسن تو بلبل را زبان پیچیده است
حیرت سرو تو دست باغبان پیچیده است

در لب پیمانه پر می نمی گنجد صدا
در دل پر خون عاشق چون فغان پیچیده است؟

داغ، دست الفت از دامان برگ لاله داشت
در سر ما دود سودا همچنان پیچیده است

حسن معشوق حقیقی نیست در بند نقاب
دست مژگان ترا خواب گران پیچیده است

چون سرشک عاشقان منزل نمی داند که چیست
جذبه شوق که در ریگ روان پیچیده است؟

نارسایی در کمند پیچ و تاب عقل نیست
مصرع زنجیر ما سوداییان پیچیده است

لاله رخساری که ما را غوطه در خون داده است
غنچه از دلبستگان یک زبان پیچیده است

دشمن از ما چون هراسد، صید از ما چون رمد؟
ناوک تدبیر ما بیش از کمان پیچیده است

سر به صحرا داد حشر آسودگان خاک را
فکر او در کنج ما را همچنان پیچیده است

بی تأمل مگذر از مکتوب ما صائب که شوق
در دل هر نقطه ای صد داستان پیچیده است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,172 | Posted: 22 Jun 2014 15:53




غزل شمارهٔ ۱۱۷۱

چهره اش خندان و خط مشکبو پیچیده است
نامه وا کرده است اما گفتگو پیچیده است

دل ز کافر نعمتی دارد تلاش وصل یار
ورنه چندین بوسه در پیغام او پیچیده است

چون عرق خواهد نگاه عاشقان را آب کرد
پرده شرمی که یار ما به رو پیچیده است

از نگاه گرم، آن موی میان از نازکی
بارها بر روی آتش همچو مو پیچیده است

از کمند سایه چون آهوی مشکین می رمد
هر که را از زلف او در مغز بو پیچیده است

می شود کان بدخشان خاک راه از سایه اش
بس که خون خلق بر دامان او پیچیده است

اختیار ما بود با گریه بی اختیار
باده پر زور ما دست سبو پیچیده است

بخیه انجم نمی بندد دهان صبح را
سینه ما را چه ناصح در رفو پیچیده است؟

چون گهر از عالم بالاست آب روی خلق
زاهد خشک از چه چندین در وضو پیچیده است؟

در خور جولان ندارد عرصه ای، از زهد نیست
این که دست ما عنان آرزو پیچیده است

پیش چشم هر که چون صائب مآل اندیش شد
در خزان چندین بهار تازه رو پیچیده است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,173 | Posted: 22 Jun 2014 15:54




غزل شمارهٔ ۱۱۷۲

دل به سر رفته است تا آن نقش پا را دیده است
فرصتش بادا که محراب دعا را دیده است

می پرد چشمش که خورشید از کجا پیدا شود
شبنم ما در فنای خود بقا را دیده است

ای غزال چین چه پشت چشم نازک می کنی؟
چشم ما آن چشمهای سرمه سا را دیده است

در پناه طره او گل ننازد چون به خویش؟
بر سر خود سایه بال هما را دیده است

از دم سرد حریفان کی شود افسرده دل؟
شمع ما پشت سر چندین صبا را دیده است

شعله جواله را طعن گرانجانی زند
هر که وقت رقص آن گلگون قبا را دیده است

پشت دست از پنجه مرجان گذارد بر زمین
بحر تا تردستی مژگان ما را دیده است

دام راه ما خشن پوشان نگردد موج صوف
چشم ما چین جبین بوریا را را دیده است

صائب این دل کز حریم سینه ام بی جا نشد
رفته از جا تا اداهای بجا را دیده است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,174 | Posted: 22 Jun 2014 15:54




غزل شمارهٔ ۱۱۷۳

هر نظر بازی که آن لبهای خندان دیده است
برگ عیش عالمی در غنچه پنهان دیده است

از گریبان لعل را چون اخگر اندازد برون
تا لب لعل تراکان بدخشان دیده است

چون نسازد ناله گرمش جگرها را کباب؟
بلبل ما بارها داغ گلستان دیده است

زنگ ظلمت از دل تاریک ما نتوان زدود
داغ چندین شمع روشن این شبستان دیده است

عقل کوته بین ز بیم حشر می لرزد به خود
عشق در بیداری این خواب پریشان دیده است

از سواد شهر اگر رم می کند عذرش بجاست
گوشه چشمی که مجنون از غزالان دیده است

چون ز نسیان یاد کنعان را نیندازد به چاه؟
این نوازشها که ماه مصر از اخوان دیده است

آیه رحمت شمارد پیچ و تاب مار را
هر که چین منع از ابروی دربان دیده است

حال جان پاک را در قید تن داند که چیست
هر که ماه مصر را در چاه و زندان دیده است

هر که صائب آب زد بر آتش خشم و غضب
چون خلیل الله در آتش گلستان دیده است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,175 | Posted: 22 Jun 2014 15:55 | Edited By: andishmand




غزل شمارهٔ ۱۱۷۴

بی قراری های جان را چشم تر پوشیده است
پیچ و تاب رشته ما را گهر پوشیده است

می رود زخم نمایانش سراسر در جگر
تیغ ما هر چند در زیر سپر پوشیده است

بادبان از سادگی بر روی طوفان می کشد
آن که ما را آستین بر چشم تر پوشیده است

در خور ما تلخکامان نیست تشریف وصال
از شکر بادام تلخ ما نظر پوشیده است

مصرع برجسته خود را می نماید در غزل
پیچ و تاب زلف را موی کمر پوشیده است

از خدنگ یار، دلچسبی تراوش می کند
گر چه نی حسن گلوسوز شکر پوشیده است

نیست در محفل سبکدستی، و گرنه همچو جام
در لب خاموش ما چندین خبر پوشیده است

از هجوم گریه در خاطر نگردد فکر وصل
شورش دریا مرا چشم از گهر پوشیده است

خواب بر آیینه از نقش پریشان شد حرام
وقت آن کس خوش که از دنیا نظر پوشیده است

نیست از کفران نعمت بی زبانیهای من
برگ این نخل برومند از ثمر پوشیده است

از هجوم درد و غم آسوده می آیم به چشم
بی قراری ها رگ از نیشتر پوشیده است

چاره من پرده بیچارگی های من است
در ته صندل مرا صد دردسر پوشیده است

آب از گوهر تراوش می کند بی اختیار
ورنه صائب چشم از عرض هنر پوشیده است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,176 | Posted: 22 Jun 2014 15:56




غزل شمارهٔ ۱۱۷۵

رتبه آزادگی در بندگی پوشیده است
پله معراج در افکندگی پوشیده است

ابر رحمت را کند اشک ندامت مایه (دار)
آبروی عفو در شرمندگی پوشیده است

نیل چشم زخم می باید دل آزاده (را)
خط آزادی به داغ بندگی پوشیده است

چهره ماه از طمع داغ کلف دارد مدام
روسیاهی جمله در گیرندگی پوشیده است

برق را هر چند نتوان کرد پنهان زیر ابر
در سواد چشم او بازندگی پوشیده است

بوسه در لعل لب سیراب آن جان جهان
همچو جان بخشی در آب زندگی پوشیده است

دیدن داغ عزیزان لازم پایندگی است
روی این ظلمت به آب زندگی پوشیده است

در کمینگاه خموشی می توان دریافتن
آنچه از آفات در گویندگی پوشیده است

بی رفیقان آب خوردن می دهد خجلت ثمر
خضر را از دیده ها شرمندگی پوشیده است

دولت و پایندگی با هم نمی گردند جمع
بر سکندر چشمه سار (زندگی) پوشیده است

روی خود را بعد مردن صائب از شرم گناه
در نقاب خاک از شرمندگی پوشیده است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,177 | Posted: 22 Jun 2014 15:57




غزل شمارهٔ ۱۱۷۶

رفتن گلزار کار مردم بیکاره است
برگ عیش دردمندان از دل صد پاره است

با دل روشن ز اسباب تنعم فارغم
بستر و بالین من چون لعل، سنگ خاره است

از دل عاشق مجو آرام در زندان تن
این شرر در سنگ از بی طاقتی آواره است

ناز و نعمت حرص را بال و پر خواهش شود
چهره سیراب، افزون تشنه نظاره است

می دواند آدمی را حرص بر گرد جهان
ورنه گندم سینه چاک از بهر روزی خواره است

از دل بی آرزو کوه گران لنگر شدیم
خواب طفلان باعث آسایش گهواره است

حرص هر کس را که صائب نعل در آتش گذاشت
همچو قارون گر بود زیر زمین، آواره است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,178 | Posted: 22 Jun 2014 15:58




غزل شمارهٔ ۱۱۷۷

بحث با جاهل نه کارم مردم فرزانه است
هر که با اطفال می گردد طرف دیوانه است

از شجاعت نیست با نامرد گردیدن طرف
روی گردانیدن اینجا حمله مردانه است

از نگاه خیره چشمان پردگی گشته است حسن
شمع در فانوس از گستاخی پروانه است

بیغمان از می اگر شادی توقع می کنند
دردمندان را نظر بر گریه مستانه است

دانه ای کز دام گیراتر بود در صید خلق
پیش چشم خرده بینان سبحه صد دانه است

حسن عالمسوز بی تاب است در ایجاد عشق
شعله جواله هم شمع است و هم پروانه است

ز آسمان ها رو به دل کن گر طلبکار حقی
کاین صدفها خالی از آن گوهر یکدانه است

حسن و عشق از یک گریبان سر برون آورده اند
شعله جواله هم شمع است و هم پروانه است

نیست بی فکر رهایی مرغ زیرک در قفس
بلبل بی درد ما در فکر آب و دانه است

ماتم و سور جهان صائب به هم آمیخته است
صاف و درد این چمن چون لاله یک پیمانه است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,179 | Posted: 22 Jun 2014 15:59




غزل شمارهٔ ۱۱۷۸

این که روزی بی تردد می رسد افسانه است
پنجه کوشش کلید رزق را دندانه است

با هزاران عقده مشکل درین بستان چو سرو
دست را بر هم نهادن سخت بی دردانه است

هیچ کس در پایه خود نیست کمتر از کسی
گنج دارد زیر پر تا جغد در ویرانه است

غفلت ارباب دولت را سبب در کار نیست
در بهاران خوابها مستغنی از افسانه است

گفتگو با جاهلان بی ادب از عقل نیست
هر که می گردد طرف با کودکان، دیوانه است

زود گردون کامجویان را ز سر وا می کند
چون فضول افتاد مهمان، بار صاحبخانه است

روی شرم آلود از خود آب برمی آورد
باده گلرنگ اینجا شبنم بیگانه است

دیده حق بین نگردد روزی هر خودپرست
ورنه خرمن های عالم جمله از یک دانه است

حاصلش از رزق غیر از گردش بیهوده نیست
آسیا هر چند مستغرق در آب و دانه است

مطلب از سیر گلستان تنگدل گردیدن است
ورنه باغ دلگشای ما درون خانه است

در گلستانی که میراب است چشم بلبلان
باغبان بیکارتر از سبزه بیگانه است

کار ما از پنجه تدبیر می گردد گره
گر چه امید گشایش زلف را از شانه است

صائب از می بیغمان شادی توقع می کنند
دردمندان را نظر بر گریه مستانه است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,180 | Posted: 22 Jun 2014 15:59




غزل شمارهٔ ۱۱۷۹

بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه است
خاک ما چون درد می در گوشه میخانه است

جوش دل می آورد ما خاکساران را به وجد
مطرب ما چون خم می از درون خانه است

زاهدان را غافل از حق کرد اوصاف بهشت
چشم بند کودکان شیرینی افسانه است

پامنه بیرون ز حد خود، سعادتمند باش
نیست کمتر از هما تا جغد در ویرانه است

وادی مجنون ندارد سخت جانی همچو من
سنگ طفلان پنبه داغ من دیوانه است

فیض بردن در رکاب نعمت آوردن بود
چون فضول افتاد مهمان، مفت صاحبخانه است

پرده غفلت مبادا چشم بند هیچ کس!
در قفس هم مرغ ما در فکر آب و دانه است

کم به دست آید، طلب هر چند روز افزون بود
آشنا در عهد ما چون معنی بیگانه است

حسن خون عالمی می ریزد از بالای عشق
ذوالفقار شمع از بال و پر پروانه است

خویش را بشناس تا در مغز داری نور عقل
پی به گنج خود ببر تا ماه در ویرانه است

از بساط آفرینش، دیده بیدار را
هر چه غیر از خاک باشد بستر بیگانه است

نیست غیر از چار دیوار وجود آدمی
آن که هم مارست و هم گنج است و هم ویرانه است

شعله نتوانست پیچیدن سیاوش را عنان
شهپر توفیق صائب همت مردانه است


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 118 از 718:  « پیشین  1  ...  117  118  119  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites