تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 119 از 718:  « پیشین  1  ...  118  119  120  ...  717  718  پسین »  
#1,181 | Posted: 22 Jun 2014 15:00 | Edited By: andishmand




غزل شمارهٔ ۱۱۸۰

گردش گردون به چشمم گردش پیمانه است
عالم از کیفیت حسن تو یک میخانه است

گرد سرگشتن به یاد می پرستان می دهد
خط مشکینی که بر دور لب پیمانه است

گریه کردن را دلی می باید از گل شادتر
شاهد این حرف رنگین، گریه مستانه است

ذوق رسوایی مرا از خانه بیرون می کشد
سنگ طفلان کهربای مردم دیوانه است

عالمی را نقطه خال لبش بیهوش کرد
نقل این مجلس به صد کیفیت پیمانه است

بالش بخت مرا ریحان تر در کار نست
خواب مخمل بی نیاز از منت افسانه است

صائب از من چند پرسی آشنای کیستی؟
آشنارویی که دارم معنی بیگانه است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,182 | Posted: 22 Jun 2014 17:47




غزل شمارهٔ ۱۱۸۱

هر که غافل را نصیحت می کند دیوانه است
خواب غفلت برده را طبل رحیل افسانه است

نفس خائن زندگی را تلخ بر من کرده است
وای بر آن کس که دزدش در درون خانه است

ماتم و سور جهان با یکدگر آمیخته است
صاف و درد این چمن چون لاله یک پیمانه است

نیست در فکر گلستان بلبل بی درد ما
بس که در کنج قفس مشغول آب و دانه است

تا دهن بازست روزی می رسد از خواب غیب
عقد دندانها کلید رزق را دندانه است

اختر اقبال بی برگان بلند افتاده است
هر که را شمع و چراغی هست از پروانه است

هر چه غیر از نقطه وحدت درین دفتر بود
دیده بالغ نظر را ابجد طفلانه است

حسن نتواند ز فرمان سرکشیدن عشق را
شمع با آن سرکشی زیر پر پروانه است

برنیاید زاهد از فکر بهشت و جوی شیر
نقل خواب آلودگان شیرینی افسانه است

گوهر ارزنده ای گر هست آب تلخ را
در بساط دلفریبی گریه مستانه است

بلبلان در زیر پر سیر گلستان می کنند
برگ عیش غنچه خسبان در درون خانه است

در مقام خویش هر زشتی بود صائب نکو
می برد چون خال دل تا جغد در ویرانه است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,183 | Posted: 22 Jun 2014 17:48




غزل شمارهٔ ۱۱۸۲

شمع را بالین پر، بال و پر پروانه است
بستر آسودگی خاکستر پروانه است

از سپرداری است عاجز گر چه دست رعشه دار
شمع را دست حمایت شهپر پروانه است

گرم برخور با هواداران که حسن شمع را
نیل چشم زخم از خاکستر پروانه است

این ز آتش می گریزد وان بر آتش می زند
شیر با آن زهره داغ جوهر پروانه است

می کند خورشید تابان ذره را اکسیر عشق
گریه شمع از فروغ منظر پروانه است

نیست فکر عاشق سرگشته آن بی باک را
ورنه شمع از هر شراری رهبر پروانه است

پایه عشق گرانقدرست بالاتر ز حسن
شمع با آن سرکشی زیر پر پروانه است

نیست از سو محبت بلبلان را بهره ای
این شراب آتشین در ساغر پروانه است

نیست پروا عاشقان را از نگاه تلخ یار
دود خشک شمع، ریحان تر پروانه است

حسن، فیض آب خضر از عشق صائب می برد
بخت سبز شمع از چشم تر پروانه است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,184 | Posted: 22 Jun 2014 17:49




غزل شمارهٔ ۱۱۸۳

شوق دل دیگر به آب تیغ مژگان تشنه است
آتش خاکسترآلودم به دامان تشنه است

چشمه سار خضر را زحمت مده ای باغبان
خاک این گلشن به خون عندلیبان تشنه است

از طراوت گر چه آب از عارض او می چکد
سبزه خطش به خونریز شهیدان تشنه است

چند از آب خجالت تازه رو باشد کسی؟
گل به خون خود در آن چاک گریبان تشنه است

بود تا در بزم یک هشیار، ساقی می نخورد
باغبان آبی ننوشد تا گلستان تشنه است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,185 | Posted: 22 Jun 2014 17:50




غزل شمارهٔ ۱۱۸۴

دل میان چار عنصر تن به سختی داده ای است
دانه در آسیای چار سنگ افتاده ای است

خرده جان مقدس در تن خاکی نهاد
موری از دست سلیمان بر زمین افتاده ای است

نیست چون سرو و صنوبر حاصلش جز بار دل
در ریاض آفرینش هر کجا آزاده ای است

پیش ارباب بصیرت کز ته کار آگهند
گرمی این سرد مهران دوزخ آماده ای است

نیست حق جویندگان را دیده باریک بین
ورنه هر خاری درین وادی به مقصد جاده ای است

بر سر حرف آورد صائب مرا دلهای پاک
چون قلم باغ و بهار من زمین ساده ای است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,186 | Posted: 22 Jun 2014 17:50 | Edited By: andishmand




غزل شمارهٔ ۱۱۸۵

بی غبار خط نگاهم توتیا گم کرده ای است
در ته ابر سیه ماه جلا گم کرده ای است

نیست هر کس را که چشم خوش نگاهی در نظر
در سواد آفرینش آشنا گم کرده ای است

بوسه لب تشنه در دور لب نوخط او
در سیاهی چشمه آب بقا گم کرده ای است

هر که را آسوده تر دانی درین وحشت سرا
زیر شمشیر حوادث دست و پا گم کرده ای است

تا چه باشد در بیابان طلب احوال ما
خضر اینجا رهنورد رهنما گم کرده ای است

کار ما بی دست و پایان با خدا افتاده است
کشتی دریای ما ناخدا گم کرده ای است

در بیابانی که چاه از نقش پا افزونترست
عقل کوته بین ما کور عصا گم کرده ای است

پیش ارباب خرد گر کشتی نوح است عقل
در محیط عشق موج دست و پا گم کرده ای است

هر که غافل گردد از حق در جهان با این ظهور
مهر عالمتاب در نور سها گم کرده ای است

در تن خاکی، روان آسمان مشتاق ما
راه بیرون شد ز گرد آسیا گم کرده ای است

هر که از صاحبدلان در کعبه صائب رو کند
می توان دانست محراب دعا گم کرده ای است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,187 | Posted: 22 Jun 2014 17:53 | Edited By: andishmand




غزل شمارهٔ ۱۱۸۶

بی اجابت آه مرغ آشیان گم کرده ای است
ناله بی فریادرس تیر نشان گم کرده ای است

هر عزیزی را که می بینم درین آشوبگاه
یوسف خود در میان کاروان گم کرده ای است

در نیابد هر که چون پروانه ذوق سوختن
در دل دوزخ بهشت جاودان گم کرده ای است

هر که در آغاز خط از گلرخان غافل شود
در بهاران عندلیب گلستان گم کرده ای است

این علف خواران که هر یک جانبی دارند روی
گله در دامن صحرا شبان گم کرده ای است

بی نصیبان جستجوی رزق بیجا می کنند
نیست چون قسمت، طلب دست دهان گم کرده ای است

دل که در زلف پریشان تو می جوید قرار
در شب تاریک مرغ آشیان گم کرده ای است

رهنوردی را که نبود رهبر ثابت قدم
در بیابان طلب سنگ نشان گم کرده ای است

زیر گردون هر که را می بینم از صاحبدلان
دست و پا در زیر تیغ بی امان گم کرده ای است

در صراط المستقیم عشق، عقل خرده بین
در دل شب راه در ریگ روان گم کرده ای است

هر دل بی درد کز درد طلب افتاد دور
از نفس گیری درای کاروان گم کرده ای است

هر که بهر دانه گردد گرد این سنگین دلان
شاهراه آسیای آسمان گم کرده ای است

هر جوانمردی که سر می پیچد از فرمان پیر
در صف مردان کماندار کمان گم کرده ای است

آن که دارد موی آتش دیده را در پیچ و تاب
خویش را چون تاب در موی میان گم کرده ای است

هر که غافل از ظهور حق بود در ممکنات
بوی یوسف در میان کاروان گم کرده ای است

هست در گم کردن خود، هست اگر آرامشی
هر که خود را یافت مرغ آشیان گم کرده ای است

نیست هر کس را که صائب نفس در فرمان عقل
بر فراز توسن سرکش عنان گم کرده ای است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,188 | Posted: 22 Jun 2014 17:54




غزل شمارهٔ ۱۱۸۷

صبح از خورشید تابان دست بر دل مانده ای است
آفتاب از صبح داغ در نمک خوابانده ای است

دانه امید ما در عهد این بی حاصلان
در زمین کاغذین، تخم شرار افشانده ای است

شکوه ما در زمان خوی آن بیدادگر
نامه در رخنه دیوار نسیان مانده ای است

با تو ظالم برنمی آید، وگرنه آه من
پنجه زورآوران چرخ را پیچانده ای است

حلقه جمعیتی گر هست در زیر فلک
دیده بینایی از وضع جهان پوشانده ای است

فتنه آخر زمان در دور چشم مست او
شیشه بی باده بر طاق نسیان مانده ای است

کیست صائب با دل پر خون درین وحشت سرا؟
از حریم قرب، بی تقصیر بیرون مانده ای است


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,189 | Posted: 22 Jun 2014 17:55




غزل شمارهٔ ۱۱۸۸

بی جمالت مردمک آیینه نزدوده ای است
بی تماشای تو مژگان دست بر هم سوده ای است

عاشقان را بی خرام قامت موزون تو
سرو در مد نظر، شمشیر زهرآلوده ای است

ماه کز نظاره اش چشم جهانی روشن است
پیش خورشید جمالت قلب روی اندوده ای است

همت پیران جوانان را به مقصد رهنماست
بی کمان، تیر سبکرو پای خواب آلوده ای است

نیست غیر از دیده قربانیان، بی چشم زخم
در همه روی زمین صائب اگر آسوده ای است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,190 | Posted: 22 Jun 2014 17:56




غزل شمارهٔ ۱۱۸۹

با رخ خندان او گل چهره نگشوده ای است
برق با جولان شوخش پای خواب آلوده ای است

می کشد در خاک و خون نظارگی را دیدنش
سبز تلخ من عجب شمشیر زهرآلوده ای است

گردش پرگارش از مرکز بود آسوده تر
عالم حیرت، عجایب عالم آسوده ای است

چشم عبرت بین به خواب نوبهاران رفته است
ورنه هر برگ خزانی دست بر هم سوده ای است

تلخکامی های ما از لب گشودنهای ماست
ورنه پر شکر بود هر جالب نگشوده ای است

خاطر آسوده در وحشت سرای خاک نیست
هست در زیر زمین، اینجا اگر آسوده ای است

جاده چون زنجیر می پیچد به پای رهروان
در پی این کاروان گویا قدم فرسوده ای است

در شبستانی که من پروانه او گشته ام
دولت بیدار، صائب چشم خواب آلوده ای است


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 119 از 718:  « پیشین  1  ...  118  119  120  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites