تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 20 از 718:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  717  718  پسین »  
#191 | Posted: 10 May 2014 20:59
غزل شمارهٔ ۱۸۷


در دل هر قطره آماده است دریایی مرا
هست در هر دانه ای دام تماشایی مرا

عشرت ملک سلیمان می کنم در چشم مور
هر کف خاکی بود دامان صحرایی مرا

نیست با گفتار لب، کیفیت گفتار چشم
خوشترست از لعل گویا، چشم گویایی مرا

گر چه چون اشک یتیمان بی قرار افتاده ام
چشم قربانی کند مژگان گیرایی مرا

سر خط مشق جنونم نارسایی می کند
نیست در مد نظر چون سرو بالایی مرا

با دل بی آرزو بر دل گرانم یار را
آه اگر می بود در خاطر تمنایی مرا

با دل بی آرزو بر دل گرانم یار را
آه اگر می بود در خاطر تمنایی مرا

بر دهان طوطیان مهر خموشی می زدم
در نظر می بود اگر آیینه سیمایی مرا

دردمندی درد را بسیار درمان کرده است
گو نباشد بر سر بالین مسیحایی مرا

برنمی دارد ترازوی قیامت سنگ کم
ورنه از سنگ ملامت نیست پروایی مرا

می شد از جولان من انگشت حیرت گردباد
در خور سودا اگر می بود صحرایی مرا

غیرت من صائب از همکار باشد بی نیاز
ذوق کار خویش باشد کارفرمایی مرا
     
#192 | Posted: 10 May 2014 21:00
غزل شمارهٔ ۱۸۸


می کشد در خاک و خون مژگان دلجویی مرا
تیغ زهرآلود باشد چین ابرویی مرا

هر سخنسازی سخن نتواند از من واکشید
بر سر حرف آورد چشم سخنگویی مرا

تا بشویم دست خود پاک از جهان آب و گل
بس بود چون سرو ازین گلشن لب جویی مرا

سبز می شد حرف در منقار طوطی ز انفعال
در نظر می بود اگر آیینه رویی مرا

گر چه در ظاهر مرا پای اقامت در گل است
سر به صحرا می دهد چون وحشیان هویی مرا

چون زلیخا نیست دامنگیر، دست جرأتم
چشم یعقوبم که روشن می کند بویی مرا

در بساطم سجده شکری ز طاعت مانده است
بس بود از هر دو عالم طاق ابرویی مرا

روشن از خاکستر مجنون سواد (من) شده است
خیمه لیلی بود هر چشم آهویی مرا

در حریم پاکبازان سبزه بیگانه ام
تا به جا مانده است از هستی سرمویی مرا

نیست صائب غیر نقش پای از خودرفتگان
در سواد آفرینش آشنارویی مرا
     
#193 | Posted: 10 May 2014 21:01
غزل شمارهٔ ۱۸۹


گر به این دستور خیزد، شمع ماتم می کند
دود تلخ خط چراغ دودمان حسن را

چون ورق برگشت، موری شیر را عاجز کند
خط به مویی بست دست قهرمان حسن را

خواب ما را از طراوت گر چه سنگین کرد خط
سیل بی زنهار شد خواب گران حسن را

می ربایندش هوسناکان ز دست یکدگر
نرم کرد از بس که خط پشت کمان حسن را

این دل سنگین که من زان خط ظالم دیده ام
نی به ناخن می کند شکرستان حسن را

حلقه خط می گذارد زان عذار آتشین
نعل در آتش سمند خوش عنان حسن را

گر چه نتوان آتش سوزنده را خس پوش کرد
این سیه دل تخته می سازد دکان حسن را

سخت می ترسم که خط سنگدل از گوشمال
بر سر رحم آورد نامهربان حسن را

گر چه خار از تندخویی ها نگهبان گل است
خط به غارت داد صائب گلستان حسن را

خط مشکین، تبتی شد میهمان حسن را
شد خطر راه این سیاهی کاروان حسن را
     
#194 | Posted: 10 May 2014 21:02
غزل شمارهٔ ۱۹۰


جامه آزادگی چالاک باشد سرو را
جیب و دامن فارغ از خاشاک باشد سرو را

رخت زنگاری بهار بی خزان دیگرست
دل چو از زنگ کدورت پاک باشد سرو را

بی بری دارالامان مردم آزاده است
کی دل از بی حاصلی غمناک باشد سرو را؟

می توان بر سرکشان غالب شد از آزادگی
آب با آن منزلت در خاک باشد سرو را

سرد مهری نوبهار مردم آزاده است
در خزان سرسبزی افلاک باشد سرو را

از رعونت صاحب معراج می گردد جمال
همچو گل چندین گریبان چاک باشد سرو را

همت از خاکی نهادان جو که با آن سرکشی
قوت نشو و نما از خاک باشد سرو را

از علایق خط آزادی ندارد هیچ کس
دام ها از ریشه زیر خاک باشد سرو را

بست طوق بندگی راه نفس بر قمریان
دست تا کی در بغل ز امساک باشد سرو را؟

دار و گیر حسن از عشق است در هر جا که هست
طوق قمری حلقه فتراک باشد سرو را

زخم شمشیر حوادث موج آب زندگی است
تازه رویی از دل صد چاک باشد سرو را

باد با آن سرکشی، یک عاشق سر در هوا
آب یک دیوانه بی باک باشد سرو را

دامن برچیده صائب دور باش آفت است
از خس و خاشاک، دامن پاک باشد سرو را
     
#195 | Posted: 10 May 2014 21:04
غزل شمارهٔ ۱۹۱


دردمندی سر به گردون می رساند آه را
می فزاید پیچ و تاب این رشته کوتاه را

قطع صحرای عدم را عمر جاویدان کم است
من به جان بی نفس چون طی کنم این راه را؟

در به روی طالب حق می شود از ذکر باز
نیست جز این حلقه دیگر حلقه آن درگاه را

باعث افزایش روشن ضمیران کاهش است
کز شکست خویش باشد مومیایی ماه را

می شود چشم من حیران هم از دیدار سیر
از تهی چشمی اگر یوسف برآرد چاه را

پیش ازین صائب دلم در قید حب جاه بود
ریشه کن کرد از دل من عشق، حب جاه را
     
#196 | Posted: 10 May 2014 21:04
غزل شمارهٔ ۱۹۲


ناتوانی از اجابت نیست مانع آه را
می رساند پیچ و خم آخر به منزل راه را

می شوند از خاکساری زیردستان سربلند
جامه کوتاه، رعنا می کند کوتاه را

ترک غفلت کن که بیداری درین ظلمت سرا
مد عمر جاودان سازد شب کوتاه را

از کدو بوی شراب آید به دشواری برون
از سر بی مغز نتوان برد حب جاه را

هر قدر ابر بهاری در کرم طوفان کند
نیست ممکن از تهی چشمی برآرد چاه را

با تن خاکی امید جذبه سودایی است خام
کهربا با دانه نتواند ربودن کاه را

طایر یک بال نتواند فلک پرواز شد
بی حضور دل مبر زنهار نام الله را

پای سرعت در ره هموار می آید به سنگ
نرم رویی آورد بیرون ز سختی راه را

حسن را از خط مشکین نیست بر خاطر غبار
توتیای چشم باشد گرد لشکر شاه را

برندارد وقت خط چشم از عذار گلرخان
هر که در ابر تنک دیده است سیر ماه را

شرم نتواند حصاری کرد حسن شوخ را
هاله از پرتوفشانی نیست مانع ماه را

مرغ زیرک در قفس صائب دل خود می خورد
بیش باشد وحشت از دنیا دل آگاه را
     
#197 | Posted: 10 May 2014 21:05
غزل شمارهٔ ۱۹۳


هست در نقصان تمامی ها دل آگاه را
مومیایی از شکست خویش باشد ماه را

پرده دار نقص شد کوته زبانی ها مرا
جامه کوتاه، رعنا می کند کوتاه را

حرف می آید به دشواری برون از خامه ام
قیمت کم کرد بر یوسف گوارا چاه را

گر چه از خوابیدگی پایان ندارد راه عشق
می توان کوتاه کرد از پیچ و تاب این راه را

گر چنین بر گرد رخسار تو خواهد گشت خط
هاله خواهد بر کمر زنار گشتن ماه را

جذبه توفیق خواهی، در سبکباری بکوش
کهربا با دانه نتواند ربودن کاه را

شمع ها را گر چه باد صبح می سازد خموش
می کند روشن نسیم صبح شمع آه را

قامت خود صائب از بار عبادت حلقه ساز
باز اگر خواهی به روی خود در الله را
     
#198 | Posted: 10 May 2014 21:06
غزل شمارهٔ ۱۹۴


کاسه زانوست جام جم دل آگاه را
یوسف از روی زمین خوش تر شمارد چاه را

از غبار خط مشکین حسن می بالد به خود
گرد لشکر توتیای چشم باشد شاه را

می نماید حسن در آغوش عاشق خویش را
در کنار هاله باشد حسن دیگر ماه را

اهل غیرت نیست ممکن بازی دنیا خورد
شیر چون گردن گذارد حیله روباه را؟

هر که را همواری بدباطنان از راه برد
سیل بی زنهار داند آب زیر کاه را

راستی از کج نهادان گرد برمی آورد
از زدن مانع نگردد تیغ رهزن راه را

نیست در عقل متین دست تصرف باده را
می کند آگاه تر مستی دل آگاه را

خواب می سوزد به چشم عارفان شکر وصول
نیست آرام از رسیدن طالب الله را

ابر نتواند گرفتن رخنه جستن به برق
مهر خاموشی نگیرد پیش راه آه را

کوته اندیشی است کردن شکوه از بخت سیاه
روز رعنا در قفا باشد شب کوتاه را

آدمی را نقش کم ز آفت سپرداری کند
چشم بد بسیار باشد نقش خاطرخواه را

پاک خواهد کرد از اشک ندامت راه خویش
ابراز بی آبرویی گر بپوشد ماه را

تشنه تر گردند از نعمت تهی چشمان حرص
آب هیهات است سازد سیر، چشم چاه را

صبر درد بی دوا را عاقبت درمان کند
ناامیدی خضر ره شد رهرو گمراه را

برنیاید شعله را از سر هوای سرکشی
نفس چون از دل برآرد ریشه حب جاه را؟
فربهی از خوان مردم رنج باریک آورد
کرد نور عاریت آخر هلالی ماه را
ترک دعوی می نماید پایه معنی بلند
جامه کوتاه، رعنا می کند کوتاه را
شد جهان پر شور صائب از صریر کلک من
بلبل از من یاد دارد ناله جانکاه را
     
#199 | Posted: 10 May 2014 21:08
غزل شمارهٔ ۱۹۵


دلفریبی چون به جولان آورد آن ماه را
مرد می باید نگه دارد عنان آه را!

غافلان را گوش بر آواز طبل رحلت است
هر تپیدن قاصدی باشد دل آگاه را

عشق مستغنی است از تدبیر عقل حیله گر
شیر کی سازد عصای خود دم روباه را؟

چون شود هموار دشمن، احتیاط از کف مده
مکرها در پرده باشد آب زیر کاه را

خودنمایی پرده برمی دارد از بالای جهل
نیست عیبی در نشستن جامه کوتاه را

یوسف از مصر غریبی شکوه کافر نعمتی است
یادداری جامه خود کرده بودی چاه را!

بر تهی آغوشی خود گریه صائب می کنم
چون ببینم هاله در آغوش گیرد ماه را
     
#200 | Posted: 10 May 2014 21:08
غزل شمارهٔ ۱۹۶

نیست پروای فنای خود دل وارسته را
تیغ خضر راه باشد دست از جان شسته را

در دیار عشق کس را دل نمی سوزد به کس
از تب گرم است اینجا شمع بالین خسته را

آه اوراق دلم را هر یکی جایی فکند
رشته شد مقراض از ناسازی این گلدسته را

عیش دنیا بی طراوت می کند رخسار را
پوست بر تن خشک شد از هرزه خندی پسته را

سینه ها را خامشی گنجینه گوهر کند
یاد دارم از صدف این نکته سر بسته را

تا مهش در هاله خط رفت، شد پا در رکاب
باعث آوارگی گردد کمر گلدسته را

در دیار ما که دارد عشق پنهانی رواج
سکه قلب است رخسار به ناخن خسته را

دعوی آهستگی ای مور پیش ما مکن
نقش پا هرگز نباشد مردم آهسته را

در حریم دل ندارد راه، فکر دوربین
هیچ کس نگشوده است این نامه سر بسته را

بر ورق نتوان به زنجیر مدادش بند کرد
شهپر برق است بر تن مصرع برجسته را

رشته اشک مرا بنگر، ندیدستی اگر
در گره از پای تا سر، رشته نگسسته را

ای صبا مشت سپندی بر سر آتش بریز
گر بپرسد یار حال صائب دلجسته را
     
صفحه  صفحه 20 از 718:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites