تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 47 از 718:  « پیشین  1  ...  46  47  48  ...  717  718  پسین »  
#461 | Posted: 3 Jun 2014 17:12




غزل شماره ۴۵۷

رموز سرگذشت عاشقان گر دیدنی دارد
خدا را سرسری مگذر ز اوراق خزان ما

اگر در ملک صورت نیست ما را گوشه ای صائب
سواد اعظم معنی است ملک بیکران ما

ندارد زآفتاب تربیت طالع بیان ما
به سیلی رنگ گرداند ثمر در بوستان ما

ندیدیم از سخن فهمان عالم گوشه چشمی
اگر چه سرمه شد از فکر مغز استخوان ما

اگر لیلی، اگر مجنون ز ما دارند تلقین را
به حسن و عشق حق تربیت دارد بیان ما

کلام ما خلایق را به راه راست می آرد
کجی از تیر بیرون می برد زور کمان ما

عزیز قدردانی نیست در مصر سخن سنجی
ندارد ورنه جنسی غیر یوسف کاروان ما

گل خود می شمارد خنده صبح قیامت را
چراغی کز دل بیدار دارد دودمان ما

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#462 | Posted: 3 Jun 2014 17:14




غزل شماره ۴۵۸

ز تأثیر دل بیدار، چشم تر شود بینا
که ماه از نور خورشید بلند اختر شود بینا

نبرد از چشم سوزن قرب عیسی عیب کوری را
محال است از جواهر سرمه بد گوهر شود بینا

به چشم کم مبین ای ساده دل ما تیره روزان را
که صد آیینه از یک مشت خاکستر شود بینا

ببر زین خاکدان زنهار با خود سرمه بینش
وگرنه کور هیهات است در محشر شود بینا

نمی گردد هلال و بدر چون مه، مهر روشندل
محال است از حوادث فربه و لاغر شود بینا

نمی آید به کار پاک طینت بینش ظاهر
که افتد از بهای خویش چون گوهر شود بینا

عزیزان نیستند از پرده اسباب مستغنی
ز بوی پیرهن یعقوب پیغمبر شود بینا

بلند و پست عالم می کند افزون بصیرت را
معلم بیش در دریای بی لنگر شود بینا

ز سیل تیره حسن سعی دریا می شود ظاهر
که از آیینه تاریک، روشنگر شود بینا

مقیم آستان فیض بخش عشق شو صائب
که نابینا شود گر حلقه این در، شود بینا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#463 | Posted: 3 Jun 2014 17:15




غزل شماره ۴۵۹

می جان بخش اگر چه جام زر می گیرد از مینا
سفال تشنه لب فیض دگر می گیرد از مینا

نگردد عشق خون آشام غافل از دل پر خون
که در هر ساغری ساقی خبر می گیرد از مینا

مرا بر اختر اقبال ساغر رشک می آید
که در هر گردشی جان دگر می گیرد از مینا

نمی ماند ز گردش آسیا تا آب می آید
ز دور افتد چو ساغر، بال و پر می گیرد از مینا

دل روشن سر بی مغز ما را گرم می سازد
که می چون آتشین شد پنبه در می گیرد از مینا

مزن انگشت بی تابی مرا ای همنشین بر لب
که زور باده من مهر بر می گیرد از مینا

بیفشان هر چه می گیری اگر آسودگی خواهی
که ساغر باده بی دردسر می گیرد از مینا

ز شوق بوسه هر ساعت دهان را غنچه می سازد
به لب ساقی همانا پنبه بر می گیرد از مینا

تهیدستی به فکر مبداء اندازد خسیسان را
که چون ساغر شود خالی خبر می گیرد از مینا

ز تمکین مهر بر لب زن که خاک از فیض خاموشی
نصیب از باده نوشان بیشتر می گیرد از مینا

یکی صد می شود در پرده شرم و حیا خوبی
شراب لاله گون رنگ دگر می گیرد از مینا

ز سیما می توان دریافت در دل هر چه می باشد
عیار باده را صاحب نظر می گیرد از مینا

دل از اشک ندامت کن تهی در موسم پیری
که ساقی باقی شب را سحر می گیرد از مینا

که ساقی می شود صائب درین محفل نمی دانم
که جوش می ز شادی پنبه برمی گیرد از مینا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#464 | Posted: 3 Jun 2014 17:16




غزل شماره ۴۶۰

اگر این بار می آید به دستم گردن مینا
چو درد می نخواهم داشت دست از دامن مینا

خرابم می کند بی لعل او در بزم میخواران
تکلف کردن ساقی، تواضع کردن مینا

دو صبح صادقند از یک گریبان سربرآورده
ید بیضای ساقی با بیاض گردن مینا

دلم گلگل شکفت از التفات لعل سیرابش
شراب کهنه جان تازه آرد در تن مینا

دو چیز افتاده خوش از بزم میخواران مرا صائب
ز پا افتادن ساقی، به سر غلطیدن مینا


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#465 | Posted: 3 Jun 2014 22:19




غزل شماره ۴۶۱

مدار از دامن شب دست وقت عرض مطلب ها
که باشد بادبان کشتی دل دامن شب ها

چه محو ناخدا گردیده ای، ای از خدا غافل؟
ندارد این سفر باد مرادی غیر یاربها

ز بی دردان علاج درد خود جستن به آن ماند
که خار از پا برون آرد کسی با نیش عقرب ها

مرا از قید مذهبها برون آورد عشق او
که چون خورشید طالع شد نهان گردند، کوکبها

نمی دانم چه در سر دارد آن معشوق بی پروا
که مذهبها گرفت از شوخی او، رنگ مشرب ها

چنین گر رهزن اطفال خواهد شد جنون من
به اندک فرصتی دربسته خواهد ماند مکتب ها

حجاب عشق اگر مانع نگردد می توان دیدن
خط نارسته را چون رشته گوهر ازان لبها

ز شوق گوشه چشم تو ای جان جهان، تا کی
درین صحرای وحشت توتیا گردند قالبها؟

کسی کز مطلب خود بگذرد حاجت روا گردد
ازان صائب ز خاک اهل حق یابند مطلب ها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#466 | Posted: 3 Jun 2014 22:20




غزل شماره ۴۶۲

ندارد خواب چشم عاشق دیوانه در شبها
نمی افتد ز جوش خویشتن میخانه در شبها

به غفلت مگذران چون شمع شب را از سیه کاری
که دل روشن شود از گریه مستانه در شبها

ازان هر دم بود جایی درین ظلمت سرا سالک
که گردد خواب تلخ از بستر بیگانه در شبها

ندارد خلق، با هر کس سیه شد روز او، کاری
ز سنگ کودکان ایمن بود دیوانه در شبها

ز حرف پوچ دلهای سیه را نیست پروایی
که خواب آلودگان را خوش بود افسانه در شبها

گوارا می شود روز سیاه از آتشین رویان
که رقص شادمانی می کند پروانه در شبها

نگردد خواب گرد دیده خونبار عاشق را
که از می گرم گردد دیده پیمانه در شبها

ز روی انجم از شب زنده داری نور می بارد
تو هم چون شمع، قدی راست کن مردانه در شبها

پریشان می کنی جمعیت شب زنده داران را
به زلف خود مکش ای عنبرین مو، شانه در شبها

ندارم خلوتی تا می کشم تنها، خوش زاهد
که از محراب دارد گوشه ای رندانه در شبها

ره خوابیده هیهات است بی شبگیر طی گردد
به مهد خواب شیرین تن مده طفلانه در شبها

ندارد خواب با پای نگارآلود، بوی گل
به گرد باغ سیری کن سبکروحانه در شبها

دل افگار ما را نیست غیر از داغ، دلسوزی
ز چشم جغد دارد روشنی ویرانه در شبها

مبادا آه کم فرصت به دامانت درآویزد
ز خلوت برمیا زنهار بی باکانه در شبها

رفیقان موافق می برند از دل سیاهی را
حریفی نیست به از شیشه و پیمانه در شبها

مکن پهلو به بستر آشنا صائب چو بی دردان
سری چون غنچه بر زانو بنه رندانه در شبها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#467 | Posted: 3 Jun 2014 22:22




غزل شماره ۴۶۳

ز سختی های عالم قانعان را هست لذت ها
هما را استخوان در لقمه باشد مغز نعمت ها

شکست عشق را از صبر بر خود مومیایی کن
که در کشتی شکستن خضر را درج است حکمت ها

به چشم هر که از نور بصیرت بهره ای دارد
جواهر سرمه بینش بود، گرد کدورت ها

زلیخاست اگر برداشت از یوسف، تو چون مردان
مده از دست تا ممکن بود دامان فرصت ها

ز لنگر شهپر پرواز کشتی غوطه در گل زد
مکن پیوند تا ممکن بود با پست فطرت ها

به کف تا رشته تابی هست از بینایی ظاهر
مشو غافل ز نظم گوهر شهوار عبرت ها

چو بی مغزان مکن در سایه بال هما منزل
که باشد پرده روی شقاوت این سعادت ها

ز دولت صلح کن زنهار با امنیت خاطر
که در دنبال خواب امن باشد چشم دولت ها

بلا بر اهل ایمان می شود نازل کز انگشتان
به انگشت شهادت می رسد زخم ندامت ها

چه دریاهای خون می شد روان از چشم مظلومان
مکافات عمل را چشم اگر می بست رشوت ها

شراب تلخ دارد عیش شیرین در قفا صائب
مگردان رو ترش از باده تلخ نصیحت ها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#468 | Posted: 3 Jun 2014 22:52




غزل شماره ۴۶۴

زهی ز اندیشه لعل تو پر خون جام فکرت ها
ز خط عنبرینت پشت بر دیوار، حیرت ها

دل عارف غبارآلوده کثرت نمی گردد
نیندازد خلل در وحدت آیینه صورت ها

محیط از چهره سیلاب گرد راه می شوید
چه اندیشد کسی با عفو حق از گرد زلتها؟

چنین آن حسن عالمسوز اگر بی پرده خواهد شد
برون می آورد وحدت گزینان را ز خلوت ها

نگنجد در قبا عاشق، وگرنه از برای ما
مهیا کرده اند از اطلس افلاک خلعت ها

درآ در حلقه اهل نظر تا روشنت گردد
که در بیماری چشم نکویان است حکمت ها

ادب بند زبان عرض مطلب می شود صائب
وگرنه خامه ما در گره دارد شکایت ها


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#469 | Posted: 3 Jun 2014 22:53




غزل شماره ۴۶۵

مدار از منزل آرایان طمع معماری دلها
که وسعت رفت از دست و دل مردم به منزلها

سیه شد بس که عالم از چراغ مرده دلها
نمی بینند پیش پای خود را شمع محفل ها

دل بیدار می باید درین وادی، توجه کن
که من با پای خواب آلود کردم قطع منزل ها

نصیب دور گردان گوهر سیراب چون گردد؟
ازان دریا که با این قرب، لب خشکند ساحلها

بنای کعبه و بیت الصنم کردند بیکاران
گل و خشتی که بر جا مانده بود از کعبه دلها

زبان بستم، گشاد دل ز صد جانب درون آمد
نظر پوشیدم، از پیش نظر برخاست حایل ها

به نومیدی مده تن گر چه در کام نهنگ افتی
که دارد در دل گرداب، بحر عشق ساحل ها

نمی بود این قدر خواب غرور دلبران سنگین
اگر می داشت آوازی شکست شیشه دلها

به لیلی متهم دارند مجنون را، ازین غافل
که دارد گفتگوی مردم دیوانه محمل ها

هزاران عقده چون انگور در دل داشتم صائب
به یک پیمانه می کرد ساقی حل مشکل ها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#470 | Posted: 3 Jun 2014 22:54 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۴۶۶

به یک پیمانه می، کرد ساقی حل مشکل ها
به یک ناخن، گره وا کرد ماه عید از دل ها

غزالی نیست بی خلخال در دامان این صحرا
ز بس پاشید از زور جنون من سلاسل ها

طلبکار تو چون سیلاب آرامش نمی داند
سرانجام اقامت می کند بیهوده، منزلها

اگر داری طمع کز بی نیازان جهان گردی
مشو در پرده شب غافل از دریوزه دلها

عبث جان می کنم، در خاک و خون بیهوده می غطلم
نثاری نیست در طالع مرا چون رقص بسمل ها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 47 از 718:  « پیشین  1  ...  46  47  48  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites