تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 53 از 718:  « پیشین  1  ...  52  53  54  ...  717  718  پسین »  
#521 | Posted: 6 Jun 2014 10:47 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۵۱۷

نوخطی سلسله جنبان جنون است مرا
سبزه نیمرسی تشنه خون است مرا

چشم بدبین به خط پشت لب او مرساد!
که به آن تنگ دهن راهنمون است مرا

از دل سوخته خونم به چکیدن نرسد
کاسه هر چند که چون لاله نگون است مرا

بود اگر قافله سالار غزالان مجنون
این زمان توشه کش دشت جنون است مرا

گر کنی خون به دل من همه عمر کم است
تیغ مژگان تو گر تشنه خون است مرا

بس که خون در دل ازین دوست نمایان دارم
دیدن دشمن خونخوار، شگون است مرا

به زبان گر نکنم شکر ترا، معذورم
بار احسان تو از برگ فزون است مرا

نکنم با گل بی خار، مبدل صائب
خارخاری که ازان گل به درون است مرا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#522 | Posted: 6 Jun 2014 10:49




غزل شماره ۵۱۸

دل پریخانه آن روی چو ماه است مرا
یوسفی در بن هر موی به چاه است مرا

آه من چون علم صبح قیامت نشود؟
الف قامت او سرخط آه است مرا

همچو کبکی که فتد سایه شاهین به سرش
دل سراسیمه ازان پر کلاه است مرا

با کلاه نمد از هر دو جهان آزادم
سایه بال هما بخت سیاه است مرا

چون قلم، گام نخستین، نفسم سوخته است
در ره شوق کجا فرصت آه است مرا؟

می چکد خون چو کباب از نفس دعوی من
با چنین سوز چه حاجت به گواه است مرا؟

جرم ایام خرد قابل بخشیدن نیست
ورنه با عشق چه پروای گناه است مرا؟

از تماشای تو ای مایه امید جهان
غیر افسوس چه در دست نگاه است مرا؟

منزل عشق چو خورشید بود پا به رکاب
ورنه صائب چه غم از دوری راه است مرا؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#523 | Posted: 6 Jun 2014 10:50




غزل شماره ۵۱۹

گل داغ است اگر تاج زری هست مرا
اشک گلرنگ بود گر گهری هست مرا

برگ من زخم زبان است درین سبز چمن
سنگ اطفال بود گر ثمری هست مرا

عکس من سایه فکنده است بر این آینه ها
گر درین هفت صدف، هم گهری هست مرا

نیست در روی زمین سوخته جانی، ورنه
در دل سنگ گمان شرری هست مرا

خرده گیران نتوانند شدن پیشم تیغ
که ز گردآوری خود سپری هست مرا

جلوه مه بود از آب روان روشن تر
گر به رخسار نکویان نظری هست مرا

دشمن خانگی از خصم برونی بترست
هست از دیده خود گر خطری هست مرا

برو ای قاصد و زحمت ببر ای باد صبا
که هم از نامه خود، نامه بری هست مرا

نیست جز سایه بالای تو ای سرو روان
در همه روی زمین گر دگری هست مرا

سری از بیضه گردون نتوان بیرون برد
ورنه در پرده دل، بال و پری هست مرا

دیده شور چو شبنم ز هوا می بارد
تا درین باغ چو گل مشت زری هست مرا

صد هنر پرده یک عیب چو نتواند شد
زین چه حاصل که به هر مو هنری هست مرا؟

از شکست دل چون شیشه چرا اندیشم؟
که درین شیشه نهان شیشه گری هست مرا

رنگ بست است شب بخت سیاهم، ورنه
در دل سوخته آه سحری هست مرا

به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد
که به هر موی تو پیوسته سری هست مرا

نیست صائب به جز از آبله پای طلب
در ره عشق اگر همسفری هست مرا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#524 | Posted: 6 Jun 2014 10:52




غزل شماره ۵۲۰

چون خم از کوی مغان پای سفر نیست مرا
گر شوم آب، ازین خاک گذر نیست مرا

خاکساری است مرا روشنی دیده و دل
شکوه از گرد یتیمی چو گهر نیست مرا

سنگ طفلان چه کند با دل دیوانه من؟
کبک مستم، غمی از کوه و کمر نیست مرا

می توان کرد به تسلیم شکر حنظل را
نتوان تلخ نشستن که شکر نیست مرا

چون سپر، موجه شمشیر به هم پیوسته است
در مصافی که به جز سینه سپر نیست مرا

از قبول نظر عشق شود عیب هنر
ورنه جز بی هنری هیچ هنر نیست مرا

منم آن نخل خزان دیده کز اسباب جهان
هیچ دربار به جز برگ سفر نیست مرا

چه حضورست که در پرده غم صائب نیست؟
با غم عشق تمنای دگر نیست مرا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#525 | Posted: 6 Jun 2014 10:53




غزل شماره ۵۲۱

دل مقید به شکرزار هوس نیست مرا
رشته حرص به پا همچو مگس نیست مرا

خواهم از عالم بالا چو صدف روزی خویش
چون نگین چشم به دست همه کس نیست مرا

بر دلم باری اگر هست ز فارغبالی است
گله از دام و شکایت ز قفس نیست مرا

عشق پاک است درین قافله جنسی که مراست
بیمی از هرزه درایان جرس نیست مرا

از می عشق بود مستی پروانه من
هیچ اندیشه ز شبگرد و عسس نیست مرا

نشود دام خسیسان، نفس گیرایم
گوشه گیری ز پی صید مگس نیست مرا

همه شب قافله ناله من در راه است
گر چه فریادرسی همچو جرس نیست مرا

هست افشردن دندان به جگر، میوه من
چشم بر سیب زنخدان ز هوس نیست مرا

می کنم صرف شکرخنده بی پروایی
گر چه چون صبح فزون از دو نفس نیست مرا

بحر از جوش گهر یک دل پر آبله است
در چنین وقت که در سینه نفس نیست مرا

صائب آن موج سرابم که درین دامن دشت
دل به جا از نفس هرزه مرس نیست مرا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#526 | Posted: 6 Jun 2014 10:55




غزل شماره ۵۲۲

رنگی از لاله عذاران جهان نیست مرا
بهره جز داغ ازین لاله ستان نیست مرا

به تهی چشمی خود ساخته ام چون غربال
چشم بر خرمن آن مورمیان نیست مرا

از تماشای گلستان جهان چون شبنم
بهره غیر از دل و چشم نگران نیست مرا

آه کز قامت چون تیر سبکرفتاران
غیر خمیازه خشکی چو کمان نیست مرا

گر چه چون فاخته از طوق، تمام آغوشم
جلوه ای قسمت ازان سرو روان نیست مرا

در خرابات جنون نشو و نما یافته ام
سنگ اطفال کم از رطل گران نیست مرا

سرد گردیده دل و دست من از جمعیت
برگ شیرازه چو اوراق خزان نیست مرا

نان اگر نیست مرا، چشم و دل سیری هست
آب رو هست، اگر آب روان نیست مرا

دارم از جوهر ذاتی جگر تیغ کباب
سخن سخت کم از سنگ فسان نیست مرا

دایم از درد طلب نعل در آتش دارم
منزلی چون سفر ریگ روان نیست مرا

دل آزاده من فارغ از اقبال هماست
سر پرواز به بال دگران نیست مرا

زنگیان دشمن آیینه بی زنگارند
طمع روی دل از تیره دلان نیست مرا

طفل طبع است مذاقم، من اگر پیر شدم
دل جوان است، اگر بخت جوان نیست مرا

از خسیسان ز خسیسی است توقع صائب
برگ کاهی طمع از کاهکشان نیست مرا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#527 | Posted: 6 Jun 2014 10:57




غزل شماره ۵۲۳

در بیابان طلب، راهبری نیست مرا
سر پرواز به باد دگری نیست مرا

آن نفس باخته غواص جگرسوخته ام
که به جز آبله دل گهری نیست مرا

روزگاری است که با ریگ روان همسفرم
می روم راه و ز منزل خبری نیست مرا

می زنم بال به هم تا فتد آتش در من
از دل سنگ امید شرری نیست مرا

ساکن کشتی نوحم ز سبکباری خویش
چون خس و خار ز طوفان خطری نیست مرا

همه شب با دل دیوانه خود در حرفم
چه کنم، جز دل خود نامه بری نیست مرا

می توان رفت چو آتش به رگ و ریشه شمع
به دل آزاری پروانه سری نیست مرا

گر چه چون سرو، تماشاگه اهل نظرم
از جهان جز گره دل ثمری نیست مرا

خاطر امن به ملک دو جهان می ارزد
نیستم در هم اگر سیم و زری نیست مرا

می توانم شرری را به پر و بال رساند
در خور شمع اگر بال و پری نیست مرا

برده ام غنچه صفت سر به گریبان صائب
جز دل امید گشایش ز دری نیست مرا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#528 | Posted: 6 Jun 2014 10:58




غزل شماره ۵۲۴

چون گشاید ز چمن خاطر ناشاد مرا؟
هست گلبن به نظر، خانه صیاد مرا

تا شد از علم نظر شمع سوادم روشن
جنبش هر مژه شد سیلی استاد مرا

بارها از سخن خویش به چاه افتادم
همچو یوسف صد ازین واقعه افتاد مرا

ناخن رشک جگر کاوتر از شمشیرست
پنجه شیر بود سایه شمشاد مرا

پرده گنج محال است که ویران ماند
خضر در راه خدا می کند آباد مرا

هر چه از پیش نظر رفت به یادش آرند
یارب آن روز مبادا که کنی یاد مرا!

سر تسخیر غزالان سبکسیرم نیست
موی بر سر نبود خانه صیاد مرا

تلخی از زهر و حلاوت ز شکر مطلوب است
دشمن آن به که به خوبی نکند یاد مرا

من نه آن رشته سر در گم چرخم صائب
که گشادی شود از ناخن نقاد مرا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#529 | Posted: 6 Jun 2014 10:59




غزل شماره ۵۲۵

آن که سوز جگر و دیده تر داد مرا
همچو شمع از تن خود زاد سفر داد مرا

قطع پیوند ازین سبز چمن مشکل بود
خجلت بی ثمری برگ سفر داد مرا

عشق روزی که رسانید مرا خانه به آب
چشم تر غوطه به دریای گهر داد مرا

چون به فریاد من آن سرو خرامان نرسید
زین چه حاصل که چو گل زر به سپر داد مرا؟

گشت تا رشته من بی گره از همواری
ره به دل سبحه ز صد راهگذار داد مرا

چه شکایت کنم از ضعف بصر در پیری؟
که بصیرت عوض نور بصر داد مرا

قسمت یوسف بی جرم نشد از اخوان
گوشمالی که درین عهد هنر داد مرا

کو دماغی که برآرم ز گریبان سر خویش؟
من گرفتم که فلک افسر زر داد مرا

از دل سخت نداده است زمین قارون را
خاکمالی که درین دور هنر داد مرا

ریخت هر کس به رهم خار ز خصمی چون برق
صائب از بی بصری بال دگر داد مرا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#530 | Posted: 6 Jun 2014 11:02




غزل شماره۵۲۶

آنچنان عشق تو بدخوی برآورد مرا
که تسلی به دو عالم نتوان کرد مرا

منم آن داغ که از صبح ازل پرورده است
در سراپرده دل، عشق جوانمرد مرا

تلخی مرگ به کامم می لب شیرین است
بس که کرده است جهان حادثه پرورد مرا

نیست اندیشه ام از خواب عدم، می ترسم
که فراموش شود چاشنی درد مرا

عرق غیرت پیشانی خورشیدم من
نفس صبح قیامت نکند سرد مرا

در بیابان توکل منم آن خار یتیم
که به صد خون جگر آبله پرورد مرا

گر چو خورشید به خود تیغ زنم معذورم
طرفی نیست درین عالم نامرد مرا

گل نچیدم به امید ثمر از یار و فلک
بازیی کرد که از هر دو برآورد مرا

بود هر ذره من در کف بادی صائب
سالها گشت فلک تا به هم آورد مرا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 53 از 718:  « پیشین  1  ...  52  53  54  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites