تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی

صفحه  صفحه 43 از 101:  « پیشین  1  ...  42  43  44  ...  100  101  پسین »  
#421 | Posted: 30 Jul 2012 02:30


الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی
که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی

کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم
ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی

نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم
که از ما اندرین عالم نخواهد ماند جز نامی

همی خور بادهٔ صافی ز غم آن به که کم لافی
که هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامی

منه بر خط گردون سر ز عمر خویش بر خور
که عمرت را ازین خوشتر نخواهد بود ایامی

چرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی باکی
که ناگاهان شوی خاکی ندیده از جهان کامی

مترس از کار نابوده مخور اندوه بیهوده
دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامی

ترا دهرست بدخواهی نشسته در کمین‌گاهی
ز غداری به هر راهی بگسترده ترا دامی
     
#422 | Posted: 30 Jul 2012 02:31


ای پسر گونه ز عشقت دست بر سر دارمی
گاه عشرت پیش تو بر دست ساغر دارمی

ورنه همچون حلقهٔ در داردی عشقت مرا
بر امیدت هر زمانی گوش بر در دارمی

نیستی پشتم چو چنبر در غم هجران تو
گر شبی در گردن تو دست چنبر دارمی

ورنه بر جان و دل من مهربانستی دلت
من ز دست تو به یزدان دستها بردارمی

گر همه شب دارمی در کف می و در بر ترا
ماه در کف دارمی خورشید در بر دارمی

زر ندارم با تو کارم زان قبل ناساخته‌ست
کاشکی زر دارمی تا کار چون زر دارمی

در خرابات قلندر گر ترا ماواستی
من نشیمن در خرابات قلندر دارمی
     
#423 | Posted: 30 Jul 2012 02:35


تا به گرد روی آن شیرین پسر گردم همی
چون قلم گرد سر کویش به سر گردم همی

بهر آن بو تا که خورشیدی به دست آرم چنو
من به گرد کوی خیره خیره برگردم همی

پس چو میدان فلک را نیست خورشیدی چو تو
چون فلک هر روز گرد خاک در گردم همی

آبروی عاشقان در خاکپایش تعبیه‌ست
خاکپایش را ز بهر آب سر گردم همی

از پی گرد سم شبدیز او وقت نثار
گه ز دیده سیم و گه از روی زر گردم همی

روی تا داریم به کویش در بهشتم در بهشت
چون ز کویش بازگردم در سقر گردم همی

که گهی از شرم‌تر گردم ز خشم آوردنش
بلعجب مردی منم کز خشم تر گردم همی

گر هنوز از دولبش جویم غذا نشگفت از آنک
در هوای عشقش اکنون کفچه بر گردم همی

تا چو شیر اورخ به خون دارد من از بهر غذاش
همچو ناف آهو از خون بارور گردم همی

روی زورد من ز عکس روی چون خورشید اوست
زان چو سایه گرد آن دیوار و در گردم همی

گر چه هستم با دل آهوی ماده وقت ضعف
چون ز عشقش یادم آید شیر نر گردم همی

هر چه پیشم پوستین درد همی نادر تر آنک
من سلیم از پوستینش سغبه‌تر گردم همی

با سنایی و سنایی گشتم اندر عشق او
باز در وصف دهانش پر درر گردم همی
     
#424 | Posted: 30 Jul 2012 02:35


ای چشم و چراغ آن جهانی
وی شاهد و شمع آسمانی

خط نو نبشته گرد عارض
منشور جمال جاودانی

بی دیده ز لطف تو بخواند
در جان تو سورهٔ نهانی

با چشم ز تابشت نبیند
بر روی تو صورت عیانی

بخت ازلی و تا قیامت
صافی به طراوت جوانی

حسن تو چو آفتاب آنگه
فارغ ز اشارت نشانی

بوس تو به صد هزار عالم
و آزاد ز زحمت گرانی

دیوانه بسیست آن دو لب را
در سلسله‌های کامرانی

نظاره بسیست آن دو رخ را
از پنجره‌های زندگانی

با فتنهٔ زلف تو که بیند
یک لحظه ز عمر شادمانی

بی آتش عشق تو که یابد
آب خضر و حیات جانی

لطف تو ببست جان و دل را
بر آخور چرب دوستکانی

عشق تو نشاند عقل و دین را
برابرش تیز آنجهانی

با قدر تو پاره میخ بر چرخ
تهمت زدگان باستانی

با قد تو کژ و کوژ در باغ
چالاک و شان بوستانی

از راستی و کژی برونی
آنی که ورای حرف آنی

گویند بگو به ترک ترکت
تا باز دهی ز پاسبانی

ترک چو تو ترک نبود آسان
ترکی تو نه دوغ ترکمانی

حسن تو چو شمس و همچو سایه
پیش و پس تو دوان جوانی

از لفظ تو گوش عاشقانت
نازان به حلاوت معانی

وز چشم تو جسم دوستانت
نازان به حوادث زمانی

در راه تو هیچ دل نشد خوش
تا جانش نگشت کاروانی

بر بام تو پای کس نیاید
تا سرش نکرد نردبانی

در هوش ز تو سماع «ارنی»
در گوش ندای «لن ترانی»

از رد و قبول سیر گشتم
زین بلعجبی چنانکه دانی

یکره بکشم به تیر غمزه
تا سوی عدم برم گردانی

زیرا سر عشق تو ندارد
جز مرد گزاف زندگانی

ور خود تو کشی به دست خویشم
کاری بود آن هزارگانی

فرمان تو هست بر روانها
چون شعر سنایی از روانی

وقتست ترا مراد راندن
کی رانی اگر کنون نرانی
     
#425 | Posted: 30 Jul 2012 02:35


ای زبدهٔ راز آسمانی
وی حلهٔ عقل پر معانی

ای در دو جهان ز تو رسیده
آوازهٔ کوس «لن ترانی»

ای یوسف عصر همچو یوسف
افتاده به دست کاروانی

لعل تو به غمزه کفر و دین را
پرداخته مخزن امانی

لعل تو به بوسه عقل و جان را
برساخته عقل جاودانی

با آفت زلف تو که بیند
یک لحظه زعمر شادمانی

با آتش عشق تو که یابد
یک قطره ز آب زندگانی

موسی چکند که بی‌جمالت
نکشد غم غربت شبانی

فرعون که بود که با کمالت
کوبد در ملک جاودانی

«آن» گویم «آن» چو صوفیانت
نی نی که تو پادشاه آنی

جان خوانم جان چو عاشقانت
نی نی که تو کدخدای جانی

از جملهٔ عاشقان تو نیست
یکتن چو سنایی و تو دانی

زیبد که سبک نداری او را
گر گه گهکی کند گرانی
     
#426 | Posted: 30 Jul 2012 02:36


تو آفت عقل و جان و دینی
تو رشک پری و حور عینی

تا چشم تو روی تو نبیند
تو نیز چو خویشتن نبینی

ای در دل و جان من نشسته
یک جال دو جای چون نشینی

سروی و مهی عجایب تو
نه بر فلک و نه بر زمینی

بی روی تو عقل من نه خوبست
در خاتم عقل من نگینی

بر مهر تو دل نهاد نتوان
تو اسب فراق کرده زینی

گه یار قدیم را برانی
گه یار نوآمده گزینی

این جور و جفات نه کنونست
دیریست بتا که تو چنینی

ای بوقلمون کیش و دینم
گه کفر منی و گاه دینی
     
#427 | Posted: 1 Aug 2012 07:13


گاه آن آمد بتا کاندر خرابی دم زنی
شور در میراث خواران بنی آدم زنی

بارنامهٔ بی‌نیازی برگشایی تا به کی
آتش اندر بار مایهٔ کعبه و زمزم زنی

صدهزاران جان متواری در آری زیر زلف
چون به دو کوکب کمند حلقه‌ها را خم زنی

بر سر آزادگان نه تاج گر گوهر نهی
بر سر سوداییان زن تیغ گر محکم زنی

تیغ خویش از خون هر تر دامنی رنگین مکن
تو چو رستم پیشه‌ای آن به که بر رستم زنی

در خرابات نهاد خود بر آسودست خلق
غمزه بر هم زن یکی تا خلق را بر هم زنی

پاکبازان جهان چون سوختهٔ نفس تواند
خام طمعی باشد ار با خام دستان دم زنی

ما به امیدی هدف کردیم جان چون دیگران
تا چو تیر غمزه سازی بر سنایی هم زنی

amirrf
     
#428 | Posted: 1 Aug 2012 07:13


دلم بربود شیرینی نگاری سرو سیمینی
شگرفی چابکی چستی وفاداری به آیینی

جهانسوزی دل افروزی که دارد از پی فتنه
ز شکر بر قمر میمی ز سنبل بر سمن سینی

به نزد زلف چون مشکش نباشد مشک را قدری
به پیش روی چون ماهش ندارد ماه تمکینی

غم و اندوه جان من جمال و زیب روی او
ز من برخاست فرهادی ازو برخاست شیرینی

نهد هر لحظه از هجران مرا بر جان و دل داغی
زند از غمزه هر ساعت مرا بر سینه زوبینی

بناز آرد اگر گویم بزاری آن نگارین را
بخور زنهار بر جانم مکن بیداد چندینی

amirrf
     
#429 | Posted: 1 Aug 2012 07:18


الا ای نقش کشمیری الا ای حور خرگاهی
به دل سنگی به بر سیمی به قد سروی به رخ ماهی

شه خوبان آفاقی به خوبی در جهان طاقی
به لب درمان عشاقی به رخ خورشید خرگاهی

خوش و کش و طربناکی شگرف و چست و چالاکی
عیار و رند و ناپاکی ظریف و خوب و دلخواهی

ز بهر چشم تو نرگس همی پویم به هر مجلس
ندیدم در غمت مونس بجز باد سحرگاهی

مرا ای لعبت شیرین از آن داری همی غمگین
که از حال من مسکین دلت را نیست آگاهی

چو بی آن روی چون لاله بگریم زار چون ژاله
کنم پر نوحه و ناله جهان از ماه تا ماهی

گهی چهره بیارایی گهی طره بپیرایی
ز بس خوبی و زیبایی جمال لشکر شاهی

amirrf
     
#430 | Posted: 1 Aug 2012 07:33


عاشق نشوی اگر توانی
تا در غم عاشقی نمانی

این عشق به اختیار نبود
دانم که همین قدر بدانی

هرگز نبری تو نام عاشق
تا دفتر عشق برنخوانی

آب رخ عاشقان نریزی
تا آب ز چشم خود نرانی

معشوقه وفای کس نجوید
هر چند ز دیده خون چکانی

اینست رضای او که اکنون
بر روی زمین یکی نمانی

بسیار جفا کشیدی آخر
او را به مراد او رسانی

اینست نصیحت سنایی
عاشق نشوی اگر توانی

اینست سخن که گفته آمد
گر نیست درست برمخوانی

amirrf
     
صفحه  صفحه 43 از 101:  « پیشین  1  ...  42  43  44  ...  100  101  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Sanai Ghaznavi | سنایی غزنوی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites