تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Masud Sa'd Salman | مسعود سعد سلمان

صفحه  صفحه 39 از 55:  « پیشین  1  ...  38  39  40  ...  54  55  پسین »  
#381 | Posted: 7 Aug 2014 10:44
شمارهٔ ۹۷ - ستایش
ملکا بنشین بر تخت به کام
می مشکین خور در زرین جام

هیبت سوزان خود خنجر توست
بر مکش خنجر زرین ز نیام

حشمت عدل علایی به جهان
قهرمان تو تمام است تمام

مر تو را چرخ مطیع است مطیع
مر تو را دهر غلام است غلام

مملکت بر تو حلال است حلال
بر همه جز تو حرام است حرام

وآنکه از شاهان جز چاکر توست
در همه عصر کدام است کدام

طالعی داری مسعود به قال
زآنکه تو شاهی مسعود بنام

تا بود تخت تو بر تخت نشین
تا بود ملک تو در ملک خرام

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#382 | Posted: 7 Aug 2014 10:45
شمارهٔ ۹۸ - ثناگستری
ابرم که همی ز دریا بردارم
وآنگاه همی به دریا بر بارم

از خواجه عمید همی گیرم
مدحی که همی تو را دارم

مادح شدمش گر چه نه طماعم
بنده شدمش گر چه ز احرارم

در آفتاب دولت او دایم
مانند چرخ عالی مقدارم

روزی که من نبینم رویش را
آن روز از عمر می نانگارم

وانگاه بینمش به دو سه روزی
بس کوته ست عمر که من دارم

در ره همی نیابم تا یک ره
بر صد هزار حیله دهد بارم

دورم چرا کند که نه من جغدم
از من چرا رمد که نه من مارم

کردم بر آنکه خامه برگیرم
بس وهم بر خیالش بگمارم

کافور و مشک ناب برانگیزم
وآن صورت لطیفش بنگارم

هر گه که بار بدهد بنشینم
با صورتش غم دل بگسارم

ای صاحب موفق فرزانه
اندیشه می نداری از کارم

نه نیز بپرسی احوالم
نه بیش بخوانی اشعارم

بازار تیز گشت مرا زی تو
زیرا شدی به طبع خریدارم

از من چو جان و دل را بخریدی
نزدیک تو تبه شد بازارم

می جوی مر مرا که نوا جویم
باز آر مر مرا که دل آزارم

بادت بقا و دولت پیوسته
این خواهمت ز ایزد دادارم

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#383 | Posted: 7 Aug 2014 10:47
شمارهٔ ۹۹ - ستایشگری
ای بزرگی که همتت گوید
من به قدر آسمان دوارم

مهر مانند بر جهان تابم
ابر کردار بر زمین بارم

من که مسعود سعد سلمانم
خویش را بنده تو انگارم

خدمتت را به دیده کوشانم
مجلست را به جان خریدارم

ور چنین نیست اینکه می گویم
از خدا و رسول بیزارم

بی تو داند خدای عزوجل
کز همه شادیی بر انکارم

پس چه سازم که بس پریشانم
چیست حیلت که بس گرانبارم

من که دل پر ز نقطه ام بسیار
گر چه سرگشته تر ز پرگارم

همه آفاق می بباید گشت
راست گوئی سپهر سیارم

این همه هست و هیچ غم نخورم
طبع روشن به دیو نسپارم

من ز بی باک روزگار حرون
باک دارم که چون تویی دارم

لیک امروز هم به نعمت تو
که ز یک چیز بس دل افگارم

همه یادند و من فراموشم
تو چه گویی نباید آزارم

بس لطیفی و هم بدین معنی
که کنی آرزوی دیدارم

هر چه خواهی بکن که در همه عمر
نیست جز مدح و شکر تو کارم

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#384 | Posted: 7 Aug 2014 10:49
شمارهٔ ۱۰۰ - مدح
ای تو بحر و فضایل تو درر
وای تو چرخ و مکارم تو نجوم

ای به حری به هر زبان ممدوح
وی به رادی به هر مکان مخدوم

لیکن اینجا موانعی است مرا
که در آن هست عذر من معلوم

زی تو خواهم همی که بفرستم
هر دو سه روز خدمتی منظوم

سخنان را چگونه جمع کند
خاطر بر بلا شده مقسوم

چرخ با سعد و نحس اگر گردد
همه یمن زمانه بر من شوم

طبع من موم بود و کردش سنگ
نقش بر سنگ بود و کردش موم

بخت بد کرد هر چه کرد به من
نیستم چون ز بخت بد مظلوم

ور نه جز خود همی که داند کرد
چون منی را ز چون تویی محروم

نه عجب گر ز بخت بد گردم
بهر خلق چو مشک تو مز کوم

سیدی حق من رعایت کن
بازخر مر مرا ز چرخ ظلوم

مصطفی گفت هر عزیز که او
به دلیلی فتد بود مرحوم

داند ایزد که من به کدیه طبع
از ضرورت نمی شوم مرسوم

تا همی از خرد به طبع اندر
منقسم نیست نقطه موهوم

باد جاه تو را زمانه رهی
باد رایی تو را سپهر خدوم

نه ز رای تو فرخی زایل
نه ز طبع تو خرمی معدوم

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#385 | Posted: 7 Aug 2014 10:53
شمارهٔ ۱۰۱ - ای بخت بد
ای بخت بد که هیچ نبودم من از تو شاد
هر لحظه ای ز زخم تو درد دگر کشم

بس آب گرم و باد خنک هر شبی که من
از دیدگان ببارم و از سینه برکشم

یا پاره کن به قهر گریبان عمر من
یا دامنی بده که بدان پای درکشم

********* *********
شمارهٔ ۱۰۲ - به خواجه ابراهیم
ای نسیم صبا تحیت من
برسان نزد خواجه ابراهیم

آنکه چون خلق او نداند بود
در بهاران به باغ بوی نسیم

ای کریمی که در کرم چون تو
مادر مکرمت نزاده کریم

ای ز تو برده منعمان نعمت
وای تو را بر مقدمان تقدیم

شده گیتی به چون تو راد بخیل
گشته گردون تو مرد عقیم

روی دولت به همت تو سپید
جسم دولت به همت تو جسیم

باز این شعر چون نعیم گرفت
پیش بر عزم من رهی چو جحیم

هیکلی زیر ران کشیدم باز
در تک و پوی چون عذاب الیم

نه چو او در شتاب طبع سفیه
نه چو او در درنگ رأی حلیم

پس از ایزد مراد بود چنانک
که کنم وصف او به طبع کریم

نتوانم ثناش کرد به حق
نتوانمش وصف کرد از بیم

که اگر وصف او براندیشم
شود اندیشه را میان بدو نیم

زو کنم حکم نیک و بد که دروست
گوهری چون حروف بر تقویم

وان یکی وصف دون اندیشه
تا بدو داد طبع را تعلیم

هفت سیاره در سفر کشدم
ناشده هفته ای به خانه مقیم

چه کنم چاره چون نمی سازد
چیره عزم صحیح و بخت سقیم

هم برون آرمش ز آهن و سنگ
عرضم ار در شود به تاب عظیم

ای بهر مفخرت که در گیتی است
کرده فرزانگان تو را تسلیم

زآتش کارزار و آب حسام
کیسه چون در شود به آتش و سیم

کس تو را در میان آتش و آب
باز نشناسد از خلیل و کلیم

عز تو گشت عصر تو ور نه
مانده بود این جهان سیاه و تمیم

کعبه دولت است فتح آثار
تا بود در مقام ابراهیم

کی بود کی که باز بینم باز
آن همایون لقا و فرخ دیم

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#386 | Posted: 7 Aug 2014 10:55
شمارهٔ ۱۰۳ - مرثیت امیر یعقوب
از وفات امیر یعقوبم
تازه تر شد وقاحت عالم

آنچنان شخص را که یار نداشت
جان ستاند چه گویم اینت ستم

گوهری بود در هنر که ازو
فخر می کرد گوهر آدم

گفت و از گفته برنتافت عنان
کرده و از کرده برنداشت قدم

پشت عمرش به خم شد و هرگز
گردن نخوتش نگشت به خم

بر سخن بود نیک چیره سوار
در هنر بود بس بلند علم

در سرآوردش آخر ای عجبی
پویه اشهب و تگ ادهم

که کند پیش باز در که گشاد
گره و بند مشکل و مبهم

پس ازو روز فضل و دانش و علم
نبود هیچ روشن و خرم

نگشاید دهان به طبع دوات
به نبندد میان به طوع قلم

خشک شد خشک مرغزار ادب
تیره شد تیره جویبار حکم

تعزیت کرد کی تواند صبر
مرثیت گفت کی تواند غم

که نشسته ست وایستاده به جد
نثر در سوک و نظم در ماتم

جان ما را همی بپالد تف
جسم ما را همی بکوبد نم

ملک اهل فضل بی جان شد
چه شگفتی که بی دلند حشم

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#387 | Posted: 7 Aug 2014 10:58
شمارهٔ ۱۰۴ - مطایبه
این چنین روز مر حریفان را
پای باید کشید در دامن

میزبان نیز کعبتین خزان
سیم آسا ز خانه روشن

این چه گوید که هفت بخشیده
وآن دگر گویدش بزن بر من

گویدش میز نصر آزاده
می نبینی سبک مترس و بزن

باز سرهنگ ابوالحسن گوید
بزن وگرنه کعبتین بفکن

این و آن را به دم علی ناییست
کند انکار ده و به زرق و به فن

سوسو اندر میان نشسته چو شیر
با یکی دوست با یکی دشمن

دستها را برهنه کرده تمام
راست چون دست های بابیزن

سخن از هفتم آسمان گوید
پنج شش جای پاره پیراهن

دعوی ده کند که در خانش
به خدای ار علف بود یک من

زخم های برهنه کرده بره
دست از دست باشدش بشکن

زان حلال و حرام باغ و زرع
می خورد همچو شکر و روغن

باز نور زیاده قمره زده
مانده بر بسته همچو چوب دهن

گاه گوید ز درد دل یارب
گاه خارد ز زخم بد گردن

پسران نجیب ایزد یار
کرد بیرون نهاده با دو سه تن

گر ببردند برجهند که بیش
نتوان بست پایشان به رسن

ور نمانند هیچ آن گویند
که بود راست بابت گلخن

دانی آنگاه تا چگونه رود
از ثناهای خوب و مادر و زن

وآن مجاهز شماره های جهیز
کرده و تازه گشته همچو سمن

ای برادر به گرد سیم برآی
بر نیاید جهیز تو به سخن

گر بخواهی که تخم جمع شود
بیش خویشش تریز چون خرمن

مایه باید که سود بربندی
ورنه برخیز و خیره ریش مکن

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#388 | Posted: 7 Aug 2014 11:00
شمارهٔ ۱۰۵ - مدیح
چو من جریده اشعار خویش عرض کنم
نخست یابم نام تو بر سر دیوان

سزد که نام من ای نامدار ثبت کنی؟
به کلک غفلت در متن دفتر نسیان

مرا مدار به طبع هنر گران و سبک
که من به سایه سبک هستم و به طبع گران

بجز مراد نکویی نکو مدار که من
بهر نکویی حقم به هر بها ارزان

همیشه تا به جهان خالی و تهی نبود
جواهر از اعراض و عناصر از ارکان

دو حال نیک و بد آرد همی ز هفت فلک
به هفت کوکب در پنج حس و چار ارکان

چو سرو و لاله بناز و چو صبح و باغ بخند
چو مهر و ماه بتاب و چو عقل و روح بمان

خجسته دولت و فرخنده بخت تو همه سال
چو آفتاب منیر و چو نوبهار جوان

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#389 | Posted: 7 Aug 2014 11:02
شمارهٔ ۱۰۶ - ثناگری
به خدمت آمد فرخنده فصل فروردین
مهی که تازه ازو گشت عز و دولت و دین

خجسته باد بدان شاه سرفراز کز او
رسید رایت شاهی به اوج علیین

ابوالملوک ملک ارسلان بن مسعود
که شهریار زمانست و پادشاه زمین

خدایگانی شاهنشهی جهان گیری
که چرخ زیر قدم کرد و ملک زیر نگین

تو شاهی دلشاد زی خداوندا
که بندگان تواند اختران چرخ برین

ازین دوازده برج سپهر و هفت اختر
همه جلالت یاب و همه سعادت بین

به کامگاری بر دیده زمانه خرام
به بختیاری بر تارک سپهر نشین

جهان به کام و زمانه غلام و دولت رام
قضا معین و سعادت قرین و بخت رهین

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#390 | Posted: 7 Aug 2014 11:04
شمارهٔ ۱۰۷ - مطایبه
دوشم جمازه به کف آمد کش
با بور خویش گفتم جولان کن

الحق معید بچه دیدم
گفتمش گفتگوی به پایان کن

ما را فروش جامه ها کنند
کار سپید چرخ به سامان کن

گفتا تو این ز من نخری دانم
گفتم خرم بهاش تو ارزان کن

ور دل نمی دهدت که بفروشی
اینک به دست سرخ گروگان کن

بشنو ز من گر هوای ما داری
این کن که منت گفتم فرمان کن

گر کارکرد او تو نپسندی
او را بدآنچه خواهی تاوان کن

بر پای جست سرخ بدو گفتم
کاین دردمند را درمان کن

قدش بدید و گفت بنامیزد
از چشم بد جمالش پنهان کن

گفتم که شبروست عسس پیشه
این را بگیر و زود به زندان کن

گفت این به دست من چه کنم این را
گفتم تنور داری بریان کن

چون نیمه ای به حیله درون کردم
گفت ای خدای بر من آسان کن

وقف است بر غریبان این خانه
کت گفت وقف خلق و پیران کن

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 39 از 55:  « پیشین  1  ...  38  39  40  ...  54  55  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Masud Sa'd Salman | مسعود سعد سلمان بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites