تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Alame Eghbal | علامه اقبال

صفحه  صفحه 48 از 61:  « پیشین  1  ...  47  48  49  ...  60  61  پسین »  
#471 | Posted: 30 Jun 2014 23:25

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
لا اله الا الله



اندرین دیر کهن پیهم تپید
تا جهانی تازه ئی آمد پدید

بانگ حق از صبح خیزیهای اوست
هر چه هست از تخم ریزیهای اوست

اینکه شمع لاله روشن کرده اند
از کنار جوی او آورده اند

لوح دل از نقش غیر الله شست
از کف خاکش دو صد هنگامه رست

همچنان بینی که در دور فرنگ
بندگی با خواجگی آمد به جنگ

روس را قلب و جگر گردیده خون
از ضمیرش حرف «لا» آمد برون

آن نظام کهنه را برهم زد است
تیز نیشی بر رگ عالم زد است

کرده ام اندر مقاماتش نگه
لا سلاطین ، لا کلیسا ، لا اله

فکر او در تند باد «لا» بماند
مرکب خود را سوی «الا» نراند

آیدش روزی که از زور جنون
خویش را زین تند باد آرد برون

در مقام «لا» نیاساید حیات
سوی الا می خرامد کائنات

لا و الا ساز و برگ امتان
نفی بی اثبات مرگ امتان

در محبت پخته کی گردد خلیل
تا نگردد لا سوی الا دلیل

ایکه اندر حجره ها سازی سخن
نعره لا پیش نمرودی بزن

این که می بینی نیرزد با دو جو
از جلال لا اله آگاه شو

هر که اندر دست او شمشیر لاست
جمله موجودات را فرمانرواست


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#472 | Posted: 30 Jun 2014 23:26

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
فقر




چیست فقر ای بندگان آب و گل
یک نگاه راه بین یک زنده دل

فقر کار خویش را سنجیدن است
بر دو حرف لا اله پیچیدن است

فقر خیبر گیر با نان شعیر
بستهٔ فتراک او سلطان و میر

فقر ذوق و شوق و تسلیم و رضاست
ما امینیم این متاع مصطفی است

فقر بر کروبیان شبخون زند
بر نوامیس جهان شبخون زند

بر مقام دیگر اندازد ترا
از زجاج ، الماس می سازد ترا

برگ و ساز او ز قرآن عظیم
مرد درویشی نگنجد در گلیم

گرچه اندر بزم کم گوید سخن
یک دم او گرمی صد انجمن

بی پران را ذوق پروازی دهد
پشه را تمکین شهبازی دهد

با سلاطین در فتد مرد فقیر
از شکوه بوریا لرزد سریر

از جنون می افکند هوئی به شهر
وا رهاند خلق را از جبر و قهر

می نگیرد جز به آن صحرا مقام
کاندرو شاهین گریزد از حمام

قلب او را قوت از جذب و سلوک
پیش سلطان نعره او «لاملوک»

آتش ما سوزناک از خاک او
شعله ترسد از خس و خاشاک او

بر نیفتد ملتی اندر نبرد
تا درو باقیست یک درویش مرد

آبروی ما ز استغنای اوست
سوز ما از شوق بی پروای اوست

خویشتن را اندر این آئینه بین
تا ترا بخشند سلطان مبین

حکمت دین دل نوازیهای فقر
قوت دین بی نیازیهای فقر

مؤمنان را گفت آن سلطان دین
«مسجد من این همه روی زمین»

الامان از گردش نه آسمان
مسجد مؤمن بدست دیگران

سخت کوشد بندهٔ پاکیزه کیش
تا بگیرد مسجد مولای خویش

ایکه از ترک جهان گوئی ، مگو
ترک این دیر کهن تسخیر او

راکبش بودن ازو وارستن است
از مقام آب و گل برجستن است


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#473 | Posted: 30 Jun 2014 23:26

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
فقر




صید مؤمن این جهان آب و گل
باز را گوئی که صید خود بهل

حل نشد این معنی مشکل مرا
شاهین از افلاک بگریزد چرا

وای آن شاهین که شاهینی نکرد
مرغکی از چنگ او نامد بدرد

درکنامی ماند زار و سرنگون
پر نزد اندر فضای نیلگون

فقر قرآن احتساب هست و بود
نی رباب و مستی و رقص و سرود

فقر مؤمن چیست؟ تسخیر جهات
بنده از تأثیر او مولا صفات

فقر کافر خلوت دشت و در است
فقر مؤمن لرزهٔ بحر و بر است

زندگی آنرا سکون غار و کوه
زندگی این را ز مرگ باشکوه

آن خدارا جستن از ترک بدن
این خودی را بر فسان حق زدن

آن خودی را کشتن و وا سوختن
این خودی را چون چراغ افروختن

فقر چون عریان شود زیر سپهر
از نهیب او بلرزد ماه و مهر

فقر عریان گرمی بدر و حنین
فقر عریان بانگ تکبیر حسین

فقر را تا ذوق عریانی نماند
آن جلال اندر مسلمانی نماند

وای ما ای وای این دیر کهن
تیغ لا در کف نه تو داری نه من

دل ز غیر الله بپرداز ایجوان
این جهان کهنه در باز ایجوان

تا کجا بی غیرت دین زیستن
ای مسلمان مردن است این زیستن

مرد حق باز آفریند خویش را
جز به نور حق نبیند خویش را

بر عیار مصطفی خود را زند
تا جهانی دیگری پیدا کند

آه زان قومی که از پا برفتاد
میر و سلطان زاد و درویشی نزاد

داستان او مپرس از من که من
چون بگویم آنچه ناید در سخن


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#474 | Posted: 30 Jun 2014 23:27

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
فقر



در گلویم گریه ها گردد گره
این قیامت اندرون سینه به

مسلم این کشور از خود ناامید
عمر ها شد با خدا مردی ندید

لاجرم از قوت دین بدظن است
کاروان خویش را خود رهزن است

از سه قرن این امت خوار و زبون
زنده بی سوز و سرور اندرون

پست فکر و دون نهاد و کور ذوق
مکتب و ملای او محروم شوق

زشتی اندیشه او را خوار کرد
افتراق او را ز خود بیزار کرد

تا نداند از مقام و منزلش
مرد ذوق انقلاب اندر دلش

طبع او بی صحبت مرد خبیر
خسته و افسرده و حق ناپذیر

بندهٔ رد کردهٔ مولاست او
مفلس و قلاش و بی پرواست او

نی بکف مالی که سلطانی برد
نی بدل نوری که شیطانی برد

شیخ او لرد فرنگی را مرید
گرچه گوید از مقام با یزید

گفت دین را رونق از محکومی است
زندگانی از خودی محرومی است

دولت اغیار را رحمت شمرد
رقص ها گرد کلیسا کرد و مرد

ای تهی از ذوق و شوق و سوز و درد
می شناسی عصر ما با ما چه کرد

عصر ما ما را ز ما بیگانه کرد
از جمال مصطفی بیگانه کرد

سوز او تا از میان سینه رفت
جوهر آئینه از آئینه رفت

باطن این عصر را نشاختی
داو اول خویش را در باختی

تا دماغ تو به پیچاکش فتاد
آرزوی زنده ئی در دل نزاد

احتساب خویش کن از خود مرو
یکدو دم از غیر خود بیگانه شو

تا کجا این خوف و وسواس و هراس
اندر این کشور مقام خود شناس

این چمن دارد بسی شاخ بلند
بر نگون شاخ آشیان خود مبند

نغمه داری در گلو ای بیخبر
جنس خود بشناس و با زاغان مپر

خویشتن را تیزی شمشیر ده
باز خود را در کف تقدیر ده

اندرون تست سیل بی پناه
پیش او کوه گران مانند کاه

سیل را تمکین ز نا آسودن است
یک نفس آسودنش نابودن است

من نه ملا ، نی فقیه نکته ور
نی مرا از فقر و درویشی خبر

در ره دین تیز بین و سست گام
پختهٔ من خام و کارم ناتمام

تا دل پر اضطرابم داده اند
یک گره از صد گره بگشاده اند

«از تب و تابم نصیب خود بگیر
بعد ازین ناید چو من مرد فقیر»


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#475 | Posted: 30 Jun 2014 23:29

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
مرد حر



مرد حر محکم ز ورد «لاتخف»
ما بمیدان سر بجیب او سر بکف

مرد حر از لااله روشن ضمیر
می نگردد بندهٔ سلطان و میر

مرد حر چون اشتران باری برد
مرد حر باری برد خاری خورد

پای خود را آنچنان محکم نهد
نبض ره از سوز او بر می جهد

جان او پاینده تر گردد ز موت
بانگ تکبیرش برون از حرف و صوت

هر که سنگ راه را داند زجاج
گیرد آن درویش از سلطان خراج

گرمی طبع تو از صهبای اوست
جوی تو پروردهٔ دریای اوست

پادشاهان در قباهای حریر
زرد رو از سهم آن عریان فقیر

سر دین ما را خبر ، او را نظر
او درون خانه ما بیرون در

ما کلیسا دوست ، ما مسجد فروش
او ز دست مصطفی پیمانه نوش

نی مغان را بنده ، نی ساغر بدست
ما تهی پیمانه او مست الست

چهره گل از نم او احمر است
ز آتش ما دود او روشنتر است

دارد اندر سینه تکبیر امم
در جبین اوست تقدیر امم

قبلهٔ ما گه کلیسا ، گاه دیر
او نخواهد رزق خویش از دست غیر

ما همه عبد فرنگ او عبده
او نگنجد در جهان رنگ و بو

صبح و شام ما به فکر ساز و برگ
آخر ما چیست تلخیهای مرگ

در جهان بی ثبات او را ثبات
مرگ او را از مقامات حیات

اهل دل از صحبت ما مضمحل
گل ز فیض صحبتش دارای دل


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#476 | Posted: 30 Jun 2014 23:30

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
مرد حر



کار ما وابستهٔ تخمین و ظن
او همه کردار و کم گوید سخن

ما گدایان کوچه گرد و فاقه مست
فقر او از لااله تیغی بدست

ما پر کاهی اسیر گرد باد
ضربش از کوه گران جوئی گشاد

محرم او شو ز ما بیگانه شو
خانه ویران باش و صاحب خانه شو

شکوه کم کن از سپهر گرد گرد
زنده شو از صحبت آن زنده مرد

صحبت از علم کتابی خوشتر است
صحبت مردان حر آدم گر است

مرد حر دریای ژرف و بیکران
آب گیر از بحر و نی از ناودان

سینهٔ این مردمی جوشد چو دیگ
پیش او کوه گران یک توده ریگ

روز صلح آن برگ و ساز انجمن
هم چو باد فرودین اندر چمن

روز کین آن محرم تقدیر خویش
گور خود می کندد از شمشیر خویش

ای سرت گردم گریز از ما چو تیر
دامن او گیر و بیتابانه گیر

می نروید تخم دل از آب و گل
بی نگاهی از خداوندان دل

اندر این عالم نیرزی با خسی
تا نیاویزی بدامان کسی


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#477 | Posted: 30 Jun 2014 23:31

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
در اسرار شریعت



نکته ها از پیر روم آموختم
خویش را در حرف او واسوختم

مال را گر بهر دین باشی حمول
«نعم مال صالح'' گوید رسول

رومی

گر نداری اندر این حکمت نظر
تو غلام و خواجهٔ تو سیم و زر

از تهی دستان گشاد امتان
از چنین منعم فساد امتان

جدت اندر چشم او خوار است و بس
کهنگی را او خریدار است و بس

در نگاهش ناصواب آمد صواب
ترسد از هنگامه های انقلاب

خواجه نان بندهٔ مزدور خورد
آبروی دختر مزدور برد

در حضورش بنده می نالد چو نی
بر لب او ناله های پی به پی

نی بجامش باده و نی در سبوست
کاخها تعمیر کرد و خود بکوست

ایخوش آن منعم که چون درویش زیست
در چنین عصری خدا اندیش زیست

تا ندانی نکتهٔ اکل حلال
بر جماعت زیستن گردد وبال

آه یورپ زین مقام آگاه نیست
چشم او «ینظر بنور الله» نیست

او نداند از حلال و از حرام
حکمتش خام است و کارش ناتمام

امتی بر امتی دیگر چرد
دانه این می کارد آن حاصل برد

از ضعیفان نان ربودن حکمتست
از تن شان جان ربودن حکمتست

شیوهٔ تهذیب نو آدم دری است
پردهٔ آدم دری سوداگری است

این بنوک این فکر چالاک یهود
نور حق از سینهٔ آدم ربود

تا ته و بالا نگردد این نظام
دانش و تهذیب و دین ، سودای خام

آدمی اندر جهان خیر و شر
کم شناسد نفع خود را از ضرر

کس نداند زشت و خوب کار چیست
جادهٔ هموار و ناهموار چیست

شرع بر خیزد ز اعماق حیات
روشن از نورش ظلام کائنات

گر جهان داند حرامش را حرام
تا قیامت پخته ماند این نظام

نیست این کار فقیهان ای پسر
با نگاهی دیگری او را نگر

حکمش از عدلست و تسلیم و رضاست
بیخ او اندر ضمیر مصطفی است

از فراق است آرزوها سینه تاب
تو نمانی چون شود او بی حجاب

از جدائی گرچه جان آید بلب
وصل او کم جو رضای او طلب

مصطفی داد از رضای او خبر
نیست در احکام دین چیزی دگر

تخت جم پوشیده زیر بوریاست
فقر و شاهی از مقامات رضاست

حکم سلطان گیر و از حکمش منال
روز میدان نیست روز قیل و قال

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#478 | Posted: 30 Jun 2014 23:32

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
در اسرار شریعت



تا توانی گردن از حکمش پیچ
تا نپیچد گردن از حکم تو هیچ

از شریعت احسن التقویم شو
وارث ایمان ابراهیم شو

پس طریقت چیست ای والاصفات
شرع را دیدن به اعماق حیات

فاش میخواهی اگر اسرار دین
جز به اعماق ضمیر خود مبین

گر نبینی ، دین تو مجبوری است
اینچنین دین از خدا مهجوری است

بنده تا حق را نبیند آشکار
بر نمی آید ز جبر و اختیار

تو یکی در فطرت خود غوطه زن
مرد حق شو بر ظن و تخمین متن

تا ببینی زشت و خوب کار چیست
اندر این نه پردهٔ اسرار چیست

هر که از سر نبی گیرد نصیب
هم به جبریل امین گردد قریب

ای که می نازی به قرآن عظیم
تا کجا در حجره می باشی مقیم

در جهان اسرار دین را فاش کن
نکته شرع مبین را فاش کن

کس نگردد در جهان محتاج کس
نکته شرع مبین این است و بس

مکتب و ملا سخنها ساختند
مؤمنان این نکته را نشناختند

زنده قومی بود از تأویل مرد
آتش او در ضمیر او فسرد

صوفیان با صفا را دیده ام
شیخ مکتب را نکو سنجیده ام

عصر من پیغمبری هم آفرید
آنکه در قرآن بغیر از خود ندید

هر یکی دانای قرآن و خبر
در شریعت کم سواد و کم نظر

عقل و نقل افتاده در بند هوس
منبرشان منبر کاک است و بس

زین کلیمان نیست امید گشود
آستین ها بی ید بیضا چه سود

کار اقوام و ملل ناید درست
از عمل بنما که حق در دست تست

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
#479 | Posted: 30 Jun 2014 23:33 | Edited By: armita0096

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
اشکی چند بر افتراق هندیان



ای هماله ! ای اطک ، ای رود گنگ
زیستن تا کی چنان بی آب و رنگ

پیر مردان از فراست بی نصیب
نوجوانان از محبت بی نصیب

شرق و غرب آزاد و ما نخچیر غیر
خشت ما سرمایهٔ تعمیر غیر

زندگانی بر مراد دیگران
جاودان مرگست ، نی خواب گران

نیست این مرگی که آید ز آسمان
تخم او می بالد ز اعماق جان

صید او نی مرده شو خواهد نه گور
نی هجوم دوستان از نزد و دور

جامهٔ کس در غم او چاک نیست
دوزخ او آنسوی افلاک نیست

در هجوم روز حشر او را مجو
هست در امروز او فردای او

هر که اینجا دانه کشت اینجا درود
پیش حق آن بنده را بردن چه سود

امتی کز آرزو نیشی نخورد
نقش او را فطرت از گیتی سترد

اعتبار تخت و تاج از ساحری است
سخت چون سنگ این زجاج از ساحریست

در گذشت از حکم این سحر مبین
کافری از کفر ، دینداری ز دین

هندیان با یکدگر آویختند
فتنه های کهنه باز انگیختند

تا فرنگی قومی از مغرب زمین
ثالث آمد در نزاع کفر و دین

کس نداند جلوهٔ آب از سراب
انقلاب ای انقلاب ای انقلاب

ای ترا هر لحظه فکر آب و گل
از حضور حق طلب یک زنده دل

آشیانش گرچه در آب و گل است
نه فلک سر گشته این یک دل است

تا نپنداری که از خاک است او
از بلندی های افلاک است او

این جهان او را حریم کوی دوست
از قبای لاله گیرد بوی دوست

هر نفس با روزگار اندر ستیز
سنگ ره از ضربت او ریز ریز

آشنای منبر و دار است او
آتش خود را نگهدار است او

آب جوی و بحر ها دارد به بر
می دهد موجش ز طوفانی خبر

زنده و پاینده بی نان تنور
میرد آن ساعت که گردد بی حضور

چون چراغ اندر شبستان بدن
روشن از وی خلوت و هم انجمن

اینچنین دل ، خود نگر ، الله مست
جز به درویشی نمی آید بدست

ای جوان دامان او محکم بگیر
در غلامی زاده ئی آزاد میر


✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿

     
#480 | Posted: 1 Jul 2014 21:55

✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
اشکی چند بر افتراق هندیان



ای هماله ! ای اطک ، ای رود گنگ
زیستن تا کی چنان بی آب و رنگ

پیر مردان از فراست بی نصیب
نوجوانان از محبت بی نصیب

شرق و غرب آزاد و ما نخچیر غیر
خشت ما سرمایهٔ تعمیر غیر

زندگانی بر مراد دیگران
جاودان مرگست ، نی خواب گران

نیست این مرگی که آید ز آسمان
تخم او می بالد ز اعماق جان

صید او نی مرده شو خواهد نه گور
نی هجوم دوستان از نزد و دور

جامهٔ کس در غم او چاک نیست
دوزخ او آنسوی افلاک نیست

در هجوم روز حشر او را مجو
هست در امروز او فردای او

هر که اینجا دانه کشت اینجا درود
پیش حق آن بنده را بردن چه سود

امتی کز آرزو نیشی نخورد
نقش او را فطرت از گیتی سترد

اعتبار تخت و تاج از ساحری است
سخت چون سنگ این زجاج از ساحریست

در گذشت از حکم این سحر مبین
کافری از کفر ، دینداری ز دین

هندیان با یکدگر آویختند
فتنه های کهنه باز انگیختند

تا فرنگی قومی از مغرب زمین
ثالث آمد در نزاع کفر و دین

کس نداند جلوهٔ آب از سراب
انقلاب ای انقلاب ای انقلاب



✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿ ✿
     
صفحه  صفحه 48 از 61:  « پیشین  1  ...  47  48  49  ...  60  61  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Alame Eghbal | علامه اقبال بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites