تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

گذری بر کوچه باغ شعر و سخن

صفحه  صفحه 10 از 38:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  37  38  پسین »  
#91 | Posted: 13 Sep 2013 09:19 | Edited By: nazi220






یاد یادگاران


از بالکن خانه ی ما
ظهیر الدوله معلوم است
قبرستانی قدیمی ، یاد گار یادگاران
خموشانی بی نام ، خموشانی با نام
سه شاعر ، سه سخنور ،
سه باخته جان.

بهار است و درختان سر سبز
سبزیشان ز خاک این شاعران
گنجشگکان بر روی شاخساران
می خوانند نام این بزرگان.
یک خموش که از نامش پیداست
لقبش، تاج جماعت شعراست
در فصل برگ ریزان و پر ز رنگ
به میزبانی این جهان آمد و بر خاست.


غم ایران بر دل و شکوه بر لب
نفرین و لعنش بر حاکم وقت
که:
" کار ایران با خداست
با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست "


با تازه بهارش ، هم نفس
شد محبوس اندر قفس
نامش بهار بود و در فصل ربیع
رخت بر بست و دنیا را
کرد وداع.


گویی که می دانست روز مرگ خویش
که سرود اینگونه پیشاپیش
" القصه وطن را بدو چشم نگران
رفتیم و سپردیم به هنگامه گران "
دگر خموش ، نامش رهیست
موید خلوت ، در کنارش هم رهیست
رهی را مظهر مهربانی دانسته اند
صفای باطن ، لطافت روح خوانده اند


زندگانیش محصور در سطور و غزل
ابیاتش ملهم از خدایان غزل
حسن ترکیب ، وقار تعبیر و متانت روح
اشعاریست که از حافظ گرفته رنگ و بوی،
" گه شکایت از گلی ، گه شکوه از خاری کنم
من نه آن رندم که غیر از عاشقی ، کاری کنم "
در بهار فصلی در این دنیا فتاد
در خزان موسم ، به آن دنیا شتافت
" باد فنا به ملک بقا می برد مرا
پرواز دل ، به سوی خدا می برد مرا "


خود او خواست از ما که روزی:
" ز سوز سینه با ما همرهی کن
چو بینی عاشقی ، یاد رهی کن "

و آخر
این فروغ باخته جان است
همیشه در دل این مردمان است ،
" این خانه سیاه است " را آورد پدید
با شجاعت ، با عشق و دنیایی امید.
بغیر از شعرش ، این شاهکارش
نمادی شد ز ایران و رمز و رازش،
در زمستان فصلی به این دنیا سلام کرد
در زمستانی دگر ، از این دنیا وداع کرد.
حال به خانه ی او می رویم همگان
چراغی می بریم از دل و از جان ،
شاید که :
از دریچه ی آن دنیای برزخ
به کوچه ی خوشبخت بنگرد تا
صبح قیامت.

آری ،
گفتیم این شرح و بیان که :
" از بالکن خانه ی ما
ظهیر الدوله معلوم است
یاد این یادگاران
بر همگان ملزوم است "


*( " نو بهار " روز نامه ای که توسط ملک الشعرای بهار چاپ می شد و
توسط کنسول روسیه ، توقیف شد و " تازه بهار " هم بوسیله ی وثوق الدوله
وزیر خارجه ی وقت ،توقیف شد )

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#92 | Posted: 13 Sep 2013 09:20 | Edited By: nazi220




می پرسم از شما مردمان


می پرسم از شما مردمان
مگر عشق ننگ است بر بانوان ،
که فروغ راهی
بجز گریز برایش نمانده بود؟



در کجا گفته اند
خوانده اید
نوشته اند
شنیده اید
عشق " جرم " است
" زشت " است؟
که فروغ رفت از بی مهری یار...



کدام شهردار شهر عشق و دوستی
تابلوی :
" عشق ممنوع بر زن " را در
جاده های زندگی نصب
کرده است...


که زین باران عشق
اگر زنی راه رود
باید بخود آبرو دهد؟!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#93 | Posted: 13 Sep 2013 09:20 | Edited By: nazi220




آواز جدایی


اول آغاز
فروغ چشمانش را
بر روی رود خانه ی عشق
گشود...

لحظه ای بعد
اشک هایش را
به آب رود خانه ریخت...

دگر دقیقه ای
همان چشمان را
بر روی قایق دل
بست...

ساعتی بعد
شراب بوسه هایش را
به بلم ران فروخت...

و در آخرین روز
مرغ دلش را
به بند گران
بست...

تا در حاشیه ی رودخانه ی
" عشق"
به آواز جدایی
جان دهد...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#94 | Posted: 13 Sep 2013 09:21 | Edited By: nazi220




روز مادرم کو


مادرم شبی به دنیای خوابم آمد
با یک انار قرمز و خوشه ی انگور در دست
از آن خوشه ی انگور و انار قرمز
فهمیدم که جایش بهشت است
کسی چه می داند.

وه که صورتش چه زیبا بود
لبخندی بر لب
چشمانش بلور
وجودش پر نور
شاید هم با جدش محشور.


ولی من او را
از بالای سنگش بوییدم
با دسته گلی و خرما
که شد خیرات روحش،
گلابش سیل اشک های من
که سنگش را شست
چه تمیز
و
چه شفاف.


دیروز روز مادر بود
ولی سال هاست که روز مادر ندارم
خیلی ها دیروز شاد بودند
با مادر ها ، هدایا می شمردند
ولی من مادرم کو
انیس و همدمم کو
چراغ خانه ام کو .

تبریک چنین روزی را
چگونه به گوشش رسانم یاران
با این سد بی کران بغض
چگونه بگویم که :
" چقدر دوستت دارم
و
چه دلتنگم "

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#95 | Posted: 13 Sep 2013 09:22 | Edited By: nazi220




ممنونم


ممنونم
از این همه دشمن
ممنونم
از آن هایی که از من متنفرند،
آن هایی که دوستم ندارند.

از این همه نا مردمی ها
دوستان از پشت خنجر زن
از قاتلان احساساتم ،
ح
ت
ی
از مردی که با قلبم بازی کرد ،
ممنونم.


چرا که این همه تولد دیگر یست برایم
" تنهایی " که خود نعمتیست
و
" کتاب " ، بهترین دوست.


از خودم هم بابت این دو " انتخاب "
ممنونم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#96 | Posted: 13 Sep 2013 09:23 | Edited By: nazi220




تنها پناه


زنی هستم
در میان رنگ و نقش ،
نا گفته ها طرح میزنم
راز هایی از زوایای
روح نا آرامم...


نیم وجودم در
کهکشان ماوراء در
پرواز،
نیم دیگر بر گستره ی
وسیع خاک پرسه
می زند...

زمینی که بشر روزی
آن را سطحی راست
می پنداشت...

ولی من زمین را
جنگلی مغشوش از
ندانسته ها
می دانم...

زنی هستم در
میان رنگ و نقش
حروف و واژه ها
که این همه
تنها پناه من است...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#97 | Posted: 13 Sep 2013 09:24 | Edited By: nazi220




تا ببینم چه می شود


من گلی هستم
شاعر تمامی رنگ ها ، نقش ها ، گفته ها و نگفته ها
خدا بیامرز مادر می گفت :
آینده ی روشنی در انتظار توست
ولی اکنون ، وجب به وجب دیوار های سکوت را از تنهایی
اندازه می گیرم تا بلکه لحظات زنده گانیم ، پر شود

صمیمی ترین دوستام ، کتاب ها ، دو قناری و دو همستر با نمک کوچول هستند
اینان گناهانشان از ما آدمیزادع گان و وارثان آدم و حوا ، کم است ،
چه می گویم ، گناهی ندارند اصلا".
و پدری که چندین و چند پیرهن بیشتر از من پاره کرده
هشتاد سال از زنده گانیش گذشته است

گدای پول نیستم
طبعم را با طمع و آز ، به فساد نمی کشانم
کاری هم با کار کسی ندارم

دوستی دارم بسیار با ارزش آن سر دنیا
در آینده ، مردم کتابش را خواهند خواند
و در خرید خاطراتش ، با هم مسابقه می دهند
منتقدین ادبی هم ، تفسیرش می کنند
دوستش می دارم ، حتا او اگر مرا دوست نداشته باشد


می گذرانم زنده گانیم را
تا ببینم چه می شو د
و چه سرنوشتی در انتظارن است.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#98 | Posted: 13 Sep 2013 09:32 | Edited By: nazi220




تو نیستی


پرنده در پرواز معنی می یابد
و تو دیری ست از قفس تنگ تن
پرواز کردی به سرزمینی بی مرز


تو نیستی
چه صبح ها که دمیده شد
ظهر ها – عصر ها و شب ها رسید از راه
چه ستاره ها که درخشیدند کم نور وپر نور
قرص ماه – کامل و هلال
غروب ها طلوع شد و طلوع ها غروب
( چه غنچه ها که شکفتند – گل ها پر پر شد
کوه همان کوه بود –رود همان رود
دریا همان دریا بود –
سبزه همان سبزه – درخت و سنگ همان )

تو نیستی
و من چه خانه تکانی ها که کردم
یا مقلب القلوب هایم را – تنها خواندم
چه سال ها که تمام شد
و چه سال ها که شد نو


در رویا هایم
میان گل ها و پروا نه ها
به باغبانی هستی و پیوند دو گل به یکدیگر
الماس های سرخ انار را در کاسه ای بلورین
ارمغان می آوردی برایم از آن دیار

( عجبا ! – در قطعه ی خاموشان – درخت
انار- تنها بر بالای سنگ تو
ایستاده چه
سر سبز)


یا کبوتری می شوی در خوابم
به شیشه ی بارانی پنجره ام ، تک می زنی

هر روز سپیده دما ن - آرام خفته ای
و شب که چادر سیاهش را می کشد چه وسیع ،
بار هم آرام ، آرمیده ای

تو نیستی
و من هنوز اشک هایم را
به دریا می ریزم بی قرار
تا دریا هم بخروشد دیوانه وار


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#99 | Posted: 13 Sep 2013 09:34 | Edited By: nazi220




زنگ انتظار


قبل از رفتن
در دل اقیانوس شب
که فلس های نقره ای
می درخشیدند چه
کم نور،
زنی در دالانی بلند و بی انتها
پرسه می زد تنهای
تنها...

نیم نگاهی به ساعت دیواری
انداخت
نیمه های شب بود ،
کو کو ی ساعت
بیرون پرید و
سه بار خواند :
کو کو
کو کو
کو کو...

ناگهان صدایی شنید
صدای زنگ ،
زینگ
زینگ
زینگ...

گوشی تردید را برداشت
خودش بود
صدایش
خنده هایش ،
حتی داستانی گفت از
مصر باستان
در آن آرامش شب...

هر لغتی
هر کلمه ای
هر جمله ای،
از پشت سوراخ های گوشی
بوسه ای بود برایم...

از آن شب پر ستاره
بی قراره شب های انتظارم
تا دگر بار
کو کوی خانه ی کوچک ساعت ،
سه بار بخواند
و
همان " زنگ انتظار "
در دل سیاهی شب
سکوت سنگین دالان را بشکند
تا از لابلای سوراخ های گوشی ،
آبشار بوسه هایم را
نثارش کنم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#100 | Posted: 13 Sep 2013 09:35 | Edited By: nazi220




همدم


نقاشی کردن ، همدم خوبیست
که می توانم با آمیختن رنگ ها با هم
و شناور کردن قلمو در این لون ها
سیمای پر از محبت و دلسوز تو را
بر روی بوم نفاشی
به تصویر بکشم


نوشتن هم ، بهانه ی خوبیست
که هر آنچه در این قلب پراز سوز وگدازم دارم را
بر روی سپید کاغذ با سیاهی مداد ، می نو یسم
با چایی آلبالویی رنگ در نعلبکی قدیمی
که منتطر رفتن در کام من است
و سیگاری که اولین و آخرین دشمن من


تو ، بی آنکه بدانی
الهام بخش شعر هایم بوده ای
آن دمی که از تو
با نام " بزرگ ترین عشق زندگیم " یاد کردم
پس عشق من
با من بمان
تا واپسین لحظات زنده گانیم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 10 از 38:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  37  38  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / گذری بر کوچه باغ شعر و سخن بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites