تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی

صفحه  صفحه 11 از 15:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  14  15  پسین »  
#101 | Posted: 9 May 2014 11:46
آواز قناری تنها

رفتم کنار پنجره، دیدم:
در پشت میله ها
سر را
در زیر بال برده قناری، چنان که من
پنداشتم
آن را رفیق کوچک من امروز
از دست داده است.

آخر چه روی داده، قناری! چه روی داد؟
او را صدا زدم
وقتی که بغض، راه گلوی مرا گرفت
سر را بلند کرد
آهی کشید و گفت:
لعنت به دست سرد و زمخت شکارچی
لعنت به این قفس
اکنون
در این مکان
انگیزهٔ ادامهٔ هستی برای من
یک مشت خاطره
مشتی تداعی است.

آنگاه
سر را، دوباره زیر پر و بال خویش برد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#102 | Posted: 9 May 2014 11:47
قصه برای بزرگسالان


«آزاد کیست؟» گفتم.
دوباره گفت:
«آزاد اوست!»
با دست خود اشاره به یک گوشه کرد.
گفت:
«آزاد اوست!»
کردم نگاه - کاش نمی کردم-
دیدم
یک مُرده را که روی زمین سیاه چال
افتاده بود.
دشمن یقین همین را می خواست.

اکنون رفیق من
در این سیاه چال
یک مُرده است.
دشمن یقین همین را می خواست.

آه این شهید
یک روز
شمشیر خویش را
در آخرین نبرد
و آخرین شکست
بر کندهٔ دو زانوی خود بشکست؛
تسلیم شد.
دشمن یقین همین را می خواست.

آنگاه این شهید
در زیر تازیانهٔ دشمن
در سنگلاخ ها
با آن دو پای خستهٔ پر تاول
با آخرین تلاشِ عبث راه می سپرد.
در سنگلاخ ها
در آفتاب داغ.
دشمن یقین همین را می خواست.

آنگاه این شهید
می رفت تا به آن سوی خندق.
می رفت با آن دو پای خستهٔ پر تاول.

می آمد اینجا

- میان قلعه - که از یاد تا رود
بر باد تا رود
دشمن یقین همین را می خواست.

اینجا
یک روز این شهید
بر کندهٔ دو زانوی خود آرام
سر را نهاده بود، می گفت:
ما را فقط به جان تو، تقلید زندگی است.
دشمن یقین همین را می خواست.

دشمن نگاه کن که چه پیروز شد.
فاسد شدیم، فاسدِ فاسد، به جان دوست!
در خویش مرده ایم.
دیگر به فکر آنچه که باید بود
ما نیستیم.
حتی تمام خاطره ها را
از یاد برده ایم.

دشمن یقین همین را می خواست.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#103 | Posted: 9 May 2014 12:11
از دوست داشتن حرف می زنم (برای «طاهر غزال» شاعر)


آسمان چه آبی است
جان من! زمین چه سبز.
این زمان مرا
تا کرانه های لذتی غریب
خلسه ای، شبیه خلسهٔ شراب می برد.

من که عاشق گل و نسیم و آفتاب و چشمه ام
من که بی قرار هر پرنده ام
در نهایت خلوص
با تمام مردم زمین:
-برادران و خواهران خود-
دوباره حرف می زنم.

این زمان مرا
پای یک درختِ توتِ جنگلی
آرزوی بوسه ای، به چهرهٔ شماست.
اشتیاق رجعتی به بی نهایتِ صفاست.

من زمینیم
سرزمین من
هر کجا که زیر آفتاب
- خاکِ هر کجا که آدمی است- هست.

ای تمام مردمِ زمین!
مرا برای دوست داشتن آفریده اند.
من یقین بدون عشق
من یقین بدون دوست داشتن
زنده نیستم.

از برای تو، برای او، برای دیگران
مثل آب
مثل آفتاب
مهربانیم به نسبتی مساوی است.
قلب من که مثل قلب یک پرنده می تپد
مهربان ترین قلب هاست.
من همینم و عوض نمی شوم.

من شکنجه می شوم
جرم من فقط همین که من زیاد فکر می کنم
پس
بعد از این
انتظار من
انتظار بدترین شکنجه هاست.

می روم دوباره
- هو!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#104 | Posted: 9 May 2014 12:11
یک جـرعه آب

اینجا هزار مَرد
تنها برای خاطر یک جرعه آب شور
جنگیده اند.

برخاست
ناگاه
شلیک یک گلوله و آنگاه
یک آه...

یک لاشخوار
بر گرد چاه بادیه با سایه اش
دارد دوباره دایره ای
رسم می کند.

اینجا هزار مرد
تنها برای خاطر یک جرعه آب شور
در خون خویش غلتیده اند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#105 | Posted: 9 May 2014 12:12
هدیه
(برای «عنایت اله نجدی سمیعی» شاعر)


این گل برای توست.

شاید
در لحظه ای که این گل زیبا را
دارم به دست گرم تو - ای دوست! - می دهم
یک بمب
در راه انهدام زمین است.

در این جهان
هر لحظه ای
از بهر دوست داشتن
دیر است، ای عزیز!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#106 | Posted: 9 May 2014 12:13
یک شعـر خوب

یک شعر خوب
مثل زمان
مانند عشق من: بتو ای خوب! ای عزیز!
تا جاودانه، روی زمین، باقی است.
یک شعر خوب
باید
مانند زندگی، در اختران دور،
سرشار از تصور و ابهام
باید
با آیه های تازه
با بهترین کلام
یک شعر خوب
باید شگرف؛
چونان
تزویج آفتاب بهاری
با باران
پر عمق و با شکوه؛
مثل نگاه تو
چون آبهای نیلی دریا
یک شعر خوب
باید مثال شبنم
بر برگ گل؛ لطیف
مثل نگاه وحشی تو؛ جاذب
مانند آفتاب؛ گرم
یک شعر خوب
باید
مثل سکوت شب
در مرغزار دور
خیال انگیز
چونان بلندای شب یلدا؛ عجیب
مانند ساق نیشکر؛ شیرین
یک شعر خوب
باید
سرشار زندگی
مانند آب، مثل هوا، مثل آفتاب
باید
مانند مرگ قابل احساس،
در هر کجای روی زمین
باشد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#107 | Posted: 9 May 2014 12:13
کـوچه

پنجره باز است.
گوئیا این کوچه می پیچد به خود از درد.
نه فغان های سگی ولگرد،
نه طنین افکن؛ صفیر آشنای گزمه ای بیدار.
کوچه - چون اندیشه هایم - در سیاهی غرق.
من نمی دانم چرا در آن نمی روید
بوتهٔ تک سرفه های قحبه ای بیمار
ساقهٔ آواز ناهنجار یک شبگرد.

مرد ماهیگیر
امشب خواب می بیند
که؛
در دریاست.
مرد زارع
پابه پای گاو خود
در مزرعه تنهاست.
دختر همسایه؛ شاید در برِ شهزاده ای زیباست.
راهزن
بر تپه ای
در انتظار عابری گمراه.
مرد چوپان
با سگی
در سایهٔ یک بید.
باغبان
- با بیل خود بر دوش -
در یک باغ.
خارکن - با کولباری - در دلِ صحراست.
من نمی دانم که خود را، در کدامین کوچهٔ بن بست، خواهم دید.
آن زمانی را که
- چونان گوشوار دختر کولی بوقت رقص -
بیتابم.
آن زمانی را که در گهوارهٔ آشفتهٔ خوابم.

پنجره باز است
گوئیا این کوچه می پیچد بخود از درد.
کوچهٔ چرکین ما خالی است
از صدای آشنای توپ والیبال
وز خروش کودکان در موقع بازی.
نه صدای پای مردی مست.
نه طنین افکن، صدای چرخ یک گاری.
بر سر دیوارها، دیگر نمی ریزد
طرح ولگردان، بهنگام کتک کاری.

آسمان خالی است؛
از کبوترهای خوش پرواز
وز تلاش بادبادک های رنگارنگ.
آسمان آبستن باران پاییز است.
هر چه می بینم، غم انگیز است.

پنجره باز است
گوئیا این کوچه می پیچد بخود از درد.
نه صدای فالگیری خسته و تنها
نه طنین نعرهٔ یک لوطی سرمست.
من نمی دانم که در قلبم چه عصیانی است.
من نمی دانم که در گرداب تنهایی، چه باید کرد.
من نمی دانم چه باید گفت.

قلب من در سینه می لرزد
مثل گلهایی که رویِ دامنِ چین دار دخترهای شالیزار
در مسیر بادها
بر روی شالیزار.
قلب من از وحشتی در سینه می لرزد.

کس نمی ریزد شتاب آلود
در میان کوچهٔ تاریک؛ امشب پرتو فانوس.
ز آسمان
بارانِ غم
یکریز می بارد.
بگذرد شب
مثل هر شب؛
پوچ
می خورم افسوس.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#108 | Posted: 9 May 2014 12:14
بـار دیگر شب

بار دیگر شب
مثل آن غولی که در افسانه ها گویند
از درون بطری پندار من، آرام
بال می گیرد.

هان ... تو می بینی؟
آن ستاره
کز مدار خود
جدا گردید
چون کبوترهای در پرواز می ماند.
من نمی دانم که اکنون بر کدامین شاخهٔ سرسبز
زنجره آواز می خواند.

بار دیگر شب
عطر مستی آور گلهای وحشی را
روی بال باد می دوزد.
ماه چون فانوس خوشرنگی،
روی بام شهر می سوزد.

بار دیگر شب
در تلاشی گرم، مشغول است.
می زند
بر سنگفرش کوچه ها، سر را
می تکاند
بال زرافشان اختر را
می خزد آهسته دور کوه
روی صدها پونهٔ وحشی
پای صدها جنگل انبوه.

هان... تو می بینی؟
آن ستاره
کز مدار بازوان من
جدا گردید
چون کبوترهای در پرواز می ماند.
در افق، در قلب تاریکی
او در این هنگام، گم گردید.
من یقین؛ امشب دگر او را نخواهم دید.

بار دیگر من
مثل آن غولی که در افسانه ها گویند
از درونِ بطری اندوه خود، آرام
بال می گیرم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#109 | Posted: 20 May 2014 22:19
مجموعه ی سوم : مجموعه در بادهای سرد ( خورشید - زندگی را ، دوست باید داشت )

❂ نـام اشعـار ❂


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#110 | Posted: 20 May 2014 22:24 | Edited By: anything
خورشید

منم و فکر هر چه باداباد.
در سراشیب تپه ای بر اسب
خیره بر دور دست صحرایم.
برق شمشیر و نعل ها از دور
خبر از آفتاب می آرند.

تا به چنگت نیاورم، خورشید!
خواب در دیدگان:
حرامم باد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 11 از 15:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  14  15  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites