تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی

صفحه  صفحه 12 از 15:  « پیشین  1  ...  11  12  13  14  15  پسین »  
#111 | Posted: 20 May 2014 21:29
آرزو


آرزومندان فراوانند.

آرزو دارد ببیند کوه،
دسته دسته قهرمانان را که می خواهند
پای را بر قله بگذارند.
آرزو دارد ببیند دشت،
دسته دسته پهلوانان را که می خواهند
پای در میدان جانبازی، بدون وقفه بگذارند.

در تمام روز و شب، من نیز
آرزو دارم شود آخر برآورده؛
آرزوی دلکش هر کوه، یا هر دشت.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#112 | Posted: 20 May 2014 21:33
رگبـار

رگبار؛
پروانه های باغ مرا، بر خاک
می افکند.
هستند لاله ها همه بر خاک، داغدار.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


شبنم

من و صبح بهار، می دانیم
روی دامان هر گلی در باغ
تا چه اندازه، پاک، شبنم هست.

پاک باشیم
ما مگر کمتریم از شبنم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#113 | Posted: 27 May 2014 12:12 | Edited By: anything
طعمه

یک مشت پولک است
بر دامن زمین.
پس
چنگال گربه، طعمهٔ خود را، گرفته است،
از آب حوض.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


باران


ناگاه، مرگ
در آن بلند جای
بر کاغذ سفید پر و بال کفتری
با خون نوشت:
بارانِ ساچمه.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#114 | Posted: 27 May 2014 12:14
ماه

مستیم.
تا ماه را
در بازوان خود، بفشاریم؛
خود را
از قله های رفیع
مانند یک پلنگ گرسنه
به سوی ماه
پرتاب می کنیم.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


آب

ظهر است و آفتاب
مطبوع کرده است؛
از جویبارِ روشنِ آبادی
نوشیدن دوبارهٔ یک مشت آب را.

ای همسفر ... به پیش.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#115 | Posted: 27 May 2014 12:15
درخت

تک درختی هستیم،
دور افتاده، به تنگ آمده، از تنهایی.

همتی کو که در این بادیه جنگل گردیم؟


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


شکار

شلیک یک گلوله و آنگاه
از پای ابر
یک قطره خون
به چهرهٔ گل ها
فرو چکید.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


توده خاکستر

من نشسته، در کنارِ تودهٔ خاکستری، اما تو گویی لال، گویی کر
«آتشی بودم زمانی»
گفت با من باز
خاکستر.

در بیابان، شب چه سرد است...آه!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#116 | Posted: 27 May 2014 12:17
تازه و کهنه

خوب است
هر چیز تازه
خوب تر از هر چیز اما
شرابِ کهنه و یارِ قدیمی است.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


گل

من که از نسل هزاران هستم
رفقایی دارم.
به زمین و به زمان سوگند
رفقایم همه
گل هستند.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


نوبهار

زد به سرخی پهلو
یک شقایق، ناگاه
تا بگوید که:
«سوار پر زیبای هزاران»
از راه،
نو بهار، آمده است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#117 | Posted: 27 May 2014 12:17
رود و ما

ما که مشتاقانه با هم چشم در راهیم
در افق ناگاه
چلچله ها را که با خورشید می آیند
می بینیم.
ناگهان فریاد ما در دشت می پیچد که:
«ای خورشید!»
«ای خورشید!»

در دل این دشت
می دَوَد مانند یک دیوانه رودی، آنچنان ما نیز.
می خروشد رود و می پیچد به خود
آن گاه،
پرت خود را می کند بر پای خورشیدی که در آن دور
بوسه از پای افق، آرام می گیرد.

چشم هم چشمی نگر،
ما نیز
پا به پای رود، در این دشت
در دویدن های مجنونانه ای هستیم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#118 | Posted: 27 May 2014 12:18
آواز

آواز می خوانند.
دریا دلان را، وحشتی از خشمِ طوفان نیست.
بی واهمه از کف به لب آوردن گرداب ها
بر آب
پاروزنان، آواز می خوانند.

دریادلان، چون شیر می مانند
در قلب آنان وحشتی از ظلمت و باران و بوران
نیست
پاروزنان، آواز می خوانند.
امواج، در دریا
چون بردگان، در کشتی دزدان دریایی
به هم
زنجیر می گردند.
از شدت درد جگر سوزی، تو گویی باد
هر لحظه در فریاد می آید.
شاید که در فریاد می آیند
ارواحِ سرگردانِ آنانی که در اعماق دریا، دفن گردیدند.
اعماق دریا، مدفن دریانوردانی است
که نام پرآوازهٔ آنان، هنوز ای دوست!
در قلب ناپاک دزدان دریایی،
وحشت می اندازد.

بی واهمه از کوسه ماهی ها که در تعقیب شان هستند
دریادلان، با خنده ای شیرین به لب ها
همچنان با هم،
پاروزنان، آواز می خوانند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#119 | Posted: 27 May 2014 12:18
یاد

در گلستان، گل فراوان است.
این که پرپر می شود، آن سو ترک، آن یک
آن که پرپر می شود، این سو ترک، این یک
می شکوفد
می فشاند عطر خود را
در گلستان باز.

می شود پرپر اگر ده یا اگر صد گل
وحشتی از لشکر طوفان نباید داشت
دهشتی از انقراضِ نسل گل ها نیز.
ریشه هاشان، در زمین، باقی است.
این که پرپر می شود، آن سو ترک، آن یک...
آن که پرپر می شود، این سو ترک، این یک...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#120 | Posted: 27 May 2014 12:19
فضانورد

از پی «گاگارین» آمدم.
از سفینه ای
با تمام مردم زمین کهنه
حرف می زنم.

در تعجبم که در تمام سطح ماه
یک پناهگاه بمب نیست.
در تعجبم که خاک این ستاره هیچ،
بوی نفت و خون نمی دهد.
حالیا نگاه کن که با چه افتخار
کولبار سنگ و خاک را
از برای مردم گرسنه زمین، به رسم تحفه می برم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 12 از 15:  « پیشین  1  ...  11  12  13  14  15  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites