تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی

صفحه  صفحه 2 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین »  
#11 | Posted: 2 May 2014 17:15
در فکر آب


در فکر آب
- در ماهتاب -
فواره های نازک صد شاخه درخت.

آنک!
بهار...
آنک!
از شرم؛ سرخ
- بر آن فراز شاخه -
رخسار سیب شد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#12 | Posted: 2 May 2014 17:16
قلّـه

بی تو من هیچم
ای شبم؛ دور از تو بی مهتاب!
دوست می دارم تو را، تا آنسوی دنیا!
دوست می دارم تو را، تا آنسویِ قصرِ طلایی رنگِ اخترها!
دوست می دارم تو را، ای از برایم نقطه پایان هر مقصد!
دوست می دارم تو را، ای بی تو من نابود!
دوست می دارم تو را، از بی نهایت، بی نهایت تر!
دوست می دارم تو را، ای آتش اندیشه هایم بی تو خاکستر!

من نمی دانم ترا؛ ای قلهٔ مغرور!
عاقبت آیا کدامین شب
عاقبت آیا کدامین روز
فتح خواهم کرد؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#13 | Posted: 2 May 2014 17:16
من تشنه نوازش

من حرف می زنم
با هر چه در اتاق من دلشکسته هست،
یا در اتاق نیست.

ای آفتاب گرم!
ای نغمه های تازه تابستان!
ای پرده های توری رنگارنگ!
ای تیک تاک ساعت دیواری بزرگ!
ای بازوی کثیف خیابان دور دست!
ای خانه ها و ای همهٔ کوچه های گیج!
آن واژه ای که درد مرا بازگو کند
چون در کتاب حافظهٔ من نوشته نیست
افسوس می خورم
افسوس می خورم.

من تشنهٔ شنیدن یک خنده، یک سلام ...
من تشنهٔ نوازش یک دست مهربان...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#14 | Posted: 2 May 2014 17:17
خستگـی

خستگی است
با تمام مردم زمین
دلشکستگی است.

یک نفر، به مستی شراب کهنه ای پناه می برد.
یک نفر، به آستان شعر دلنشین.
یک نفر، به آسمان دین.

مذهب و شراب و شعر؛
بهترین وسیله فرار آدمی
ز خستگی است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#15 | Posted: 2 May 2014 17:18
در پای یک اجاق

باران
پائیز را
دارد دوباره در دل میدان شهر ما،
شلاق می زند.
و ابرها
با چادر سیاه،
اکنون دوباره از ته میدان،
تا این مکان - برای تماشا - روانه اند.

اکنون غروب - چادر شب را - بسر نهاد.
آنک!
شب را ببین
لنگان
میان کوچه و بازار
می دود.

زیبای من!
پای اجاق تازه ترین شعر خود
- ترا -
دارم دوباره در دل شب، گرم می کنم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#16 | Posted: 2 May 2014 17:19
پارک شهـر

اکنون بر روی نیمکتی کهنه
دارد زنی به کودک خود شیر می دهد.
می بینم
یک مرد را
که سوت زنان
دور می شود
و زِ روی شاخه ها
پرواز ناگهانی صدها کلاغ را.

می بینم
اکنون غروب را
که لب نرده های باغ
بر آخرین دقایق یک روز جمعه، باز
دشنام می دهد.
از باغ و از هیاهوی مردم،
اکنون دوباره
سوت زنان
دور می شوم.

اکنون گیاه شب
دارد دوباره، روی زمین، ریشه می زند.
بیهودگی به من؛
دارد بروی دامن خود شیر می دهد.
از شاخه های من
اندیشه های تیره
چو صدها کلاغ پیر؛
پرواز می کنند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#17 | Posted: 2 May 2014 17:20
نیـایش

در پای پنجره
دارم گیاهِ سبزِ نیایش را
- روئیده در میانه گلدان سرخ ماه -
با دست های خستهٔ خود، آب می دهم.
در من حلول روح همهٔ برگزیدگان،
احساس می شود.

در پشت پنجره
شهری میان آهن و پولاد خفته است.
در باغ دل که زنبقِ پاکی شکفته است،
دیگر نه کینه ای است
دیگر نه غصه ای است.

ای جاودانگی!
دارم گیاه سبز نیایش را
با دست های خستهٔ خود
آب می دهم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#18 | Posted: 2 May 2014 17:21
پیــام

نگاهم رفته تا آن دور، تا خورشید
نمی دانم چرا در چشم من
خورشید
چونان عنکبوتی پیر می ماند
که در این لحظهٔ پر ارج!
که در این لحظهٔ شیرین!
تنیده تارهای پرتو خود را
بدست و پای مردم
- مردها، زن ها -
که اکنون در خیابانند،
که اکنون - در میان شهر ما - سر در گریبانند.
و می ریزد،
بروی کوچهٔ خاموش
طرح دوره گردانی که می نالند.
و می بینم میان کوچه یک زن را،
که با زنبیل از بازار می آید.

میان کوچه ها، مانند نهری، زندگی جاری است.
در این هنگام، در گوشم
طنین افکن؛ صدای چرخ یک گاری است.

من اکنون دوست می دارم؛
دو دستِ پینه دوزی را، که در این کوچه می بینی.
و دستِ خستهٔ حمالِ پیری را
که زیر بار سنگینی، عرق از چهره می ریزد.
و دستِ گرمِ دخترهایِ قالیبافِ مسکین را
که شب ها بر حصیری پاره می خوابند.
و دست مهربان زارعینی را
که در این لحظه، داسی را
میان مزرعه
در مشت خود دارند.
و دست آن کسانی را، که چون من، روز و شب تنهای تنهایند.
من اکنون دوست می دارم؛
دو دست مرد ماهیگیر را، در بندر نزدیک.
و دست کارگرها را
که می دانم
در این ساعت به چرک و روغن آلوده است.
و در آن دورها
دست عشایر را
که گویا
چون عقابی
بر فراز کوهساران، آشیان دارند.
و دست آن کسانی را
که پشت میله ها
تنهای تنهایند.
و من شهر فقیرم را
و من اکنون تمام مردم شهر فقیرم را
چنان چون جانِ شیرین دوست می دارم.
و من بس دوست می دارم
تمام آن کسانی را، که چون من عشق می ورزند
تمام آن کسانی را، که چون من دوست می دارند.

نمی دانم که در من این چه احساسی است
دلم امروز
می خواهد
ترا با مهربانی در بغل گیرم.
ترا
هر کس که می خواهی تو باشی،
باش.
.
.
.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#19 | Posted: 2 May 2014 17:21
.
.
.


تمام مردم روی زمین را، دوست می دارم.
سفید و سرخ را، امروز
سیاه و زرد را، امروز
تمام مردم روی زمین را، دوست می دارم.

مپندارید من مَستم،
که من هشیار هشیارم
بدانائی قسم
بر این زمین
ای خواب! ای بیدار!
فقط در لحظه هایی این چنین پر ارج
فقط در لحظه هایی این چنین شیرین
یقین دارم که من
هستم.

بیا تا من ترا، با مهربانی در بغل گیرم
مرا بگذار تا گویم
ترا چون جان شیرین، دوست می دارم.
ترا
هر کس که می خواهی تو باشی،
باش.

خودم را کاملا خوشبخت می دیدم
اگر امروز؛
زمین کوچکتر از یک سیب قرمز بود
و من آن سیب را در دست خود
احساس می کردم.

دلم امروز می خواهد بهر آهو بگویم:
عشق من، ای عشق!
به هر گرگی
بروی این زمین:
ای دوست!

دلم امروز می خواهد
که بگشایم بروی هر کسی در شهر زندانی است
درِ سلول زندان را.
بروی هر کسی
بر خاک
در هر جا که زندانی است.
من از خود در شگفتم، در شگفت امروز!
چنان اجداد خود، در پیش از تاریخ
میان جنگلی تاریک
میان جنگلی پر خوف؛
از یک صاعقه
یک رعد
یک آتشفشان
یک باد.
من از خود در شگفتم، در شگفت امروز!

نمی دانم که در من
این چه احساسی است.
طبیعت!
ای خدای باستانی!
ای خدای خوب!
طبیعت؛ ای خدای من!
اگر خوبم؛ یقین این خوبیم از توست.
و این اعجاب آور معجزه، از توست؛
که از آفاقِ قلب خسته ام
ابر کدورت
دور می گردد،
کدورت از تمام ناامیدی ها
کدورت از تمام نامرادی ها.
دلم می خواست
در این لحظهٔ فرخندهٔ جاوید؛
تمام مردم روی زمین
اینجا کنارم
صاحب یک دست می بودند
و من با یک جهان شادی
و من با یک جهان لذت
میان دست خود، آن دست را
احساس می کردم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#20 | Posted: 2 May 2014 17:22
نقطه سر خط

با نوک مداد
روی گونهٔ سپیدِ کاغذی
نقطه ای گذاشتم.
نقطه؛ خط
و خط
خطوط می شود.

زیر تازیانه ها
نمی توان
ترانه ساخت.
زیر تازیانه ها، نمی توان سرود خواند.

دشتِ بیکرانهٔ نیاز من!
در خجالتم؛ از این نهال کوچکی
که
در تو کاشتم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 2 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites