تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی

صفحه  صفحه 3 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین »  
#21 | Posted: 2 May 2014 18:24
زمزمه ای در باغ وحش

فرعون سرزمین عجایب
سلطان جنگلم.
اما
میان یک قفس آهنی
اسیر.

اکنون ترا
در عالم تصور
ای بارگاه سبز!
ای با شکوه!
از پشت میله های قفس
در نظاره ام.
در این قفس
دیگر توان غرش
در من
نمانده است.

هر چند
فرعون سرزمین عجایب
سلطان جنگلم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#22 | Posted: 2 May 2014 18:24
تاریـخ

زادهٔ جنگ و نفاق و کینه ورزی ها،
از ازل او بود
تا ابد او هست.

نامه ای با خط ناخواناست.
چشمه ساری خشک.
دره ای بی کبک.
آسمانی در شب یلداست.

از برای هر حقیقت، چوبهٔ داری است.
گور سرد قهرمانیهای گمنانان.
خانه ای متروک.
کوچه ای بن بست.
برده ای در خدمت حکام جباری است.

زادهٔ جنگ و نفاق و کینه ورزی ها
از ازل او بود
تا ابد او هست.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#23 | Posted: 3 May 2014 07:25 | Edited By: anything
طـلوع

یک چلچله
بر صفحهٔ افق
هاشور می زند.
و یک گوزن وحشی کوهی
از خود
میان آب
یک طرح می کشد.

بر آن فراز تپه
در چشم گرگ و میش
آنک!
میان نی لبک روز،
خورشید می دمد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#24 | Posted: 3 May 2014 07:29
مـرد تنها

این صدای وزش باد زمستانی نیست
زوزه های گرگی است.
نه تفنگی با من
نه کسی
در جنگل
اسب من؛ سم به زمین می کوبد.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


واقعیت

وحشتم از شب و از سرما نیست.
برف، هر چند که در این صحرا
می رسد
تا کفل اسب سیاهم
اما
پیش می باید رفت.

وحشت من همه از مردن، در تنهایی است.
وحشت من، همه از تنهایی است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#25 | Posted: 3 May 2014 07:30
غـروب شهر ما

بر دامن زمین
با فکرهای درهم خود، کوچه های شهر
ساکت نشسته اند.

اکنون
تلفیق رنگها
ادغام روز و شب
از دور، دیدنی است.
آنجا که
جاده پیش افق
تحفه می برد؛
اسبی سفید را.
خورشید
- با واپسین تلاش -
از چشم شهر خستهٔ ما
دور می شود.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#26 | Posted: 3 May 2014 07:32
در جـاده های سرخ شفق

آه... ای زمین بی برکت!
یک مشت بذر تازهٔ باران،
در خورجین پاره ابری نیست.

دارد غروب
- در جاده های سرخ شفق -
خورشید را
با خود
بسوی آن افق دور
می برد.
اکنون از وحشتی شگرف
گوئی که رنگ از رخِ گلگون آفتاب
ناگه پریده است.

مرغی هراسناک
در لابلای بوته خاری
ناگاه جیغ زد.
اسبی میان جادهٔ خاموش؛ شیهه زد.

با واپسین تلاش
قلب زمین تشنهٔ خود را
ما شخم می زنیم
اما
یک مشت بذر تازهٔ باران،
در خورجین پاره ابری نیست.

آه ...ای زمین بی برکت!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#27 | Posted: 3 May 2014 07:33
درو

دور؛ در مزرعهٔ دلکش همسایهٔ ما
عده ای می خواندند،
و درو می کردند.
لیک، در مزرعهٔ ما که پر از آفت بود
نه کسی فکر درو در سر داشت
نه کسی در گذر باد، سرودی می خواند.

شب
در این مزرعه
بر تیرگی اش می افزود.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#28 | Posted: 3 May 2014 07:33
شبـاهت

دست خسته ام
تا دریچه را زهم گشود
ناگهان به من
شبِ پر از ستاره ای
درود گفت.
در سکوت شب؛
- من که مست باده ام
من که
مثل چشمه صاف و ساده ام -
با تو ای عزیز!
با ستاره ها و مرغ حق
با نسیم شب، که در ترنم است
حرف می زنم.

دوستان من!
درد من
مثل درد غربت است.
مثل درد آدمی که
مرگ بهترین رفیق خویش را بچشم دید...
نه...
یقین که اشتباه می کنم،
درد من، به هیچ درد دیگری شبیه نیست
جز به درد من.
مثل خشم من، به خشم من.
مثل مشت من، به مشت من.

من بجز خودم
شبیه هیچ کس
بروی خاک نیستم.

پای پنجره، نشسته ام.
خسته ام.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#29 | Posted: 3 May 2014 07:34
شعر بی نـام

در افق، که غرق تیرگی است
یک ستاره پر گشود.
یک پرنده خواند.

می توان شنید:
در سکوت شب، صدای آب را.
لاله های آتش شتاب را
در میان جاده
یک سوار
ریخت.

من که روی تپه ای نشسته ام
من که دلشکسته ام
با ستاره حرف می زنم
با پرنده ای که خواند
با نسیم شب
که ناگهان مرا درود گفت.

زندگی برای من شکنجه بود.
من شکنجه می شدم.
در تمام عمر خود، که پشت سر، گذاشتم.
زیر تازیانه ها، منم که کینه را شناختم،
زیر تازیانه ها، منم که خشم را.

خشم من اگر نبود
یا اگر که کینه در دلم نبود،
من برای زندگی
بهانه ای نداشتم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#30 | Posted: 3 May 2014 07:35
همتـی باید کرد

در جهان هیچ کسی، مثل من تنها نیست.
با که می باید گفت،
مثل من هیچ کسی، تنها نیست.

من به یک مرد می اندیشم، که به من می گفت
وطنم در همهٔ روی زمین
یک اتاقست که در آن همه شب می خوابم.

گوش کن؛ می شنوی؟
یک نفر در پس دیوار اتاقم دارد،
قفسی می سازد.
و کبوترها را
بی صدا در قفسی تنگ می اندازد.
هیچ می دانی هیچ
او عجولانه صلیبی دارد
از برای من و تو می سازد.

همتی باید کرد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 3 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites