تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

اشعار و زندگی نامه سلمان هراتی

صفحه  صفحه 4 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#31 | Posted: 27 Jun 2014 18:03
زمزمه جویبار




به مادرم گفتم:

چرا خدیجه گریه می کند

گفت :

چرا گریه نکند

دو بار قلبش شکست

کافی نیست؟!

چرا خدیجه گریه نکند

در حالی که او ما را

به اندازه ی دو باغ گل سرخ

به بهار نزدیک کرده است

با تحّمل دو داغ، به اندازه ی دو طلوع

صبح ظهور را جلو انداخته است

اما هنوز حق با شهلاست

شهلا چه گلی به سر بهار زده است؟

که این همه زبانش دراز است

و جرأت می کند

اسم خیابانها را عوضی بگوید

آقا عشرت آباد! میدان شهیاد می خوره؟

چرا خدیجه بهتر از شهلا نیست؟

چرا خدیجه نمی داند تهران کجاست؟

چرا خدیجه نمی تواند

به زیارت امام رضا برود؟



اما شهلا هر ماه برای خرید به اروپا می رود

وقتی هم بر می گردد

با دهن کجی از خیابان انقلاب می گذرد

چرا شهلا اینقدر خاطر جمع است؟

و چرا ابرهای نگرانی در چشم های خدیجه

وسیع می شود

چرا خدیجه نمی داند خمیر دندان چیست؟

قربان ِِ دردِ دلت یا فاطمه ی زهرا !




*


چرا عبدالله به شهر نیاید؟

وقتی ارباب به ناموسش چشم دارد

مادر می گوید

چرا حق هنوز با ناصر خان است؟!

چرا سهم عبدالله

جریب جریب زحمت است و حسرت

و سهم ناصر خان

هکتار هکتار محصول است و استراحت؟

مگر عبدالله زیر بوته عمل آمده است

که صاحب هیچ زمینی نیست؟

پس چرا عبدالله فقط کاشتن را بلد است

و ارباب برداشتن را؟

ما در مقابل آمریکا ایستادیم

اما چرا هنوز کیومرث خان خرش می رود

عبدالله با داس

هر شب چند خوک سر مزرعه می کُشد

اما وقتی ارباب می آید مجبور است تعظیم کند

چرا عبدالله مجبور است به این خوک تعظیم کند

مگر ارباب از دماغ فیل افتاده است؟

چرا عبدالله به شهر می آید؟

آیا او درختان و مزرعه را دوست ندارد؟

آیا او گندم ها را که با عرق او سبز شده اند

نمی خواهد؟




*


گفتم :

چرا سواد نداری عبدالله، چرا؟

به عبد الله گفتم :

مرگ بر فئودال پنج بخشه

بنویس، خیلی دیر شده است

آنها روزنامه می نویسند

و کسالت را دامن می زنند

اما تو برخیز و یاد بگیر

جویبارها به خاطر تو زمزمه دارند


Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#32 | Posted: 27 Jun 2014 18:06
در نیمه ی آخرین ماه بهار




با چشمهای هیز

دجّال وار

دشنه بر کف و دشنام بر لب

به نیزه های ایستاده ی شب

تکیه داشتند

مردان هول

مردان وحشت و بیم

در جان شب

خوفی عظیم گذر داشت

خوف زوال خواب

بیم افول دیو

هر چند گاه

ترس تولد آفتاب

رعشه بر اندام خواب می افکند

ما در ولایت خویش

غریب وار تکیه به کنجی

منشور امنیت بیگانه را

بیگانگان خودی رقم زده بودند

این درد را

وقتی به کوه گفتیم

آهی کشید و

چکه

چکه

فرو ریخت

هیچ قامتی

جرأت ابراز ایستادگی نداشت

ما این خرابی بی حد را

تعبیر حادثه کردیم

وقتی که خاک

از شوق بوسه ی آفتاب

بی تاب –

در انتظار عبور نسیم بود

و صبح ستایشگر مردی

از جنس آفتاب

در عرصه ی کشمکش آفتاب و شب

مردی برهنه

چونان چشمه های صاف

دلگیر از همیشه ی تاریکی

فریاد را

از منتهای گلویش عبور داد

و پلک پنجره ها را

به باغ نور گشود

و بذر عشق را

به نیت تقوی

به خاک ریخت

شب زبون

دستی به حیله برد

و زَهره ی پنجره ها

از سیاهی ترکید

و خاک، سوگوارِ آمدن شب بود

آفتاب

از میان آسمان غروب کرد

و قلبها در حافظه ی عشق

می تپیدند

با کوله بار هزاران دل

هزار دل

به بدرقه ی هجرت غمگنانه ی آفتاب رفت

هزار دل به غربت تبعید

در روزگار بعد

شب از تهاجمی پیروز

در خون

نشست

و بذرهای عشق

از قلبها شکفت

و آفتاب برآمد

از انزوای غربت و تبعید

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#33 | Posted: 27 Jun 2014 18:08
از خواب همیشه ی علف



به مرحوم سهراب سپهری




دست بر شاخه ی عشق

روی در پنجره داشت

نگران گل سرخی که در آن سوی نگاهش می رست

بوی گل را می دید

و به تعبیر خدا برمی خواست

و به صحرا می رفت

سر هر کوچه درختی می کاشت

و به باران می گفت:

تو هوادار درختی باش

که سر کوچه ی تنهایی

دست سبز خود را

به کبوتر بخشید

دستهایش سبدی بود پر از میوه ی عشق

و نگاه تر او

مثل یک چشمه به اعماق علفها می رفت

لحظه هایی بسیار

خیره می شد به دو گنجشک


که در باغ خدا می خواندند

ابر در دهکده ی چشمانش می بارید

هیچ دریایی از منظر او دور نبود

عاقبت مثل گریزی به نهایت پیوست



گازرخان، الموت، 3/5/1364

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#34 | Posted: 27 Jun 2014 18:10
در انتظار بهار حقیقی




بگذار

گنجشکهای خرد

در آفتاب مه آلود

بعد از ظهر زمستان

به تعبیر بهار بنشینند

و گلهای گلخانه

در حرارت ولرم والر

به پیشواز بهار مصنوعی بشکفند

سلام بر آنان

که در پنهان خویش

بهاری برای شکفتن دارند

و می دانند

هیاهوی گنجشکهای حقیر

ربطی با بهار ندارد

حتی کنایه وار

بهار غنچه ی سبزی است

که مثل لبخند باید

بر لب انسان بشکفد

بشقابهای کوچک سبزه

تنها یک « سین »

به « سین »های ناقص سفره می افزایند

بهار کی می تواند

این همه بی معنی باشد؟

بهار آن است که خود ببوید

نه آنکه تقویم بگوید!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#35 | Posted: 27 Jun 2014 18:12 | Edited By: rajkapoor
در پشت پرده عادت




در عادت مداوم بودن

وقتی

بانگ رحیل عمر

بی وقفه می نواخت در جان شب

من در امتناع خورشید

که نور را از من دریغ می کرد

گریستم

من اشک را گواه گرفتم

وقتی که بودن من

از دلیل تهی بود

من با دلیل می میرم

و بر دست وجدان دنیا

تشییع خواهم شد




@@@@@@




داغدارترین لاله




تو از سخاوت سبز باغ می آیی
تو از وسیع گلستان داغ می ایی

تو آن پرنده ی آسمان سرسبزی
که با بهار به ترمیم باغ می آیی

شب غلیظ در این کوچه ها نمی پاید
در آن دمی که تو با چلچراغ می آیی

تو مشکل دل ما را به آبها گفتی
تو مثل نور به نشر چراغ می آیی

تو داغ دارترین لاله ی شب پیری
که از وسیع گلستان داغ می آیی

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#36 | Posted: 27 Jun 2014 18:16 | Edited By: rajkapoor
خواهش شکستن




چنان درخت در این آسمان سری داریم
برای حادثه دست تناوری داریم


وفور فتنه اگر هست آسمان با ماست
که چشم لطف ز دنیای دیگری داریم


اگر چه از عطش و التهاب می خوانیم
برای عشق ولی دیده ی تری داریم


چنان پرنده در آن میهمانی آبی
ز جنس ابر به بالای خود پری داریم


برای رفتن از اینجا میان سینه ی تنگ
دلی به پاکی بال کبوتری داریم


دوباره بر لب دل خواهش شکستن رُست
هنوز آرزوی زخم دیگری داریم




@@@@@@



اندر مذمت تکلف




من همان شبان عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب

بی تکلف و رها

در خراب دشتهای دور

درپی تو می دوم

ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پر آب

دسته ای گل از نگاه آفتاب

یک عبا برای شانه های مهربان تو

در شبان سرد

چارقی برای گام های مهربان تو

در هجوم درد



*


من همان بلال الکنم

در تلفظ تو ناتوان

آه از عتاب!



تنکابن، 18/1/1364

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#37 | Posted: 27 Jun 2014 18:19
خاتون




تا بودی

آماج تهمت ها بود

روح نازک تو

چه بی شرمانه تو را شکستند

پی برگچه ی تکیده

بر تارک اندوه

خاتون ما

ای بلا دریده که بر خاک خفتی

در سوگ تو

با شبنم محزون غروب شهریور گریستم

من درد را

گواهی می دهم

من خانه ام

آن سوی درد تو بود

من همسایه ی دردهای تو بودم

من دیده را به یاد معصومیت تو

تر می کنم

هنگام که

با تو آمدگان

شب را به شادی سحر می کردند

ای زخمی ملامت خودخواهان

خاتون رنج

بانوی عاطفه

بانوی خوب

تو از قبیله گمنامان بودی...




*


برای ما

ای از عشیره ی نادران

همیشه حرفها

ناتمام خواهد ماند

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#38 | Posted: 27 Jun 2014 18:21 | Edited By: rajkapoor
حکایت جنگل

بیشه در دست عطش می مرد
باد نعش برگ را می برد

جنگل از اندوه می نالید
شاخ و برگ تشنه می بارید

بر شکوفه، باد می زد مشت
قحطی گل باغ را می کشت

مرگ خود را بر درخت آویخت
سرو هم از اوج بالا ریخت

هم صنوبر خسته و ناشاد
هم « ملج » از زندگی افتاد

بی رمق افتاده بود آنجا
شاخ و برگ زرد یک « توسکا »

جنگل از سبزی جدا می شد
مثل بغضی بی صدا می شد

نه تمشکی بار داد آن سال
نه رسید آن میوه های کال

وای، این جنگل ز پای افتاد!
هیچ باغی بر نداد ای داد!

سالها تکرار شد این غم
پشت جنگل زین حکایت خم

تا میان این صنوبرها
سبز شد یک سرو بی پروا

سبزتر از هر سپیداری
پاک تر از چشمه ی جاری

راست مثل صخره بی پروا
مهربان چون آبی دریا

سبز شد جنگل به نام او
غنچه وا شد با سلام او

شاخه ها برخاستند از جا
با سرود رود، با دریا

عطر ناب ساقه ی « شیشاق »
بازگشت از مرتع ییلاق

سرو بر گلها نظر می کرد
با سپیداران سفر می کرد

ابر آمد روی جنگل خفت
گرد روی شاخه ها را رُفت

بعدِ باران کوه آبی شد
آسمان هم آفتابی شد

از تمام جنگل این آواز
شد به نام خوب او آغاز

مرحبا، باران چه ها کردی!
آشنامان با خدا کردی

لطف کردی آمدی اینجا
اجر تو با حضرت دریا!

آمدی جنگل خدایی شد
باغ سبز آشنایی شد

آی باران، خوبِ پر برکت!
با خود آوردی تو این نعمت

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#39 | Posted: 27 Jun 2014 18:25
تو مرا خواهی برد ( به حضرت علی علیه السلام )




لب به آواز نکردم باز

با بهاری که از این کوچه گذشت

و هم اکنون یاران!

سبد سینه من خالی است

با دلم میل شکفتن نیست

ابر تنهایی در سینه ی من می بارد

و نگاهم چو پر خسته ی یک مرغابی

میل دارد که بیاساید در برکه ی چشم

و من آرام آرام

از فراز تن خود می ریزم

آی انبوه تر از ابر سپید

که رها گشته نگاهت در باد

تو مرا خواهی برد؟

تو که در روشنی باغچه مسکن داری

و شقایق را در باغچه ها می کاری

من به خورشید نگاه تو پناهنده شدم

آی انبوه تر از جنگل سبز

تو مرا خواهی برد؟

خوشه ها از تو سخن می گویند

با بهاری که پس از بوی تو خواهد آمد

برکه ها آینه ی نام تواند

و خزر لبریز از آینه ی توست

و در این نزدیکی

حجله ای هست

که خورشید در او خوابیده است

و دل کوچک فانوس سپید

که بر آن می سوزد

خواب از چشم اهالی بر می دارد

سبزه ها می گفتند

که تنش عین شقایقها بود

و دلش لبریز از نور خدا




*


و در اینجا که من اکنون هستم

جنگلی هست کبود

ساقه های لاغر

به تماشای تو برخاسته اند

و بر آن کوه بلند

ابرها می بارند

گریه ی ابر سپید

ابتدای همه ی دریاهاست

اشک من اما

چه سرانجامی در پی دارد

تو مرا آیا تا دریا خواهی برد؟

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#40 | Posted: 27 Jun 2014 18:28 | Edited By: rajkapoor
ای پاسخ سپید




سال قحطی چشم تو

سالی که باغ در سایه می زیست

و جنگل از بسیاری رطوبت

کرخت می رویید

چشم ها حفره های مخوف

و سال اختلاط گرگ و میش

دستی برای تفکیک بر نمی آمد

و هیچ چشمی نمی اندیشید

و لبها

با آهنگ تجسس سلام می کرد

آسمان

آیینه ی تمام نمای دق بود

که بشارت هیچ حجم روشنی

از لبان صبح نمی گذشت

دریا تالاب مسطحی

بی موج

که روی ران زمین

در استراحتی یله بود

و عشق حرام بود

هیچ خلوتی

به یاد خدا بر پا نمی شد

مردم با یأس

عکس یادگاری می گرفتند

و با مرداب

هزار خاطره داشتند

رهایی ناپذیر

تو آمدی

ساده تر از بهار

مثل تلاوت آیه های قیامت

با بعثتی عظیم در پی

و ما از خویش پرسیدیم

زیستن یعنی چه؟

و یاد گرفتیم بگوییم

توکلت علی الله

پیشانی ات

پاسخ سپیدی بود

برای ما

در خویش مرده های معیوب -

حضور تو امروز

آسمان مجهزی است

که بی شمار ستاره دارد

و می توان کهکشان را شمرد

در این زمان

تو به ماه می مانی

دریغا

ماه واره ها در این آسمان چه می خواهند؟

کدام دست تو را

از ما مضایقه می کند

و نگاه تاریک کدام چشم

به ماه واره هویت داد

ماه واره ها

از چشم آسمان خواهند اوفتاد

زیرا

سایه بان دست تو

سرسرایی است سبز

که می توان در مقابل خدا گریست

و شکوه کرد

و لبخندت

گذرگاهی است

که می توان به فتح پی برد

و سقوط ماه واره ها را تماشا کرد





تنکابن، 19/3/1363




Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 4 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / اشعار و زندگی نامه سلمان هراتی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites