تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی

صفحه  صفحه 8 از 16:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  15  16  پسین »  
#71 | Posted: 14 Aug 2014 15:06


یک خیابان
که جرات بر هم زدن نظم خاطراتش را ندارم
انجماد چند کیلومتری دست ها
فندکی لکنت گرفته روی بغض سیگار
فریادهای خسته نامجو در انزوای سرم
و باران سر رفته روی بی کسی ام...
و دستانی
که بوی چتر می دهند
این ها نشانی من است...

به عشاق شهر که بی اجازه دوره ام کرده اند بگو
هرجا مرا چتر به دست زیر باران دیدند
آدم عشق حساب نکنند..
بگو این باران
ارزانی شما که قدم های مشترک تان
از بمب باران خاطرات هنوز حساب نمی برد..
و چتر را
تنها به وقت استتار رنگین کمان بوسه های تان
باز می کنید...

به آنها بگو
من در بی کسی
به قدر کافی باران دیده شده ام..
که این چتر بی اختیار
برای نجات فرود اضطراری باران اسیدی
چشم هایم باز می شود..


حمیدرضا هندی
     
#72 | Posted: 14 Aug 2014 15:17
برسد به دست نسرین ستوده...



اعتراض به شرط اعتصاب روزهایی
که طعم اوین می دهند
در سلول های اجاره ای به شرط تملیک
غُل شده در خفقانی زنجیره ای
در نبود نفس هایی که در سینه حبس می شوند
در کنتراست عکس های به یادگار گرفته شده با جای خالی آزادی
تن داده به کفه ترازویی
که یک عمر برای تعادلش عذاب کشیدی//می کشی..
ژانر این روزهای فیسبوک است
که مدام در اکرانی زیر زمینی
تو را به خورد چشم هایم می دهد
تا من بمانم و شرمندگی از خدایی که
کلکسیون انسانیت را
یکجا در وجود تو به ودیعه نهاده است
که تاریخ اوین تماما
در تو خلاصه شده است...
که پایت را
از گلیم اعتقادت، یک وجب آنطرف تر نگذاشتی
وقتی سوزنت را با امید، نخ کردی
تا به تن ناامید زندگی..، جامه امید ببافی..

دست از اعتصاب حقوق نداشته بشر بردار
که دیگر، اوین
تورا مثل کف دست می شناسد
و درب تمام بندها
روی پاشنه غیرت مشروطه خواه
تو می چرخد..

دست از اعتصاب غذا بردار
چشم های این حوالی
هر روز، روزشمار غیرت تو را
با "نگرانی" به حرف می گیرند..



حمیدرضا هندی
     
#73 | Posted: 14 Aug 2014 15:25


محتاج استعاره است
آرزوی آن روز که تو دوباره
با سیگارت به گفتگو بنشینی
و تن سوزانش را در نگاه خیره دانشکده
درست پیش پای فردوسی
خاموش کنی..

دستی به موهایت بِکِشی
اندکی زمان را بکُشی...
تا لب هایت دوباره با ساعت یکی به دو کند
در دل دل کردن های شروع درد دل بعدی...

آقای شاعر دلم اجازه دارد هرجا نیاز داشت
بشکند؟
که تا نگاهت کردم
وقت رفتن بود...
پیش از آنکه باخبر شوم
لحظه عزیمت تو ناگزیر شد
که ناگهان چقدر زود
دیر شد..


آقای شاعر
اجازه هست شک کنم؟
در عصر قاطعیت تردید
به آسیاب کهنه ای که به ترتیب نیست
به سالهای صرفه جویی لبخند
که فرصت برای حادثه از دست رفته است
راستی مُردن چقدر حوصله می خواهد؟!

آقای شاعر
اجازه است چشمم هرجا نیاز داشت، بگرید؟
که عمریست اشک های لاغر خود را
در دل ذخیره کرده ام
که امروز بی تو روز مباداست...
می خواهم یک ذره
یک مثقال قدر تو بمیرم...


حمیدرضا هندی
     
#74 | Posted: 14 Aug 2014 15:42


روزهای بی برکت در تورم بی وقفه عشق
که زمان کفاف نمی دهد، کمی عاشق شدن را ...
در حوالی بازارهای مملو شده از عشق چینی
و آغوش هایی پُر زرق و برق
شبیه بیلبوردهای تبلیغاتی...

به من بگوئید بی کسی ام را
در کدامین بازار به تقاضای دوستی حواله کنم
وقتی رکود، پاپیچ تولید محبت شده
و آغوش هایی شبیه دستور العمل
عشق وارداتی را قانون مند کرده اند
بی هیچ گارانتی
فرصتی برای شروع دوباره...

وقتی این روزها
عشق به شرط ریسک است
ترجیح می دهم قلبم در شب فقر
با شکم گرسنه بخوابد
اما منت دارایی هیچ شریکی روی سرش نباشد
بگذار از خط فقر مطلق قلبم
قدمی بالاتر نگذارم
می ترسم
همه دارایی ام، همین دلم را هم
ورشکست شوم...



حمیدرضا هندی
     
#75 | Posted: 14 Aug 2014 15:55


خواب کیش را
در آغوش مات رفتن
پناه گرفتن در پشت پیاده نظام رویاها
و انزوا در قلعه تنهایی...
.
.
حال شاه شطرنجی را دارم
که وزیرش
استیضاح شده است...
از تمام پیاده نظامم بوی کودتا می آید
و هیچ رویایی
دل زدن به قلب لشکر کابوس را ندارد
.
.
تکلیف این بازی قبل از تمام قاعده ها
روشن است..
خودم را مات می کنم/ در قلعه ای که
بین کیش های تو، فرقی نمی گذارند..

وقتی داشته و نداشته ات
یک قلعه به وسعت تنهایی ات باشد
همیشه محاصره ای
میان کابوس هایی که با شبیخون های تو
توفیری ندارند...

...

من به دموکراسی هیچ سیاه سفیدی
به اندازه عمق استبداد تو
باور ندارم...



حمیدرضا هندی
     
#76 | Posted: 14 Aug 2014 16:02
Photo By: J Glenn Montano



همیشه به یمن والیوم
باید ادای آرامشی را در بیاورم
که هیچ وقت نداشتم
و فیگور روشنفکری را بگیرم
که تنها در پالتوی چروکیده
هر دو وجه مشترک داریم...

اما امشب ....

.
.

مثلا چه فرقی دارد
که رئیس جمهور باشم، یا
دیوانه ای الصاق شده به چهار راه شهر
وقتی بر حسب تصادف/ هر دو
به مرکز توجه
آنقدر جلب شدیم
که تمام دنیا به تبعیت از ما
یا دیوانه می شوند / یا رئیس جمهور..

یا اصلا به من چه که دیوانه خانه ها
دیوانه کننده اند
اما برای دیوانه ها ساخته شده اند..،
وقتی من همانقدر به دیوانگی ام محتاجم
که دیوانه خانه ها به والیوم
آنقدر که هر دو باید
اعتبار کافی برای توضیح چیستی خود داشته باشیم..
اما
امشب محض خاطر تمام چهار راه های شهر
باید دیوانه باشم چیزی در من
میل انفجار دارد...

می دانی
والیوم همیشه راه مناسبی برای نشان دادن
دیوانگی نیست..



حمیدرضا هندی
     
#77 | Posted: 14 Aug 2014 16:17


هوای ایستادن
وسط مزرعه ای را دارم
که از کلاغ حساب نمی برد
وقتی احتیاجم مبرم است که
دست از پا درازتر
به آغوش شان برگردم
تا بالا خانه ام را به تمام شان اجاره دهم
که جمجمه ام همان آخر قصه موعودی شود
که تمام نرسیدن ها را به تیراژ بالا
منتشر کرده است..

امشب دوباره
در ژانر مترسکی اکران می شوم
که مدت هاست
به تمام اعتقاداتش شرک ورزیده
و آنقدر پشتش گرم تشویش است
که به خاک و خون نشسته در ضمیر مزرعه
بی اعتناست..
.
.
مترسک ها را
تنها کسی می فهمد که خودش را هر روز
روی صلیب زندگی کوک می کند
تا مبادا جنونی روی زمین
بلاتکلیف بماند...



حمیدرضا هندی
     
#78 | Posted: 14 Aug 2014 16:20
Photo By: Paul Schutzer



چه می شود حوالی عشاق شهر
که حجاب خودش را
به رخ تمام زنانگی ها کشیده است
در نزدیکی بغض های مهاجر گلوی ات
بنشینم و دست هایم را
هضم در موهایت کنم...
تا ژست موسیقی دانی را بگیرم
وقتی باد
هوای نواختن دارد...

سمفونی موهای تو در باد
تمام فانتزی ذهنی دست های مردی است
که در قامت یک رهبر ارکستر
همیشه
بهترین نُت ها را
میان موهای تو می نوشت...

دست هایی که در جلد موهایت می رفتند
تا بهترین سمفونی دنیا
میان سنجاق سرت به بلوغ برسد
آنقدر که دیگر
هیچ ارکستر سمفونیکی
بتهوون را موسیقی دان حساب نکند...
.
.
از آزادی دلگیرم
که تا نوبت من رسید
به بغض هایش
قرص خواب داد
تا هیچ کس حواسش را
به عقده های نشسته در دلش/ جمع نکند..
.
.
موهایت
حق من بود
که زیر پوتین حجاب
پایمال شد ...


حمیدرضا هندی
     
#79 | Posted: 21 Sep 2014 12:45


می خواهم خودم را بدزدم
از تاریخ این سرزمین که هیچگاه چیزی
برای قرض دادن به آن نداشتم...

خسته شدم از بس
هوای اعتصاب به سرم زد
از بس فرصتی نشد
تا با نگاهی خیره به دو چشم جلاد
کاری کنم
که خودش را از چشم دنیا بیندازد...

می دانید..!
من همانی ام
که هر چه کردم..، نتوانستم خودم را
هیچگاه تعریف کنم..
.
.
حالا شما
تمام زخم های تان را هم که خیرات کنید
حتی اگر از شما به عنوان خیرترین فرد تقدیر نشود
بدل می شوید به اسطوره ای
در شاهنامه ی معاصر
که برای ما هیچ وقت آخرش خوش نبود
بس که هیچ کدام از حماسه هایش
به یادمان نماند...

شما راوی باشید
روایت آن برج و باروی بالای شهر را
هیچ کس هم که پای حرف های تان ننشیند
بدانید که اشک های من
تمام بی قراری من
همیشه آهی
برای کشیدن دارد..

شما
اعتصاب کنید
تمام آزادی نداشته را
حتی اگر کَکِ ما هم نگزد
فیسبوکی هست
که سلام مصلحتی ما را به شما برساند
و نگرانی های مجازی ما را
به تیراژ چند هزار هزار منتشر کند
تا هیچ وقت به روی خودمان نیاوریم
که اسارت فرقش
درون و بیرون اوین نیست
که مثلا آزادیم اینجا
در چند کیلومتری اوین...


حمیدرضا هندی
     
#80 | Posted: 21 Sep 2014 13:38
Photo: Pere Lachaise Cemetery in Paris
BY: Dorli Photography




"هدایت" می شوم
به حسادت به مُردگان میان تعلقاتی
که فرمان مرگش را روزمرگی های یک آدم
در پارادوکس زندگی و زنده گی
صادر کرده است...

نمی دانم شاید
"زندگی"
هم خانواده شده است
زنده به گوری را
شاید مخففش باشد
هر چه که هست
می دانم اینجا مدت هاست که
زنده گی بر مرگ بخش پذیر شده است..
.
.
مرگ را در قهوه می ریزم
زنده گی را با فال ورق زیر سوال می برم
نه فایده ندارد
حق با هدایت بود..
کسی تصمیم به خودکشی نمی گیرد
خودکشی با بعضی ها هست
زائیده می شود...
می دانی
اصلا مرگ یک سرمایه است
باید به وقتش
اشتباه خدا را به رویش آورد..
.
.
کاش می شد
همه چیز را نوشت...
نه نمی شود
یک احساساتی هست
یک چیزهایی هست که نمی شود فهماند..
آدم را مسخره می کنند
می دانی
هرکس مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند...
.
.
بهشت زهرا یا منپارناس
شایدم پرلاشز
فرقی نمی کند
وقتی مدت هاست مرگ
با نفس های من تو رودربایستی است
و در یک قضاوت بی وقفه
تمام زندگی نکرده ام را به رویم می آورد..

سخت است
با همه چیز کنار بیایی
وقتی مرگ هم این روزها انتزاعی است..


حمیدرضا هندی
     
صفحه  صفحه 8 از 16:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  15  16  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites