تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mohammad Shams Langeroodi Poems | اشعار محمد شمس لنگرودی

صفحه  صفحه 25 از 36:  « پیشین  1  ...  24  25  26  ...  35  36  پسین »  
#241 | Posted: 13 Oct 2014 11:14 | Edited By: nazi220




اشعار محمد شمس لنگرودی
Mohammad Shams Langeroodi Poems




۵۹

چگونه می توانم از کنار دری سخن گفت
که به خانهات باز می شود
و تو دیگر نیستی .

دور
در کنار فرشته ای که تورا با خود برده است
در زیر سنگ کوچکی از یادها خانه داری
در زیر کوهه ای از برگ ها
و به هیچ توفانی
چهره نمی نمایی

آن جایی تو
تکیه داده به ستاره ی واژگونت
و ماه ِترس خورده
کشتی ِصورتی رنگش را
به کرانه ای می کشد
کهتورا بیابد
پای درختی عریانی
که شکوفه و رنگش را باد برده است ،

در واژه های فرو مانده در گلوی زنی لال
که به عشقی پنهان می سوزد
زیر بال پرندگانی
سوراخ شده در گلوله ی ناگهان .

در قلب منی تو
اکنون که رفته ای
و از گدازه ی آتش
مثل صخره ی چاک خورده ای
سینه ام از خون لرزان است .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#242 | Posted: 13 Oct 2014 11:17






۶۰

و تو نیز
چون آبی بخشنده
به خوندلی بدل خواهی شد

و تو نیز
چون تابستان ها
که میوه های فراوانش و فراموشش می کنند
از خاطره ها خواهی رفت

وتو نیز
از دغدغه ها تهی خواهی شد ،

اکنون که رفته ای
و نشان قدم هایت را
چون تمام مردگان
با خود برده ای.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#243 | Posted: 13 Oct 2014 11:27 | Edited By: nazi220






۶۱

دستچین میوه های ازل تا ابد
اسکله طلا
دستنبویه ی ایزدان است
آفتاب
-چنین می گفتند -

امــــــــــــا
آن چه که من می بینم
نارنجی چلیده است
که از کف کودکی خواب آلود
به دره ی اسمان افتاده است ،
لک درشت خون است
که کاهل وخونابه وار
بر جلیقه ی اسمان نشت می کند .

بازار نقره فروشی است ماه
- چنین می گفتند
تشت مرصع ایزدان ا
که روز شش فراموشش کرده اند

امـــــــــــا
آن چه من می بینم
سمساری ورشکسته ای مجنون است
سکه ی نقره ای از رواج افتاده
ظرف ملامینی نشسته
در پاشویه ی آسمان
صابون کف آلودی بی مصرف ...

آخر به چه کار من می آیند
افتاب و ماه
وقتی تـــــــــــــــــــو نباشی

کومه های پوک گل الود برف اند
و دو سوختگی بر کاغذ
به آتش سیگار
دو زخم کهنه بر دوگونه ی آسمان است
آفتاب و ماه
وقتی
تــــــــــــــــــــــــــــو
نبـــــــــــــــــــــــاشی

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#244 | Posted: 5 Dec 2014 13:56






۶۲

باغی برای تو
در تابستانی از حروف
و نسیمی
که از بهار ِگذشته
در قلمم پنهان مانده است .

ارکستری برای تو
در باغستانی از حروف
وساز و پرده و تالاری
تا دسته ای از قمریان
در جلیقه ی نقره ای
آواز قمر بخوانند

وچند صندلی
تاافتاب و ماه ِدیر کرده
هنگام تماشا
در خُنکای پُر سایه
عرق بریزند

باغستانی
با سنگفرشی از شن صورتی
که وقت ساختن آفتاب عصر
بر کف دستم ریخته است

و قالیچه ی گلبهی رنگی
که در حواشی ِشعرهای منوچهری مانده است
مُشتی ستاره نو ضرب
که پای بچه های فقیر بریزی
(انان که بخت
یاری نکرد
هرگز لباس تازه بپوشند )

تابستانی از حروف
و آفتاب داغ رنگ شده ای از حروف
و سایه سار پیچک و پستویی از حروف

نگران چیزی مشو
بیرون باغ
وقتی که مفتشان گرد آیند
مصراع آخر شعر را بنویسم
و به چرخش قلمی
دروازه ی باغ را ببندم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#245 | Posted: 5 Dec 2014 14:24






۶۳

تکه ای از ازل
که به گوشه ای از جهان
از یاد رفته است

چادرها
کاروان ها
که فرو رفته اند
در برف نور ماه نیمه شبی
کویر یخاموش
شیبی ملایم ومهتابی تا ابد

بارانی مختصر
(کجایش می جستم
پیش از ان که تو را بیابم )

بیشه هایی کودک
که به سایه سار کوچک شان خفته اند
کاکتوسی مغرور
با زخم روشنی از سرخگل
که بر پنجه ی سردش روییده است
داغی
که به سینه ی من می رسد
(کجایش می جستم
پیش از ان که تورا ببینم )

و من
در این شب نیلوفرین
می باید به خواب روم
تا در سپیده ی دیگر
آواز ضجه وار مرغکان غریب را بشنوم .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#246 | Posted: 5 Dec 2014 14:45






۶۴

تو از من چه دوری خزر
و چه نزدیکی با من
که دلم را خیس می کنی

می خواهم خم شم و تورا ببویم
می خواهم
پچپچه هایت را
زیر گوش سپیده دمان بشنوم
می خواهم نبضت را بشمرم
وقتی که ماه
پنجه های گل آلودش را
در آب خنک می گذارد و قلبت می تپد
میخواهم
دیگر باره صدای تو را بشنوم

و های هوی ستارگانت را
که شبی درهاشان باز مانده بود .

آه ،قطره ی شفاف قاب شده در دور دست زمین به یاد آر !
سنگ های تواَم می شناسند
بوته های گل آلدت
که به لاله های گوش برکه های دوگانه ات رُسته بود
تابستان تواَم می شناسند
از روزگاری که برزگران
به سایه سار خنک خفته بودند
و پرندگانت با من
تمامی راه را می آمدند و نگاهم می کردند .

به یاد آر!
هنگامی که هراس رهگذران
جای پای پرندگانت را بر ساحل می شویی
هنگامی که کودکان تو
در آبچاله ی دستشان قلبم را می برند
غرق شدگانت را
به یاد آر !

ببین
چه گونه سر انگشت های سرد و اقیانوس گمشده را می کشم
وبه سوی تو می آورم .

تو چه دوری از من دریا
و چه نزدیکی با من
که چنین دست می سایی،ونمکسودم می کنی
تا در پیکره ای از بلور
در ظلمات غربت خود بدرخشم
و جاودانه بمانم .

تو چه نزدیکی با من
ببین
چه گونه از قلبم سر می روی
و از چشمم فرومی ریزی

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#247 | Posted: 5 Dec 2014 15:38 | Edited By: nazi220






۶۵

به جستن شادی
بار سفر نمی بندم
حیران نمی شوم به افق های دور

به جستن شادی
نُک می زنم
در خرده ریزپراکنده ی روشنایی
که در غبار قدم هایم پنهان است




۶۶

از پس این روزهای تلخ روزی هست
روز ی که نمیدانی چگونه فرا می رسد
از کجا می اید
چگونه تو را می یابد
در ظلماتی چنین بی وزن
که نامت حتی
وانهاده تو را
رفته است

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#248 | Posted: 5 Dec 2014 15:50






۶۷

دلتنگ توام
تا شادمانه مرا ببینند
شاخه ها
به شکل نام تو سبز می شوند ،
پرنده ی کوچکی که نمی دانم نامش چیست
حروف نام تو را
بر کتابم می ریزد
آفتاب
به شکل پروانه ای از مس
گرد صدایم بال می زند ،
ومی دانم سکوت
فقط به خاطر سکوت من است
امــــــــــــــــــا من
دلتنگ توام
شعر می نویسم
وواژه هایم را کنار می زنم
که تورا ببینم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#249 | Posted: 5 Dec 2014 16:10






۶۸

بسیار شاعران
در جست و جوی نیم دیگر شان پیر می شوند
بی ترانه ای ،بی سرودی

بسیار شاعران
در جست و جوی کفی نور
تاریکی ها را ورق می زنند
و به انتها می رسند

بسیار شاعران
که مدادی ندارند
و شعرهای درخشانی چون حباب
به سر انگشت باد
بر آب می نویسند
وچه برگ و قلم که تباه می شوند
از جنگل هایی
که سایه گاه پرندگان بوده اند
پرندگانی بی واِژه ،بی قلم
که ترانه خوانان
سخن می گویند
با نیم دیگر شان
در روشنایی
و در تاریکی

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#250 | Posted: 5 Dec 2014 16:43






۶۹

از زندگی گله ای ندارم
از بادها که جهان را چرخانده اند
و هم امروز
به منش می سپارند ،
از آفتاب
که به رایگان روشنی می بخشند
تا راهم را بیابم
از آب ها
که به تاریکی پنهان می شوند
و در برابر تشنگان می لرزند .

از باد و آب گله ای ندارم
اگرچه به بادم می دهند
اگرچه بر آبم می سپارند
اگرچه فرو می رود که برآید آفتاب
تا شماره کند روزهایم را .

از تاریکی و روشنی گله ای ندارم
چرا ه جهان از ان من نیست
و آفتاب و ستارگانم
نمی شناسند

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 25 از 36:  « پیشین  1  ...  24  25  26  ...  35  36  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mohammad Shams Langeroodi Poems | اشعار محمد شمس لنگرودی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites