تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

عماد خراسانی

صفحه  صفحه 7 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#61 | Posted: 23 Aug 2014 23:11
شادی و غم و درد و مداوای منی تو


شادی و غم و درد و مداوای منی تو

عمر من و دین من و دنیای منی تو

بیداری و خواب من و رؤیای منی تو

سرمایه ی الهام غزل های منی تو

روشنگر چشمان گهرزای منی تو

القصه امید دل شیدای منی تو

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#62 | Posted: 23 Aug 2014 23:11
آنکــــه رخسـار ترا اين هـمـه زيـبـا می کرد


آنکــــه رخسـار ترا اين هـمـه زيـبـا می کرد



کاش از روز ازل فــــکــــــر دل مـــــا می کرد



آنکــــه می داد تـرا حسن و نـمی داد وفــــا



کاشکی فـکــر من عاشقِ شـيــدا می کرد



يـــا نمی داد تـرا ايــن هــمــه بـيـــدادگـــری



يا مـرا در غـــم عشق تـو شکـيـبـا می کرد



کاشکی گـم شــده بـود اين دلِ ديوانه مــن



پيش از آن روز کـه گيسوی تو پيدا می کرد



ای کـــه در سوختنم با دلِ مــن ساخته ای



کاش يک شب دلـت انديشه فــردا می کرد



کــاش می بـــود بـــه فـــکــــر دلِ ديـوانه ما



آنــکــه خلق پــــری از آدم و حــــوا می کرد



کاش درخواب شبی روی تو می ديد عمـاد



بوســـه ای از لــب لـــعـــل تو تمنا می کرد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#63 | Posted: 23 Aug 2014 23:12
چه میپرسی؟ مپرس از من نگارا حال زار من


چه میپرسی؟ مپرس از من نگارا حال زار من
نبیند کس بخواب آنهم الهی روزگار من

چه باشد حال مجنونی که از لیلی جدا باشد
چه میپرسی ز کارم هجر رویت ساخت کار من

چرا با بلبل بی آشیانت سرگران کردی
گل من کم زن آتش بر دل امیدوار من

خزانم را بلطف اول بهاری ساخت خرّم
دگر بار از خزان افسرده تر کردی بهار من

فغان کز بهر خرمن سوختن بود از بدِ طالع
اگر برقی زمانی کرد روشن شام تار من

مرا هم اختیاری، آبرویی بود و سامانی
نمیدادند ارگ در دست ایندل اختیار من

من از این بخت خواب آلود میبینم که خواهد کرد
صبا دور از سر کوی پریرویان غبار من

بیا روشن کن ای خورشید خوبان شام دلگیرم
چه حاصل اشکباری بعد من، شمع مزار من!

مخواه از این پریشان تر عمادا خویش را دیگر
نمیگویم مپرس از من نگارا حال زار من

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#64 | Posted: 23 Aug 2014 23:13
ترک دلبر



عاشقان! من سست پیمان نیستم
ترک کردم گر که یار خویش را

دوستان، یک لحظه از من بشنوید
تا بگویم حال زار خویش را

روزگاری بهر یاری بی وفا
صرف کردم روزگار خویش را

خوب چون در عاشقی کارم بساخت
رفت و آخر کرد کار خویش را

رفت و پیدا کرد یار دیگری
برد از خاطر قرار خویش را

من نکردم ترک زین سنگین دلی
دلبر ناسازگار خویش را

بلکه چون او دیگری را داشت دوست
سخت دیدم کار و بار خویش را

دیدم از این پس بباید در جهان
دوست دارم یار یار خویش را

چون نمی گنجید در یکدل دو مهر
ترک کردم پس نگار خویش را

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#65 | Posted: 23 Aug 2014 23:13
انتظار



سه ساعت است نگارا در انتظار توام
سه ساعتی که در آن عمر روزگار گذشت

چه گویمت که چه بگذشت بر من و دل من
همین بس است که گویم در انتظار گذشت

سه ساعت است ولی گوئیا که در این باغ
هزار بار خزان آمد و بهار گذشت

اگر چه سخت گذشته است شکوه ای نکنم
هزار شکر که در انتظار یار گذشت

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#66 | Posted: 23 Aug 2014 23:14
دنیای روشن ما برتر ز کفر و دین است


دنیای روشن ما برتر ز کفر و دین است
من عاشقم تو زاهد، فرق من و تو این است

فردوس و حور و دوزخ یکتن ندید و بینم
تیری که در کمان است، مرگی که در کمین است

در پشت آسمانها، گیرم که داستانهاست
اکنون مقام لذات، ما را در این زمین است

جز نیکی از نکویان کاری دگر نیاید
بسیار بد خدایی است گر دوزخ آفرین است

حور جهان نبینی از شوق حور فردوس
نزدیک را نبیند چشمی که دور بین است

از بیم مار و آتش، عمری تباه سازی
عمریکه بی بدیل است، عمریکه بی قرین است

بی شور و عشق و مستی، بیهوده زنده هستی
بهتر که بت پستی گر حاجتی بدین است

چون زندگی نکردیم مانند چارپایان
بدنام دهر گشتیم، تقصیر ما همین است

دانی کجا بهشت است وانجا بهشت زشت است
آنجا که اهل حالی با یار نازنین است

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#67 | Posted: 23 Aug 2014 23:14
سه چین


هیچ دانی که از کجا آمد
این سه چین روی ابراوان عماد

یکی از آن شبی است کان بی مهر
رفت و لب بر لب رقیب نهاد

دیگری زان شبی بود که بر او
چشم من با رقیب دون افتاد

واندگر زان شبی بود که سلام
کردم و بیوفا جواب نداد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#68 | Posted: 23 Aug 2014 23:15
برخیز تا پناه به میخانه ای بریم


برخیز تا پناه به میخانه ای بریم
دست ز عمر شسته به پیمانه ای بریم

مستانه گر که بر سر ما جام بشکنند
خوش تر که رنج صحبت فرزانه ای بریم

از چرخ شکوه ،قصه ی بیهوده گفتن است
دیوانگی است شکوه ای به دیوانه ای بریم

آن سان شدم ملول که گر وجه می رسد
این پنج روزه خانه به میخانه ای بریم

آنجا هم ار نشد که شوم ،همتم کجاست
چون جغد،آشیانه به ویرانه ای بریم

هرگز رقیب از نظر افتاده کی برد
رشکی که ما به طالع پروانه ای بریم

نفرین به لحظه لحظه ی روزی که آمدم
تا چند رنج بیهده افسانه ای بریم

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#69 | Posted: 23 Aug 2014 23:16
سرگردان

چه می پرسی؟مپرس از من نگارا حال زار من
نبیند کس به خواب آن هم الهی روزگار من

چه باشد حال مجنونی که از لیلی جدا باشد
چه می پرسی ز کارم هجر رویت ساخت کارمن

چرا با بلبل بی آشیانت سر گران کردی
گل من ،کم زن آتش بر دل امیدوار من

خزانم را به لطف اول بهاری ساختی خرم
دگر بار از خزان افسرده تر کردی بهار من

فغان کز بهر خرمن سوختن بود از بد طالع
اگر برقی زمانی کرد روشن شام تار من

مراهم اختیاری،آبرویی بود و سامانی
نمی دادند اگر در دست این دل اختیار من

من از این بخت خواب آلوده می بینم که خواهد کرد
صبا دور از سر کوی پری رویان غبار من

بیا روشن کن ای خورشید خوبان شام دلگیرم
چه حاصل اشک باردبعد من ،شمع مزار من

مخواه از این پریشان تر عماد خویش را دیگر
نمی گویم مپرس از من نگارا حال زار من

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#70 | Posted: 23 Aug 2014 23:16
دل ز بی عشقی به جان آمد چه شد جانان من ؟


دل ز بی عشقی به جان آمد چه شد جانان من ؟
کو طبیبی تا ز بی دردی کند درمان من

سخت تاریک است زندان حیات، ای شمع عشق
پرتوی افکن دو روزی باز بر زندان من

چشم مستی کو؟که برقی افکند در خرمنم
تاب زلفی کو که تا بازی کند با جان من

سخت از این بی دولتی آلوده دامن گشته ام
عشق کو؟ آن آتش جان من و دامان من

لاله ی صحرائیم لطف من از داغ دل است
مرغک دریاییم جان من و طوفان من

شیخ را هم میهمان کردم دمی ننشسته رفت
جغد را هم دل گرفت از خانه ی ویران من

دیگر ای دل هیچ لطفی نیست در این سر گذشت
زودتر آسوده شو ای روح سرگردان من

گر چه روز و شب به من بیدادها کردی ،جهان
عاشقم کن باز وزین سودا بده تاوان من

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 7 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / عماد خراسانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites