تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی

صفحه  صفحه 17 از 25:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  24  25  پسین »  
#161 | Posted: 15 Feb 2015 11:50
✦✧✦ می خواهم خودم باشم ✦✧✦


خدا كه خدا شد
جبريل را فرستاد تا واژه را كه پيش از آن، خود، خداي خود بود
به خود بخواند و
با خود همخوانش كند
واژه زيرِ بار نرفت و گفت:
"ميخواهم خودم باشم!"
آنگاه نوبت شيطان شد
تا در جامۀ سرخش، دستك زنان، رو به واژه كند،
واژه گفت :
"نه،
ميخواهم خودم باشم!"
بعد، اين چرخه گشت،
مرد آمد و زن آمد و عشق آمد و مار آمد،
واژه باز همان گفت.
سپس،
پيامبران از راه رسيدند و بشارت دادند،
پاسخ واژه، باز، همان بود:
" نه . . .!"
اين بار،
خدا، خود، سراغ واژه آمد و
به خود خواندش
حرفِ واژه يكي بود:
همان!
آنگاه،
خداي خشمگين،
شاعران را به نگهباني واژه گماشت؛
به چشم هم زدني
واژه از آن شاعران شد
و شاعرانِ سراز پانشناس، خروشيدند كه:
" اينك نوبت ماست!"
و
از آن روز،
شاعرانِ ياغي نيز
با خدا و شيطان
در يك واژه نگجيدند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#162 | Posted: 15 Feb 2015 11:52
✦✧✦ آفتاب نویس ✦✧✦


چشمانِ من ، در خواب يخ،
كي گرم مي شدند
اگر اين انگشتان شب زنده دار
نمي نوشتند:
"آفتاب" ؟
همين
در پرتو قلم نشستن ها
و همين "آفتاب" نوشتن ها ست،
كه زيستن در ميان يخ و مَه را
شدني مي كند
پس اگر بنويسم:
" آفتاب نويسا
اين كومه زمهريري خواهد بود
بي آفتاب واژه هات، بمان" ؛
گزافه نگفته ام.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#163 | Posted: 15 Feb 2015 12:18

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#164 | Posted: 16 Feb 2015 16:07
✦✧✦ از این سوی گُسَل ✦✧✦


نشسته زخمي روي گوهرِ شب چراغ
همان كه ازميان قصّه ها آمده ست و،
غوطه ميخورد در ميانه ي رود.
رود، همان كه مي گذرد از ميانه ي جنگل
جنگل، همان كه ميدود ميان بچه آهوها
كه خوب ميدوند و دور مي شوند از تير
كه دور خود ميگردد و چرخ ميخورد از پس رها شدن
از دهانه ي تفنگ
و ميكند زخمي.
زخم ، همان كه كاریِ كاري است
مثل گسل.
همان كه كرده دور
دو تكّه را ازهم
و با بوسه هم به هم نمي آيد
و درد، همان كه ميكَشَد تا مُهره مُهره ي پشت
و خنده كه گم مي شود همراه تير در جنگل.
و جاي لب به روي بوسه ي زخمي
به روي گسل
و زخم كه جاش روي شانه ي توست
و شانه، همان كه جاي پيشانيِ من است
و من كه زخم ميخورم از شانه و پشتِ زخميِ تو.
و خم ميشوم به روي شانۀ زخمي.
و من چه ميكنم اين جا ؟
اگر، خم نكنم سر به هر قدمت.
دوباره گفتن و گفتن
دوباره دست گرفتن
بر دهان گسل
دوباره هق هق و هق هق
دوباره جيغ
و امّا . . .
باز نگفتم ، كه گفتن زخم
بي لب زخمي
نگفتنش بهتر
يعني كه در راويت زخم
خود تو از همۀ راويان سر تر.
و تو كه راويي زخمي خود
هزار زخمِ به دل نشسته داري .
و من كه اين سوي گسل ام
انگار هزارساله شده هر پارۀ تنم
و هر پاره
هزار بار فكر تو كرده
و فكر من شده تو
و فكر سال هاي جواني خطّي شده پررنگ
كشيده بر كنارۀ چشمم
و سال
شده مشت پُري بر سر دلم
و حالا نفس تازه كرده ام كه بگويم:
"هزار بار زخم تو را بوسه مي زنم
تا كه سرخ سرخ سرخ شوم
و سر به راه تو دارم
كز آن سوي گسل
نشسته اي ميان جان خستۀ من "
و گِرديِ دو ديدۀ من
چرخ ميخورد
جاي هستنِ تو
و از دلم نمي روي هرگز
و زخم، زخم تو دارم
بيا ببوسمت اي ي ي ي
و چشم، تر كنم براي زخم تنت.
همين دوديدۀ زخمي همين دوچشم درخشان
همين دو گوهرِ غلطان
همين.
بيا ببوسمت اي زخم كاريِ من.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#165 | Posted: 16 Feb 2015 16:08 | Edited By: anything
✦✧✦ این لحظه ، باز ✦✧✦


من اين لحظه را
يك بار پيش از اين هم
از همينجا كه نشسته ام
نوشته ام
(يك بار دگر هم شايد)
همين جا بود كه برگشتم و
(بر مي گردم و بر خواهم گشت )
راه فراپشتم را
نگاه كردم و پرسيدم :
(ميپرسم و خواهم پرسيد : )
چه ميتوانسته ام كه نكرده ام ؟
رو به كجا دارد،
راهي كه پشت سر نهاده ام؟
در پيچ و خم راهِ رفته
بوده ام و نبوده ام
همه ي بودن و نبودنم هم
براي بودن اين لحظه بوده است.
هرچه بود، بود
دم اين لحظه، گرم.
نوشتنِ اين لحظه هاست
كه نگاه مي دارم.
آه . . .
هزار نگاه، نگاه تو يكي
نمي شود.
مي بيني ؟
اين جا هم كه نشسته ام
باز
نمي توانم از نگاه تو كه نگاه ميداردم
بگذرم
از هر چه بگذرم
باز،
به همين لحظه ميرسم.
لختي درنگ ميكنم و
مينويسمش .
هر لحظه ي نوشته شده
هربار با خواندنش تكرار مي شود
تكرار مي شود و زنده مي شود
زنده مي شود و تكرار مي شود.
اين لحظه را
من
يك بار پيش از اين هم
از همين جا كه نشسته ام
نوشته ام
بار دگر هم شايد نوشته بوده باشم و
باز، نيز بنويسمش.
لحظه ي پايان من ،
اي آغاز
اي آشكار!
اي راز
لحظه ي آغاز.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#166 | Posted: 16 Feb 2015 16:08
✦✧✦ برکـرانه ✦✧✦


روي بر ميگردانم
رودي از دوردست مي آيد و دور ميزند مرا و گم ميشود
در دور دست،
با لخته هاي خون بر آن
رود دور مي زند و ميرسد به من دوباره كه ناگاه
پيشانيِ آسمان برق مي زند
و صداي قهقهه ميآيد.
هم راه برق و قهقهه،
صداي شكستن،
صداي گسستن
مي آيد.
رو به آب مي كنم
نغمۀ شكفتن به گوشم ميرسد
لخته هاي خون رشته رشته وا ميروند و دور ميزنند
دور مي زنند و دور ميشوند.
هي دور مي زنند و دور مي شوند و كم رنگ مي شوند
كم رنگ مي شوند
كم رنگ
كم.
حالا
رود است اين كه مي رود و آب مي دهد بي خون،
خشك زار تشنه را.
رودي به دور مي رود و دور مي زند
بي خون.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#167 | Posted: 16 Feb 2015 16:08
✦✧✦ بهـار نوزدهم ✦✧✦


خواب بود يا خيال ؟
گذشت.
هر چه بود گذشت.
مثل آب كه از شقيقه ي دنيا هم مي گذرد.
بهار،
براي نوزدهمين بار
با پرستوي ايوان نشين
از گرمسير برگشت
و بالاي دَرَک تَنَبي*
لانه گُزيد . . .
نوزده بهار خيال انگيز
هفده بهار پس از سرايش نخستين شعرت.
( شعر گفته ام بابا)
" بخوان دخترم تا بشنوم"
( عزيز من اي . . .
باباي من . . .
هي هاي من
هاهاها هاااااااي من )
همين ديروز است انگار . . .
نشسته اي به كنارم
روي صندليِ پيكانِ يشمي مان
با پيراهن قرمزِ كُركي ي دست بافِ خاله شهين
با كلاه حاشيه سفيدِ دست باف عمه هلن
و انگشت شست ات را يواشكي مي مكي
( مزّه ي شوكولات مي دهد بابا)
نكن، پدرسگ !
جمع كن اين قابلمه ها و كاسهِ بشقاب ها را !
جمع كن اين هال در هم ريخته را !
ديروز است انگار
بُغ كرده اي و نميخواهي با من بماني
بعد از ظهرها را.
و چادر بي بي را از رويم مي كشي
و از خوابِ پس از ناهار مي پرانيم .
( سادَر بي بي بهش بده !)
نوزده بهار . . .
پرستوي نازك بال پدر.
ايوان خانه ام
هيچ گاه بي پرستو مباد ،
بهارَكم .
مانا

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#168 | Posted: 16 Feb 2015 16:09
✦✧✦ بهـاریه 3 ✦✧✦


آواز اين پرنده
بوي گل نرگس و سنبل ميدهد
و بهار
دارد حياطِ پشت خانۀ ما را مي كاود
شايد پيش از آن كه بيايد تو
پيِ پياز لاله یی مي گردد
كه سال پيش
همينجا،
جايي ميان باغچه،
چال كرده است
آهاي بچه ها !
آينه كو ؟
ظرف نَوُند و آتش گردان كجاست
چيزي آيا از آن نُقل هاي خلال
باقي مانده است ؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#169 | Posted: 16 Feb 2015 16:09
✦✧✦ پرده آخـر ✦✧✦


تق !
تق !
تق !
غيژاغيژ فلز !
صداي زنگ خوردۀ كليد در سوراخ قفل !
شنيدن نامي كه غريبه مي آيد به گوش از ناشنيده گي .
دست هايي كه سفتيِ طوقه ي زنجير بر ساقهاي پا را امتحان
[مي كنند .
بعد،
واژه گاني زمخت و آمرانه
كه دور ميكند انسان را
از متن زندهگي
و بعد، سكوت!
آن گاه،
جلينگ ،
جلينگ ،
جلينگ .
طنين لرز ش زانوان در راه روهاى پُر از سكوت،
عرقِ كفِ دست،
سرما سرماى تيرۀ پشت،
يك ميز،
يك صندلي،
انساني كه هم كار مرگ است،
و براي گفتن هر واژه ،
تا گرد از گلو بگيرد ، سينه صاف مي كند.
" در آخرين لحظه،
غير از رهايي
هر آرزويي داشته باشي
قانون برآورده مي كند؛
چيزي بخواه !"
با خود ميانديشد:
" چه ميتوانم بخواهم؟،
ناتوانكي كه من ام؟!"
امّا لب ميتركاند:
"مي خواهم زير سقفِ آسمان بايستم،
سيگاري بگيرانم
و اوج گيري ي حلقه هاي دود را بنگرم،
در خاليِ خوب خدا.
همين ! "

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#170 | Posted: 16 Feb 2015 16:09
✦✧✦ پیش پـرده ای در شی ابری ✦✧✦


پرده ي آسمان باز مي شود
سوت ميكشيم
دست مي زنيم و
هلهله ميكنيم
ستاره ها يكي يكي از راه مي رسند
چشمكي ميزنند و سر جاي خود مينشينند
ديريست
آمدن ماه را منتظريم
هي سر، اين سو و آن سو می گردانيم
در پيِ هر رهگذر تازه
به اميد ديدن او چشم ميدوانيم.
از ماه خبري نيست هنوز.
چراغ ها
هي خاموش و روشن مي شوند
گاهي
در تاريكا روشن خاموش و روشن شدن چراغ ها
بفهمي نفهمي
فريبايي از پس پرده سرك ميكشد و
دل بري ميكند
" خود اوست آيا ؟ "
دست ميزنيم
هورا ميكشيم.
دوباره سوت مي زنيم و هلهله سر ميدهيم
امّا
ماهِ خودخواه
رو نشان نميدهد.
حوصله مان سر مي رود
خميازه مي كشيم
دور و برمان را نگاه مي كنيم :
عده ای بر خاسته اند ما نيز.
عده يي هم "هو" مي كنند
ما نيز.
پرده بسته ميشود
آدرخشي آسمان را روشن مي كند.
دير وقت است،
بايد سرپناهي پيدا كنيم
در اين شب همه جايي .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 17 از 25:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  24  25  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites