تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی

صفحه  صفحه 8 از 25:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  24  25  پسین »  
#71 | Posted: 18 Dec 2014 16:04
✦✧✦ نـگاه نخسـت ✦✧✦


روز خوب
يا
بد؟!
اين را نگاهِ نخست تو تعريف ميكند،
سر صبح.
برقي كه مي جهد از آن نگاه،
نقره يي اگر باشد،
مي شود تمام روز را، باهمه ي گرفتار يهاش، دلي دلي
خواند و خنديد به روي جهان.

رنگ، امّا
سُربي اگر باشد
واي به روزي كه در پيش روست!

ناز نگاهُ نخستُ تو يارا
كه روزساز من است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#72 | Posted: 18 Dec 2014 16:07
✦✧✦ حکایتی ناتمام ✦✧✦


پچ پچ آفتاب كه هر دم اوج ميگيرد زير گنبد مينا،
خفته يي كه آرام آرام چشم مي گشايد از پس شبي دراز
تخته پاره هاي زورقي شكسته كه مي خورند بر تخته سنگ ها
كف دستي خشكي و، تك درختي و، ديگر آب
حكايتي كه ناگهان ماند ناتمام و . . . . .،
" خوش گذشتني" كه بايد مي نشست جاي نقطه ها.

رويايي در كار نيست ديگر انگار
تنها يادش نشسته، پشت داده به تك درخت و، سر فرو برده در گريبان.
يك سايه بان ، دست
يك دريا غرش موج
يك پژواك سمفونيِ باد به رهبريِ دريا
آواز پرنده گاني گُم كه تنها صداشان مي رسد به گوش.

رقصِ همان درختي كه
آفتابي كه پچ پچه اش نعره شده حالا.
نشست و برخاست دردي بر شقيقه و پشت چشمان و گاهي دوان در همۀ
كاسۀ سر،
خشكيِ گلو كه خيسش نمي كند آب دهان.
طنين پرسشِ من كجا و اين جا كجا و چگونه سر درآوردم از اينجا؟
خواهش سكوت
سوداي سُرايش يك حكايت ناتمام
گم شده در لابلاي نقطه ها.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#73 | Posted: 19 Dec 2014 09:37
✦✧✦ خُردَك شرري هست هنوز؟ ✦✧✦


يعني اگر برگردم و نگاهي ته آن درّه بياندازم
پلنگي، چيزي، پنچه انداخته در پنجۀ شيري؟
مي ترسم هوا توفاني باشد و همين كه نگاه بياندازم تهِ درّه،
آن پايين، كفتارها . . . !
و پلنگي هم نباشد كه رسد از راه
راهي هم يعني . . .
مگر مي گذارد كسي دهان بگشايد اين كفتار.

مدام،
آسمان و ريسمان را چنان مي بافد به هم كه انگار
در هر دم بوده است دست اندركار
راه پيش پاي فلك نيز ميگستراند در خيال خويش
و براي هر ماجرا، مَثَلها دارد
راه را اگر كمي . . .
مانده هنوز، مانده و ماهم قصدي نداريم كه كفش از پا درآريم تا آخر راه
تنها، اگر اين خيابان را اريب نكشيده بودند
منظرۀ خوشي مي نشست در چشممان
و پلنگان هم مي توانستند بر سر سنگها هر از گاهي خودي بنمايانند.

همين سنگ ها، آري همين ها
همه از دل راهي در آمده اند كه به منظره يي كه نيست، ميرسد
و آني كه بر سر سنگ نگاه ميكند آن بالا را
شايد خودِ من باشم
چرا كه اين نگاه كه اي نگونه رفته تا سر آن كوه بلند
نگاهي ست كه بي شتر رو به رويا دارد
و رويا پالودۀ كابوس است كه خونين از سر سنگ
چكه چكه نمي ريزد،
مي شارد.

همي شاريدن و جويباريدن و نهريدن است
و همي رود است كه سر در مي آورد از دل دره ها و مي گريزاند پلنگان را
با هزاران خاطره و آه
كه هرگاه بنشيني كنارشان
مي برندت سراغ ياد پلنگ.
همان كه روزي، از پس سنگي
پريد با چماقي ميان جاده و يك دسته ژاندارم را
لُخت فرستاد لاي دستِ بزرگترشان!
و خودش قاه قاه خنديد.
(تير و تفنگ تو ميدون،
با دوتا چشم گريون
ژاندارا رفتن تهرون
لخت و پتي و عريون
نون و پنير و ريحون
پلنگ كجاس؟ تو ايوون،
شاد و خوشال و خندون
پُك ميزنه به قليون)
يعني اگر برگردم و نگاهي ته آن دره بياندازم
پلنگي، چيزي، مانده كه پنچه بياندازد در پنجۀ شيري؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#74 | Posted: 19 Dec 2014 09:38 | Edited By: anything
✦✧✦ ما در خواب ... ✦✧✦


ما در خواب ديده ايم هم را، يعني تو نديدي، نبودي كه ببني: من ديدم ؛ و پس
از آن ديگر نبوده مجالي تا دوباره ببينيم هم را كه اگر هم بود نمي شناختي مرا
و نمي ديدي مرا كه رو برمي گردانم و مي ببينمت از پشت سر و مي شناسمت
كه ديده اَمت پيش از اين ها و آن قدر نگاهت مي كنم كه روبرگرداني و ببينيم
و فكر كني كه نكند مي شناسمش.
حالا بيا رو برگردانيم !

من با شكلي كه شكل هيچ نيست كه نقش بسته در خيالم و گرفته ام در كف دست
و تنها مي دانم كه ياد توست كه حملش مي كنم و ميخواهم باخود
ببرم تا انتهاي راهي كه مي روم كه نمي خواهم پايان بيابد كه مي ترسم برسم
به پاياني كه نمي خواهم كه اگر برسم،مي ترسم برود از يادم و تهي شوم از
يادت و تنها بماند خيالم.
حالا بيا نرسيم !

من از نرسيدن است و با نرسيدن است كه مانده ام در جايي كه ماندنم شيرين
است مثل خواب كه شيرين ياش دهان نميخواهد كه بچشد كه دهان تلخي
هم مي چشد و زمان ميبرد كه شيريني براند تلخي را اما بودنِ با خيال تو بي
تلخي شيرين است و شيرين ياش نمي زند، مرض قند هم نمي آورد، درست
مثل درخواب ديدنت.

حالا بيا بخوابيم !
من با خوابي كه مي بينم كه نمي خواهم نبينم كه تا نبينم بيداري نبايد بيايد
كه اگر بيايد نمي بينم و خسته مي مانم و خسته گي اگر نرود از تن، تن ندارد
پاي رفتن، پاي رفتن كه نباشد درمي ماند و مي ماند و مانده بايد براي راندن
خستگي بخوابد كه شايد در خواب ببيند تو را.
حالا بيا دوباره بخوابيم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#75 | Posted: 19 Dec 2014 09:39
✦✧✦ کابـوس (۲) ✦✧✦


خواب ديدم:
بر سرم آب
هر چهار جانبم،
آب
سپر انداخته بين زمين و پام
سيلاب
آويخته اندم بر شاخ درختي
در دل جزيره يي ميان دريايي در نميدانم كجا،
گم!
با لب پُر ترك و طعم خون در دهان،
خارخار مي كند از تشنه گي
گلوم!
به چه تعبير مي كنيد اين را؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#76 | Posted: 19 Dec 2014 09:39
✦✧✦ تـلاطم ✦✧✦


و تلاطم كه نداني چيست، نشسته بر دلم
و دل كه جاي كينه و عشق است شده دريا
و دريا، پُرِ كشتي،
و كشتيان، رها بر موج
و موجي كه ناگهان ميرسد از راه و زير و رو مي كند همه چيز،
زني شده ست كه پوشيده ساري و
خالي ميان پيشانيش.
و زنْ موج، به هر دو دست پاك ميكند شيشه هاي هوا را
و دل كه زير و رو ميشود از تكانه ي دست
همان كه حس ميكني ش زير سينه ي چپ.
و چيست دل؟
كه نداني !
و آن كه نداني
هزار حرف نگفته ست كه هم چون نشانۀ پرسش مي خورد پيچ در برابر
چشمت
و پيچ ،
كه خود پُر راز است در دل گردش
و گشتن !
چه گشتي كه هنوز در به در مي دَوَد پيِ ديدن
و ديدني كه انگاري:
نبوده، نيست
تا شود پيدا
و نيستي براي آن كه مي گردد ،
مي شود خودِ هستي
و تازه همين » كه »
همین خودِ » كه »
كه از براي وصلِ دو پاره آمده اين جا
و اين اميد، اميد وصل را
نشانده در كشتي.
كشتي، همان كه موج به زيرِ پاش زير و زبر ميكند دل را
و دل كه مي كَشد ، پُرِ خواهش؛
همين كه كار گشتن و در پي دويدن را
مي كند شيرين
و شيرين،
كه گوش اگر بچسباني به سينۀ هر كوه
صداي خواهشِ اوست.
همان صدا، صداي تيشۀ فرهاد.
و تيشه . . . .
آآآآآه، چه بگويم؟
كه باز مي رسم به زير سينۀ چپ، دريا.
و دريا، همان كه پيچيده دور تن، ساري
كه زرد كه قرمز ، بنفش ، سبزآبي
و رنگ
و رنگ
ورنگي كه كرده كمانه از دل آب
و آب كه مادر موج است
و موج . . .
و باز تلاطم . . .
همان كه هيچ نمي داني!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#77 | Posted: 19 Dec 2014 09:40
✦✧✦ سنگین ✦✧✦


سرم سنگين
تنم سنگين
گلويم پر سنگ
سنگين شده صدام
دلت سنگين
دستت سنگين
زبانت سنگين
سنگينتر شده گوش ات
نمي شنوي صدام

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#78 | Posted: 19 Dec 2014 09:42
✦✧✦ شعلۀ زبان ✦✧✦


اين شعله ها
اين شاخه هاي گره خورده به هم
تو در تو
اين هُرم كه بر ميآيد از آتشي كه افتاده بر جان شاخه ها و شده دودي
اين دود
كه چشمها و پنجره ها را نمي بيند
و پاريان و پبراريان كه خشك . . .
خشكيِ لايه به لايه نشسته
چشم بسته به راه جرقه يي
تا بدرخشد و شود ماه مجلس دود
و گُر بزند به خيال و شود ذهن سوز و فرستد از خانۀ سر به هوا دود
نه . . . نشد،
نشد!
تنگ است سينه براي اين همه دود
بگشاييد پنجره ها را
نفس نميكند ياري
.
.
.
بهتر شد؛
نفس راحتتر است حالا
چشم بهتر ميبيند پيش پا را
گوش
بهتر ميشنود
صداهايي را كه دود مي شوند آن سوي دود
اين شاخه ها و شعله ها و برگها
كه دست تكان ميدهند از زير ملافۀ دود
و مي پرد به گلو سرفه
سرفه
سرفه
و گلو و گوش كه ميمانند بسته
و زبان كه ميماند دستِ تنها، خاموش!
نه، نشد
شعله يي بايد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#79 | Posted: 19 Dec 2014 09:42
✦✧✦ بازنويسيِ يك لحظه در غروب ✦✧✦


دست به دست ماليدن كاج
براي راندن سرما
باد كه فرش برگ ميگسترد در حياط
و هردم
ليس مي زند شيشه هاي پنجره را
و شكلك در مي آورد براي عكس خودش در شيشه ها.
دفترك خط خطي شدۀ پیش روم
و رفيقم، رفيق خودم
تنهايي
كه نشانم ميدهد
هاشور خوردن حاشيۀ سربيِ آسمان را

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#80 | Posted: 19 Dec 2014 09:43
✦✧✦ آوازی در پـرواز ✦✧✦


اوج مي گيرد و اگر دل بسپاري
تو را هم بر ميدارد از زمينِ.
به اين ساده گي ها، خسته نمي شود، مي شنگد و نميشكند صداش
و همين كه خسته گي آمدش به سراغ
مي نشيند و مي زند به كوچۀ تصنيف
كه راه مي برد به خانۀ يار.
دل غش ميكند براي ديدن روي نگاري كه نهان شده از ديدۀ ياري كه يار
يار مي زند مدام؛
و نمي افتد از دم.
مي خواند و مي شنگاند
و شنگي را جوري مي پاشاند به بشن و بَرَت كه فراز و فرودش
دلت را نمي زند به هم.
و تا كلاه بگرداني
رفته اي تا دور دست
و شعري را كه اگر لاي كتاب باز ميكردي و ميخواندي، نمي چسبيد به
گوشت تنت،
زير لب ميكني تكرار
بي آن كه دانسته باشي
قدرت كجا نهفته است و كجاست جان كلام.
تنگ مي شود دلت
نونِ نگار حلقه ات مي كند و
سكوت مي شود ساكنِ زبان و لبت
» اين سكوت را به چه معنا مي كني، اينجا، ميان اين پرواز؟ «
اگر از دم بيرون بكشي خود را
درمي يابي كه غم و غصه يي كه مثل نقل و نبات مجلس عروسي
ريخته روي سفرۀ پيش روت
پرنده يي شده، گير كرده توي گلوت،
بهانه مي گيرد براي پريدن.
دلت براي كه تنگ ميشود اين دم، اين جا، از پشت اين پنجره ي كوچك؟
حك شده در خاطرم، حرف "پ" ي ، كنده شده بر كُنده ي چنار پير
گفته بودي حرف نخست واژۀ « پريا » ست.
كه نوشتنش بر گذرگاهي همه گاني
نوشته شدن را كاري ميكرد عين بي پروايي
شايد هم پرواز، پروانه، يا پروا.
نام ما را هم نوشته بودند
با خال هاي قهوه يي بر زمينۀ اُخرايي
و درشتِ درشت.
حساب اين را نكرده بودند
كه روزي روزگاري، باز ميشود درِ اين باغ به روي مردم دلتنگ!
و همه گان با سور و سات و سفره و سماور
مي آيند و سر و دست ميشكنند
براي جا گرفتن در زير سايه ي چنار.
پهن كردن بساط، مُفتِ چنگشان،
نقش و نگار و كنده كاري بر تنِ درخت خنچ ميزند به تنگیِ دلم.
پشت هر كه را مي ديدي، خال كوبي شده بود پرواز!
دلت براي كه تنگ مي شود اين جا، از پشت اين پنجره ي كوچك، از اين
بالا؟
پرواز نياز پرنده است نه رفع دلتنگي
مثل وزيدن براي باد
و آب براي بركه
و له له زدن براي صحرا
كه هرگاه فرصت كند ميگويد:
» خوش به حال بركه كه در خود گرد آورده آب «!
و خوش به حال آب كه آينه است براي ماه و چنار .
و خوش به حال ابر كه سرِ حال مي آيد با گذشتن اين غول از ميان تنش
و باز مي شود و بسته مي شود
امّا دل . . . ،
چه مي دانم؟
دلت براي كه تنگ مي شود اين جا، از پشت اين پنجره ي كوچك، از اين بالا،
بر فراز باز ترينِ آب هاي جهان!
قراري نبود دل را با ترس، آن هم در اين بالا!
حالا كه آمد هست شده هم بال ما
آواز ده شاهِ پرنده ها را بلند، به نام سليمان
بخوان به نام بي پروايي، كه در گذار از ابر،
بال مي كشد هم شانه ي ما؛
و تا نترساندم نگاه شاهيني كه دلش را ربوده غزال
همان كه مي نهاند خود را پشت تاكستان
مست مي كند من و شاهين و هر چه شاه پر را با يك نگاه.
همين دم است كه ابر، ساز خود را ميزند و ميكشاند پرنده را به راه دگر.
اين جا،
از پُشتِ ابر، گم است زمردِ چشم
ديده نمي شود نگاهِ شاهين ربا.
ابر را بران از آسمانِ دلگرفتۀ تاك ستان
تا خوش تر نشان دهند خود را خوشه هاي انگور پر شراب.
و پيش روت بيارد تپه و ماهور
و حسرت باران.
تا پيش بيارد و ببارد،
براي غزالها غزل بخوان!
كوچۀ تصنيف همين پايين دست ماست.
و مثل كوچۀ معشوقۀ ما ، سر مي شكند ديوارش
كورمال هم روانه نشو،
كه به جاي نوا،
سر در مي آوري از جنون ماهور.
باريك تر ببين!
بر حذر باش اما!
پيش پات اگر خورَد به سنگ
مي پرد مرغ از قفس و مي پرد
گم مي شود در ابر
تنها بايد
گوش جان دهي به اين آواز
كه تا بخواهد خسته شود
بيرون مي زند از كوچه پس كوچۀ ابرين،
مي نشاندت به گُردۀ زمان وُ
در آبياي فراخ
دوباره مي كند پرواز.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 8 از 25:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  24  25  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites