تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی

صفحه  صفحه 9 از 25:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  24  25  پسین »  
#81 | Posted: 19 Dec 2014 08:50
✦✧✦ از پشت شیشۀ عینک ✦✧✦


توده ي ابر سپيدي در برابر چشمم
پيچيده دور قرص كامل ماه
آبشاري از حرير سپيد ميريزد از آن بالا
انتهاش بستري شده
در بر گرفته پرنده يي را با بال هاي سبز مخملي
و تاجي از تاج خروس هم سُرختر، بر سرش
يك جفت چشم نيز
خيره شده به من
با نگاهي كه برمي خيزد از ميان بستر سُرمه و سوراخ ميكند شيشۀ عينك
را
و مي نشيند درست ميان دل
گويا، همين دم، كسي در پس كوچه هاي شب
مي خواند « دل اي دل » دارد
و غنچۀ سرخ رنگي شكفته مي شود در پشت ميكروفن.

شده ام چشم با تمام وجود
و با گوشي كه شده چشم
مي بينم كه كسي جار مي زند:
اي من به فداي اين همه جادو »
«؟ پشت شيشه ماند ه اي چه كني
و در ذهنم كه آن هم شده چشم
مي بينم
كه پيِ واژه يي مي گردم تا بگنجاند جلوۀ غنچه را در ميانِ جان
و در بر بگيرد گوهر شب چراغ را در ميان بستري از حرير
به گلوگاش كه ميرسم
شهرزادِ بي خواب مي آيد به برم
و قصه كه ميرسد اينجا
صداي مهيبي پرتم ميكند ته شبي تهي شده از نسيم و ستاره.

از بلندگو اعلام مي شود:
نترسيد، اين، سمفونیِ عربده ست »
« نگذاريد پاره پاره كند روياتان را
و چراغ ها خاموش مي شوند.
پرده كنار ميرود.

قرار بود
يك پرنده ي خوش پر و بال
با رنگ هاي چشم و د لربا
سر برده باشد به زير بال و كو كو كند
و قرار بود
از در و ديوار صحنه حرير سپيد بشارد
در آن ميان نيز
در تشتي از طلا
بر بستري از سرمه و خاكستر
گوهر شب چراغي نشسته باشد به اين هوا . . .
شيري شرزه، دهد جولان
و شهرزاد از گوشۀ صحنه شود پيدا،
و دنبال كند قصه را
و اركستر هم ، نرم بنوازد . . .
قصّه امّا ميرود به راهي كه
يك شاخه گل پژمردۀ بي رنگ
افتاده بر سر راه
نه ابر سپيدي
نه سبز مخملي
نه تاجي كه سرخ باشد و پر خون
شيري گر كه گريزان است از نور و لنگ لنگان مي رود از صحنه سوي كجا،
نمي دانم؛
يك جفت چشم بي جلا
كه از پشت شيشه هاي پر ترك
نگاه مي كنند
و كمك مي كنند طلب.
صداي دل اي دل هم نمي رسد به گوش.
من مي روم كه بخوابم!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#82 | Posted: 19 Dec 2014 09:46
✦✧✦ پـرسش ✦✧✦


حالا كه گرم نشد تنم
از گرم يي آغوشت
مهمانم نمي كني به نگاهي گرم؟


✦✧✦ آه . . . ✦✧✦


چقدر مي خواهم آه بكشم
سينه يي صاف كنم
و از جامي كه پيش روم است
جرعه يي مزه مزه كنم
گلوم را، اما، بغضِ غريبي گرفته است!
آه . . . كه آهم، هم، آه نيست ديگر
و آه . . . كه درياي آبي نشان نمي دهد خود را
چقدر خاطره ها خسته اند،
نمي موجم.
برف مي بارد
و من سردم است
رنگ چشمانم نيز
دارد سفيد مي شود
و آه . . . چقدر مي خواهم بگويم : « آغوش »
من هيچ گناه نداشتم
كه سرما چنين برسد تا زير سينه ام
و همين حالاست كه قلبم فراموشكار شود
و آه . . .
و سنگ،
و سرد يِ سنگ،
و تيزيِ سنگ،
و سنگيِ سنگ
همين حالاست كه بخورد بر سر و رویم.
همين ديروز بود انگار
« كه گفتم : نمي روم تا دريا خودش بيايد و پاهايم را بليسد و بياندازدم،
مازه هام را»
بمالد و خوابم كند «
آه . . . ، اين شن ها، اين همه خرده شيشه
از كجا آمده اند؟
من نشسته ام اينجا،
بال هام پَر ريخته اند،
خوابم نمي برد،
و مي ترسم از همهمه يي كه بوي ريشخند مي دهد
و مي خواهم آه بكشم.
و چقدر . . .
اين بغض . . .
اين گرك هاي گرسنه كه در سرما شير شده اند
اين بغضِ بد ذات. . .
و اين فكر لعنتي كه مدام در اين كرانۀ سرما
چكش مي زند به شقيقه ام كه:
چرا دست فرو نميكني ته حلق ات و اين آه را نمي كشي بيرون؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#83 | Posted: 19 Dec 2014 09:47 | Edited By: anything
✦✧✦ از متـن یک انتـظار ✦✧✦


سر مي زند به چارچوب و در و درواچه و ديوار،
بي رمق.
با بال خسته و سرماي بي امان
درواچه را بسته نمي خواهد.
گوشي اگر در آن حوالي
بال گشوده باشد،
مي شنود:
كِي دستي مي برد به كنار
گوشه ي پرده را
تا ببيندم برده ام سر به زير بال
بيزار از اين يخبندان؟!
بي خيالِ مانده ي پشتِ در،
عرق نشسته بر جدارش، پنجره
و مي نگرد
در گرمیِ درون،
چشم انتظاري
در جامۀ پرندين،
گوشي به زنگ در
حواسي به پژواك پيچيده در اتاق،
چشمي بر عقربه هاي زمان شمار
با دستِ زير چانه و لبي كه باز مانده
چونان لب طفلي به مكيدن،
هم صدا با ترنم تنيده در در و ديوار و پرده و فرش
مي خواند:
« . . . از پيِ زر آمده ام
تا دهن شيرين كنم،
سر به دنبال شكر
ني و سر مي شكنم »
و نمي داند اگر بجنبد از جا و پس بزند پرده را
مي بيندش:
نشسته زير لايۀ شب،
زخمي،
بي زار از يخ و يخبندان
درواچه را بسته نمي خواهد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#84 | Posted: 19 Dec 2014 09:48
✦✧✦ بـر زبان بیار مرا ✦✧✦


من، تكه تكه كرده ام خود را
تو بوي خون مي دهي؟ چرا؟
حساب بوسه و گلوله سواست
من تكه تكه كرده ام خود را
تا پيش پاي تو
تهي نباشد
از هيچ
و پا، تو نگذاري بر زمينِ تهي از هيچ
كه از نبود تو هيچِ هيچ شده ام
گفتم شايد:
هر چه هيچ تر شوم،
لغزيدني تر مي شوم
ميان لب هايت
زبان در آر و بر زبان آرم
بليس پاره پاره هاي مرا
و
بگو مرا!
بوي خون را شنيده مگير
كه گاه بوسه
بوي بوسه
نبايد كه بشكند ابرو
و من اسير بوي توام
اي كه از كُنار بوسه مي آيي
حساب بوسه جدا
تكه تكه جدا
جدا
جداي جداست
از گلوله و خون.
سوا و
تكه تكه من ام،
تو بوي خون مي دهي؟
بر زبان بيار مرا
كه من اسيرِ كامِ توام

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#85 | Posted: 19 Dec 2014 09:49
✦✧✦ تـرانه (۲۵) ✦✧✦


چشم
دست خودش نيست
راه مي كشد.
دل
پر خواهش است
له له مي زند.
دست،
تابِ گرفتنش نيست
مي . . . مي. . . مي لرزد.
هُرم هوس زمين نمي نشيند
تب مي آورد
شعله مي كشد
گُر مي زند
تا. . . تا. . . تا مغز استخوان.
پيشاني،
غرقِ عرق
گونه
سرخ
سرخ تر
باز هم می سُرخد.
بيني افتاده از كار بوييدن
مي بوبيند.
لب،
پر داغ پُر عطش
خوابِ مكيدن مي بيند .
زنبورمي شود،
مي گزد خود را . . .
نبند!
گشوده نگهدار پنجره را
اين نگاهِ تشنه از راه دور مي آيد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#86 | Posted: 19 Dec 2014 09:49
✦✧✦ تـرانه (۲۶) ✦✧✦


لبان و بازوانت
باهم
گشوده بايد
تا وانگشايي آغوشَم
خود را "خوانده" نمي خوانم.
پنجره را ببين:
مي كند « بيا، بيا » چنان
كه خود را
غريبه نمي پندارد آفتاب،
و پهن مي شود
بر روي فرش اتاق
بيا و پنجره باش وُ
بیآفتابم .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#87 | Posted: 19 Dec 2014 09:50
✦✧✦ تـرانه (۲۷) ✦✧✦


آي سبز!
سر در پناهِ كدام درخت بگيرم
وقتي جا به جا زردها نشسته اند به كمين؟
عطر كدام سبز
در دم دمه هاي پژمردن
وقتي مجال نفس كشيدن نيست ؟
و شش هايي كه ذره ذره از هواي تو تهي مي شوند !
آه . . .!
همي بيل است و خاك و سوزش گلو
و خموشيِ حنجرۀ نسيم است
در گوش هاي خاك گرفتۀ تهي از صداي تو.
كسي مرا به خواب خود نمي خواند ديگر!
رو به سوي كدام،
وقتي از آن همه سبزي و دستِ زيرچانه و نگاه و . . .
جز روي برگشته، چيزي نمانده است؟
كدام آغوش آيا،
وقتي زردها صداي پاي سرما را
مي وزانند به گوش؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#88 | Posted: 19 Dec 2014 09:51
✦✧✦ تـلخ بوسه ✦✧✦


بوسه نبود اين
تلخي را تجربه يي تازه بود
خطي بود بر رويايي شيرين
يا،
خطّ نه،
سنگيني و سياهي را تجربه يي ديگر بود.
حالا نميدانم چه كنم با اين دل
كه هم سنگيني و سياهي را تجربه كرده
و، هم، شكسته شدن را !
با اين همه
آن قدر مي خواهمت كه
بوسه ات را در قابي از تنهايي مي گذارم
و با گلويي پُر بغض
« نه » خواهم گفت به خواهشِ دل!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#89 | Posted: 19 Dec 2014 09:52
✦✧✦ تـهی ✦✧✦


صداي چرخش کليد در قفل

. . . . . . . . . . .

باران،
ميخ مي كوبد
بر پشت بام
ناگهان
مي شكند سكوت را
صداي شكستن . . .
در سايه روشناي سرسرا
ايستاده، پرهيبي، چمدان و چتر بر سر دست
آني كه چشم به در دارد
از جا مي پرد و
آغوش كشوده مي دود به سوي در
آذرخشي مي روبد تاريكيِ سرسرا را
تا پشت در

. . . . . . . . . . .

در بسته است.

. . . . . . . . . . .

آغوش گشوده مي ماند تهي
جويكي آب راه افتاده بر كاشي هاي سرسرا
پشتِ در
ماه ميخكوب شده ست پسِ ابر
كوچه تهي ست از آمد و شد.



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#90 | Posted: 19 Dec 2014 09:53
✦✧✦ جا باز می کنم ✦✧✦


وقتي سر مي نهم بر زمين
گسترۀ جهان جاي خواب هايم نيست
مگر اين كه:
از در درآيي ،
بي اعنتا به دور و برت،
به برم بنشيني و دست بر رانم نهي
و لب . . .
چه لب چه لبي . . .
و آن نگاه دزديده ي پر شرم!
و من چه دوست ميدارم شرم پس از بوسه را
كه نگاه ميدزد از من!
و چه شيرين است عسل دزديي چشمانت!
به سانِ بركۀ پُر ماه،
از پس بوسۀ ماه،
پُر از تو،
لب پر مي زنم و لب ميمالم بر گيسوانت
و مي گيرم جان.
نفس مي كشم و
جا باز مي كنم براي خواب هايم!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 9 از 25:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  24  25  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites