تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Reza Farmand Poems | مجموعه اشعار رضا فرمند

صفحه  صفحه 18 از 30:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  29  30  پسین »  
#171 | Posted: 21 Apr 2015 16:09



زن ساده دل
زن دخیل و دعا
آرمان هایش را
به همراهِ‌ جهاز‌اَش
به خانه‌ی شوهر بُرد
و آنها را چو بازیچه‌هایی
در قفسه های آشپزخانه چید
آنگاه
بُردبادانه
چون درازگوشی
خود را به سرنوشت سپرد.

زن ساده دل
زن سفره، نذر
چندین سال
با هوشِ بسته
چون کودکی
روی کول عشق نشست!
از واژه‌ها
- چشم بر آسمان-
بالا نرفت؛
با پُرسش های بزرگ
همسخن نشد!
و رفته رفته
بدینسان
به چاه‌ِ ژرفِ آشپزخانه خو کرد؛
و آوازهای شگفت جهان را نشیند.
***
زن ساده دل
زن عزا و روضه
اکنون که با فسردگی‌اش
وَ یادهای کبوداَش
تنهاست؛
وَ از کُمای بلندِ خوش‌پنداری ها
به هوش آمده‌ست:
اندیشه‌‌اش‌
از آمدن به صدایش می ترسد
و سکوت‌اش، چون مرگ
گود شده است.

کپنهاک، ۲۰۰۴

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#172 | Posted: 26 Apr 2015 15:28



شانزه‌لیزه در جامه‌های خوشرنگ
بالا می‌رود، پائین می‌آید!
بالا می رود، پائین می‌آید!
*
شانزه‌‌لیزه، خودباوریِ شگفتی دارد
انگار می گوید: ببین چه بوی خوشی دارم!
بوی فرهنگ‌ام را می‌شنوی؟
*
هوای شانزه‌لیزه باید سدها بار
از پالایشگاهِ فلسفه
از پالونه‌ی شگفتِ هنر گذشته باشد؛
و جاروی مکنده‌ی پُرسش‌ها
بیگمان باید همه‌ی خدایانِ خودکامه
و همه‌ی پادشاهان و کشیشانِ خودسر را
به درون کشیده‌ باشد!
چرا که هوس اینجا، لکنت زبان نمی گیرد!
و هوش و اندام زن همه جا شکفته است!
زنده باد شانزه‌لیزه!
***
همه‌ی‌‌ زبان‌های گیتی، در شانزه‌لیزه قدم می‌زنند؛
و با زبان آرامش، با هم سخن می‌گویند
واژه‌های تازی سیاه‌پوش‌اند
و فضای اینجا را سورئالیستی می‌کنند
و من از خود می پرسم که آیا روزی خواهد رسید
که واژه‌های این زنان، در پُرسشی جسور به پا خیزند؟
*
در شانزه‌لیزه، آرزو‌ها آزادند!
و خوش‌گذرانی آسوده است!
*
هدایت، هنوز بی آنکه خسته شود
در شانزه‌لیزه قدم می‌زند!
کتیبه، بختیار، برومند و آریامنش هم هر شب
با جامه‌های نو در شانزه‌لیزه قدم می زنند.
*
آی...من اگر بخواهم
فرش بوی‌‌ناک و پُرشپشِ این واژه‌ها را
به یاری پاریس خردمند
بر تاق پیروزی** بگسترانم
و آنرا از هیچِ ستبر عرفان
و از پیشاب زاهدان و صوفیان و رمّالان دوره‌گرد بشویم
چه کسی می تواند جلوی مرا بگیرد؟
*
من اگر بخواهم
سد شانزه‌لیزه زن سرمست و شاد را
در شعرم به پایکوبی بخوانم
چه کسی می تواند جلوی مرا بگیرد؟
*
شانزه‌لیزه در جامه‌های خوشرنگ
بالا می رود، پائین می آید
و صدای پُرسشی زخمی‌
از لا به لای خنده‌های مردم شنیده می‌شود.

پاریس ۱۸ ژوئیه ۲۰۰۴

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#173 | Posted: 26 Apr 2015 15:30



نقاب‌های خانه‌دار
نقاب‌های رَحِم‌دار
ایمان آیا می تواند زمان را مومیایی کند‍؟

می‌خواهی اسبی‌ شوی آزاد
یا زنی نقاب‌پوش در هرمزگان؟
*
در مجله‌ی قطار کپنهاک
زنان نقاب‌پوش هرمزگان را نگاه می‌کنم:
نقاب‌هایی که به پادری‌ها می‌مانند؛
و چشم‌هایی که به روشنی له شده.
*
می خواهی گوَزنی شوی آزاد
یا زنی نقاب‌پوش در هرمزگان؟
*
زنان نقاب‌پوش هرمزگان، به عروسکِ شَمَن‌ها
به عروسه‌ی هراس‌‌انگیز جادوگران می‌مانند؛
و به راستی که هوس را کور می‌کنند.

کودکی کنجکاوانه، نگاه مادرش را
روی روبنده‌های هول‌آور می‌کشاند؛
و چشم‌های شگفت‌زده‌ی مادر،
روی «ماسک‌های فارسی» درنگ می‌کند.
*
«گوهر ۳۳ ساله دارای ۸ فرزند
نقاب را به دلائل دینی می پوشد.

فاطمه ۵۵ ساله دارای ۱۰ فرزند
نقاب را به دلائل دینی می پوشد.»
*
می خواهی مَلخی شوی آزاد
یا زنی نقاب‌پوش در هرمزگان؟
*
زنان نقاب‌پوش هرمزگان در نگاه‌هاشان فشرده‌ شده‌اند.
و چشم‌هاشان که لب‌ریز پرسش‌های خیس‌است؛
چون تف‌هایی هر دم به آسمان هرمزگان افکنده می‌شوند.

می‌خواهی گیاهی شوی گمنام
یا زنی نقاب‌پوش در هرمزگان؟
*
در هرمزگان
زنان، نقاب ایمان را می‌پوشند!
در هرمزگان
زنان، نقاب مردان را می‌پوشند!
*
می‌خواهی پرنده‌ای‌ شوی آزاد
یا زنی نقاب‌پوش در هرمزگان؟

کپنهاک، ۱۸ مارس ۲۰۰۷

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#174 | Posted: 26 Apr 2015 15:30




۱
زن افغان از مردن، خسته است!
زن افغان از نزیستن، خسته است!
*
زن افغان از افتادن‌ها خاک‌تر است!
زن افغان از ‌لت و کوب‌ها داغان‌تر است!
نازکی‌اش گذرگاهِ گرازهای وحشی دین بوده است!
*
دیوان از پشت کوه ایمان همیشه به زندگی‌اش می‌تازند
و معنای‌اش را در غارهای تاریک
هر جور که خواستند تفسیر می‌کنند
*
زن افغان از مردن خسته است!
زن افغان از نزیستن، خسته است!

۲
به زن افغان،
گدازه‌ی مرگ نوشانده‌اند:
زندگی‌اش بخار می‌شود!

- «بمبی به خانه‌امان افتاد:
پدرم را کشت؛‌ شوهرم را کشت»

« شب‌ها نمی‌توانم بخوابم؛
لب‌هایم می‌پَرد؛ دستِ چپ‌ام بالا نمی‌آید؛
گوش‌ام نمی‌شنود؛
هر چه می‌خورم تُرش می‌کنم؛
در گلوی‌ام چیزی‌ست که نمی‌توانم قورت بدهم
دکتر گفت عصبی‌ست!
تنهایی تنگ‌ام می‌شود
با اینهمه با هیچکس نمی‌توانم راحت باشم»
*
به زن افغان
گدازه‌ی مرگ نوشانده‌اند:
زندگی‌اش بخار می‌شود!

۵ مه ۲۰۰۷

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#175 | Posted: 26 Apr 2015 15:31



در غرب، رشته‌ای نیست که که زنان ایرانی
سینه‌ریز افتخاری از آن نساخته باشند
و هنری نیست که زبان دشوارش را
خوب نیاموخته‌ باشند
پس زنان ایرانی زنده‌اند؛
و تنها آب و هوا و آفتاب فرهمند می‌خواهند!
*
در غرب، رشته‌ای نیست که زنان ایرانی
در بلندترین شاخه‌هایش نشکفته باشند
و پیشه‌ای نیست که فوت و فن‌اش را
خوب نیاموخته باشند
پس زنان ایرانی زنده‌اند
و تنها آب و هوا و آفتاب فرهمند می‌خواهند!
*
پس زنان ایرانی می‌توانند همبالای زندگی باشند
چنانچه در آرمان‌هاشان برخیزند!

پس زنان ایرانی می‌توانند از دویدن‌ها پَربکشند؛
از پریدن‌ها اوج بگیرند؛
و هر شتابی را پشتِ سر بگذراند.
پس زنان ایرانی زنده‌اند
و تنها آب و هوا و آفتاب فرهمند می‌خواهند!

۲۲ آپریل ۲۰۰۷


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#176 | Posted: 26 Apr 2015 15:33



افسانه، عروس چهارده ساله
هنوز نتوانسته است
سرچشمه‌ی خون دوساله‌ی‌ اندام‌اش را دریابد
*
افسانه، عروس چهارده ساله
هنوز نتوانسته است
هیچ‌یک از هزار در دنیا را به روی خود بگشاید
*
افسانه، عروس چهارده‌ساله
هنوز نتوانسته است
از کوهستان سخن‌ بالا رود؛
و قلعه‌ی آسمانی غرورش را واژه‌ به واژه بسارد

افسانه عروس چهارده‌ساله
هنوز نمی‌تواند مشعل هیچ پُرسش بزرگی را
در پیچ و خم گفتگو‌ها روشن کند
*
افسانه، عروس چهارده‌ ساله، نوپرواز است؛
بال‌هایش را در توفان‌ها نیازموده است؛
و اندیشه‌ها و گام‌هایش را هنوز نمی تواند
با چرخش ناگهان حادثه‌ها میزان کند

او را در بازیگاه‌ کودکی‌اش به خاک نسپارید!

کپنهاک، ۱۹۹۷
بازپرداخت، ۲۰۰۷

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#177 | Posted: 26 Apr 2015 15:37




با من باشی دوستت دارم!
با من نباشی دوستت ندارم؛
و دوستت نباید داشت!
آه...
دریغ از عاشقی که جنتلمن نیست!
*
با من باشی، مریم زمانهایی
و دستِ ناموس هیچ روستایی
به گوهر والای‌ات نخواهد رسید!

با من نباشی آبروی‌ات را
در قبیله ها و دهکده ها خواهم ریخت
و جغرافیای مادگی‌ات را
به دیوارهای سختِ غیرت خواهم آویخت
آه...
دریغ از عاشقی که جنتلمن نیست!
*
با من باشی، زمان چیست؟ زمین کدام است؟
با هم اخلاق تازه‌ای می سازیم؛
و هوسهامان را جشن می گیریم.

با من نباشی، غیرت سنگی سده‌ ها را
با فریادهایم، بیدار خواهم کرد
و خالهای برهنگی‌ات را که با هوسم چیده‌ام
به رسوایی خواهم پاشید.
آه...
دریغ از عاشقی که جنتلمن نیست!


کپنهاک مه ۲۰۰۶


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#178 | Posted: 26 Apr 2015 15:38 | Edited By: anything



ناموس گل کجاست؟
در رنگ‌اش باید باشد؛ در بوی‌اش.

ناموس هندوانه کجاست؟
در شیرینی‌اش باید باشد؛‌ در قرمزی‌اش!

ناموس خروس کجاست؟
در تاج‌اش باید باشد؛ در قوقولی قوقوی‌‌اش!

ناموس مرغ کجاست؟
در تخم‌اش باید باشد.

ناموس گاو کجاست؟
در پستان‌های پُرشیرش اگر ماده باشد؛
و در شاخ‌های تیزش اگر نر باشد

ناموس سگ کجاست؟
در پوزه‌اش باید باشد؛
و در هزاران هزار حس بویایی‌اش

ناموس پشّه کجاست؟
در نیش‌اش باید باشد؛ در وزوزش!

ناموس فلفل کجاست؟
در تیزی‌اش باید باشد!

ناموس خیابان کجاست؟
در آسفالت‌اش باید باشد

ناموس ایمان کجاست؟
در گوش‌اش باید باشد؛ در چشم‌اش!

ناموس انسان کجاست
در آزادی‌اش باید باشد!

کپنهاک، ۲۰۰۳


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#179 | Posted: 26 Apr 2015 15:40



زن جوان
برهنگی‌اش را در آفتاب شسته
و به نگاه‌ها افکنده است!

۲
برهنگی زن، چراغ سکوت است!

۳
در برهنگی زن
من چیزی جز دانایی نرم نمی‌بینم!


پاریس ۱۶ آوریل ۲۰۰۵

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#180 | Posted: 26 Apr 2015 15:41



پاریس، شهر فشرده است!
*
الماس، روشنی فشرده است!
*
کهکشان، چرخش فشرده است!
*
عشق، خواهش فشرده است!
*
پرنده، آسمان فشرده است!
*
زن، اوج فشرده است!
- موسیقی فشرده است!
- زمان فشرده است!

پاریس ژوئیه ۲۰۰۶

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 18 از 30:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  29  30  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Reza Farmand Poems | مجموعه اشعار رضا فرمند بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites