تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

اشعار حکیم نزاری

صفحه  صفحه 2 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#11 | Posted: 5 Oct 2017 15:52




شمارهٔ ۱۰


گر هیچ دلی داری دریاب دل مارا
حال دل این بی دل میپسند چنین یارا
جان نیست چنین کاسد کردیم بسی سودا
هم نیز رهی باید بیرون شوِ سودا را
گر عاشق بی چاره از جور نمی نالد
هم مرحمتی باید معشوقه ی زیبا را
هیهات که مظلومی در دامنت آویزد
امروز کند عاقل اندیشه ی فردا را
گر یاد کنی از من هم حیف بود بر تو
از وصل سخن گفتن کو زهره و کو یارا
ای گل بن باغ من از من دو سخن بشنو
یک بار نصیحت کن آن سرکش رعنا را
گو بیش نزاری را شاید که نرنجانی
گر سر ننهادستم آن بی سر و بی پا را

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#12 | Posted: 5 Oct 2017 15:53




شمارهٔ ۱۱


به سرنمی شود از روی شاهدان ما را
نشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را
غلام سیم برانم که وقت دل بردن
به لطف در سخن آرند سنگ خارا را
به راستی که قبا بستن و خرامیدن
خوش آمده است ولیکن بلند بالا را
برو چو باز ندانی ترنج و دست آنجا
که یوسف است ملامت مکن زلیخارا
نه هرشبی که به روز آورم کسی داند
که هم ز درد دلی میبرم سویدا را
پدر مناظره می کرد گفتم ای بابا
در علاج مزن درد بی مدوا را
بیار باده که بر عارفان حرام نشد
حلال نیست ولی زاهدان رعنا را
عجب ز محتسب غلتبان همی دارم
که خود همی خورد منع می کند ما را
نزاریا نفسی جهد کن که دریابی
که دی گذشت و کسی درنیافت فردا را

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#13 | Posted: 5 Oct 2017 15:54




شمارهٔ ۱۲


چنان به روی خود آشفته کرده ای ما را
که گل بنانِ چمن بلبلانِ شیدا را
قیامتی دگرآخر به فتنه برمفزای
مکن به سرمه سیه چشمِ شوخِ شهلا را
مبند زیور و زر بر چو سیم گردن و گوش
چه احتیاج به آرایه روی زیبا را
مگر به غارت و قتل آمدی از آن سوی آب
ازین طرف چو برانداختی بخارا را
بترس اگرچه بلندی زدود سینه ی خلق
که دود هرچه برآمد گرفت بالا را
دلم به روی تو تا دیده برگشاد ببست
به چار میخ وفای تو هفت اعضا را
پدر طبیب بیاورد تا مگر به علاج
برون کند ز دماغ بخار سودا را
به طعنه گفتم اگر من منم نباید برد
به هرزه این همه زحمت طبیب دانا را
به جان دوست اگر زنده گردد افلاطون
که اقتداست بدو جمله ی اطبا را
مگر به فضل خدا ورنه هیچ ممکن نیست
که چاره یی بود این درد بی مدوا را
رها کنید مرا در بلای عشق که کس
به دم شکال نکرده است نا شکیبا را
نزاریا به قضا ده رضا چو ممکن نیست
که از کمند بلا مخلصی بود مارا
عنان به عشوه مده عشق باز و عشرت کن
به روی یار موافق خلاف اعدا را

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#14 | Posted: 5 Oct 2017 15:55




شمارهٔ ۱۳


چیست کز من یاد نآید هیچش آن محبوب را
خود وفا گویی نمی باید که باشد خوب را
گربه صبر آشفته کاران را غرض حاصل بود
بیش از این ممکن نباشد احتمال ایوب را
طالب وصلم ولیکن عمر ضایع می کنم
زآن که هست ازمن فراغت گونه یی مطلوب را
شادی جانش مرا خود این رضا کی دل دهد
کز من و احوال من باشد غمی محبوب را
نه ز نا دیدن شکیبا ام نه از دیدن به هوش
کی حجاب از پیش برخیزد چون من محجوب را
تا به نا محرم نیفتد ماجرا شب ها روان
کرده ام درصحبت باد صبا مکتوب را
طرفه نبود گر نزاری را به بویش باد صبح
زنده دارد همچنان کز پیرهن یعقوب را

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#15 | Posted: 5 Oct 2017 15:57




شمارهٔ ۱۴


از من چه شد که یاد نیامد حبیب را
مردم ز درد و نیست غم من طبیب را
گو رنجه کن قدم به عیادت که خوب روی
نبود بدیع اگر بنوازد غریب را
برآستان دوست مجاور بدی سرم
گردست امتناع نبودی رقیب را
هرگز به هرزه دامن گل کی دهد ز دست
گر هیچش اختیار بود عندلیب را
رغم عدو چه تعبیه یی ساخت زلف دوست
در جیب صبح باد روان کرد طبیب را
جز یاد دوستان نرود در مسامعم
آن به که نشنوم هذیان خطیب را
پیرانه سر چو زاهد صنعان ز دست دل
درگردن افکنم به ارادت صلیب را
استاد من معلم کُتّاب عشق بود
بیهوده می کنند ملامت ادیب را
تسلیم عشق شو چو نزاری نه معترض
نقض معلمان نرسد مستجیب را

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#16 | Posted: 5 Oct 2017 16:00




شمارهٔ ۱۵


عیبم مکن که دوست ندارم رقیب را
کز دست او به خواب نبینم حبیب را
گر من شکایتی کنم از غصه رقیب
از باغبان رسد گله ای عندلیب را
ای من غریب شهر تو دانی نه لایق است
گر جانبی نگاه نداری غریب را
من جهد می کنم به وصالت ولی چه سود
دولت مساعدت نکند بی نصیب را
بیمار عشق و دردِ دل و صحت و دوا
ممکن که در خیال نگنجد طبیب را
در مکتب معلّم عشق و مجال آن
باشد محال ابجد هوّز ادیب را
با دوست غم مدار ز دشمن نزاریا
با خویشتن مبر به مصلا صلیب را

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#17 | Posted: 5 Oct 2017 16:04




شمارهٔ ۱۶


رفتم و دریافتم پیر خرابات را
باز نمودم بدو کلّ مهمّات را
گفت به من ای فلان وقت همی درگذشت
بیش عبادت مکن کعبه پرلات را
سینه نه پرداخته دیده نه بردوخته
چند پرستی چنین محض خیالات را
رفته برون از خیال محو شده در وصال
گر شده ای یافتی کلّ کمالات را
دست برآورده ایم گرچه درین باب نیست
حاجت دستان ما قاضی حاجات را
هم به ترحم کند عاقبت الامر کار
بر سر مستان کند جام مصافات را
چون بر او بود و برد جمله توان گفت نی
بار دگر طالبم عهد ملاقات را
در رصد این محل نیس نزاری ولی
منتخبی می کند شرح موالات را
تا نفسم می رود بر نفسم می رود
رفتم و دریافتم پیر خرابات را

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#18 | Posted: 5 Oct 2017 16:08




شمارهٔ ۱۷



برخیز ساقیا بده آب حیات را
چون روح کن به معجزه احیا موات را
در حقّ من به ناحق اگر طعنه یی زنند
من نشنوم ز مدّعیان ترّهات را
کو روح معجزی که گر از من کند قبول
در وجه یک قنینه نهم کاینات را
یک ذره عشق بود که از ابتدای کَون
بر من فرو گرفت چنین شش جهات را
می مایه حیات وجودست قصّه چیست
بسط و فرح ازوست نفوس و ذوات را
بسیار در منافع او رنج برده ایم
هم آزموده حل کند این مشکلات را
می نوش بر نبات لب چشمه خضر
ذوقی دگر بود لب چشمه نبات را
رهبان اگر به خواب بدیدی جمال دوست
کی التفات کردی عزی ولات را
محمود تا جمال ایازش نمود روی
برهم شکت بت کده سومنات را
گر می کند نزاری بی چاره بی خودی
سرمایه دگر بود اهل ثبات را
فرتوت عشق را به سر خود چه اختیار
هرگز به خود سفینه سبب شد نجات را

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#19 | Posted: 5 Oct 2017 16:08




شمارهٔ ۱۸



دیر شد تا دوست می دارم ترا
آخر ای بخت از درم روزی درآ
من به تو چون تشنه مستعجل به آب
تو چرا از من چنین سیری چرا
گر خطایی در وجود آمد ز من
جان غرامت می دهم بی ماجرا
تو جهان جانی و جان جهان
بی تو گر بر من سرآید گو سرآ
زلف پرتابت مرا دیوانه کرد
چند رنجانی من دیوانه را
هر چه در حسن تو خواهم کرد وصف
تو از آن هستی به خوبی ماورا
قوتی یابد نزاری راستی
گر کند بر سبزه خطّت چرا

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#20 | Posted: 5 Oct 2017 16:09




شمارهٔ ۱۹


ر تو نگویی به من من به که دانم ترا
در نظر دیده ای دیده از آنم ترا
من به خود الا چو خود هیچ نبینم دگر
حیف بود گر زخود باز ندانم ترا
هستی من نیستی جز به وجود تو نیست
بود توانم به تو دید توانم ترا
هرچه تو گویی بیا آمدم از تو به تو
من کی ام اندر میان هم به تو خوانم ترا
هم تو نهی بر دلم دست و ترحّم کنی
از تو به بازوی خود کی بستانم ترا
من به جهان در که ام کالبدی نیم جان
گر تو نگویی که من جان و جهانم ترا
جان نزاری به تو زنده والّا نبد
با تو توان بودنی بی تو، چه دانم ترا

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 2 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / اشعار حکیم نزاری بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites