| انجمن ها  | نظرسنجی ها |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

اشعار منوچهر آتشی

صفحه  صفحه 25 از 36:  « قبلی  1  ...  24  25  26  ...  35  36  بعدی »  
#241 | Posted: 22 Feb 2012 18:29
به شعر نشستن در آهن ها

به شعر نشستن
در انزوایی کوچک
گرداگردت
کارخانه و آدم ها
شب پر حادثه و پاهای پر رفتار
تو جزیره ای به ورطه آهن
یا آهن ها در تو ؟
به شعر اندیشیدن
در ازدحام آدم و آهن
و خیالت در آونگ
به سایه سهماگین جراثقال ها
و هول هایل سودا
تو به کشتی نشسته ای یا دریا ؟
هم به پندار تو آدمی
بر برج های حایل آهن
اگر به بادبانیکوچک نماند
به بالهای لرزان زنبوری می ماند
پر اشتها به شاخه خرما
به شعر نشستن
در اینجا
آرام
در حواشی هی ها هو
سری به کوچکی شبنمی
دلی به هیبت توفان ها

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#242 | Posted: 22 Feb 2012 18:31
آمده ایم عاشق شویم


پذیره شدن دانه ای سرگشته
تا مرواریدی آفریده شود
به خون دلی
سینه ای به شکیبایی صدف می طلبد
جگر هزار توی سرخگل می خواهد
که خدنگ شبنمی به چله نشاند
و تا گلوی تفتیده آفتاب
پرتاب کند
هشدار
نطفه نهنگ است عشق نه کرمینه وزغی
و لمحه ای تلاطم طغیانش را
دلی به هیبت دریا می طلبد
هشدار ! روزگار
آمده ایم عاشق شویم

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#243 | Posted: 22 Feb 2012 18:32
تصویر

مردی کنار نهر گریزان
سایه به آب سپرده و دل به هواهای دور
سنگ برسنگ می غلتد
و گلها به شتاب
بر آب می گذرند
و آنکه ایستاده
در نسیم سفر می کند
مردی کنار نهر گریزان
سایه به آب سپرده و سر به خیال های پریشان

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#244 | Posted: 22 Feb 2012 18:34
پیشنهاد

شاعر: بانو
شمشه ای زر سنگین
دلی
و خنجری به سینی سیمین آورده ام
تا چه پسند افتد و چه در نظر اید ؟
بانوی اول : شمش طلا را می گیرم
و ترا به مائده ای یکشبه مهمان خواهم کرد
که رویای رنگین دلخواه را
هزار شبت مکرر کند
بانوی دوم : خنجرت را به دریا بینداز
طلا و قلبت را برمیداریم
و به شیوه نیکبختان
در سامان های سبز دلخواه
به کام می نشینیم
شوربختی از میانه می گریزد
وقتی عشق و عقل یگانه شود
بانوی سوم : سینی و خنجر و طلا را به مزبله انداز
قلبت را می خواهم و بس که گنج لعل است
و با هر تپشی
به خوابهای اساطیر پرتابم می کند
من سودازده جنون توام شاعر
بانوی چهرم : ها ها ها
خنجر الماسگون را برمیدارم
دل مفلوکت را از هم می درم
که صادقانه نیرنگ می بازد
و شمشه زر را به تاراج می برم
باسینی سیمین
شاعر : پری دشکیش رویاهایم
ای راستترین
سر خط دفترهای ناسروده سروروم
گمشده ام تویی
هزار دفتر و دیوان
بیهوده میان تو و رویاهایم
حایل شدند
پیش ای
سینی به سینه
آماده ام اینک

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#245 | Posted: 23 Feb 2012 04:38
مرکب خوانی

چه حکایت است
وحشت از باد مخالف ؟
وقتی شرطه قصه ها
شمایلی آشنا ندارد
در این غرقاب ؟
در این پیجاب ها
که باد هیولا
از شش سو می وزد و باد زار
از هزار جای زمهریر درون
چه هراس
آن را
که به زورق گردباد
به جانب جزیره توفان
لنگر گرفته است ؟
رهایم کن
بگذار تا به سرعت شاهینی دیوانه بچرخم
به طیف درهم این خیل بال و هول
در این منظومه سرگیجه
از آن کهکشان بی اعتبار
که آفتابش از شتاب شهابی
ردای شعله به سر می کشد
و پاره سنگی سرگشته
جان می ستاند از ماه
نه
بگذار فلاخن بگیرم از این دیوانه
و بر آبشخور اعتمادی
آرام کنم گله را
اعتمادی
که از حقارت حادثه
قائمه استوار کند
و بایستد
بی لرزه در گذر بادهای میان تهی
کافی است نی لبکم بنوازم
تا هزار نی لبک به فغان اید از توفان ها
و فراموش شود زوزه گرگان خیالی
که سراسر رویامان را
خاکستری کرده است
چه حکایت است از چه بترسم
وقتی
به زورق گردباد می نشیند پرستو
تا به برکه ای برسد
من
بر کلک نی لبکی سوار می شوم
تا به ساحل آواز ب

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#246 | Posted: 23 Feb 2012 04:39
شور

پریشیده موی
رو در روی باد می رویم
به جاده ای
که از آستانه ای نمی گذرد
و رهگذری
به پوزخندی
هیئت شوریدگیمان را
به بازی نمی گیرد
سری چون شیر و دلی چون یوز
به تک می رویم
بر جاده هجومی
که به چراگاه غزالی شاید فروخزد
و از کنام ها
روباهان
با چشمهای زرنیخی
به سمخره می کاوندمان
و باد
شبح می سازد برامان
از گور و گوزن و گراز
پریشیده موی
رو در روی باد
می رویم

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#247 | Posted: 23 Feb 2012 04:39
زائر

به شفای کدام زخم نهان می رود زائر
سینه کش کوه را ؟
چکاد پشت چکاد و گردنه از پی گردنه
بقعه کجاست
کجاست ضریح کبود
گرداب جوشان معجزه کجاست ؟
چکاد پشت چکاد و گردنه از پی گردنه
بلندترین چکاد
دروغگاه چکاد بلندتری است
و گیتی به تمامی
چکادی دست نیافتنی
بقعه کجاست که
چکاد به چکاد فریبت می دهد
و تو از فراز به فرود می ایی
به گمان ارتفاع
و بقعه ها
که کبودی می زنند از بن دره ها
به چه درد و چه پیچ و تاب
بالا می کشد این ماه خود را
تا بقعه برسد به بدر به کمال
هلال آن سوی بدر است و باز
زائر خسته گردنه را
به شفای ندانم کدام زخم نهان
بالا می رود
از فراز به فرود

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#248 | Posted: 23 Feb 2012 04:39
غزل اطلسی ارغوانی

چه ارغوانی زیبای تاریکی
ای اطلسی
نه مثل خون
نه مثل تصنع
وقتی کنار سبز
می خوانی
آواز بی هیاهوی بویت را
رزها و لاله عباسی
آهسته گوش می خوابانند
تا حس کنند
رقص اریب پری های شبزاد را
بر روی برگ های مرطوب
ای اطلسی
در تو رگ غریبی جاری است
مالوف شب
که نسبتی ندارد با سرخ کاغذی
هر چند خیزگاه سرخ جگرواره
و لاله های چرمی
و سرخ خون مردان خورشید است
ای اطلسی
ای ارغوانی ناب
ظلمت گذرگاه حرامی ها
و دشنه های خونین است اما
تو همچنان بتاب
تو همچنان بتاب

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#249 | Posted: 23 Feb 2012 04:40
کشتی شکستگانیم

چه پروا
بادبان از ورق پاره ها داریم
و دفتری قطور در گریبان
می رانیم
بر موجزار حادثه
شعر بر کاغذ نوشه می شود اما
نفس ظرطه در غزل ما وزنده است
و باد
به شرط کرانه ما
معنا می شود
چه پروا
بادبان از ورق پاره ها کرده ایم
و ورق پاره پر شعر
شعر پر اندیشه
و اندیشه از نفس ما که شرطه دریاهای ظلمانی است
می وزد
نفسی که توفان ها را
آرام می کند
و دریا را
به خلیج های خلوت
یدک می کشد
چه پروا
باد گو بنالد و بپیچد بر خود
دریا در دفترهای ماست

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
#250 | Posted: 23 Feb 2012 04:41
خیال نیست

من
اما
این سوی کوه
به توانایی یک کوزه سفال و یک دلو سبز کهنه
اندیشه می کنم
برابر خار و خارا
برابر رمه تشنه و عطش مار
خیال نیست
پسین ساکت کوهستان
وقتی هزار شاخ بلند و هزار چشم فروزان
از دره ها به دشت سرازیر می شوند
و آسمان خالی را تهدید می کنند
خیال نیست
دستان خشک گرسنه روستا
در جوشن شفاعت بزغاله ها
کز خشم و مهربانی گله
یک کاسه شیر می دزدد
تا ماه را به سفره بی نان خویش
مهمان کند
آن سوی کوه
شاید هزار شهر جوان باشد
شاید هزار خانه هفت اشکوب
شاید هزار سرو و صنوبر باشد
پای هزار جوی زلال
جاری به سایه سار
من اما
این سوی کوه
تنها هزار شاخ تهدیدگر
می بینم
و فکر می کنم به سفال و دلو
و اقتدار خارا و خار
و گوش می کنم
به شور بانگ نی لبکی
کز دره های تاریک
می اید

در تب و تاب رفتنم ،به فکره راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر، مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس ، به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس ،هر نفس از من بنویس
     
صفحه  صفحه 25 از 36:  « قبلی  1  ...  24  25  26  ...  35  36  بعدی » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / اشعار منوچهر آتشی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link     :up2: :laugh: :tease: :-( :up: :handshake: :winking: :flowers: بقیه شکلک ها ... 
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2012.