انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
سیاست
  
صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5

چرا سلطنت طلبی ؟ چرا شاه دوستی ؟


مرد

 
نظام سلطنتی برای همیشه مرد گرچه با عنوان دیگری اعمال میشه
استبداد اشکال مختلف داره و سلطنت همیشه به استبداد منتهی شده
زندگی را هرگز جدی نگیر
راحت باش تا بگذرد
وگرنه تا ابد در جا خواهیم زد
از وقتی که ترا دیده ام عاشقت شدم
زچشم من برون مشو کشته آن لبت شدم
     
  
مرد

 
اگر مصاحبه ها با دولت مردان دوران پهلوی را دقیق مرور کنید می فهمید که امیدی به دولت مشروطه سلطنتی نیست و هرآن امکان فساد وجود دارد. بهترین راه حکومتی است که پس از چهار یا پنج سال با رای مردم تغییر کند.
     
  
مرد

 
کی طرفدارسلطنته؟
سلطنت و پادشاهی چه گلی به سرایران زد؟پادشاهی و ولایت فقیه مثل هم هستند.مردم درهر دوره دیکتاتوری تجربه کردند،البته حکومت شاه تاسال۱۳۳۲ خوب بود.بعداز۲۸مرداد بهدکل عوض شد و رفته رفته شاه حاکم مطلق کشورشدو ازهمون‌روز استارت سرنگونی پهلوی خورد.
نتیجه هم این شدکه آخوندها دارن به کشورمون حکومت میکنند.
یک ژنرال آمریکایی به ایران اومد ومحترمانه به شاه گفت بفرمایید بیرون
اواخرشاه از آمریکا دلخوربودو،به نزدیکان دربارمیگفت، من که کاملا حافظ منافع آمریکاهستم چرا دارن منو ازحکومت ایران برمیدارن
     
  
مرد

 
به قول دوستمون بعد از کودتا برعلیه دکتر مصدق، شاه تبدیل به دیکتاتوری مطلق شدوتمام قدرت در ید خودش بود.غرور وتکبر بیجایی داشت وچون نخواست پادشاه واقع بینی باشه واوضاع مملکت روبه خوبی درک کنه تصمیمات اشتباه پی در پی گرفت.ازنظرسیاسی هم تک صدایی محض بود واطرافیانش هم عده ای چابلوس ومتملق.شاه ازترس کمونیست افتاد تو دام امپریالیسم.سلطنت هیچوقت احیا نمیشه وهرتلاشی هم برای این کار بشه بیهوده وشکست خوردست.دورانش به سر اومد.
دسترسی من به سایت غیرممکن شده..
وجود من خیلی چیزها به لوتی اضافه کرده بود وبدین ترتیب لوتی خودش رو از یک نعمت گرانبها و ارزشمند محروم کرد، حیف شد.
     
  
مرد

 
من هم مثل هر انسانی اعدامهای زندانیان سیاسی دهه۶۰رومحکوم میکنم.دوم اینکه اصلا حامی ج.ا نیستم.اما اونایی که از خدمات بی شائبه وماندگارپهلوی ها سخن میگن آیانمیدونن اول پهلوی بدعت گذاشت و چیزی به نام زندانی سیاسی ابداع کرد؟حداقل مجاهدین سابقه ترورمسلحانه وخرابکاری ومتحدشدن بادشمن ایران و...داشتند اما کی می‌دونه دوره پهلوی پدروپسر چندنفربرای موارد واهی و بعضاً توهم گسترش ونفوذکمونیسم ،تیرباران شدند.شاه مملکت که خودشو جانشین کورش می‌پنداشت به جایی رسید که سراغ شعبان جعفری ها رفت.چندنفرتبعیداجباری شدند؟برسردولتمردان محبوب مردم چه آمد؟اقتصادایران درچه وضعی بود؟باوجوددرآمدنفتی خیلی خوب و باتوجه به اینکه نه تحریمی و نه مشکلی با کشورهای صاحب صنعت وجودداشت،ایران صاحب چندتاکارخانه بود؟پگکشتی به کشتی سیمان به ایران وارد می‌شد اما به دلیل نداشتن بندرمتناسب با میزان کالای ورودی و کامیون وجاده ،کشتی ها هفته ها دربندمعطل وخسارت توقف اجباری هم دریافت میکردند.۲۵۰۰دستگاه کامیون وایت به دلیل نداشتن جاده ،راننده و،،، انقدردربندرماند تابسیاری نابود و غیرقابل استفاده شدند.همه چیز آریامهری بود نه ملی، به جزبانک ملی
دیزی آریامهری شهرتش برای این بود که گوجه اش مثلاً مال هلند،حبوباتش مال فلان کشور،ظرفش مال فلان خراب شده بود.تمانی ۸۰درصدمحصول کشاورزی را میخریدیم شاه میگفت،نفت هست، باپول نفت همه چیز میتونیم بخریم.خیلی خیلی خلاصه به این موارد پرداختم
اگرامروزاینجاییم چون شاه به روحانیت بها دادوبزرگشون کرد،ایشان با افتخار ایران را پایتخت شیعیان جهان و خودش را پادشاه شیعیان مینامید.تنها شاه ایرانی که به حج رفت.«حاج محمدرضا پهلوی»
بخشهایی از یکی از کتابهای نوشته محمدرضاشاه پهلوی رو میذارم بلکه بفهمیم که چطوراسلان یقه مارو گرفته ول کن هم نیست
معذرت بابت اشتباهات تایپی
     
  
مرد

 
سلطنت طلبی نشون میده این جماعت دوسدارن همیشه یه اقا بالاسر داشته باشن تا اون براشون تصمیم بگیره راجب کوچکترین چیزا.
الانم که با این اوضاع مملکت کسی صداش در نمیاد به خاطر همینه
چون میترسن اقا بالاسرشونو از دست بدن
     
  

Streetwalker
 
همیشه آدمهای بزرگ اشتباهات بزرگ میکنند.
شاه هم از این قاعده مستثنا نبود.به نظرم بزرگترین اشتباه شاه اعتماد چشم و گوش بسته به اینگلیسی ها و آمریکایی ها بود.
در هر حال جهان سوم جایی هست که قدرتهای جهانی مهره ای که تاریخ مصرفش تمام شده رو با مهره تازه نفس جایگزین میکنند وگر نه خمینی ملای روضه خونی بود که روزی سه نوبت از شرطه های صدام تیپایی میخورد و پسر بزرگش پای منقل و وافور و بساط عرق مسخرش میکرد ولی ناگهان با امدادهای غیبی! سر از خوش آب و هوا ترین ییلاق فرانسه در آورد و هر روز چند ملیون نوارش تکثیر میشد و آیت الله بی بی سی براش کارناوال تبلیغاتی میزاشت و سر انجام با جمبوجت ایرفرانس به ملت ساده دل کادو داده شد...
این ها هم وقتی که تاریخ مصرفشون تموم بشه که ظاهرا شده به همون جایی فرستاده میشند که صدام و قذافی و مبارک و مرسی و بن علی و و و و فرستاده شدند...
البته من برای رضا شاه احترام و ارزش فوق العاده ای قائلم.
زندگی چقدر درد داشت
     
  ویرایش شده توسط: Streetwalker   
مرد

 
کمی بعد از تاج‌گذاری پدرم دچار حصبه شدم و چند هفته با مرگ دست به گريبان بودم و اين بيماری موجب ملال و رنجش شديد پدر مهربانم شده بود.

در يكی از شب‌های بحرانی كسالتم مولای متقيان علی ‌عليه‌السلام را به خواب ديدم كه در حالی كه شمشير معروف خود ذوالفقار را در دامن داشت و در كنار من نشسته بود، در دست مباركش جامی بود و به من امر كرد كه مايعی را كه در جام بود بنوشم. من نيز اطاعت كردم و فردای آن روز تبم قطع شد.

طی همان سال دو واقعه ديگر برای من رخ داد كه در حيات معنوی من تأثيری بسيار عميق بر جای نهاد. در دوران كودكی تقريباً هر تابستان همراه خانواده خود به امامزاده داود می‌رفتيم. برای رسيدن به آن محل، ناچار بوديم كه راه پر پيچ و خم و سراشيب را پياده و با اسب طی كنيم. در یکی از این سفرها که من جلوی زين اسب يكی از خويشاوندان خود كه سمت افسری داشت، نشسته بودم ناگهان پای اسب لغزيده و هر دو از اسب به زير افتاديم. من كه سبک‌تر بودم با سر به شدت روی سنگ سخت و ناهمواری پرت شدم و از حال رفتم. وقتی به خود آمدم، همراهان من از این‌که هیچ‌گونه صدمه‌ای ندیده بودم، فوق‌العاده تعجب کردند. ناچار برایشان فاش كردم كه در حین افتادن از اسب، حضرت ابوالفضل فرزند برومند حضرت علی ظاهر شد و مرا در هنگام سقوط گرفت و از مصدوم شدن مصون داشت.

سومین واقعه‌ای كه توجه مرا به عالم معنی بيش از پيش جلب نمود، روزی روی داد كه با مربی خود در كاخ سعدآباد قدم می‌زدم، در آن هنگام ناگهان مردی را با چهره ملكوتی ديدم كه بر گرد عارضش «هاله‌ای از نور» مانند صورتی كه نقاشان غرب از عيسی‌بن مريم می‌سازند، نمايان بود. در آن حین به من الهام شد كه با خاتم ائمه اطهار حضرت امام قائم روبرو هستم. مواجهه من با امام آخر زمان چند لحظه بيشتر به طول نينجاميد كه آن حضرت از نظر ناپديد شد.

🔹منبع: کتاب ماموریت برای وطنم - به قلم محمدرضا شاه پهلوی - ۱۹۶۰/۱۳۳۹- نسخه چاپی کتاب - چاپ تهران/۱۳۵۶
     
  
مرد

 
مصاحبه شاه باخانم خبرنگاراوریانافالاچی هم خواندنی و جالبه
همه شاهان جهان عمیقأباورداشتندکه آسمان(خدا)اونهاروانتخاب میکنه

آذر۱۳۵۲ - دسامبر۱۹۷۳

اعلیحضرت، در میان سالن با شکوهی که به منزله دفتر کار اوست، ایستاده و منتظر بود. به صحبت مختصر من که می­خواستم از این که مرا به حضور پذیرفته بود تشکر کنم جواب نداد و بدون این که کلمه­ ای بر زبان بیاورد دستش را به طرف من دراز کرد و دست دادنش سرد و خشک بود و تعارفش برای این که بنشینم سردتر و خشک­تر. همه این­ها بدون یک کلمه حرف و بدون یک لبخند. لب­ها مانند در بسته­ای به هم فشرده شده بود و نگاه مثل سوز زمستان سرد بود. گویی شاه می­خواست به خاطر چیزی مرا سرزنش کند و من نمی­دانستم به خاطر چه چیز. شاید هم این رفتار از روی غرور بود و به خاطر این که روش شاهانه را از دست ندهد؟...

و هنوز یک لبخند در صورت شما از یک شهاب در آسمان نایاب تر است. آیا شما هیچ وقت می خندید اعلیحضرتا؟

محمدرضا :- فقط وقتی که موضوع خنده داری اتفاق بیفتد. اما این موضوع باید خیلی خنده دار باشد که غالبا اتفاق نمی افتد. نه ، من از آن آدم هایی نیستم که به هر موضوع احمقانه ای بخندم . اما شما باید درک کنید که زندگانی من همیشه یک زندگانی سخت و دشوار و خسته آور بوده است . فقط دوازده سال اول سلطنت مرا تصور کنید که مجبور بودم چکارکنم ، « رم» در سال 1953... مصدق ... به یاد دارید؟ و تازه من به رنج های شخصی خودم کاری ندارم ، من به رنج هایم در نقش یک شاه اشاره می کنم . البته من نمی توانم خودم را از شاه جدا کنم . پیش از مثل یک « مرد» بودن ، من یک شاهم . شاهی که سرنوشتش باتمام رساندن ماموریتش است . بقیه اهمیتی ندارد.

فالاچی: آیا این متناقض می­نماید. می­خواهم بگویم که آدم باید خیلی خودش را تنها احساس کند که به جای انسان بودن شاه باشد.

شاه: من تنهایی خودم را انکار نمی­کنم. و این تنهایی عمیق­تر است. شاهی که نباید درباره آنچه می­گوید و آنچه می­کند به کسی حساب پس بدهد، اجبارا خیلی تنها است. با وجود این من به کلی تنها نیستم، زیرا نیرویی که دیگران نمی­بینند، مرا همراهی می­کند. یک نیروی عرفانی. وانگهی من پیام­هایی دریافت می­کنم، پیام­های مذهبی. من خیلی مذهبی هستم. به خدا باور دارم و همواره گفته­ام که اگر هم خدا وجود نمی­داشت باید اختراعش می­کردیم. واقعا آن آدم­های بدبختی که خدا ندارند، مرا سخت متاثر می­کنند. نمی­توان بدون خدا زندگی کرد. من از پنج سالگی با خدا زندگی می­کنم، از زمانی که الهاماتی به من شد.

فالاچی: الهامات، اعلیحضرت؟

شاه: بله، الهامات

فالاچی: از که، از چه؟

شاه: از پیامبران. آه، تعجب می­کنم که نمی­دانستید. همه می­دانند که الهاماتی به من شده است. من حتی این را در زندگی­نامه­ام نوشته­ ام. در کودکی دو بار به من الهام شده است. یک بار در پنج سالگی و بار دوم در شش سالگی. در نخستین بار من حضرت قائم را دیدم که بنا به مذهب ما غایب شده است تا روزی باز گردد و جهان را نجات دهد. در آن روز من دچار یک حادثه شدم و روی یک صخره افتادم. و این او بود که سرانجام مرا نجات داد او خود را میان من و صخره جا داد. من این را می­دانم زیرا او را دیده­ام، نه در رویا، در واقعیت، واقعیت مادی، می­فهمید؟ من او را دیدم، همین کسی که همراهم بود او را ندید. و کسی جز من نمی­بایستی او را ببیند. زیرا... آه می­ترسم منظورم را درک نکنید.

فالاچی: نه حقیقتا نمی فهمم اعلیحضرتا. ما گفتگوی خود را خیلی خوب آغاز کرده بودیم، اما حالا، قضیه این الهامات و تجلیات برای من چندان روشن نیست.

شاه: برای این که شما حرف مرا باور نمی­کنید، به خدا ایمان ندارید، به من هم ایمان ندارید. کسانی که ایمان ندارند زیادند.حتا پدرم هم آن را قبول نداشت . او هیچوقت آن را قبول نکرد. او همیشه در این مورد می خندید. به هر حال خیلی از مردم- اگرچه محترمانه – از من سوال می کردند که آیا مطمئن هستم که آن ها وهم وخیال نبوده است . جواب من خیر است. خیر ، برای این که من به خدا ایمان دارم . به این حقیقت که من به وسیله ی خدا انتخاب شده که یک ماموریتی را به پایان برسانم. الهامات من معجزه­هایی بودند که کشور را نجات دادند. سلطنت من کشور را نجات داد زیرا خدا به من نزدیک بوده است. می­خواهم این را بگویم: این درست نیست که همه کارهای بزرگی را که برای ایران انجام داده­ام به خودم نسبت دهم. قبول کنیم که می­توانم این کار را بکنم. اما نمی­خواهم، زیرا می­دانم که کسی پشتیبان من بوده است. خدا. می­فهمید؟

فالاچی: نه زیرا ... خوب ، ایا شما این رویاها را فقط در ایام کودکی داشته اید، یا وقتی که بزرگ هم شدید ، برایتان روی داده ؟

شاه:همانطور که قبلا گفتم فقط در زمان کودکی ، هرگز آن ها را در زمان دیگری نداشته ام ، فقط خواب دیده ایم . با فاصله های یک یا دو سال یا حتی هر هفت هشت سال . برای مثال من یک مرتبه در ظرف پانزده سال دو خواب دیدم.

فالاچی:چه نوع خواب هایی ؟ اعلیحضرتا!

خواب های مذهبی ، بر پایه ی تصوفم و خواب هایی که من می دیدم مربوط به این بودکه در دو یا سه ماه آینده چه اتفاقی خواهد افتاد . من نمی توانم به شما بگویم که این خواب ها در چه موردی بودند. آن ها لزوما چیزهایی نبودند که به شخص من مربوط شوند. آن ها در مورد مسایل داخلی کشورم بودند و بنابراین باید محرمانه باقی بمانند. شاید اگر من به جای لغت « خواب» « احساس قبل از وقوع » را به کار ببرم . شما حرف مرا بهتر درک کنید . من به این نوع احساس ها عقیده دارم . من این نوع احساس ها را مرتبا دارم ، مانند غرایزم ؛ قوی و بدون اراده . حتا روزی که به من از فاصله دومتری تیراندازی کردند، این غریزه ام بود که نجاتم داد . برای این که بدون اراده وقتی قاتل قصد داشت تیرش را خلی کند، من کاری کردم که در بوکس به نام « رقص سایه » معروف است و در کمتر از یک ثانیه قبل از اینکه او قلب مرا نشانه کند ، من جا خالی دادم و گلوله به شانه ام خورد. یک معجزه ، من همچنین به معجزات نیز معتقدم . وقتی که شما فکرش را می کنید که من پنج بار مورد اصابت گلوله واقع شده ام ؛ یک بار روی صورتم ، یک بار در شانه ام ، یک بار در سرم ، دو تا در بدنم و آخرین گلوله که به واسطه گیر کردن ماشه از لوله تفنگ خارج نشد... شما باید به معجزات ایمان داشته باشید.

من تا به حال مقدار زیادی حوادث هوای داشته ایم و از همه ی آنها بدون صدمه ای بیرون آمده ام . شکر معجزات را که خواست خدا و امامان است . من قیافه شمار کم باور می بینم.

اوریانا: بخشید، اعلیحضرت! به عقیده من معنایشان این است که مثلا وقتی نیکسون به تهران می­آید بعضی کتاب­ها را از کتابفروشی­ها جمع نکنند. من می­دانم که وقتی نیکسون به تهران آمده بود کتاب من درباره ویتنام­(زندگی، جنگ و دیگر هیچ)، از کتابفروشی­ها جمع شد و دیگر توزیع نشد مگر پس از رفتن نیکسون.

شاه: چطور؟

اوریانا: بله، بله

شاه: اما اسم شما در لیست سیاه نیست؟

اوریانا: در تهران، نمی­دانم. شاید. اسم من در همه لیست­های سیاه هست.

شاه: عجب... ولی من شما را می­پذیرم و شما در کنار من نشسته­اید.

اوریانا: بسیار سپاسگزارم.

شاه: و این نشان می­دهد که آزادی و دموکراسی وجود دارد.

اوریانا: مسلما. در عین حال اجازه می­خواهم سئوالی بکنم: اگر به جای آن که ایتالیایی باشم ایرانی می­بودم و در این­جا زندگی می­کردم و همین طور که فکر می­کنم فکر می­کردم، همین­گونه که می­نویسم می­نوشتم، یعنی از شما انتقاد می­کردم، آیا مرا به زندان می­انداختید؟

شاه: ممکن است. اگر آنچه که می­اندیشید و می­نوشتید مخالف با قانون بود، محاکمه می­شدید...

اوریانا: نه، نه. نه برای این­ها. فرض کنیم به دلیل فشارهایی که مثلا بر دانشجویان و روشنفکران در ایران وارد می­شوند.به من گفته­ اند که زندان­ها خیلی پر شده، و زندانیان تازه را در پادگان­های نظامی نگاه می­دارند. آیا راست است؟ راستی در حال حاضر چند زندانی سیاسی در ایران وجود دارد؟

شاه: درست نمی­دانم. بستگی به این دارد که منظور شما از زندانی سیاسی چه باشد. مثلا اگر از کمونیست­ها صحبت می­کنید، من آن­ها را زندانی سیاسی نمی­دانم زیرا کمونیست بودن به موجب قانون در ایران ممنوع است. در نتیجه به نظر من یک کمونیست زندانی سیاسی نیست بلکه مجرم است... من هیچ ترحمی نسبت به این افراد ندارم... این­ها کسانی هستند که باید از میان برداشت.

اوریانا: و آن­ها را تیرباران می­کنند؟

شاه: ... بله، تیرباران می­شوند... در این­جا لازم و درست است که بعضی­ها اعدام بشوند. در این­جا ترحم بیهوده است.

 
     
  
صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5 
سیاست

چرا سلطنت طلبی ؟ چرا شاه دوستی ؟

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2024 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA