تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
سیاست

شناخت و بررسی انقلاب های بزرگ جهان

صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#1 | Posted: 7 Jan 2014 18:32 | Edited By: andishmand







با سلام و عرض ارادت

در خواست ایجاد تاپیک در تالار سیاست

عنوان : شناخت و بررسی انقلابهای بزرگ جهان

بیش از ۶ صفحه

کلمات کلیدی : / شناخت و بررسی انقلاب های بزرگ جهان / انقلاب های بزرگ جهان / شناخت و بررسی انقلاب های
جهان

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#2 | Posted: 9 Jan 2014 19:23 | Edited By: andishmand




انقلاب چیست؟

انقلاب در لغت به معنی زیر و رو شدن یا پشت و رو شدن است و در آغاز از اصطلاحات علم اخترشناسی بود و در معنای چرخش دورانی افلاک و بازگشت ستارگان به جای اول به کار می رفت. فلاسفه انقلاب را این گونه بیان می نمایند که ذات و ماهیت یک شیی لزوماعوض شده باشد و در نگاه جامعه شناسان هر گونه جنبش اجتماعی توده‌ای که به فرایندهای عمده اصلاح یا دگرگونی اجتماعی بینجامد، انقلاب نامیده می‌شود. انقلاب‌های بزرگ به آن دسته از انقلاب‌ها گفته می‌شود که با تغییرات اساسی در حکومت و ساختار اجتماعی یک کشور یا جامعه همراه بوده‌اند که از آن جمله می‌توان به انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و انقلاب اسلامی ایران اشاره کرد.

مطالعه و تجزيه و تحليل انقلاب ها سنت سحرآميز و پرافتخاري است که فلاسفه، تاريخ دانان، دانشمندان علوم اجتماعي و مفسران اجتماعي براي قرن ها با لذت از آن تغذيه نموده اند. حکايت توده هاي در حال قيام همواره براي به هيجان آوردن يا به هراس افکندن کساني که کارشان بررسي وقايع بزرگ اجتماعي و بيان علت وقوع اين گونه رخدادهاست، کافي بوده است. معهذا، شگفت آن که پس از ارسطو، که براي نخستين بار«سرچشمه ها و منابع واقعي انقلاب» را براي ما تشريح کرد، نظريه پردازان بعدي سؤالات بي شماري را درباره ماهيت اين گونه وقايع مطرح ساخته اند که خود توانايي پاسخ گويي به همه ي آن ها را نداشته اند. مهم تر آن که نظريه پردازاني که پديده ي انقلاب را مورد ملاحظه قرار داده اند بر سر ماهيت آن دچار اختلاف نظر مي باشند و به علاوه هنوز به نتايج عموما پذيرفته شده اي درباره ي علت وقوع انقلاب ها دست نيافته اند.


انقلابها در قرن بیستم

تقریباً همه انقلابهای قرن بیستم در جوامع در حال توسعه رخ داده‌اند، نه در کشورهای صنعتی. دو رویداد انقلابی که عمیق‌ترین نتایج را برای کل جهان داشته‌اند، انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و انقلاب ۱۹۴۹ چین بودند. هر دو انقلاب در جوامع عمدتاً روستایی و دهقانی رخ دادند، اگرچه شوروی از آن هنگام تاکنون به سطح بالایی از صنعتی شدن دست یافته است. بسیاری از کشورهای جهان سوم نیز انقلاب را در این قرن تجربه کرده‌اند برای مثال مکزیک، ترکیه، مصر، ویتنام، کوبا و نیکاراگوئه. ایران در سال ۱۳۵۷ شمسی (۱۹۷۸ میلادی) انقلاب عظیم مردمی را پشت سر گذاشت. جامعه شناسان و متفکران غربی بنا به چند دلیل از پرداختن به انقلاب ایران و نظریه پردازی در مورد آن پرهیز کردند: اول اینکه ماهیت جامعه شناسی بطور اخص آن در غرب یک ماهیت سرمایه داری و در خدمت دولتهای استعمارگر غربی می باشد و انقلاب ایران در نقطه مقابل این تفکر می باشد. ثانیاً: انقلاب ایران تمام نظریه پردازی های جامعه شناسی که در مورد ماهیت انقلاب در سراسر جهان بوده است را بر هم زده است. زیرا انقلاب اسلامی ایران منطبق با هیچ کدام از نظریه های جامعه شناسی انقلاب نیست. برای همین بطور مثال گیدنز که یک جامعه شناس انگلیسی و مشاور تونی بلر نخست وزیر اسبق انگلیس می‌باشد در کتاب مبانی جامعه‌شناسی خود در بیان انقلابهایی که در قرن بیستم رخ داده است نامی از انقلاب مردمی ۱۹۷۸ ایران نبرده است.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#3 | Posted: 9 Jan 2014 19:26 | Edited By: andishmand




نظریه‌های انقلاب

از آنجا که انقلابها در تاریخ جهان طی دو قرن گذشته بسیار مهم بوده‌اند، شگفت انگیز نیست که نظریه‌های گوناگونی به منظور کوشش برای تبیین آنها بوجود آمده است. برخی از این نظریه‌ها در اوایل عمر علوم اجتماعی تنظیم گردیدند؛ مهمترین رویکرد در این زمینه نظریه کارل مارکس است. مارکس مدتها پیش از هر یک از انقلابهایی که به نام اندیشه‌های او رخ داده زندگی می کرد، اما بر آن بود که نظریاتش تنها به عنوان تحلیلی از شرایط دگرگونی انقلابی در نظر گرفته نشود، بلکه به عنوان وسیله ای برای پیشبرد این گونه دگرگونیها مورد استفاده قرار گیرد.
اندیشه‌های مارکس، صرف نظر از اعتبار حقیقی آنها، تأثیر عملی فوق العاده زیادی بر دگرگونیهای اجتماعی قرن بیستم داشته‌اند. نظریه‌های مهم دیگر بسیار دیرتر به وجود آمدند و اندیشمندان کوشش کرده‌اند هم انقلابهای اولیه (مانند انقلابهای آمریکا یا فرانسه)و هم انقلابهای بعدی را تبیین کنند.
برخی دامنه تحلیل را حتی گسترده تر ساخته و کوشیده‌اند فعالیت انقلابی را در ارتباط با شکلهای دیگر شورش یا اعتراض تبیین کنند.
مارکس بر «چاره‌ناپذیری» یا ضرورت انقلاب سخت تکیه می‌کرد. وی بر آن بود که انقلاب ناشی از تکامل نیروهای تولیدگر جامعه است و از ناسازگاری آن نیروها با روابط و نظام سیاسی و اجتماعی کنونی، پدید می‌آید.
هنگامی که این نظام و روابط جلوی رشد تولید را بگیرند، بحران سخت می‌شود و دوره‌ی انقلاب‌های اجتماعی آغاز می‌شود. طبقات زبردست نمی‌خواند پایگاه خود را از دست بدهند و طبقات زیردست نمی‌خواند در وضع کنونی بمانند و این برخورد به انقلاب‌های خونین می‌انجامد. مارکس انقلاب را عامل ناگزیر پیشرفت و «لوکوموتیو تاریخ» می‌داند.


تعريف تئوري هاي انقلاب


تئوري يا نظريه همواره در صدد است تا قوانين تکامل در طبيعت يا جامعه را توجيه نمايد و براي آن توضيح علمي بيابد. از اين رو، از تئوري هاي مربوط به انقلاب نيز انتظار مي رود تا اين پديده ي مهم اجتماعي را تبيين نموده، درک و فهم چرايي و چگونگي آن را تسهيل نمايند. اين تئوري ها تلاش مي کنند تا وقايع مختلف انقلاب را تفسير کنند، براي پيدايش اين پديده، عللي را شناسايي نمايند، و در نهايت حرکت هاي اجتماعي بعدي از جمله انقلاب را پيش بيني کنند؛ به عبارت ديگر، نظريه هاي انقلاب، متکفل بيان علل موجده، فرآيند و روند انقلاب است. البته ضرورت ندارد که هر نظريه اي اين سه بخش را در درون خود جاي دهد؛ چرا که پردازش يکي از اين سه محور مي تواند اساس يک نظريه را شکل دهد؛ ولي نظريه اي مي تواند جامع تر و به حقيقت نزديک تر باشد که کليه ي اين محورها را مورد توجه و ملاحظه قرار داده باشد. بنابراين تئوري هاي انقلاب، به تبيين و تشريح علمي جايگاه اين حرکت اجتماعي مي پردازند و منشأ تحولات در جامعه را منعکس مي سازند.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#4 | Posted: 9 Jan 2014 19:30 | Edited By: andishmand




نارضایتی عمیق از وضع جاری

نارضایتی عنصر به وجود آورنده ی تغییر است ولی هر نازضایتی نمی‌تواند به انقلاب تبدیل گردد، بلکه این نارضایتی باید به حد ناامیدی از اصلاح در پیکرهٔ سیاسی موجود در آمده باشد تا کم کم به عنصر خشم منجر شود. یکی دیگر از شاخصه‌های این نارضایتی، ظهور در طبقه‌ها و قشرها و نخبه گان است.

ظهور ایدئولوژی‌های جدید و جایگزین

ایدئولوژی به معنی اشتراکات فرهنگی و عقیدتی است که به نحوی نمادین بیان می گردد، ایدئولوژی به معنای خاصش نوعی انقلاب گفتاری محسوب می‌شود که اهداف جدیدی را پیش روی افراد ناراضی از وضع موجود قرار می دهد تا در حول آنها به ارائهٔ نظریات و ایده‌های جدید اقدام شود. برینتون گفته که هیچ انقلابی بدون ظهور ایدئولوژی جدید شکل نمی‌گیرد. این ایدئولوژی اهداف دور از دسترسی را که کمبود حکومت موجود است و حکومت نمی‌تواند آنها را تحقق بخشد، نشانه می رود تا هم رضایتی عقلایی از ارضاء آنها در آینده برای جذب عامیون استفاده کند و هم با آرمانهایش به ساختارهای نخبه گان ساخت بدهد و آنها را در یک جهت هماهنگ کند .
ایدئولوژی هر انقلاب در چگونگی روندها و چهاچوب‌ها در حال و آیندهٔ پیروزی و یا شکست آن انقلاب نقش بسیار اساسی دارد به عبارتی چگونگی پیروزی، حکومت جایگزین، نقش‌های رهبری و دیگر عوامل که با پیروزی یک انقلاب به دنبال آن می آیند از ایدئولوژی آن انقلاب بر می خیزند و هر چه این ایدئولوژی به آرمان‌های آن جامعه نزدیکتر باشد پیروزی نزدیکتر و موفق تر است .

گسترش روحیهٔ آنارشیستی


گسترش روحیهٔ انقلابی آغاز دوران آنارشیستی یک انقلاب است. در این زمان جامعه دیگر به آن قدرت رسیده است که برای رسیدن به خواسته هایش در پی عمل کردن به آنها باشد. شورش ها، انتقادهای مستقیم و خالی از کنایه، تظاهرات‌های غیر آرام و... همه و همه از نشانه‌های رسیدن جامعه به این سطح از نارضایتی است. در مرحلهٔ دوم، یعنی بروز ایدئولوژی، هنوز مردم عامی نوعی پشیمانی، برای مقابله با تغییرات در آینده و حفظ وضع موجود را با خود همراه دارند ولی در مرحلهٔ گسترش روحیه انقلابی دیگر این محافظه کاری به تدریج از بین می رود و به نوعی تنفر تبدیل می شود. هر چه این تنفر ریشه دارتر و بزرگتر باشد چهرهٔ انقلاب‌ها خونین تر و پر اضطراب تر نیز می شوند، زیرا در آنها علاوه بر نابود شدن نهادهای حکومت پیشین، کارکنان و عوامل حکومت پیشین هم مورد خشم مردم قرار خواهند گرفت. به طور کلی به وجود آمدن این دوره شاخصهٔ بروز انقلاب است، هیچ کدام از مراحل قبل این حس را بر کل جامعه القاء نمی‌کنند که می توانند به انقلاب منجر شوند ولی ورود به دورهٔ آنارشیستی، بازگشت به عقب را ناممکن می‌کند و از طرفی وجود جهل در سران حکومت که تنها به ادامهٔ سرکوب ادامه می دهند، این روحیه را هر روز بیشتر از پیش می‌کند و تا آن حد پیش می رود که به انقلاب منجر گردد.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#5 | Posted: 10 Jan 2014 10:59 | Edited By: andishmand




وجود رهبر

وجود رهبر، تشابه بی حد و اندازه ای با ایدئولوژی دارد. در جریان یک انقلاب همیشه یک ایدئولوژی حاکم نمی‌شود، بلکه انواع ایدئولوژی‌ها در کنار یکدیگر فعال اند ولی ایدئولوژی عام تر و نزدیکتر به اکثریت ( منظور کسانی است که در روند انقلاب نقش فعالتر و ایدئولوژی بارزتر و پذیرفتنی تری دارند ) از درون خود رهبری را برای بسیح این نیروها در نظر می گیرد و نقش هم آوایی برای انقلاب شروع می گردد. این رهبر علاوه برداشتن ویژگی‌ها سیاسی و اجتماعی و قشری باید شجاعت ایستادن در مقابل حکومت را هم داشته باشد. همچنین تعادل و تعامل با دیگر گروه‌ها و دسته‌ها نیز در روند پیروزی نقش بسیار مهمی دارد.
آیت‌الله خمینی زمانی که در پاریس اقامت داشت در مورد تعامل با این گروه‌ها که حتی ایدئولوژی‌های مخالف داشتند کوشید ولی وقتی نیروی غالب بر انقلاب شکل گرفت و انقلاب به پیروزی رسید، همکاری پایان یافت.
فیدل کاسترو در کوبا رهبری انقلاب کوبا را بر عهده داشت، این انقلاب‌ها که با رهبری یک نفر به عنوان شاخصهٔ بروز آنها به موفقیت می رسند را انقلاب‌های تک نفری می نامند ولی در غالب انقلاب‌ها این گونه نیست که یک نفر بتواند بسیج نیروها و نارضایتی‌ها را مهیا کند.
گاهی مانند انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، الجزایر، انقلاب فرانسه، انقلاب ۱۹۷۹ نیکاراگوئه و انقلاب ۱۹۴۵ چین رهبری به یک گروه و یا دسته بر می گردد که بیشترین پیروان را دارند و ایدئولوژی مقبول تر را در اختیار دارند، ولی در کل این دسته‌ها نیز شخصت‌های مشهوری را دارند که حرف آخر رامی زنند مثلاً" لنین و بلشویسم در انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، احمد آل در الجزایر، برینتون و روبسیر در انقلاب فرانسه، مائو در انقلاب ۱۹۴۵ چین.

زادبودن انسانها

تمامی دلایلی که برای به وجود آمدن انقلاب گفته می شود ممکن است صحیح باشد ،ولی فقط یک دلیل اصلی موجود است که مادر وریشه تمام عوامل است واینکه ذاتاً انسان موجودی ازاد است چه ازلحاظ عقیدتی ویاسیاسی ویا اجتماعی .در تمامی جوامع ،قوانین هرچند هم مثبت باشند،باذات انسان در تضادهستند،هرچند که، این تضاد درونی اندک باشد.باذکر این مثال که در تمامی انقلابها اکثر مردم بدون اطلاع کافی پیرو توده وجمعیت میشوند واگر انقلاب پیروزشود تا زمانی که هنوز سیستم جدید اعمال قدرت نکرده باشد مردم در شور و خوشحالی زیادی به سر می برند که ناشی از حس آزادی است و به محض تثبیت قدرت ،خفقان ایجادمیشودکه ان هم ناشی از حس سلب ازادی است.مثال واضح اینکه تخلفات رانندگی زمانی که پلیس راهنمایی ورانندگی اعمال قدرت ویا باشدت بیشتری رانندگان راکنترل کند به مراتب بیشتراززمانی است که رانندگان فقط با یکسری علایم هشدار دهنده به راننگی میپردازند.همکاری در جامعه و تمامی دنیا امری بسیار مثبت است که به پیشرفت اهداف در تمامی زمینه ها کمک میکند وباعث اتحاد میشود تا زمانیکه سوءاستفاده ،تبعیض،طمع ،غرور،اعمال قدرت وعقیده و...راه خود را باز نکرده باشد

نتایج انقلاب

وقایع بعد از انقلاب تا اندازه ای تحت تأثیر همان رویدادهایی است که منجر به انقلاب شده‌اند. گاهی بعد از یک دوره مبارزه انقلابی کشور فقیر شده و به شدت دچار نفاق و از هم گسیختگی می گردد. بقایای رژیم شکست خورده یا گروههای دیگری که برای قدرت مبارزه می کنند، ممکن است نیروهای خود را دوباره گردآوری کرده و مجدداً دست به تهاجم بزنند. اگر دولتهای مجاور با حکومت جدید دشمن باشند، احتمال موفقیت حکومت جدید در بازسازی اجتماعی کمتر می‌شود مگر آنکه آنها از حکومت جدید طرفداری کرده و آماده حمایت جدی از آن باشند.


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#6 | Posted: 10 Jan 2014 11:02 | Edited By: andishmand




نظريه ها نخبه گرايانه ي حکماي يونان باستان


پيشينه ي ارائه ي نظريه هاي انقلاب را بايد به زمان يونان باستان برگرداند، دوره اي که افرادي همچون افلاطون و ارسطو نظرياتي را در کتب خود مطرح ساختند که تا آن زمان در کمتر نوشته اي سخن از آن به ميان آمده بود.
از نظر افلاطون، حکومت مطلوب، حکومتي است که حکيمان عهده دار رهبري آن باشند براي آن که بتوان جامعه اي را به خوبي اداره کرد، بايد کساني که مدير جامعه مي شوند، افراد برتري باشند که جامع علوم مختلف و از لحاظ تربيتي و اخلاقي ممتاز باشند. به عبارت ديگر، ممکن است کساني علم زيادي هم داشته باشند و خيلي از مسايل مردم را بدانند؛ ولي منفعت طلبي و سود جويي خودشان مانع از آن شود که مصالح مردم را تعيين کنند. از اين رو حاکمان علاوه بر حکمت نظري بايد داراي حکمت عملي هم باشند؛ يعني تقوا، وارستگي و شايستگي هم داشته باشند، زيرا چنين کساني بهتر مي دانند که چه راهي را بايد انتخاب کنند. از آن جايي که چون متخلق به اخلاق حسنه هم هستند، مصلحت جامعه را رعايت کرده، مصالح عموم مردم را فداي مصالح شخصي خود نمي کنند.
افلاطون در نظريه خود، اهميت ويژه اي را براي تعليم و تربيت جسمي و روحي در تحکيم و تثبيت يک نظام سياسي قايل شد و کم توجهي به اين مسأله را زمينه ساز بروز آشوب و ناامني در مدينه فاضله دانست. او وجود شکاف در ميان اعضاي طبقه ي حاکم را سبب تبدل حکومت ها دانسته، معتقد است که مدينه فاضله در اثر عدم تعليم و تربيت صحيح به حکومت «تيمارشي» تبديل خواهد شد و در صورت افزون يافتن جاه طلبي در اين نوع حکومت، حکومتي ديگر به نام «اليگارشي» جايگزين آن خواهد شد. روي آوردن به سمت ثروت و توجه بيش از حد به آن نيز زمينه را براي حکومت «دموکراسي» فراهم خواهد ساخت و اين نوع حکومت نيز که آزادي در آن به حد افراط کشيده مي شود، جاي خود را به حکومت هاي «استبدادي» خواهد داد.
در ارزيابي نظريه ي افلاطون بايد گفت که متأسفانه اين نظريه هيچ گاه فرصت مناسبي پيدا نکرد تا در يک دوره تاريخي تجربه شود و افرادي در رأس حکومت قرار گيرند که از نظر حکمت علمي و عملي، از برجستگان جامعه باشند. از اين رو مدينه ي فاضله اي را که او در ذهن خود ترسيم کرد، يک تئوري بود که در کتاب هاي او باقي ماند و هيچ گاه در طول تاريخ حکومت به دست برترين حکيمان نيفتاد، مگر در دوراني که حکومت در دست انبيا و دوران کوتاهي در دست ائمه معصومين قرار گرفت. همچنين براساس متون ديني، اداره کردن جامعه تنها با يک گروه معدودي به نام حکيمان يا نخبگان شايسته ديگر عملي نيست. درست است که فکر و مديريت بايد از کسي باشد که عقل، تجربه و مهارت بيشتري دارد؛ ولي وقوع خارجي چنين نظامي تنها با وجود حکيمان و نخبگان سامان نمي گيرد.
پس از افلاطون بايد از نظريه ي ارسطو در زمينه ي انقلاب ياد کرد. او در رساله ي سياست خود، که کتاب پنجم آن اختصاص به بحث انقلاب يافته است، نظريه ي خود را مطرح ساخته است. او اهداف انقلاب را در تغيير تمام يا جزيي از وضع موجود و نيز رفع نابرابري خلاصه مي کند و سپس با ذکر علل عمومي انقلاب، يعني علت هاي مادي، فاعلي و غايي و نيز علل خصوصي انقلاب، که ويژه ي رژيم هاي خاص است، به تحليل اين حرکت اجتماعي مي پردازد. اما بايد توجه داشت که ارسطو، در تعابير خود از واژه ي«انقلاب»، برداشت صريح و واحدي ارائه نداده است، به طوري که حتي اين واژه را به مواردي تعميم داده است که هم اينک اصطلاحاتي همچون «اصلاح» به آن اطلاق مي گردد. البته ذکر اين نکته نيز اهميت دارد که در آثار حکماي يونان باستان، واژه ي «انقلاب»، با مفهوم اصطلاحي کنوني آن، کاملاً به يک معنا نيست و تفاوت هايي در اين زمينه وجود دارد و به همين خاطر بسياري از کتب، که متکفل بيان نظريات انقلاب گرديده اند، اين نظريات را درقالب نظريات انقلاب مطرح نساخته اند.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#7 | Posted: 10 Jan 2014 11:12 | Edited By: andishmand




نظريه ي کارل مارکس

کارل مارکس، مباحث پيرامون انقلاب را در چندين حوزه پي گرفته است؛ حوزه هاي فلسفه، اقتصاد، سياست و جامعه شناسي مورد مطالعه و تحقيق مارکس بوده اند؛ ليکن وي قوي ترين و مهم ترين مباحث خود را در مطالعات مربوط به جامعه ارائه داده است. وي روابط توليد را محور بحث خود قرار داده، معتقد است که شيوه ي توليد نيز تحت تأثير طبقات جامعه مي باشد؛ به عبارت ديگر، روابط توليد زيربناي هر جامعه است و مظهر و نماد روابط توليد، زيربنا و روابط سياسي و اجتماعي، روبنا محسوب مي شود.
نظريه ي انقلاب مارکس حاصل همين انديشه است. از نظر وي، در جامعه ي سرمايه داري، سرمايه دار، به دليل عدم پرداخت مزد واقعي کارگر، باعث به وجود آمدن ارزش اضافي مي شود و اين امر زمينه ي انباشت سرمايه را فراهم مي سازد. با تداوم اين روند، کارگر به وضعيت خود، بيش از پيش، آشنا مي شود و به فقر خود و غناي روزافزون سرمايه دار پي مي برد. اين آگاهي سبب انقلاب طبقه ي کارگر مي شود. بنابراين از نظر مارکس بايستي انقلاب در جوامعي رخ دهد که بيشتر صنعتي شده اند.
به عبارت ديگر، مارکسيست ها معتقدند که مارکسيسم علم انقلاب است و در عالَم، هيچ نوع جهان بين ديگري را نمي توان يافت که به انسان ها علم انقلاب کردن و طريقه ي ايجاد تحول در جامعه را بياموزد. مارکسيست ها در مباحث خود جايگاه خاصي را براي منطق ديالکتيک قايلند. به نظر آنان، هر پديده اي در اين جهان، اعم از پديده هاي طبيعي، اجتماعي، فکري و فرهنگي، محکوم به اين قانون ديالکتيکي است. بر اساس اين قانون، هر پديده اي که در عالم محقق مي شود، ضد خود را در درون خود به وجود مي آورد. اين پديده با ضد خود ترکيب شده، پديده ي جديدي را در طبيعت به وجود مي آورد. به عنوان نمونه، زماني که پديده اي به نام تخم مرغ به وجود مي آيد، عاملي نيز در درون آن وجود دارد که خواهان تغيير تخم مرغ است و آن عامل همان نطفه اي است که در داخل تخم مرغ قرار دارد. زماني که اين تخم مرغ در شرايط و حرارت خاصي قرار گيرد، اين دو با يکديگر ترکيب شده، در درون هم هضم مي گردند و در نتيجه پديده ي جديدي به نام جوجه به وجود مي آيد. در اين فرآيند، تخم مرغ را تز، ضد آن را آنتي تز و آن جوجه را سنتز مي نامند.
طبق اعتقاد ماترياليست ها، اين قانون علاوه بر طبيعت، در فکر انسان ها نيز حکم فرما است. به اين ترتيب که ابتدا در مغز انسان، يک فکري پديدار مي گردد. اين فکر، در درون خود، ضد خود را به وجود مي آورد و پس از ترکيب اين دو، فکر کامل تري به وجود مي آيد. در جامعه نيز همين گونه است، در ابتدا جامعه، شکلي پيدا مي کند که در درون خود ضد خود را به وجود مي آورد و اين ضد، به مرور، رشد کرده، از طريق ترکيب با تز، به صورت سنتز در مي آيد.
بر اساس اين ديدگاه، بشر در ابتدا به صورت يک جامعه ي بدوي زندگي مي کرده است. در آن زمان، که انسان در جنگل ها مي زيست، عده اي با هم در کنار يکديگر کار مي کردند و نتيجه ي کار خود را نيز با هم مورد استفاده قرار مي دادند. اين جامعه اشتراکي بدوي، که «کمون اوليه» ناميده مي شود، ضد خود را در درون خود به وجود مي آورد و منجر به پيدايش جامعه ي برده داري شد. در اين گونه جوامع، آناني که قوي تر از ديگران بودند، افراد ضعيف را به نوکري خود درآوردند. اين جوامع نيز به مرور ايام، تکامل يافت و جامعه ي فئوداليسم يا جامعه ي ارباب و رعيتي به وجود آمد. باز هم جامعه ي مذکور، ضد خود را در درون خود به وجود آورد و به جامعه ي سرمايه داري منتهي گرديد. جامعه ي سرمايه داري نيز در درون خود، ضد خود را به وجود آورد جامعه ي کمونيستي سامان داد. اين فرآيند، يک مسير اجتناب ناپذير در طول تاريخ است و با پيدايش مراحل نخستين، ايجاد جوامع کمونيستي قطعي خواهد بود.
ماترياليست ها در توضيح اين روند اظهار مي دارند که در جامعه ي سرمايه داري، سرمايه داران ناگزيرند که براي استفاده از سرمايه خود،ديگران را به عنوان کارگر استخدام کنند. با افزايش سرمايه ها، کارگرها نيز به تدريج افزايش مي يابند. سپس اين کارگر ضد سرمايه دار، در درون آن جامعه ي سرمايه داري رشد مي کند و به تدريج، سرمايه دار را کنار مي زند و خود، مالک سرمايه مي شود. در اين مرحله آنان به طور اشتراکي زندگي مي کنند و مالکيت، به طور کلي، برداشته مي شود و جامعه به کمون نهايي - که همان اشتراک عمومي است - نايل مي آيد.
در ارزيابي نظريه ي مارکس مي توان گفت که اولاً تئوري مارکسيست ها در عمل با مشکل مواجه شده است. هر جا که کمونيسم به وجود آمد، پس از چندي، عقب نشست به سرمايه داري بازگشت. وقايع بسياري در جهان، پيش بيني هاي نظريه پردازاني همچون مارکس را خلاف واقع نشان داد. سرنوشت شوروي کمونيستي، فروپاشي بود و چين نيز، که به همراه شوروي، از قطب هاي کمونيسم در دنيا به شمار مي رفت، به سمت سرمايه داري گرايش پيدا کرده است و اقتصاد خود را بر آن اساس هدايت مي کند. همين امر مارکسيست هاي بعدي را وادار ساخت تا تغييراتي در آن نظريه به وجود آورند.
اگر از پيروان مکتب مارکس در مورد چگونگي وقوع انقلاب اسلامي سؤال شود، آنان در پاسخ خواهند گفت که مردم فقير، آنتي تز جامعه ي سرمايه داري ايران بودند که عليه طبقه ي سرمايه دار قيام کردند به پيروزي رسيدند. در واقع، با ترکيب تز و آنتي تز، سنتز به وجود آمد. اما کمونيستها در مورد انقلاب اسلامي معتقدند که اين انقلاب، هنوز، به طور کامل، به نفع کارگران نبوده است. از اين رو انقلاب کمونيستي ديگري محقق خواهد شد که اين خلأ را جبران کند. نظر شما راجع به اين پيش بيني چيست؟ آيا با توجه به اشتباه مارکسيست ها نسبت به پيش بيني موارد ديگر، آيا اين پيش بيني نيز محقق خواهد شد؟ در صورتي که جواب مثبت است، علّت ناکامي اين نظريه را در چه مي دانيد؟ اين بحث را با دوستان خود به گفت و گو گذاريد.
علاوه بر اشکالي که ذکر گرديد، مارکس نظريه خود را بر مبناي ديدگاه تضاد و مادي گرايي ديالکتيک بنا نهاد که بر آن اشکالات فراواني وارد است.
از ديدگاه اسلام نيز مادي گرايي مارکسيسم به شدت رد مي شود. بر اساس آموزه هاي اسلامي، دو عامل لازم براي پيروزي نهايي و واقعي جامعه، ايمان و عمل صالح است:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا وَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ؛ 23 خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند، وعده داده است كه حتما آنان را در اين سرزمين جانشين [خود] قرار دهد ،همان گونه كه كسانى را كه پيش از آنان بودند، جانشين [خود] قرار داد و آن دينى را كه برايشان پسنديده است، به سودشان مستقر كند و بيمشان را به ايمنى مبدل گرداند [تا] مرا عبادت كنند و چيزى را با من شريك نگردانند و هر كس پس از آن به كفر گرايد، آنانند كه نافرمانند.
مطابق اين آيه ي شريفه، در اثر ايمان و عمل صالح است که به پيروزي نهايي و حقيقي مي رسد، به خصوص جامعه ي اسلامي که در اين آيه مخاطب قرار گرفته است. هدف از اين جايگزيني نيز تنها رسيدگي به امور مادي و اقتصادي افراد نيست؛ بلکه جانشين شدن مؤمنان در روي زمين و برداشته شدن خوف و ناامني از بندگان، وسيله اي براي رسيدن به هدف نهايي مي باشد که همان پرستش خداوند در روي زمين است. پس عامل اصلي تکامل جامعه، از ديدگاه اسلام، ايمان و عمل صالح است.
تفاوت ديگري ميان مکتب اسلام و انديشه ي کمونيستي وجود دارد. در زمينه ي بقاي انقلاب، از آن جا که ماترياليست ها، جريان تاريخ را جبري مي دانند، وقوع انقلاب را قانون طبيعت مي شمارند و واهمه اي از نابودي نظام موجود ندارند. ولي از نظر اسلام همواره بايد از دست رفتن نظام ترسيد، زيرا هيچ گاه نبايد دشمنان خارجي را منفعل و مرده تلقي کرد. دشمنان هميشه وجود دارند و در حال دسيسه و فعاليت هستند. بر خلاف ديدگاه ماترياليستها، اسلام به جبر تاريخ وقعي نمي نهد؛ بلکه انسان را موجود آزادي مي داند که با اراده خود کار مي کنند و توان پيش رفت و امکان عقب گرد را دارد.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#8 | Posted: 10 Jan 2014 11:13 | Edited By: andishmand




نظريه ي کارکرد گرايان

اين نظريه که ريشه هاي فکري آن به دورکهايم باز مي گردد، در نقطه ي مقابل نظريات مارکسيستي قرار دارد، چرا که مارکس بر تضاد اساسي جامعه تأکيد داشت و حال آن که کارکرد گرايان، تعادل و رضايت را چهره ي اساسي جوامع مي پندارند. دورکهايم معتقد بود که در جوامع ابتدايي و اوليه، روابط ميان افراد بر اساس «هم بستگي مکانيکي» است؛ ولي تقسيم کار اجتماعي منجر به ايجاد تمايزي خواهد شد که افراد را به سمت «هم بستگي ارگانيکي» سوق خواهد داد. در جوامعي که هنوز تقسيم کار به حد بالاي خود نرسيده باشد، هم چنان هم بستگي حفظ خواهد شد. اما اگر تقسيم کار تشديد گردد، گسست اجتماعي نيز شدت خواهد گرفت و همين امر سبب «کجروي اجتماعي(انومي)» خواهد شد.
دورکهايم معتقد بود که جامعه داراي نظم اخلاقي است که از درون خود آن مي جوشد و همين امر جامعه را به سمت يک پارچگي و هم بستگي سوق خواهد داد. بر خلاف مارکس که انقلاب را امري اجتناب ناپذير مي پنداشت، کارکرد گراياني همچون دورکهايم، انقلاب را امري استثنايي به شمار مي آوردند که در خلاف روند عادي جامعه به وقوع مي پيوندد.
يکي ديگر از کارکرد گرايان، پارسونز بود. از نظر او چهار مقوله مي تواند سبب هم بستگي در اجتماع شود: ارزش ها، هنجارها، نقش ها و جمع ها.
ارزش ها عبارتند از: اصول، معيارها و صفاتي که ارزش مند و مطلوب به شمار مي آيند. هنجارها نيز قواعدي هستند که وسيله نيل به ارزشها به شمار مي روند. همچنين نقش هاي اجتماعي، سياسي، اقتصادي و ... براي ايجاد همبستگي در جامعه ضروري مي نمايند و در نهايت جمع ها، مجموعه ي نهادينه شده ي ارزش ها، هنجارها و نقش ها به شمار مي روند.
شارح نظرات پارسونز، فردي به نام جانسون است که معتقد بود، ناهماهنگي ميان ارزش ها و محيط، زمينه را براي انقلاب فراهم مي سازد. او چهار عامل را منشأ ناهنجاري و عدم تعادل مي داند. الف - منابع بيروني تغيير در ارزش ها (مانند ورود يک ايدئولوژي بيگانه)، ب - منابع دروني تغيير در ارزش ها (مثل بدعت گذاري رهبران)، ج - منابع دروني تغيير در محيط (مانند ازدياد جمعيت)، د - منابع بروني تغيير در محيط (مانند تهاجم فرهنگي). ورود اين عوامل به درون جامعه، منجر به کارکرد نامناسب چند جانبه خواهد شد. براي برخورد با اين عوامل،نخبگان مي توانند دو راه را در پيش گيرند:

1. آنان خود را با شرايط موجود وفق دهند و به عنوان نمونه، ايدئولوژي وارداتي يا تهاجم فرهنگي را بپذيرند. که بي ترديد اين امر سبب کاهش اعتبار آنان خواهد شد.

2. نخبگان در برابر اين فشارها مقاومت نمايند که در اين صورت، بايد از ابزار مناسب براي پيروزي خود بهره برند. در غير اين صورت قدرت آنان با رکود مواجه خواهد شد و در نتيجه مشروعيت نظام نيز زير سؤال خواهد رفت. بنابراين، تورّم قدرت و از دست دادن اقتدار، زمينه را براي انقلاب فراهم خواهد ساخت.

اما در ارزيابي نظريه مذکور بايد گفت که اولاً اجتناب پذير بودن انقلاب، که اساس نظريه ي اين دسته از انديشمندان را تشکيل مي دهد، با ديگر بخش هاي اين نظريه همخواني ندارد؛ چرا که در بخشي ديگر از اين نظريه بر ضروري بودن انقلاب و اجتناب ناپذير بودن آن در صورت فراهم بودن شرايط تاکيد شده است. ثانياً برخلاف نظريه ي جانسون، روند همواره بدين گونه که او پيش بيني کرده است، پيش نخواهد رفت؛ بلکه انعطاف پذيري نخبگان حکومتي مي تواند گاه ثبات و گاه بي ثباتي و تشديد روند انقلاب را در پي داشته باشد. علاوه بر اين، وي براي خصوصيات فردي رهبر انقلاب، نقش چنداني قايل نيست و حال آن که اين نقش را نمي توان در نظريه پردازي هاي انقلاب، ناديده گرفت.
جانسون در کتاب «تحول انقلابي»، تلاش نموده تا اين نظريه ي را تشريح و از آن دفاع نمايد. مطالعه مجموعه مطالب اين کتاب مي تواند نظريات اين دسته از نظريه پردازان را به خوبي انعکاس دهد. از سوي ديگر انديشمندان صاحب نظر در اين عرصه، اشکال هاي فراوان ديگري را متوجه اين ديدگاه نموده اند که مي تواند از اعتبار آن نظريه بکاهد

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#9 | Posted: 10 Jan 2014 11:23 | Edited By: andishmand




نظريه ي جامعه ي توده وار و کثرت گرا

هانا آرنت و ويليام کورن هازر، دو شخصيتي هستند که اين نظريه را پي گرفتند. براساس اين نظريه، توده ي مردم از مباحث سياسي بي اطلاعند، به همين رو زمينه ي پيوستن آنان به گروه هاي مختلف آشوبگر وجود دارد. در نظريه ي جامعه ي توده وار، يا از موقعيت نخبگان حکومتي کاسته مي شود و آنان آلت دست مردم مي گردند و يا توده ي مردم از هويت خود تهي شده، آلت دست نخبگان مي گردند. از اين رو، در راستاي منافع برخي از نخبگان، به آساني، اعتصاباتي را شکل مي دهند و يا اعتراضاتي را به راه مي اندازند.
يکي از مفاهيمي که در اين نظريه از جايگاه خاص برخوردار است، بسيج اجتماعي است. کورن هازر در تحليل خود از

انقلاب، چهار نوع جامعه را برمي شمارد: جامعه ي همبسته ي سنّتي، جامعه ي تکثرگرا، جامعه ي توده اي و جامعه توتاليتر. در اولين نوع از جوامع، به دليل حاکميت سنت ها، بسيج توده اي رخ نخواهد داد .در جوامع کثرت گرا نيز به دليل تعدد مراکز قدرت ،بسيج توده اي رخ نخواهد داد وهر يک از افراد جامعه به يکي از اين مراکز وابسته اند. از اين طريق مي توان توده ها را به کنترل خود درآرود. اما در دو نوع جوامع ديگر، امکان بسيج توده اي وجود دارد.
اين نظريه پردازان، بر اين اعتقادند که انقلاب در جوامعي رخ مي دهد که ويژگي هاي ذيل را دارا باشند: وجود حکومتي که توانايي اجبار و کنترل تسليحات را در دست دارد، منافع حکومت، گروه هاي معارض و نيز منابع مادي (نظير تسليحات) ومعنوي (نظير وفاداري).
از جمله انتقاداتي که بر اين نظريه وارد شده است آن که: اين نظريه براساس يک رخ داد تاريخي شکل گرفته و نمي توان آن را در عرصه هاي ديگر به اثبات رساند؛ علاوه براين که اثبات اين مطلب که متلاشي شدن پيوندهاي گروهي يا طبقاتي باعث رشد انقلابي توده اي مي شود، بسيار دشوار است.


نظريه روان شناسانه ي انقلاب



اين ديدگاه، جنبه ي ديگري از رفتار اجتماعي را در نظر مي گيرد و بيشتر تمرکز خود را بر روي نخبگان قرار مي دهد. مطالعات در اين زمينه را مي توان در پهاربخش خلاصه نمود:

1.مطالعاتي که شخصيت رهبر يا نخبه ي جامعه را زير ذره بين خود قرار مي دهد ؛در اين مطالعات بيشتر به سابقه ي افراد اشاره مي شود و از ان جا که غالب اين مطالعات توسط حاميان ان اشخاص انجام مي شود ،گاهي نوشته هاي پر از اغراق و دروغ است و چه بسا تا حد افسانه نيز افرادي مورد اشاره قرار مي گيرد .

2. مطالعاتي که سرکوب غرايز را محور قرار مي دهد؛ سورکين، به عنوان يکي از حاميان اين نظريه به شمار مي رود معتقد است که دگرگوني در جامعه يک امر به هنجار است و انقلاب تغييري به نسبت ناگهاني، سريع و خشونت آميز است که نهادهاي ارزشي يک جامعه را متحول مي سازد. از نظر او زماني انقلاب به وقوع خواهد پيوست که ارزش هاي جامعه از يکنواختي به درآيند. در واقع، هستي اجتماعي روکشي بر روي جنبه هاي فردي انسان است و در انقلاب، اين روکش برداشته مي شود و انسان به همان جنبه هاي فردي خود که وحشي منفرد است، باز مي گردد.

3. مطالعاتي که بر افزايش انتظارات و توقعات فزاينده متمرکزند. نظريه پرداز اصلي اين ديدگاه، جيمز ديويس است. وي از دو نظريه ي فقر فزاينده ي مارکس و رفاه نسبي دوتوکويل به نظريه ي جديدي دست يافت که بر اساس آن، هر چه که انتظارات و توقعات افراد افزايش يابد و از نيازهاي واقعي آنان فاصله بگيرد، توان رژيم بر پاسخ گويي به خواسته هاي مردم کاهش مي يابد. از اين رو، زمينه براي انقلاب فراهم مي شود و هرچه شکاف ميان خواسته ها و نيازهاي واقعي افزايش يابد، عمق انقلاب بيشتر خواهد شد. البته اين نظريه در نهايت، از دادن معياري براي انتظارات معقول و انتظارات فزاينده عاجز است و در واقع مفاهيم به کار رفته در نظريه ي جيمز ديويس مبهم و تعريف نشده هستند.
4. مطالعاتي که بر محروميت نسبي تأکيد مي ورزند. بر اساس نظريه ي تدگار، خشونت هاي مدني عبارتند از: آشوب، توطئه و جنگ داخلي. انقلاب از قسم اخير شمرده مي شود، زيرا اين نوع خشونت ها سازمان يافته اند و بخش وسيعي از جامعه را در برمي گيرند. از نظر تدگار براي ارزيابي هر خشونتي بايد سه ملاک را در نظر داشت: حجم و ميزان افراد در خشونت ها، مدت زمان خشونت ها و ضايعات نيروي انساني در اين خشونت ها.
اين نظريات نيز با چالش هاي مختلفي مواجه شده است و عمده ي اشکال اين طيف از نظريات اين است که در تحليل نهايي خود به مساله ي دگرگوني اجتماعي و يا انقلاب نمي پردازند؛ بلکه توجه خود را به علل و عوامل بروز خشونت از سوي توده ها در مقابل نخبگان سياسي متمرکز ساخته اند و اين مسأله با بررسي علل و عوامل بروز يک انقلاب يک سان نخواهد بود.
با توجه به تئوري هايي که در زمينه ي انقلاب مطرح گرديد، تلاش نماييد تا هر يک از اين تئوري ها را با انقلاب اسلامي ايران تطبيق نماييد و بر اساس اين رويداد مهم تاريخي، نقاط ضعف و قوت هر يک از آن ها را نشان دهيد. با دوستان خود، اين مطلب را بحث نماييد.

خلاصه و نتيجه گيري


1. تئوري هاي انقلاب متکفل بيان علل موجده، فرآيند و روند انقلاب هستند.
2. افلاطون، که حکومت آرماني حکيمان را در ذهن خود داشت، اهميت ويژه اي را براي تعليم و تربيت جسمي و روحي در تحکيم و تثبيت يک نظام سياسي قايل شده است و کم توجهي به اين مسأله را زمينه ساز و بروز آشوب و ناامني در مدينه ي فاضله دانسته است.
3. ارسطو از علل عمومي و خصوصي انقلاب نام برده و اهداف انقلاب را در تغيير تمام يا جزيي از وضع موجود و نيز رفع نابرابري خلاصه کرده است.
4. مارکس انقلاب را ناشي از روابط توليد مي داند و آشنايي کارگر با فقر خود و غناي روزافزون سرمايه دار را زمينه ساز انقلاب طبقه ي کارگر معرفي کرده است.
5. کارکرد گرايان بر اين اعتقادند که با تشديد تقسيم کار در جوامع، گسست اجتماعي پديد خواهد آمد و همين امر سبب بروز کج روي اجتماعي خواهد شد.
6. از مفاهيم اساسي در نظريه ي جامعه ي توده وار و کثرت گرا، «بسيج اجتماعي» مي باشد. وقوع انقلاب مشروط به وجود اين عناصر است: حکومتي که توانايي اجبار و کنترل تسليحات را در دست دارد، منافع حکومت، گروه هاي معارض و نيز منابع مادي و معنوي.
7. نظريات چهارگانه روان شناسانه ي انقلاب، جنبه ي ديگري از رفتار اجتماعي را در نظر مي گيرد و بيشتر تمرکز خود را در بحث از انقلاب، بر روي نخبگان قرار مي دهد.
8. نقدهاي بسياري بر نظرياتي که پيرامون پديده ي انقلاب ارائه شده، وارد گرديده که حاکي از ضعف آن ها در تبيين پديده ي انقلاب است. از اين رو، بايسته است در درس بعدي، پديده ي انقلاب، از منظر ديني مورد توجه قرار گيرد؛ نظريه اي که اولاً نقاط ضعف تئوري هاي ديگر در زمينه انقلاب را ندارد و ثانياً ما را در تبيين بهتر انقلاب اسلامي ياري خواهد رساند.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#10 | Posted: 10 Jan 2014 12:04 | Edited By: andishmand




انقلاب آمریکا




انقلاب آمریکا (به انگلیسی: American Revolution) مجموعه رویدادها و اندیشه‌ها و تغییراتی است که منجر به جدائی سیزده ایالت آمریکای شمالی از بریتانیا و تأسیس ایالات متحدهٔ آمریکا گردید. اولین درگیری‌ها از شهر بوستون شروع شد که به دنبال شدت عمل پادشاهی انگلستان به سرعت گسترش یافت. در ۱۷۶۵ در نیویورک کنگره‌ای متشکل از ۹ کوچ نشین تشکیل شد که سران این کوچ نشین‌ها در این کنگره برای اقدام علیه انگلیس هم پیمان شدند و در مه ۱۷۷۵ رهبران کوچ نشین از مردم درخواست کردند که برای مبارزه با اشغالگران آماده شوند.

انقلاب آمریکا، با وجود تجلیل‌هایی که از آن می‌شود، بیشتر نبردی برای دستیابی به استقلال و خارج شدن از سلطهٔ امپراتوری انگلستان بود و چندان به دلایل اجتماعی صورت نگرفت. مستعمره‌نشینان امریکایی، در قیام خود علیه پادشاهی انگلیس، ابداً نمی‌خواستند روابط اقتصادی و اجتماعی خود را دگرگون سازند؛ آنها خواستار آن بودند که از آن پس دیگر منافع خود را با طبقهٔ حاکمهٔ کشور مادر تقسیم نکنند. به این ترتیب، هدف از کسب قدرت ایجاد جامعه‌ای متفاوت با رژیم مستعمراتی پیشین نبود، بلکه نوعی جداسازی منافع بود.

نبرد لکزینگتون

انگلیسی‌ها در حوالی لکزینگتون یک سوم نیروهای خود رااز دست دادند و در ۱۰ مه دژ دیگر انگلیسی را در کنار دریاچه شامپلین تصرف کردند. با این پیروزی‌ها در ماه‌های ژوئیه و ژوئن ۱۶ هزار داوطلب به ماساچوست رسیدند و ۱۰۰۰ انگلیسی را در نبردی سخت به هلاکت رساندند. در ژوئیهٔ ۱۷۷۶ انگلیسی‌ها از بوستون بیرون رانده شدند و مردانی چون توماس جفرسون، جان آدامز، ورجر شرمن، رابرت استون و بنجامین فرانکلین اعلامیه استقلال آمریکا را نوشتند و پرچمی با ۱۳ ستاره و خط که نمایانگر ۱۳ ایالت یا کوچ نشین بود، عرضه داشتند.
زمان آغاز و پایان این انقلاب مورد بحث است، ولی برخی سال ۱۷۵۷ میلادی را سال شروع آن[نیازمند منبع] و سال ۱۷۸۹ و ریاست جمهوری جرج واشینگتن را پایان آن می‌شمارند.

انقلاب آمریکا و سرخ‌پوستان

کشتار همگانی بومیان سرخپوست، طبیعتاً بخشی از منطق آن «ماموریت آسمانی» این «مردم برگزیده‌ی» جدید بود؛ این امر کاملاً به گذشته تعلق ندارد. تا سال‌های دههٔ ۱۹۶۰ مسئولیت این قتل‌عام را با افتخار پذیرفته می‌شد(به عنوان مثال به وسیلهٔ فیلم‌های هالیوودی که گاوچران آمریکایی را به عنوان نماد نیکی در برابر بومی سرخپوست به عنوان نماد شرارت و بدی قرار می‌داد) و در آموزش نسل‌های پیاپی این جامعه یکی از عناصر مهم آن آموزش را تشکیل می‌داد.

انقلاب آمریکا و برده‌داری

در انقلاب آمریکا، حفظ نهاد اجتماعی بردگی از ناحیهٔ کسی زیر سوال نرفت. در واقع، تقریباً همهٔ رهبران مهم انقلاب امریکا خود مالکان ارضی برده‌دار بودند که در این زمینه پیش‌داوری‌های تعصب‌آمیز و سفت و سختی داشتند. پس از استقلال، تقریباً یک قرن گذشت تا برده‌داری ملغی شود و در آن زمان هم برده‌داری نه به دلایل اخلاقی از آنگونه که اساس و انگیزهٔ انقلاب فرانسه را تشکیل می‌داد، بلکه تنها به این دلیل ملغی شد که دیگر برای تعقیب سیاست توسعه‌طلبی سرمایه‌داری در این کشور کاربرد و سودی نداشت. یک قرن دیگر هم گذشت پیش از آنکه سیاهان آمریکا بتوانند بدون آنکه کوچکترین خللی به نژادپرستی کامل فرهنگ مسلط وارد سازند، و حداقل شناسایی و پذیرش را برای برخی حقوق مدنی خود بدست آورند. تا سال‌های دههٔ ۱۹۶۰، لینچ کردن سیاهان هنوز معمول بود.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
سیاست انجمن لوتی / سیاست / شناخت و بررسی انقلاب های بزرگ جهان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites