تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
علم و دانش

Holographic Universe | جهان هولوگرافیک

صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »  
#1 | Posted: 22 Sep 2012 00:06
جهان ما و هر آنچه در آن است،از قطره های باران و دانه های برف و درختان کاج تا شهابها و ذرات الکترون ها،همه تنها تصاور شبح گونه ای هستند از واقعیتی دور از دسترس که خارج از زمان و مکان بر ما فرا تابیده میشوند.
نظریه هولوگرافیک بودن جهان نه تنها واقعیتهای ملموس زندگی ما را در بر میگیرد بلکه میتواند پدیده های حیرت آوری همچون تله پاتی،نیروهای فرا طبیعی انسان،وحدت کیهانی،درمانهای معجزه آسا و... را توضیح دهد.
با خواندن جهان هولوگرافیک با جهانی رو به رو میشویم که هر ذره آن ویژگیهای کل آن را در خود دارد و خواننده بسیاری از مفاهیم متافیزیکی را که ریشه در فلسفه و عرفان شرق دارد در قالب زبانی روشن و امروزی باز میشناسد

دیگر هیچ مزه ای دلچسب نخواهد بود...
من تمام حس چشاییم را...
روی لبانت...
جا گذاشته ام
     
#2 | Posted: 23 Sep 2012 14:52
در جهان هولوگرافیک ، با جهانی روبرو می شویم که هر ذره آن ویژگیهای کل آن را در خود دارد یعنی تمام محتوای کل در هر جزءمستتراست.و این به واقع خصلت مغز ماست که ساختاری هولو گرافیک دارد و خاطره و درد و تجربه و برخی چیزهای دیگر را نه تنها در مغز که در هر ذره کوچک آن نیز نگهداری می کند .
این همان جهان امواج و فرکانس های تداخل یافته ی بی شکل است که ما از عهده دیدن شکل واقعی آنها ، جز از طریق ابزار و ادوات خاص (مغز)بر نمی آییم.این جهان فرکانس ها وقتی با گیرنده های حواس و مغز ما ارتباط برقرار می کند ، از میان ساختار مغز ماهمچون صافی گذر می کند و به سنگ و کوه و شن تبدیل می شود .

دیگر هیچ مزه ای دلچسب نخواهد بود...
من تمام حس چشاییم را...
روی لبانت...
جا گذاشته ام
     
#3 | Posted: 23 Sep 2012 15:19

مغز همچون هولوگرافیک:
این نیست که جهان نمودها بر خطاست، این نیست که در آنجا اشیا، همه در یک سطح از واقعیت نیستند،بلکه این است که اکر با نظام هولوگرافیک به جهان نفوذ کنید و بدان بنگرید،به دیدگاهی متفاوت خواهید رسید،یعنی به واقعیتی متفاوت و اینکه آن واقعیت میتواند چیزهایی را تبیین کند که تا کنون از لحاظ علمی تبیین ناپذیر بوده اند:پذیذه های فرا هنجاری،همزمانی و تلاقی ظاهرا معنادار رویدادها باهم."کارل پریبرام"

معمایی که پریبرام را نخست به راه انداخت تا الگوی هولوگرافیک خود را صورت بندی کند، از این پرسش برخاست که خاطرات در مغز انسان کجا و چگونه انباشته میشوند.در اوایل دهه 1940 زمانی که تازه به این رمز و راز علاقه مند شده بود،دانشمندان غالبا بر این باور بودند که خاطرات در مغز انسان جایگاه مشخصی دارند، یعنی هرخاطره ای که شخص داراست، مثلا خاطره آخرین باری که مادر بزرگ خود را دیده،یا خاطره رایحه گل یاس آفریقایی که در شانزذه سالگی بوییده،همه دارای جایگاه خاص در سلول های مغزند این رد پای خاطرات را اِنگرام می نامیدند، و با آنکه هیچ کس نمیدانست اِنگرام واقعا از چه ساخته شده-آیا سلول عصبی است یا شاید نوع خاصی از ملکول-اغلب دانشمندان مطمئن بودند که بزودی با گذشت زمان همه چیز روشن خواهد شد.
این اطمینان خاطر دلایلی داشت،تحقیقاتی که جراح مغز کانادایی،وایلدر پن فیلد،در دهه 1920 انجام داد دلایل متقاعد کننده ای عرضه کرد مبنی بر اینکه خاطرات خاص و ویژه جایگاه خاص و ویژه ای دارند.
یکی از خصوصیات نامعمول مغز این است که مغز،خود،درد را مستقیماً حس نمیکند.اگر پوست سر وجمجمه را با بیهوشی موضعی بی حس کنیم،می توان روی مغز کسی که کاملاً به هوش استبدونن ایجاد کوچکترین دردی به عمل جراحت پرداخت.
در شماری از آزمایشهای مهم و موثر در این باب،بن فیلد این واقعیت را به نفع خود به کار بست.یعنی وقتی روی مغز مبتلایان به صرع جراحی میکرد و نقاط مختلف سلولهای مغز آنها را بوسیله شوک الکتریکی تحریک مینود، با شگفتی دریافت که هرگاه ناحیه گیجگاه یکی از بیماران کاملاً بیهوش خود را تحریک میکرد( یعنی آن قسمت از مغز پشت شقیقه) بیمار خاطرات وقایع گذشته زندگی خود را با جزئیات کامل و واضح به یاد می آورد.یکی از بیماران مرد ناگهان مکالمه ای را که با دوستانش در آفریقای جنوبی داشته بود به یاد و به زبان آورد،پسر بچه ای صدای مادرش را در حال صحبت پای تلفن شنید و پی از چند شوک الکترود توانست تمامی مکالمه را از نو تکرار کند،یکی از زنها خود را در آشپزخانه منزل قدیمی اش یافت و صدای بچه اش را که بیرون توی حیاط بازی میکرد را شنید.حتی وقتی پن فیلد سعس کرد آنها را گمراه کند و به آنها بگوید که نقطه دیگری از مغز آنها را تحریک کرده است، که در واقع نکرده بود، باز هم میدید که هرگاه همان نقطه قبلی را تحریک میکند،همواره همان خاطره فرا خوانده میشود
پن فیلد در کتابش،رمز و راز ذهن، چاپ 1975،کمی قبل از مرگش نوشت:کاملا واضح بود که این فراخوانی ها از جنس خواب و رویا نبود،بلکه فعال کردن الکتریکی ثبت و ضبط متوالی آگاهی بود،ثبت و ضبطی که در طول تجربیات پیشین بیمار تثبیت شده و بیمار اینک همه آنچه را که در گذشته به آن واقف بوده از نو تجربه می کرد، بسان فلاش بک در فیلمها.
بن فیلد از آزمایش خود چنین نتیجه گرفت که هر آنچه تجربه کرده ایم در مغز ما ثبت شده است: از هر چهره بیگانه که یک آن در کوچه و خیابان دیده ایم،تا هر تار عنکبوتی که در کودکی بدان خیره شده ایم. به همین دلیل است که این همه خاطره رویدادهای بی اهمیت به مغز خطور و در آن ظاهر میشود. اگر حافظه ما مملو از ثبت و ضبط تجربیات بی اهمیت روز به روز ماست پس میتوان به حق پنداشت که بی جهت غوطه خوردن در این گاه شمار وسیع وقایع،اطلاعات بی ثمر و پیش پا افتاده زیادی را در دسترس قرار می دهد.
در مقام یک جراح جوان مغز، پریبرام دلیلی برای شک بردن به نظریه پن فیلد نداشت.اما اتفاقی که نحوه اندیشه او را به کل تغییر داد هم اکنون روی داده بود.
در 1946 او برای کار کردن با کارل لاشلی به آزمایشگاه زیست شناسی نخستی یرکیز واقع در اورنج پارک فلوریدا رفت.بیش از چهل سال میشد که لاشلی نیز درگیر پژوهشهای خود در زمینه ساز و کار فرار و بیان نشدنی حافظه بود،و در این دوره بود که پریرام توانست شاهد نتایج دست اول تلاشهای لاشلی باشد.
تکان دهنده آن بود که نه تنها لاشلی در ارائه هر گونه شاهد و مدرکی دال بر وجود انگرام شکست خورده بود که پژوهشهای او به واقع به چیزی جز خالی کردن زیر پای چن فیلد و همه کشفیاتش منجر نمیشد.
کاری که لاشلی میکرد عبارت از این بود که به موشها تعلیم میداد دست به اعمال گوناگون بزنند.از جمله گذشتن از مارپیچ ها.سپس تکه های مختلفی از مغز موشها را از میان بر میداشت که حاوی خاطره گذشتن از مارپیچ است،و وقتی این کار عملی شد با شگفتی دریافت که صرف نظر از آنکه کدام قسم مغز آنها بداشته شده، خاطره آنها هیچ گاه از بین نرفته است. غالباً موتور و محرک مهارت موشها از کار می افتاد و لذا تلو تلو خوران راه خود را درون مارپیچ دنبال میکردند،ولی حتی با برداشتن تکه های بزرگتری از مغز آنها نیز حافظه شان همچنان لجوجانه دست نخورده میماند.
برای پریبرام این کشفیات باور نکردنی بود. اگر خاطره ها صاحب مکانی خاص در مغزند، به همان سان فی المثل کتاب ها دارای مکانی خاص در طبقات کتابخانه اند، پس چرا بداشتن مغز موش ها به ئسیله چاقوی جراحی لاشلی بدین شکل اثری بر آنها نگذاشته بود؟برای پریبرام تنها پاسخ ممکن این بود که خاطره ها مکان خاصی در مغز ندارند بلکه به طور کلی در سر تا سر مغز پراکنده اند. مشکل این بود که او از هیچ ساز و کار و فرایندی که قادر به توضیح این وضع و حال باشد با خبر نبود.
لاشلی حتی کمتر از پریبرام به این مطلب اطمینان داشت و بعدها نوشت:
من گاه حس میکنم که با بازبینی شواهدی که جایگاه رد پای خاطره را مشخص میکنند،به این نتیجه ضروری میرسم که یادگیری اصلا ممکن نیست.به رغم چنین شواهدی علیه آن، یادگیری گاه به واقع روی می دهد.
در سال 1948، پریبرام در دانشگاه ییل به کرسی استادی نشست و قبل از ترک آنجا کوشید حاصل 2سی سال پژوهشهای عظیم لاشلی را به نگارش در آورد

دیگر هیچ مزه ای دلچسب نخواهد بود...
من تمام حس چشاییم را...
روی لبانت...
جا گذاشته ام
     
#4 | Posted: 23 Sep 2012 15:59
موفقیت در گام نخست
در دانشگاه ییل، پریبرام به تامل درباب ابده پراکندگی خاطره ها در سر تا سر مغز پرداخت، و هر چه بیشتر به این ایده اندیشید بیشتر به آن اعتقاد پیدا کرد.
به هر حال بیمارانی که مغز آنها را به دلایل پزشکی برمی داشتند هیچ گاه خاطرات خاص خود را از دست نمی دادند و از این نظر رنجی تحمل نمی کردند. برداشتن بخش بزرگی از مغز ممکن است قدری باعث تیرگی و مه آلود شدن خاطره بیمار شود، ولی هیچ گاه دیده نشده که پس از عمل جراحی خاطره خاص کسی از میان رفته باشد. به همین گونه، افرادی که در اثر تصادف اتومبیل و غیره جراحی مغزی می شدند هرگز افراد خانواده خود یا بخشی از رمانی را که می خواندند فراموش نمی کردند. حتی برداشتن ان تکه از گیجگاه، همان بخشی که در تحقیقات پن فیلد اساسی بود، نیز در خاطره شخص خللی وارد نکرد.
نظریات پریبرام را پژوهشگرهای دیگر نیز چه از ناحیه خود او و چه دیگران تایید کردند.هیچ یک از آنها نتوانستند کشفیات پن فیلد در مورد تحریک مغز اشخاص،جز بیماران صرع،را ثابت و از نو تولید کند. حتی خود پن فیلد نیز نتوانست نتایج حاصله را در بیماران غیر صرعی تکرار کند.
به رغم شواهد فزاینده مبنی بر اینکه خاطرات در مغز پراکنده اند،پریبرام هنوز نمیدانست مغز چگونه قادر است چنین کار معجزا آسایی را انجام دهد.سپس در اواسط دهه شصت، خواندن مقاله ای در مجله ساینتیفیک امریکن، که به توصیف چگونگی نخست ساخت یک هولوگرام می پرداخت، مثل صاعقه بر او فرود آمد. با آنکه مفهوم هولوگرافی مفهومی حیرت آور بود، راه حل معمایی را که سالها با آن سر و کله میزد پیش پای او می نهاد.
جهت فهم اینکه چرا پریبرام این چنین به هیجان آمده بود، نخست می باید قدر بیشتر درباره هولوگرام دانست.یکی از چیزهایی که هولوگرافی را ممکن می سازد پدیده ای است به نام تداخل. تداخل عبارت از نقشی ضربدری است که از دو یا سه موج نظیر امواج آب که در هم تداخل پیدا کرده حاصل می اید. مثلا اگر شما سنگی در یک دریاچه بیندازید، بی درنگ سلسله ای از امواج مشخص و هم مرکز پدیدار و از هم دور می شوند. اگر دو تا سنگ بیندازید، دو دسته امواج هم مرکز پیدا می شوند که از هم عبور کرده، پراکنده میشود.ترکیب پیچیده خطوط و ردیفها و فرورفتگی بین امواج که از چنین تلاقی و برخوردی ایجاد میشود،الگوی تداخلی نام دارد. هر نوع پدیده موج گونه می تواند یک طرح تداخلی ایجاد کند، نظیر امواج رادیو ونور. و از آنجا که اشعه لیزر پرتویی بسیار خالص و روشن از نور است، برای ایجاد طرح تداخلی بسیار مناسب است. بواقع مثل بهترین سنگ و بهترین دریاچه است. یعنی در واقع الگوی هولوگرام آن سان که ما میشناسیم، تا زمان اختراع اشعه لیزر نمی توانست امکان پذیر باشد.
وقتی یک اشعه لیزر به دو تابه مجزا تقسیم شود، هولوگرام به وجود می آید. اولین تابه با برخورد به شیئی که قرار است از آن عکس گرفته شود به عقب می جهد. سپس تابه دوم با انعکاس نور تابه اول برخورد می کند و حاصلش یک الگوی تداخلی است که روی قطعه ای فیلم ضبط می شود.
به چشم بیننده تصویر توی فیلم به هیچ رو شبیه شیء عکاسی شده نیست.
در واقع بیشتر شبیه حلقه های هم مرکزی است که از افتادن مشتی سنگریزه به داخل دریاچه به دست آمده است. ولی به محض آنکه اشعه لیزر دیگری(یا در بعضی موارد فقط اشعه ای شفاف و نورانی) بر تصویر فیلم تابیده شود تصویری سه بعدی از شیء اولیه به دست خواهد آمد. حالت سه بعدی تصاویری از این دست به طرز حیرت آوری متقاعد کننده است. می توان بواقع دور و بر یک تصویر هولوگرافیک قدم زد و از زوایای متلف بدان نگریست، انگار به یک شیء واقعی نگاه می کنیم اما هرگا بخواهید این تصویر را لمس کنید، دست شما از میان آن میگذرد و در می یابید که در واقع چیزی آنجا نیست.
کیفیت سه بعدی بودن هولوگرام تنها وجه شاخص آن نیست. اگر تکه ای از فیلم هولوگرافیک تصویری از سیب را از میان دو نیمه کنیم و سپس اشعه لیزر بر آنها بتابانیم، هر نیمه حاوی تصویر کامل سیب خواهد بود. حتی اگر این نیمه را باز به دو نیمه و نیمه را دوباره نصف کنیم تصویر کاملی از سیب از هر یک از قسمتهای کوچک فیلم به دست خواهد آمد (اگرچه هر اندازه قسمتها کوچکتر باشند تصاویر محوتر خواهد شد). بر خلاف عکسهای معمولی، هر تکه کوچک قسمتی از فیلم هولوگرافیک حاوی کلیه اطلاعاتی است که در همه فیلم ضبط شده است.دقیقا همین نکته بود که پریبزام را بسیار به هیجان آورد. چه سرانجام راهی پیش پا می نهاد که می شد فهمید خاطرات چگونه در مغز به جای اینکه مکان مشخصی داشته باشتد پراکنده اند. اگر هر بخش تکه ای فیلم هولوگرافیک حاوی تمام اطلاعات لازم جهت ساختن تصویر کامل آن باشد، پس به نظر ممکن می اید که هر بخش از مغز نیز حاوی تمام اطلاعات لازم جهت فراخواندن همه خاطره ها باشد

دیگر هیچ مزه ای دلچسب نخواهد بود...
من تمام حس چشاییم را...
روی لبانت...
جا گذاشته ام
     
#5 | Posted: 23 Sep 2012 17:16
بینایی نیز هولوگرافیک است
خاطره تنها چیزی نیست که مغز میتواند هولوگرافیک وار صادر کند.یکی دیگر از کشفیات لاشلی این بود که مراکز بصری مغز نیز به طور شگفت آوری نسبت به عمل جراحی مقاومت نشان می دادند. حتی وقتی بیش از 90 درصد از کورتِکس بصری مغز موش را (یعنی آن بخش مغز را که چیزی را که چشم میبیند،دریافت و تفسیر میکند) برداشت، مشاهده کرد که موش هنوز از عهده انجام کارهایی که به مهارت بصری پیچیده ای نیازمند است برمیآید. به همان سان، پریبرام نیز در پژوهشهایش روشن ساخت که حتی تا 98 درصد از اعصاب بصری گربه را میتوان برداشت بی آنکه به توانیی او در انجام اعمال بصری پیچیده به طور جدی خللی وارد آید.
وضعیتی از این دست شبیه دیدن و لذت بردن از یک فیلم سینمایی است روی پرده ای که نود درصد آن را بداشته اند و فیلم کامل را روی ده درصد مابقی پرده نشان می دهند. و این آزمایشها همه درک و فهم معمول ما را از اینکه بینش و قوه بصری چگونه عمل میکند به مقابله می طلبید. بنا بر نظریه جری روز، میان تصویری که چشم می بیند و نحوه ای که آن تصویر در مغز باز نموده می شود یک نسبت یک به یک وجود دارد.به عبارت دیگر، دانشمندان بر این باور بودند که وقتی به چهار گوشی نگاه میکنیم، فعالیت الکتریکی کورتکس بصری مغز نیز شکل یک چهار گوش به خود میگیرد.
گرچه کشفیاتی از انواع کشفیات لاشلی این ایده را منتفی می کرد،ولی پریبزام راضی نبود.به هنگام تدریس در دانشگاه ییل،وی آزمایشهای متعددی جهت حل این مسئله انجام داد. او هفت سال بعد را هم به اندازه گیری دقیق فعالیت الکتریکی مغر میمونها در حا اعمال بصری گوناگون سپری کرد و عاقبت ب این کشف نایل آمد که نه تنها چیزی به نام نسبت یک به یک میان تصویری که چشم میبیند و نحوه ای که آن تصویر در مغز باز نموده می شود دجود ندارد، بلکه حتی در باب توالی ضربان الکترودها نیز الگوی مشخصی در دست نیست. پس چنین نوشت: ((نتایج این آزمایشها با این نظریه که تصویری عکس گونه روی سطح مغز فراتابیده میشود کاملاً ناسلزگار است))
یک بار دیگر، مقاومتی که کورتکس بصری مغز نسبت یه حذف و قطع قسمتی از مغز نشان می داد ثابت می کرد که مسئله بینایی نیز نظیر خاطره چیزی است پراکنده در مغز. پس از آنکه پریبرام با پدیده هولوگرافیک مبنی بر اینکه"کل در هر جزء است" قطعاً این مسئله را تبین می کرد که چگونه میتوان بخش عظیمی از کورتکس بصری مغز ذا بی آنکه انجام اعمال بصری خللی وارد آید از میان برداشت. اگر مغز تصویر را با به کار بردن نوعی هولوگرام درونی ایجاد و صادر می کرد، پس یک تکه کوچک از هولوگرام نیز میتوانست تمام آنچه را که چشم ما میبیند باز تولید کند. در عین حال، این مسئله نیز تبین می شد که میان جهان بیرونی و فعالیت الکتریکی مغز هیچ گونه نسبت یکی به یک وجود ندارد، و نیز اگر مغز جهت ایجاد و صدور اطلاعات بصری از اصول هولوگرافیک بهره میبرد، پس دیگر رابطه یک به یک میان فعالیت الکتریکی مغز و تصاویر رویت شده وجود نخواهد داشت، همانطور که میان چرخش بی معنای الگوهای تداخلی بر تکه ای از فیلم هولوگرافیک و تصویر کدگذاری شده فیلم، نسبت یک به یکی در کار نیست.
تنها پرسشی که باقی میماند این بود که مغز جهت تولید چنین هولوگرام های درونی ازچه نوع پدیده موج گونه ای استفاده میکرد. به مجرد طرح این پرسش، پریبرام به پاسخ ممکن آن اندیشید. همه میدانستند که تنها میان نورونها(یاخته های عصبی) نیست که مراوده الکتریکی برقرار است. نورونها مانند درختان دارای شاخه های متعددند، و وقتی یک پیام الکتریکی به انتهای یکی از این شاخه ها می رسد، همانند امواج آب، در فضا پراکنده میشود. از آنجا که سلولهای عصبی به طور منسجم به هم چسبیده اند، این امواج الکتریکی که خود پدیده ای موج گونه اند، مدام از همدیگر ضربدری عبور میکنند. با به یاد آوردن این نکته، پریبرام فهمید که این امواج همواره در کار ساختن منظومه ای بی پایان از الگوهای در هم تداخل یافته همچون "کالیدوسکوپ"اند و به نوبه خود، همین شاید آن چیزی است که به مغز خصلت هولوگرافیک می بخشد.((هولوگرام همیشه آنجا بود، در ماهیت موج گونه و به هم پیوسته سلول مغزی.این ما بودیم که شعور لازم برای کشف آن را نداشتیم)).

دیگر هیچ مزه ای دلچسب نخواهد بود...
من تمام حس چشاییم را...
روی لبانت...
جا گذاشته ام
     
#6 | Posted: 28 Sep 2012 11:08 | Edited By: shenia
معماهای دیگری که با الگوی مغز هولوگرافیک تبیین می شوند
پریبرام اولین مقاله خود را در باب امکانپذیر بودن ماهیت هولوگرافیک مغز در سال 1966 منتشر کرد و تا چند سال بعد همچنان به بسط و تلطیف ایده هایش پرداخت.و در این میان، سایر محققان رفته رفته به نظریه او پی بردند و فهمیدند که تنهامعمای فیزیولوژی مغز که الگوی هولوگرافیک می تواند تبیین کند مسئله ماهیت پراکنده حافظه و بینایی نیست.
وسعت حافظه ما
هولوگرافی در عین حال میتواند توضیح دهد که چگونه مغز ما می تواند این همه خاطره را در چنین فضای کوچکی جمع کند. فیزیکدان و ریاضی دان بسیار هوشمند مجارستانی، جان فون نویمان، به این نتیجه رسید که در طول حیات هر فرد معمولی مغز او چیزی حدود 280000000000000000000 تکه اطلاعات ذخیره می کند. این میزان اطلاعات گیج کننده است، و پژوهشگران مغز سالهاست که می کوشند به ساز و کاری دست یابند که نتواند چنین توان و قابلیت وسیعی را توضیح دهد.
هولوگرام ها نیز از قابلیت حیرت انگیزی جهت ذخیره اطلاعات برخوردارند.با تغیر زاویه ای که از برخورد دو موج لیزری روی فیلم عکاسی به دست آمده، می توان تصاویر گوناگون بسیاری روی همان سطح ضبط کرد. هر تصویر ضبط شده را می توان با نور دادن به فیلم توسط اشعه لیزری و از همان زاویه ای که دو موج قبلی ساطع شده اند، دوباره بدست آورد. پژوهشگران با به کار بردن این روش حساب کرده اند که یک مربع یک اینچی فیلم قادر است همان قدر اطلاعات ذخیره کند که در پنجاه انجیل ذخیره شده.
استعداد به یاد آوردن و فراموش کردن
تکه هایی از فیلم هولوگرافیک تصاویر چند گانه، نظیر همان که توضیح داده شد، نیز راهی جهت فهم توانایی ما در به یادآوردن و فراموش کردن به دست می دهند.هر گاه چنین تکه فیلمی را جلوی اشعه لیزر قرار دهیم و به پس و پیش تکان دهیم، تصاویر گوناگونی که در بردارد در رگه های براق پدیدار و ناپدید می شوند. گفته اند که قوه یادآوری ما نیز شبیه تابش اشعه لیزر بر تکه فیلم و تصویر خاصی را فراخواندن است. به همین سان، ناتوانی ما در به یاد آوذدن چیزی شاید معادل تابش اشعه های گوناگون بر تکه ای از فیلم چند تصویری باشد که در آن زاویه درست فراخواندن تصویر یا خاطره مورد نظر مفقود شده است

دیگر هیچ مزه ای دلچسب نخواهد بود...
من تمام حس چشاییم را...
روی لبانت...
جا گذاشته ام
     
#7 | Posted: 28 Sep 2012 11:11

خاطره متداعی

در کتاب طرف خانه سوان پروست، جرعه ای چای و گازی به بیسکوئیت کوچک صدف مانندی به نام پتیت مادلین باعث می شود که ناگهان راوی مورد هجوم خاطرات گذشته قرار گیرد. نخست راوی حیرت می کند، ولی رفته رفته پس از تلاش فراوان به یاد می آورد که وقتی پسر بچه کوچکی بوده عمه اش به او چای و بیسکوئیت های مادلین می داده، و همین تداعی است که خاطه او را سرریز کرده است. همه ما اغلب در زندگی تجربه مشابهی داشته ایم،بوی غذایی خاص، یا نگاه به شیئی که مدتها فراموش شده، ناگهان سبب می شود که صحنه هایی از زندگی گذشته را فرا خوانیم و به یاد اوریم.
ایده هولوگرافیک مثال دیگری است از گرایش های تداعی کننده خاطره. این را می توان به یاری نوع دیگری از تکنیک ضبط هولوگرافیک نشان داد. نخست نور یک اشعه لیزر را در نظر بگیریم که به دو شیء همزمان تابیده و باز می گردد، مثلاٌ به یک صندلی راحتی و یک پیپ. سپس می گذاریم نوری که از دو شیء مذکور باز می گردد باهم تلاقی کنند و حاصل آن –یک طرح تداخلی- را روی فیلم ضبط می کنیم. سپس هرگاه به صندلی راحتی توسط اشعه لیزر نور بتابانیم و نور انعکاس یافته را از داخل فیلم بگذرانیت، یک تصویر سه بعدی پیپ نمایان می شود. و برعکس، هر گاه همین کار را با پیپ انجام دهیم، تصویر هولوگرافیک صندلی راحتی پدیدار خواهد شد.بنابراین، اگر مغز ما کارکرد هولوگرافیک دارد، شاید فرایندی مشابه مسئول نحوه ای است که پاره ای اشیا از گذشته ما خاطرات خاصی را بر می انگیزانند.
قابلیت تشخیص چیزهای آشنا
در وهله نخست، قابلیت ما در تشخیص چیزهای آشنا شاید زیاد غیر عادی به چشم نیاید، ولی محققان و کارشناسان مغز سالهاست که می دانند این خود قابلیتی بسیار پیچیده و غریب است. مثلاً احساس اطمینان کامل از تشخیص چهره ای آشنا در میان جمع صد نفری، احساسی ذهنی نیست، بلکه حاصل فرایند تولید اطلاعات در مغز ما به طرزی بسیار سریع و قابل اطمینان است.
در سال 1970، در مقاله ای در مجله نِیچر، فیزیکدانی به نام پیتر فان هردن نوعی از هولوگرافی به نام هولوگرافی تشخیص را معرفی کرد که روشی جهت فهم همین قابلیت(شناسایی چهره های آشنا) است.
در هولوگرافی تشخیص، تصویر هولوگرافیک از یک شیء به همان شیوه معمول ضبط می شود، جز آنکه اشعه لیزر را به اینه خاصی که آینه متمرکز کننده نام دارد می تابانند و سپس نور منعکس شده را به سطح فیلم ظاهر نشده می تابانند. اگر یک شیء دیگر را که با شیء اول مشابه، ولی نه کاملاً همسان است زیر اشعه لیزر قرار دهیم و نور منعکس شده از آینه را به فیلم بتابانیم، پس از اینکه فیلم ظاهر شد نقطه روشنی روی آن پدیدار می شود. هر چه شباهت میان شیء اول و شیء دوم بیشتر باشد نقطه نورانی روشن تر و درخشان تر می شود. اگر، دو شیء مذکور هیچ شباهتی به هم نداشته باشند، هیچ نقطه نورانی ای پدیدار نخواهد شد. با قرار دادن یک فتوسل حساس به نور در پشت فیلم هولوگرافیک، می توان در واقع از این مجموعه به عنوان یک ساز و کار مکانیکی تشخیص بهره برد.
تکنیک مشابهی که هولوگرافی تداخلی نام دارد نیز قادر است توضیح دهد که چگونه می توان مشخصات آشنا و نا آشنای یک تصویر، مثل چهره کسی را که سالهاست ندیده ایم را تشخیص داد. در این تکنیک، شیئی را از خلال تکه ای فیلم هولوگرافیک که حاوی تصویر خود شیء است میبینیم. حال اگر هر یک از مشخصات شیء پس از آنکه تصویرش ضبط شد تغیر کند، نور منعکس شده نیز تغییر خواهد کرد. کسی که به فیلم نگاه می کند بی درنگ در میابد که شیء چگونه عوض شده یا اصلاٌ عوض نشده است. در این تکنیک، کار چنان حساس است که حتی فشار انگشت روی سنگ یا آجر نیز بلافاصله نشان داده می شود. امروزه این تکنیک کاربرد عملی پیدا کرده و در صنعت آزمایش مواد مختلف به کار می رود

دیگر هیچ مزه ای دلچسب نخواهد بود...
من تمام حس چشاییم را...
روی لبانت...
جا گذاشته ام
     
#8 | Posted: 28 Sep 2012 22:11 | Edited By: shenia
حافظه تصویری
در سال 1972،دانیل پولن و مایکل تراکتن برگ دو پژوهشگر بینایی از دانشگاه هاروارد،پیشنهاد کردند که تئوری مغز هولوگرافیک می تواند توضیح دهد که چرا بعضی از افراد دارای حافظه تصویری هستند(که ان را خاطرات روشن نیز می نامند). معمولاً افرادی که دارای خاطرات فتوگرافیک(تصویری) هستند چند لحظه ای را صرف پیدا کردن صحنه ای میکنند که مایل اند به یاد اورند. ولی وقتی که می خواهند دوباره آن صحنه را ببینند، تصویر ذهنی ان را با چشمان بسته، یا با خیره شدن بر دیوار یا پرده خالی، به بیرون فرا می افکنند. در بررسی یکی از افرادی که استاد تاریخ هنر دانشگاه هاروارد بود و الیزابت نام داشت، پولن و تراکتن برگ دریافتند که تصاویر ذهنی ای که الیزابت فرا می افکند، چنان برای خود او واقعی بودند که مثلاً وقتی تصویر صفحه ای از فاوست گوته را فرا می افکند و چشم بسته آن را می خواند، تخم چشمهایش چنان حرکت می کرد که گویی صفحه واقعی را می خواند.
باید توجه داشت که تصویر ضبط شده در تکه ای از فیلم هولوگرافیک ، هر چه تکه ها کوچکتر باشند محوتر است. پولن و همکارش بر این باورند که شاید افرادی از این دست از خاطراتِ روشنِ بیشتری برخوردارند، زیرا به نوعی به بخشهای وسیعی از هولوگرام های خاطره خود دسترسی دارند. و بر عکس شاید خاطرات اکثر مردم جهان چندان روشن نباشد، و این لابد از آن روست که دسترسی ما به بخشهای کوچکتر هولوگرام های خاطره محدودتر و کمتر است.
انتقال مهارت های آموخته
پریبرام معتقد است که الگوی هولوگرافیک روشن کننده توانایی ما در انتقال مهارتهای آموخته از یک بخش بدن به بخش دیگر است. همانطور که نشسته اید لحظه ای تامل کنید و نام کوچکتان را با آرنج دست چپ در هوا ترسیم نمایید، شاید به نظر شما این کار چندان مشکل نباشد، ولی تقریباً به یقین می توان گفت که تا کنون چنین حرکتی از شما سر نزده است و شاید زیاد هم اعجاب آور نباشد. با این حال یک نظریه قدیمی بز آن است که قسمتهای مختلف مغز (نظیر بخشی که حرکات آرنج را کنترل می کند) از نوع ((سفت و سخت)) آن است، و وظایف و کارهای محوله را فقط پس از تکرار آموخته ها انجام می دهد و باعث می شود که میان سلول های مغز اتصالهای عصبیِ درست برقرار گردد، که این خود یک معماست. پریبرام معتقد است که اگر مغز می توانست همه خاطرات خود، و از جمله خاطراتِ مهارتهایِ آموخته نظیر نویسندگی، را به زبان صُورِ موجی تداخل کننده تبدیل کند، این معضل بیشتر روشن می شد. چنین مغزی می توانست بسیار قابل انعطاف باشد و اطلاعاتِ ذخیره شده اش را به همان آسانی که یک پیانیست ماهر آهنگا را از کلیدی به کلید دیگر منتقل می کند، به دور و بر منتقل نماید.
همین خصلت انعطاف پذیری است که قادر است توضیح دهد ما چگونه می توانیم چهره آشنایی را، قطع نظر از زاویه ای که به او می نگریم، تشخیص دهیم. و نیز هر گاه مغز چهره ای را به خاطر میسپرد (یا هر شیء یا صحنه ای را ) و به زبان صور موجی تبدیلش می کند، آن چهره یا شیء به نوعی قادر است این هولوگرام درونی را زیر و رو و آن را از هر منظری که بخواهد بررسی کند

دیگر هیچ مزه ای دلچسب نخواهد بود...
من تمام حس چشاییم را...
روی لبانت...
جا گذاشته ام
     
#9 | Posted: 29 Sep 2012 14:30
دست و پای خیالی داشتن و چگونگی ساختن ((جهانی در آنجا))
به چشم اکثر مردمان، این مطلب روشن است که احساساتی نظیر عشق، گرسنگی، خشم و غره واقعیتهای درونی هستند، و صدای نوای ارکستر، حرارت خورشید، بوی نان برشته و غیره واقعیتهای خارجی به حساب می آیند. ولی اینکه چگونه مغزمان ما را قادر می سازد که این دو واقعیت را از هم تشخیص چندان روشن نیست. فی المثل، پریبرام می گوید که وقتی به شخص نگاه می کنیم، تصویر شخص واقعاً روی سطح شبکیه چشم ماست، بلکه او را به عنوان چیزی که دز عالم خارج یا ((جهانی در آنجا)) در می یابیم. به همین صورت نیز هر گاه انگشت پا ضرب میبیند، ما درد را در انگشت پا می یابیم. ولی درد واقعاً در انگشت پای ما وجود ندارد، بلکه درد بواقع نوعی جریان فیزیولوژیکی عصبی است که جایی در مغز ما روی می دهد. بنابراین مغز ما چگونه قادر است این همه جریانهای فیزیولوژیکی عصبی را که همه حاصل تجربه و فرآیندی درونی است در خود گیرد و در عین حال ما را از این اندیشه بفریبد که پاره ای از آنها درونی، و پاره ای دیگر جایی بیرون از محدوده جسم خاکی ما روی می دهد؟
خلق این توهم که اشیا آن جایی قرار دارند که نیستند مشخصه اصلی هولوگرام است. چنانچه گفتیم، اگرشما به یک هولوگرام نگاه کنید به نظر می آید که در فضا جسمیت دارد. اما اگر دستتان را از میانش عبور دهید می فهمید که چیزی آنجا نیست. بر خلاف آنچه حواس ما به ما می گوید، هیچ((وسیله ای)) نمی تواند وجود ماده یا انرژی غیر معمول را در جایی که هولوگرام نقش بسته بیابد. این از آن روست که هولوگرام یک تصویر مجازی است، تصویری که به نظر می آبد آنجایی هست که نیست، و همان قدر در فضا جسمیت دارد که تصویر سه بعدی شما در آینه. همان طور که تصویر آینه روی سطح نقره ای پشت آینه قرار دارد، جایگاه واقعی یک هولوگرام نیز همواره روی امولسیونِ عکاسیِ سطحِ فیلمی است که آن را ضبط کرده است.
شواهد بیشتری نیز از سوی جورج فون بِکسی، فیزیولوژیست و برنده جایزه نوبل، ارائه شده است مبنی بر اینکه مغز ما قادر است ما را به این اشتباه بیندازد که خیال کنیم فرآیندهای درونی جایی خارج از بدن جای دارند. در یک سری آزمایشهایی که اواخر دهه 1960 انجام گرفت، بِکسی ارتعاش دهنده ها را روی زانوی داوطلبانی که چشمانشان را بسته بودند قرار داد. سپس میزان ارتعاش آنها را تغییر داد و ملاحظه نمود که داوطلبان همگی این احساس را دارند که منبع ارتعاش از یک زانو به زانوی دیگر می جهد. حتی دریافت که میتوان داوطلبان را بر آن داشت که احساس کنند منبع ارتعاش جایی میان زانوان آنهاست. خلاصه آنکه بِکسی نشان داد که انسانها قادرند در مکانهای فضایی، جایی که مطمئناً هیچ گونه دریافت کننده حسی ای در کار نیست به تجربه حسی قابل ملاحظه ای دست یابند.
پریبرام معتقد است که کار بِکسی با دیدگاه هولوگرافیک همخوان است و بر مسئله تداخلِ امواج یا، به قول بِکسی، منابع تداخلی ارتعاشاتِ فیزیکی که مغز را قادر می سازد بخشی از تجربیات خود را خارج از محدوده جسمانی بدن بیابد، پرتوی تازه ای می افکند. او در ضمن می پندارد که این فرایند شاید بتواند پدیده اعضای خیالی بدن را توضیح دهد، یعنی وقتی که کسی دست و پا ندارد اما حس می کند که دست یا پای قطع شده اش هنوز آنجاست. اینها گاه قادرند گرفتگی عضله یا درد پا یا تیر کشیدن را در این بدلهای موهوم به طور واقعی حس و تجربه کنند. ولی شاید آنچه آنها تجربه می کنند بواقع همان خاطره هولوگرافیک دست و پا است که هنوز در الگوهای تداخلی آنها ضبط شده باقی است
آزمایشهای اثبات کننده وجود مغز هولوگرافیک
برای پریبرام، شباهتهای بی شمار موجود میان کارکرد مغز و هولوگرام بسیار وسوسه انگیز می نمود، ولی در عین حال این را هم میدانست که نظریه او اگر با شواهد محکم بیشتری حمایت نشود، معنا و ارزشی ندارد. یکی از پژوهشگرانی که توانست شواهد مورد نظر را عرضه کند، پل پیچ، زیست شناس دانشگاه ایندیانا، بود که از قضا در مقام مخالف سر سخت نظریه پریبرام کارش را آغاز کرد. او بخصوص به این مدعای پریبرام مبنی بر اینکه خاطرات مکان خاصی در مغز ندارند بسیار مشکوک بود.
جهت اثبات خطای پریبرام، پیچ دست به انجام یک سری آزمایش روی سمندرها زد. و با آنکه جانور تا زمانی که مغز نداشت در یک حالت منگی و بیهوشی به سر می برد، وقتی مغز را سرجایش می گذاشتند رفتارش کاملاً به حالت عادی بازمیگشت.
این کشفیات و سایر عملیات آقای پیچ، او را در اعتقاداتش راسخ ساخت و آن چنان مورد توجه قرار گرفت که تحقیقاتش موضوع بخشی از برنامه تلویزیونی 60 دقیقه شد. وی تجربیات و شرح جزئیات آزمایشهای خود را در کتابی به نام جابهجای مغز منتشر ساخت

دیگر هیچ مزه ای دلچسب نخواهد بود...
من تمام حس چشاییم را...
روی لبانت...
جا گذاشته ام
     
#10 | Posted: 30 Sep 2012 14:42
زبان ریاضی هولوگرام
در حالی که نظریه های دنیس گابور(برنده جایزه نوبل) که باعث تحول و گسترش تئوری هولوگرام شده بود نخستین بار در 1947 توسط خود وی صورت بندی و برشمرده شد، در اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد(میلادی) از نظریه پریبرام حتی خیلی بیشتر از ایده های گابور پشتیبانی شد. وقتی گابور برای نخستین بار به ایده هولوگرافی اندیشید، کاری به اشعه لیزر نداشت. هدفش بیشتر ایجاد تحول در میکروسکوپ الکترونی، که آن موقع وسیله ای ابتدایی و ناقص به شمار میرفت، بود. رویکرد وی ریاضی وار بود و ریاضیاتی که به کار برد بواقع نوعی حساب دیفرانسیل و انتگرال محسوب میشد که دانشمند فرانسوی، ژان فوریه، در قرن هجدهم ابداع کرده بود.
به طور خلاصه، آنچه فوریه پرورانده بود نوعی روش ریاضی وار بود جهت تبدیل هر گونه طرح و الگویی هرچند پیچیده به زبان امواج ساده. در عین حال، این را هم نشان داد که این اشکال موج گونه را چگونه میتوان به همان شکل اولیه شان برگرداند. به عبارت دیگر، همانطور که یک دوربین تلویزیونی تصویری را به فرکانسهای الکترومغناطیس تبدیل میکند و دستگاه تلویزیونی آن فرکانسها را دوباره به همان تصویر اولیه برمیگرداند، فوریه نشان داده بود که چگونه میتوان فذایند مشابهی را به طور ریاضی وار انجام داد. معادله ای که این فرایند را نشان می دهد به نام مبدل های فوریه معروف است.
به کمک مبدل های فوریه، گابور توانست تصویر شیء را در فضای تار و مه آلود الگوهای تداخلی روی تکه ای فیلم هولوگرافیک ضبط کند. سپس سعی کرد به یاری آنها راهی بیابد که دوباره همان الگوهای تداخلی را به تصویر شیء اولیه بازگرداند. بواقع کلیتی که در هر جزء هولوگرام است در حکم یکی از تولیدات جانبی است که وقتی تصویر یا الگویی به زبان صُورِ موج گونه فوریه برگردانده میشود، به وجود می آید.
اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد، محققان گوناگونی با پریبرام تماس گرفتند و گفتند که به شواهدی دست یافته اند که ثابت می کرد هرسیستم تصویری در حکم تجزیه کننده فرکانسهاست. از آنجا که هر فرکانس به اندازه تعداد نوساناتی است که یک موج در ثانیه داراست، این مطلب قویاً نشان داد که مغز هم ممکن است چنان رفتار کند که یک هولوگرام.
قضایا به هر حال در سال 1979 و با کشفیات فیزیولوژیست های مغز دانشگاه برکلی کالیفرنیا، آقای راسل و خانم کارن دو والوآ، فیصله یافت. تحقیقات دهه شصت نشان داده بود که هر سلول مغزی در واقع در ناحیه بصری طوری شکل گرفته که بتواند به الگوی خاصی جواب گوید مثلاً وقتی چشم خط افقی را میبیند پاره ای از سلول های مغز به هیجان می آیند و وقتی چشم خط عمودی را میبیند پاره ای دیگر. در نتیجه، بسیاری از دانشمندان چنین استنتاج کردند که مغز اطلاعات خود را از همین سلولهای بسیار تخصصی که ردیاب های شاخص نام دارند می گیرد و به گونه ای خاص این سلولها را به هم متصل می کند تا ادراک بصری ما را از جهان فراآورد.
بر خلافِ شهرت و محبوبیت این دیدگاه، خانم و آقای دو والئآ احساس می کردند که تنها بخشی از حقیقت در آن است. آنها جهت آزمودن تصویر خود از معادلات فوریه جهت تبدیل الگوهای چهار خانه و شطرنجی به صور موجی ساده بهره بردن و سپس خواستند بیازمایند که چگونه سلول های مغز در کورتکس بصری به این تصویرهای جدید موج گونه پاسخ می دهند. آنچه یافتند این بود که سلول های مغز نه فقط به الگوهای اولیه، که به همه آنچه تعبیر فوریه از آنها بود نیز پاسخ می دهند. بنابراین فقط می شد به یک نتیجه رسید: اینکه مغز از ریاضیات فوریه _یعنی همهن که هولوگرافی نیز به کار میبرد_ استفاده می برد تا تصاویر بصری را به زبان فوریه ای صور موجی تبدیل کند.
کشفیات دو والوآ را بعدها آزمایشگاههای بسیار دیگری در سرتاسر جهان تایید کردند و با آنکه هنوز جهت اثبات اینکه مغز یک هولوگرام است دلیل منطقی وجود نداشت، هر جه بود پریبرام را در اینکه نظریه اش درست است متقاعد ساخت و همواره این ایده او را به هیجان می آورد که کورتکس بصری مغز نه به الگوها که به فرکانسهای صور موجیِ مختلف پاسخ می دهد. بنابراین نقشی را که این فرکانسها در سایر حواس ایفا می کردند اینک مد نظر قرار داد.
چندان طول نکشید تا او دریابد که اهمیت این نقش را دانشمندان قرن بیستم اغلب نادیده گرفته اند. بیش از یک قرن پیش از کشفیات دو والوآ، فیزیولوژیست و فیزیکدان آلمانی، هرمان فون هلمولتز، نشان داده بود که گوش، خود یک تحلیل گر فرکانسهاست. تحقیقات اخیر نیز نشان داده که حس بویایی ما بر اساس آنچه فرکانسهای اوزمیک می نامند قوام یافته. کارهای بِکسی از سوی دیگر، بوضوح نشان داده بود که پوست ما به فرکانسهای ناشی از ارتعاشات حساس است و حتی تا آنجا پیش رفت که بگوید حس چشایی نیز حاصل تحلیل ها فرکانسی است. جالب اینجاست که بِکسی به کشف این نکته نیز نایل آمد که آن دسته از معادلات ریاضی نیز که او را بر آن می داشت تا پیش بینی کند چگونه آزمون شونده ها به فرکانسهای گوناگون ارتعاشات پاسخ می دهند از نوع فوریه ای بود.

دیگر هیچ مزه ای دلچسب نخواهد بود...
من تمام حس چشاییم را...
روی لبانت...
جا گذاشته ام
     
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 
علم و دانش انجمن لوتی / علم و دانش / Holographic Universe | جهان هولوگرافیک بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites