تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
گفتگوی آزاد

Daily Entries | روزنوشت ها

صفحه  صفحه 24 از 74:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  73  74  پسین »  
#231 | Posted: 19 Mar 2012 21:49 | Edited By: hhastii
۱_
من قبل از آنکه بخوابم
گوسفند نمی شمرم
یارانی را می شمرم
که از آنان دوری گزیده ام؛
چهره هایی که یکی پس از دیگری
از چراگاهها تا تبعید گاهها
در برابرم ورق می خورند
من آنان را
زخم زخم میشمرم و خوابم نمی برد.

"غاده السمان"

۲_
این روزها بیشتر از همیشه دلتنگ هستم
دلتنگ بهارهایی که رفته اند
دلتنگ بهاری که می اید
دلتنگ برای مادرم
برای بابا
برای خانواده
برای دوستانم
برای همه ی انهایی که زمانی دوستم داشته اند
کسانی که زمانی دوستشان داشته ام
برای انهایی که زانی عاشقم بوده اند
و حتی از من متنفر بوده اند هستند ..
گاهی وقتی در تنهایی هایت گیر می کنی حتی انهایی که روزی متنفر بودند از تو برایت خاطره می سازند...
دلتنگ برای پیاده روها و خیابانهایی که از ان ها دور مانده ام...
و بودن هایی که پایان گرفته اند...
۳_
دلم می خواهد پاک شوم از هر چه در سال گذشته دوستش نداشته ام...اما انگار گاهی همه چیز انقدر با تو در آمیخته می شود که کندنشان سخت به نظر می اید..
دلم می خواهد تازه شوم..تازه..آنقدر که فکر کنم رها شده ا از هر انچه آزارم می دهند...
رها شوم..از ترس ها..از اضطراب ها..کینه ها..خشم ها...از فکرهای بیهوده..از نگاه های تیره و سیاه...از نا امیدیهای به جان افتاده در اینروزها...
دلم می خواهد بروم..سمت همان بیشه ی نوری که سهراب می گفت...
و دلم عشق می خواهد..عشقی پر شور که مرا در خود بگیرد...و گرم در خود بگیرمش...
دلم چقدر چیز می خواهد ...اهای سالی که می ایی..یادت باشد هستی دلش خیلی چیز ها می خواهد که فقط در دلش می گوید و به هیچ قلمی و کیبرودی و روی هیچ صفحه ی مونیتور نمی نویسدشان ولی دلش انها را می خواهد...
آهای هستی یادت باشد دلت هر چه بخواهد غیر از تو کسی نیست هدیه شان بدهد به تو..پس بجنب دختر خوب..بجنب!
۴_
دومین بهار در لوتی هست...
دوستان خوبی داشته ام..
دوستان مهربانی داشته ام...
کسانی که دوستشان داشته ام و دوستم داشته اند..
کسانی که بودن با انها قلبم را شاد می کرد و لحظات و تنهایی هایم را غرق دوستی و مهربانی کرده اند..
خیلی ها بوده اند که شاید رنجانده بودمشان ولی سکوت کردند و شاید رنجیده باشم از انها و سکوت کردم...
خیلی ها بودند که بی توجه بوده ام به احساسشان ..
خیلی ها بودند حرفی زده ام که به مذاقشان خوش نیامده و حرفی زده اند که به مذاقم خوش نیامده...
امیدوارم که هر چه که بوده رنجشی نداشته باشند دوستان از من در سال گذشته..بی احترامی نکرده باشم به کسی و باعث نشده باشم که در حق کشی ظلمی شده باشه...
بودن در عین اختلاف سلیقه ها و دوست داشتن با تمام اختلاف عقیده ها چیزی هست که دوست داشتم همیشه بهش عمل کنم.
۵_
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان‌ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.
"شاملو"


سال خوبی داشته باشید.شاد..موفق و پیروز و سلامت...

چون مات توام دگر چه بازم ...!!؟!
     
#232 | Posted: 5 Apr 2012 08:25
۱_
گاهی باید گذر کنی بانو!

از کجایش را نمی دانم دقیقا..فقط می دانم باید بگذری...تا نگذری آرامشی نیست..همه چیز همانگونه درد می ماند تا همیشه..
می گذرم...از کی؟به کجا؟برای چی؟
فکر می کنم تنها گذر کردن ..تنها رفتن مهم هست...بگذر...برو...و تاوان گذرهایت را مثل همیشه به دوش بکش...اینجا دنیای تاوان هاست..دنیای به دوش کشیدن ها...
۲_
بین کلمه ها چقدر می توان خوب بود؟چقدر مهربان؟چقدر آرامش بخش؟
بین کلمه ها چقدر می توان تو بود نازنینم؟
۳_
که بریزمت میان همین بستنی که در لیوانش به من چشمک می زند..
که بنشانمت توی همین مونیتوری که نورش مدام روی چشمهایم می دود..
که بگذارمت توی همین کلماتی که با کیبورد تلق تلق میکوبم و میسازمش...
که بیاورمت کنار لبهایم
که شیرین مثل همین بستنی مزه ات کن..
که روشن مثل نور مونیتور به تو نگاه کنم..زل بزنم به چشم هایت..
که تلق تلق روی لبهایت بوسه بزنم و بگویم محبوب من..دلتنگم...بیشتر از همیشه..بیشتر از هر روز..بیشتر از هر زمان...!
۴_
فقط کمی برای من بودن..
کمی برای تو بودن...
دنیای غریبی است نازنین!
۵_
هنوز دارم به گذشتن و گذر فکر می کنم..
هنوز دارم می ترسم نگذشنه و گذر نکرده...
و هنوز هم شجاعترینم برای گذشتن و گذر کردن...
فقط اندکی با من باش بانو..اندکی به من فکر کن..همین!

چون مات توام دگر چه بازم ...!!؟!
     
#233 | Posted: 8 Apr 2012 19:28
تولد یکی از دوستای چندین ساله سه روز پیش بود..سه روزه میخوام بهش زنگ بزنم تمام روز یادم میره شب هم که خوابه حتما..دارم فکر میکنم اولین فحشی که میخواد بهم بده وقتی بهش میگم تولدت مبارک چیه

چون مات توام دگر چه بازم ...!!؟!
     
#234 | Posted: 8 Apr 2012 20:47
رستني ها كم نيست من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ
از اغاز چنين در هم و بر هم گفتيم
ديدني ها كم نيست من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز
جاي ميلاد اقاقي ها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق روي دار قالي
بي سبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم
خواندني ها كم نيست من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد
با دهاني بسته وا مانديم
من و تو كم بوديم
من و تو اما در ميدان ها
اينك اندازه ي ما مي خوانيم
ما به اندازه ما مي بينيم
ما به اندازه ما مي چينيم
ما به اندازه ما مي گوييم
ما به اندازه ما مي روييم
من و تو
كم نه كه بايد شب بي رحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم
من و تو
خم نه و درهم نه و كم هم نه كه مي بايد با هم باشيم
من و تو حق داريم
در شب اين جنبش نبض ادم باشيم
من و تو حق داريم
كه به اندازه ما هم شده با هم باشيم
گفتني ها كم نيست...
     
#235 | Posted: 12 Apr 2012 11:46
"آدم ها باعث میشن از یه سری رفتارهای قشنگ دست بکشی !
باعث میشن از یه سری رفتارهای قشنگ ناراحت باشی ...
آدمها باعث میشن با یه سری احساسات قشنگت بجنگی ؛
باعث میشن از یه سری فکرهای قشنگت پشیمون بشی ؛
آدمها باعث میشن دیگه خوب نباشی ؛ دیگه دنبال مهربونی نری ؛
آدمها باعث میشن اونقدر از حس های قشنگت ناراحت باشی که بخوای نباشن ؛ که از بین ببریشون !
آدمها یهو میان می گن :‌ پس کو اون حس ها و فکرها و حرفهای قشنگ ؟؟؟"

بی تفاوتی چیزه بدیه...حتی نسبت به کوچکترین چیزها....

.:. خاموشی به هزار زبان در سخن است .:.
     
#236 | Posted: 13 Apr 2012 18:16
که دلت را بگیری روی انگشتانت و بگذاری روی دلش و بعد روی انگشتانت جای زخمی می شود که آرام و گرم از چشمانت بچکد...
که زبانت را مخملی کنی و نرم نوازشش کنی و تیغی بر آن بکشد و خونش آرام از چشمانت بچکد...
که چشمانت را..که لبانت را..دلت را لبخندی کنی و مهربانی و شوری در ان ها بریزانی و .....
.
گاهی چنین است..دنیای غریبی می شود نازنین!

چون مات توام دگر چه بازم ...!!؟!
     
#237 | Posted: 13 Apr 2012 23:38
دوست ندارم روزای تعطیل برم بهشت زهرا. بیشتر روزای عادی اول صبح میرم اونجا و یکساعتی سیر با عزیزام درد دل میکنم. تو اون ساعتا هم کسی مزاحمت نیست مخصوصأ گداها... معمولا از خانواده اونا که رفتند دیگه کسی اونجا نیست. جز یکنفر... یک مادر که هر وقت رفتم، روبروی قطعه ما، سر خاک دخترش نشسته. صبح و شبم نداره همیشه هست. بعد از چند سال باهاش دوست شدم و پای صحبتاش میشینم بیشتر وقتا... یک جوونم بود اونم صبحها قبل از کار و بعد از کارش مستقیم میومد همونجا. سر همون قبر، پیش همون دختر. اول سنگو تمیز میکرد و بعدش چهره دخترو که رو سنگ نقش شده میبوسید. اون نامزدش بود ظاهرأ یکهفته مونده به عروسی با موتور دو ترکه میرفتند که پشت چراغ قرمز تصادف میکنند. پسره سرو صورتش خونی میشه ولی دختره هیچیش نمیشه.حتی یک زخم...
خون روی صورت عشقشو که میبینه، در جا تموم میکنه. حیف اون دختر چه صورت زیبایی... حیف
شب عید که رفتم اونجا مادره نبود فرداشم نبود روز بعدشم نبود. تا دو روز پیش که دیدمش انگار دخترش دوباره مرده داغون داغون.
از غمش پرسیدم گفت دامادمم مرد. درست همون جا که دخترم مرد با یک تریلی تصادف کرد و در جا...
تو جیباشم یک کارت اهدای عضو بوده که تموم بدنشو اهدا کرده و همینطورم میشه. تبدیل میشه به چند قسمت تو بدن چند نفر...
نمیدونم چرا دوست داشتم اینجا عنوان کنم ولی از اونروز یک عقده ته گلومه. چرا؟
برا چی دخترای جوون ما اینقدر ضعیفند که با دیدن چند قطره خون، سنکوپ کنند و بمیرند و یک جوون دیگرو بدبخت کنند که یک عمر بار سنگین مرگ یکنفر، رو دوشش باشه و بعد از دو سال چنین بلایی سرش بیاد.
هر چی دوست دارید بگید ولی من میگم مقصر همون مادره....
اگر دخترشو با ناملایمات زندگی آشنا میکرد. اگه خودش با دیدن یک دست شکسته، یا یک سر شکافته خودشو نمیباخت، دخترشم یکخورده منطقیتر با مسئله برخورد میکرد. من دیدم دختری رو که وقتی لقمه پرید گلوی مادرش، بجای کمک فقط جیغ میزد و اگه من نرسیده بودم مادره مرده بود.
دخترامونو زیادی دخترونه بار نیاریم...
     
#238 | Posted: 15 Apr 2012 21:28
و قسم به لبخندت... و اون لبات
كه حالا قطره هاي اشك از كنارشون سر ميخوره و جاي بوسه ها رو ميشوره...
دستهايي كه روزي نوازشگر بودن حالا نيستن كه اشكاتو پاك كنن...
سردته?...اره...اغوش گرمي نيست...
لحظه ها?...
ميدونم...
راستي چرا دلت ساكته?!
     
#239 | Posted: 18 Apr 2012 17:17
۱_
فرار می کنم از شب به غار تنهاییم
به حس گریه که در زوزه هام پنهان است

۲_
این بارونی که میاد انگار دلتنگی سالها رو با خودش میاره...
دیوانگی سالها..
و جنونی که همیشه با خودش به همراه داره...
تنم از بارونی که روی شانه های لختم چکیده یخ کرده...از نوک موهام اب میچکه روی تنم و سردتر میشم..
سرمایی که انگار دوستش دارم....
می دونم بیمارم می کنه...می دونم با خودش دردی رو میاره که روزها درگیرم می کنه ولی همین دلتنگی.همین دیوانگی ..بالاتر از درد و بیماری و قویتر از اونها دوباره خیس ترم می کنه...
بدون چتر برقصی زیر باران و شعر بخونی و بعد به کسی فکر کنی که آغوشش در این سرما می تونست گرمت کنه..
جای آغوشت خالی ست اینجا نازنینم..
جای آغوشت میان همه ی باران ها و سردی ها و تنهایی ها خالی ست...
۳_
همین حالا بیا..همین حالا که می خواهمت...
همین حالا بوسه بفرست..همین حالا که می خواهمش...
۴_
گاهی باید زیر باران بود تا بدانیم کداممان" بیشتر تر تر" هستیم...
۵_
زمانی نیست...
برای همین اندک زمان بیشتر باش...
۶_
چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

چون مات توام دگر چه بازم ...!!؟!
     
#240 | Posted: 19 Apr 2012 10:25




به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !


اولی کامل بود،


دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...


سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”


بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله


ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……


گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن


چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..


صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...


خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید


سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”


گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….


چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم


منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….


من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم


عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم


با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
صفحه  صفحه 24 از 74:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  73  74  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / Daily Entries | روزنوشت ها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites