تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
گفتگوی آزاد

Daily Entries | روزنوشت ها

صفحه  صفحه 39 از 74:  « پیشین  1  ...  38  39  40  ...  73  74  پسین »  
#381 | Posted: 8 Jan 2013 21:29
امدم خسته و دلگیر
امدم تا شاید تو کمی با حرفهایت نوازشم کنی
.
.
.
و میروم خسته تر از قبل
و دلگیرتر از همیشه
و مثل همیشه شبت نیلوفری

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#382 | Posted: 8 Jan 2013 22:01
چيزهايي هستند كه انگار تكرارشون ديگه به رويا مي مونه.تصويرهايي كه ديگه نميان.روزهايي كه براي هميشه رفته اند.براي هميشه!
دلم گرفته.تلاشم براي از ياد بردن نتيجه اي نميده و حتي اگر غمگينمون كنه نميتونم نگم.
همين ديشب به كسي گفتم دنيا هميشه عادلانه نيست.نمي دونم شايد اين عدالتي هست كه به نظر ما ناعادلانه مياد.
يه دردي پيچيده توي سلول به سلول تنم.امشب ميخوام بدقولي كنم و تا خود صبح فقط گوش بدم به اهنگ ها و ......
تا خود صبح به هميشه فكر كنم.به هميشه اي كه مال من هستي و به هميشه اي كه همه چيز رفته!

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#383 | Posted: 8 Jan 2013 23:22
عاشق همين دوره و زمانم
احساس ميكنم من جنبه اين دوره را دارم و زمانه جنبه چون مني را.

باز شب شد و حال من خوش .

ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﺪﻓﺶ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺎﺷﺪ، ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ
ﻫﺪﻓﺶ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﻄﻌﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺳﺖ


سودای حجر ندارم
از تولد مهاجرم
     
#384 | Posted: 8 Jan 2013 23:25 | Edited By: mohamafariborz
گاهی چقدر اختیار داشتن برای انتخاب توی زندگی سخت میشه اینقدر که ترجیح میدم تموم اختیارم و بدم دست تو و بگم تو انتخاب کن...


گاهی که نمیدونم باید چیکار کنم با خودم فکر میکنم کاش به قول سهراب مثل انار مردم دانه های دلشان پیدا بود...

سلام خدای همیشه بیدارم

گاهی هجوم تکراری زندگی روحم رو خسته میکنه .من کدر میشم و دلم هوای شلوغ کردنای بی خودی خودم رو میکنه وقتی سر حالم..

دلم هوای خود واقعی م رو میکنه.. منی که شاد و سر زنده است و به غم ها میخنده و زندگی رو اونقدر که خیلی ها جدی میگیرن نمیگیره و دنبال یک کلبه ی چوبی پر از عشق وسط یه جنگل شب هاشو پر از رویا پردازی میکنه.... گاهی دلم هوای خودمو میکنه خودی که واست مینشست و از خاطره هاش تعریف میکرد و تو باش میخندیدی.. خودی که اهنگ میذاشت و با تو می رقصید.. خودی که مردم رو دوست داشت و برای کمک کردن به مردم از هیچ چیزی دریغ نمیکرد...ای بابا.یه جوری حرف میزنم که انگار دیگه اون نیستم.. چرا هنوزم مردم رو دوست دارم و با اینکه همیشه از دست کاراشون عصبانی میشم ولی همیشه احساس میکنم در مقابلشون مسئولم..اما یه اتفاقی افتاده...

یه اتفاقی که من نفهمیدم و افتاد... یه اتفاق مبهم..به اتفاق مه الود.. ..

من چند وقتی که شور و نشاطم رو از دست دادم... و بی جهت به ترک دیوار نمی خندم و از تماشای دزدی یک پوسته ی پفک چیتوز از توی سطل اشغال پارک توسط یه کلاغ لذت نمیبرم..من خیلی وقته کنار اب راه نرفتم..من خیلی وقته به اسمون و ستاره هاش خیره نشدم..خیلی وقته از کارگاه تا خونه رو پیاده نیومدم..من خیلی وقته به خودم فکر نکردم..یه اتفاقی افتاده و من نمیدونم چیه..و من نمیشناسمش.من حتی اسمشم نمیدونم فقط میدونم منو از من گرفته ..

دیگه این شب ها وقتی چشمامو میبندم و میرم تو رویاهام کنار ساحل دریا جای پای خودم رو نمیبینم... دیگه تو رویاهام انگار من نیستم .. دیگه اینده رو ترسیم نمی کنم.. من از خودم دور شدم.و صبح ها با یه اهنگ شاد دست نمیزنم و برگ های سبز گلدون توی راه پله ها رو وقت رفتن به کارگاه نوازش نمیکنم و نمی بوسم..من دیگه خیلی وقته با خودم تمرین نکردم که جلوی اینه بخندم...من دیگه با سگ کوچولوی دوست داشتنیم حرف نمیزنم..من جک جدید یاد نمیگیرم..من دیگه معنای اسمم رو به همه نشون نمیدم.. . این اتفاق هر چی هست منو توی یه بهت گذاشته ...شاید این همه مدتی که ازش دارم حرف میزنم فقط ۲ماه یا شاید کمتر باشه اما واسه من خیلی وقته که گذشته...

فکر میکنم باید همین چند روز اینده از دم کارگاه تا کنار اب رو پیاده برم و بعد خوب کلاغ ها رو نگاه کنم و برای پرنده ها پفک بخرم و به اردک ها ی دریاچه ی دانشگاه کیک بدم.شاید باید یک روز دستهای خودم را محکم توی دستهام بگیرم و به خودم لبخند بزنم و با تو یک جشن دو نفره بگیرم..شاید همین هفته یک روز صبح برای بیدار کردن گل های توی راه رو اهنگ شاد گذاشتم و دست زدم و تمام روز به خودم خندیدم و برای سگم جک گفتم و شب دوباره کنار ساحل رویاهایم نشستم و اینده رو نقاشی کردم..شاید همین هفته من به خودم برگردم...

دلم برای خودم تنگ شده.....این اتفاق مبهم هر چی باشه من دوستش دارم..گاهی بد نیست برای تولدی دوباره گم شد.. من دوباره متولد میشم به همین زودی ها....

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#385 | Posted: 12 Jan 2013 20:21 | Edited By: shakaat
همیشه از اینکه نفر دوم باشم متنفرم
متنفرم از اینکه منو بزارن ذخیره آدمای اصلیشون
که وقتی اونا نیستن بیان طرفم بعدشم عین یه دسمال کاغذی شوتم کنن بیرون
بدم میاد از اینجور آدمای نامرد ولی چیکار کنم که بعضیا رو شدید دوس دارم
حاضرم حتی همون نفر ذخیرشون باشم اما بدبختی اینجاست که بعد از یه مدت ذخیره بودن
دیگه طرف به این موضوع عادت میکنه همش ازت انتظار داره خیال کرده خبریه
بدبخت بیچاره دوستت دارم میفهمی اینو بعید میدونم حالیت بشه چون نون به نرخ روز میخوری
واست هیچ اهمیتی نداره دنبال منفعت خودتی
ولی اینو بدون با این همه کج خلقی ها و بی معرفتیات من باز دوستت دارم واقعا دوستت دارم
اینا رو گفتم که تا جایی که جا داری به تازونی تا جایی که میتونی دل بشکونی ببینم کی این
حرصت واسه دل شکستن تموم میشه اون موقع من بازم مثه الان دوستت دارم
چون دوست داشتن چیزی نیست که یک شبه بدست اومده باشه
نمیدونم چرا اینجوریه مشکل فک کنم از دل منه که هرکی به دلم میشینه شروع میکنه به جفتک زدن
باید ببرم ریگلاژش کنم شاید مشکلش حل بشه هر چند بعید میدونم مشکل از این باشه
الانم فک کنم یکی از اون یار اصل کاریات اومده باشه خوشحالم از اینکه آروم میشی
ولی این رسمش نیست که با من این طوری تا کنی من اون قدا هم به تو بد نکردم که مستحق
همچین رفتاری باشم ولی بازم هرجوری که تو بخوای
به قول حافظ:
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هردم آید غمی از نو به مبارک بادم
     
#386 | Posted: 14 Jan 2013 21:43
سلام
میخواستم یه تایپیک بزنم به نام عاشقانه های من ولی خوب که فکر کردم دیدم نوشته هام همیشگی نیست گاهی بر قلم جاری و گاهی بردلم حک میشود و گاهی هم مثل بچه های دبستانی احساس بیسوادی میکنم تصمیم گرفتم اینجا بنویسم ولی خواهشن کسی به دل نگیره عاشقانه های من برای اینه که فعلا از عشق دورم

سلام مــاه مــن !

دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!

گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..

احوال مهتابیت چطور است ؟!

چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!

چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!

چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!

چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!

چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!

می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !

تو فقط ماه من بمون و باش !

ماه من !

مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش !

از امروز این آیدی رو به بکی از دوستان واگذار کردم ...درپناه دوست
فرشاد
     
#387 | Posted: 17 Jan 2013 02:52
به خاطر اتفاقاتي كه در طول روز مي افتد ما خواه ناخواه درسهاي زيادي ميگيريم . من هم امروز يكي از درسهايي كه گرفتم اين بود كه از درسهايي كه در طول روز گرفتيم بيشتر استفاده كنيم نه اينكه زوركي اونا رو فراموش كنيم.

ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﺪﻓﺶ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺎﺷﺪ، ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ
ﻫﺪﻓﺶ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﻄﻌﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺳﺖ


سودای حجر ندارم
از تولد مهاجرم
     
#388 | Posted: 17 Jan 2013 18:26
میهمان


چند روزی است رخت استراحت بر تن کرده و در صور گشادی دمیده ایم . میخوابیم و برای استراحت بر میخیزیم و یک چرتکی میزنیم و دوباره میرویم برای راند بعدی خواب .
این وسطها گرسنه مان میشود و اشکم مبارک با سوز و گداز مجبورمان میکند باسن مبارک را هم بکشیم و یک املتی ، سوسیسی ، شیر و کیکی ، نون و ماستی و خلاصه هر اطعمه دم دستی را حاضر کنیم و آتش شهوت شکم را بنشانیم و برویم سراغ مسئله مهم . خواب !

بدین منوال بودیم که دیشب ساعت ۲۳ به وقت مقدس بارگاه گروهی از ملازمان و ملیجکان جملگی به در کوفتن و عربده کشی پرداختند که :"الدنگ پاشو کپک میزنی . بیا بریم یه دوری بزنیم مرتیکه ی ...... " .
خلاصه سرتان را درد نیاورم رفتیم و دورکی زدیم و از مسخرگی و شادابی ایشان ما را بسی فرحناکی حاصل شد و اوقاتمان خوش شد .

فکر کنم از همین فکر خبیثانه ایشان بود و یا شاید در آن کباب کوفتی معجونی ، شاخ خری ، سم سگی ، تخم پلنگی چیزی ریخته بودند که امروز از روی ساعت دقیق ۴ ساعت و ۳۷ دقیقه این پهلو به آن پهلو شدیم و همه چی آمد اما خواب نه !

درد ایمزامنیا گرفته ایم و چت کرده ایم روی این سریال فرزند . لامصب بعد از چندین بار دیدن باز هم بامزه است .

دیگر همین و فعلاْ دیگر هیچ .

پانوشت .
یاد اون ایامی که رضا هورنت بیشتر از من تو این سبک روزنوشت مینوشت به خیر . عجب خری بود . خدا رحمتش کنه

پانوشت .
خدا بگم چیکار نکنه این ..... ها رو . نمیدونید چه دردیه آدم بعد ۶سال (جداْ ۶ سال ؟ یا کمتر ؟ ) تو یه جمعی باشه که میفهمه یه عده همون رفیقای قدیمیشن اما همه مجبورن پشت هزار جور چادر و چارچوق و حجاب قایم شن که مبادا اتفاقی براشون بیفته
     
#389 | Posted: 18 Jan 2013 23:43
این دنیای تاریک.یک لیوان بزرگ چای که با شنیدن هر اهنگی سرد تر میشه.دود سیگاری که می رقصه.
خیره به عکس روی مونیتور.خیره به خاطره ها.
یک دنیا تو و یک دنیا من بی تو.
کلیک می کنم روی کیبورد.از تو می نویسم.تو رو می کشم توی کلمه ها.توی ذهنم دنبال تصویر می گردم.فقط یک تصویر.
سایه ها تصویرهای مبهمی هستند.کلماتم مبهم میشن.حرفهام مبهم میشن.
همه میگن: های آتنا گیجی!مبهمی.
گیجم.پشت این دودی که کنار لیوانم دور میزنه و سیگاری که میخوام به لبهای تو بخوره.
ببین چقدر من و این سیگار منتطر بوسه هاتیم...

من یک زن خوشبختم
و خیابانی که راه مرا دنبال می کند
خوشبخت است
و کوچه ای که
به گریبان خانه ام می رسد
خوشبخت است
     
#390 | Posted: 19 Jan 2013 21:31 | Edited By: shakaat
۱-بعضیا هستن فک میکنن خیلی میدونن ولی قد بزی نمیفهمن فقط ادعا و حرف مفتن
تو کلشون هیچی نیست فقط یه ژست روشن فکری میگیرن و حرفای قلمبه سلمبه میزنن
که اگه یکی پاپیشون بشه عمرا اگه بفهمن که چی چی گفتن اینجور افراد جاهلن اما نه جاهل معمولی
این افراد که فک میکنن میدونن ولی هیچ پخی نیستن تو این مملکت زیادن معمولا هم پیشرفت میکنن
چون تو اینجا بیشتر از اینکه عقل به کار بیاد زبون به کار میاد باید بلد باشی خوب بلیسی تا بری بالا
آره داشتم اینو میگفتم که به جهل این افراد میگن جهل مرکب
جهل مرکب به جهلی میگن که فرد جاهل خیال میکنه میدونه ولی هیچی نمیدونه
یه شعر معروف هست که میگه:
آنکس که نداند و نداند که نداند/در جهل مرکب ابد الدهر بماند
یه نصیحت دوستانه میکنم وقتی به پست این افراد میخورین فقط بهشون بگین بله کاملا حق با شماست
چون تو این کله پوکشون هیچی نمیره دست خودشون نیست مدل و قیفشون اینجوریه

۲-امروز شاید سخت ترین روز زندگیم تو این یک سال باشه واقعا زندگی ارزش این همه بالاپایین رو نداره
از صبح علی الطلوع درمیای بیرون مثه چی بگم کار میکنی واسه یه مشت آدم نفهم الاغ که لیاقت مهربونی
کردن رو ندارن آخر سرم با کلی طعنه و لیچار جوابت رو میدن ایرانی جماعت رو نمیشه با زبون خوش و احترام مدیریت کرد باید مثه شمر وایسی بالا سرش تکون خورد تکونش بدی تا بفهمه یه من ماست چقد کره میده
همش جیم زدن از کار همش زیرآب زنی همش ریا همش تزویر همش نفاق حالم داره بهم میخوره
از این بوی گند تعفنی که تمام اداراتمون رو ورداشته خوش به حال اون کسی که شغلش آزاده آقا و نوکر خودشه

۳-یه وقتایی فک میکنی تنهایی ولی یه دفه خدا فرشته واست میفرسته تمام تنهاییت رو فراموش میکنی
زن عجیب ترین مخلوق هستیه به همون اندازه که میتونه بهمت بریزه داغونت کنه واقعا غرورت رو خورد کنه
به همون اندازه هم میتونه بهت آرامش بده آرامشی که تو هیچی نیست
تنهایی خوب نیست باید یه کارایی بکنم اینجوری فایده نداره زندگی فقط کار کردن و پول درآوردن نیست


ها راسی اینو یادم رفت جون مادرتون اگه بلدین دعا کنین از این گرفتاری جدیدم در بیام
اینجا اکثرا بچه های کم سن و سال هستند و دلشون هم پاکه دعای دل پاک زودتر اثر میکنه
     
صفحه  صفحه 39 از 74:  « پیشین  1  ...  38  39  40  ...  73  74  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / Daily Entries | روزنوشت ها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites