خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد /

Daily Entries | روزنوشت ها


صفحه  صفحه 51 از 74:  « پیشین  1  ...  50  51  52  ...  73  74  پسین »
sa200222 #501 | Posted: 30 Nov 2013 02:29
کاربر

 
پیش اومده یه وقتهایی که ادم چند وقتی جفت شش میاره که البته کم پیش میاد و زود میره...اما حتما حتما برا همه ما پیش اومده که اصلا هیچی آدم جفت نمیشه که هیچ همش هم پشت سر هم بدبیاری میاری...از گند کاری دور و اطرافیانت تا ضد حال زدنهای کسانی که نمیتونی حالشونو بگیری تا سواستفاده دشمنات و خلاصه که زکی...!!!
امروز بدجور پر بودم یعنی خیلی وقته پر دردم... میدونی سخته آٔدم واسه همه مادر باشه واسه خودش یه زن بابا هم نداشته باشه... سخت نیست؟ دل ما مگه آرامش دوست نداره؟؟؟ حالا من گفتم دل ندارم باید هر کی از راه میرسه بکوبه تو وجودم؟؟؟
حتما باید مثل لاک پشت دور آدم حصار باشه؟؟؟ اگه سرم به کار خودمه نه اینکه بره باشم نه به خدا...نخواستم تو این گله گرگ منم درنده باشم... نمیشه گرگ بود و پاره نکرد؟ خدایا ما با هم یه قول و قراری داشتیم یادته؟؟؟ تو که اهل زیر قول زدن نیستی؟ هستی؟؟ که اگه باشی باید فاتحه این دنیا رو خوند...من بهت قول دادم بد نباشم...یادته؟؟ قول دادم گرگ باشم اما پاره نکنم و فقط نگذارم پاره پاره بشم...مگه قولم رو قبول نکردی؟ در عوضش من فقط آرامش خواستم...حالا این تو و انصافت...الان چیزی از ارامش میبینی؟
آخه بزنم زیر قولم که باید خیلی ها رو له کنم... من اینقدر صبر کردم که خودم رام شدم اما دیگران فکر میکنند توانم همینه... می تازند و میتازند... بر پیکر و روح و روانم...همه دلخوشیم شده این دنیایه مجازی...
لبخند نزن..!!!.تو دنیایه به این بزرگی و تو دنیای من که بیرونش دیگران رو کشته و داخلش خودم رو ؛؛؛ یعنی جایی نبود؟؟ یعنی دلخوشی نیست که باید پناه بیارم اینجا؟؟؟
یعنی میلیارد میلیارد آٔدم تو این دنیا یکی نبود که من براش لب باز کنم با آسودگی؟؟ خدا وکیلی چند ساله من درد دلی با کسی نگفتم؟ تو شاهدی من سالها اومدم روی اون تپه و با خودت حرف زدم ... یکبار شد بگی خب تو هم با فلانی هم درد و هم کلام شو؟؟؟
حالا که اینجام هم باز خودتی... خسته نشدی از دستم؟؟؟ غر میزنم نه؟ به کی بزنم خب؟ لبهامو دوختی و شدم این...داری میبینی ...
ختم کلام...
خودت یه جوری همون آفتی که میدونی رو بردار از زندگیم ؛؛که بد قولت نشم...حرفمو خواهش یا تهدید یا هر چی دلت خواست بگذار...دارم میبرم!!! دارم گرگ میشم از اون گرگ بدها...
ردیفش کن که نشم ... دمت گرم
      
andishmand زن #502 | Posted: 30 Nov 2013 22:29 | Edited By: andishmand


بعضی وقتها که آدم تنهاست میشینه و در خودش غرق میشه. و تمام زندگیشو از جائی که یادشه و در ذهنش نقش بسته بیاد میاره .
منم امروز تنها بودم ، نشستم و با سماجت زیاد بیاد آوردم . از قدیمی ترین خاطرات شروع کردم و پیش اومدم.
از روزهای خوش زندگیم گذشتم و اونها رو مزه مزه کردم . شیرین بودند و دلپذیر با یک طعم و عطر همیشه بیاد ماندنی..
اما از روزهای سخت و بد زندگیم نتونستم سریع رد شم . چون حتی گذشت سالها هم نتونسته کمرنگشون کنه .
اون روزها رو هم مزه مزه کردم .
تلخ بودند و گس مثل اشکهائی که اونروزها ریختم ...!
از اونها هم بهر حال گذشتم و به این روزهام رسیدم . برای این روزهام نمیشه هیچ عطر و طعمی رو اختصاص داد .
چون متفاوته و خودمم سردر گم . نمیدونم باید شاد باشم یا غمگین ؟؟
فعلا خوشحالم چون زندگی ساکن و راکدم معنی پیدا کرده و پویاتر و هدفمند تر شدم .
اما نگران تموم شدنش هستم . مثل اینکه این جزو طبیعت اجتناب ناپذیر سرنوشت انسانه که عمر خوشیها و بیاد ماندنی های ناب و معطر ، کوتاه باشه .
اما شکر گذارم که خودم و خانوادم و دوستان خوبم سلامت هستیم .
و بازم شکر که روزهام رو یه حس قشنگ و ناب به وجد آورده و نشاط بخشیده .. و تشکر کنم ازخدائی که این روزهای قشنگ رو برام رقم زده .
یاد گرفتم شاکر باشم . و خودمو به تند باد سرنوشتم بسپارم . و نا امید نشم و از پا ننشینم و برای بدست آوردن اونچه که میخوام با چنگ و دندون بجنگم ، حتی اگر یه جوری منجر به سقوطم بشه ...
و میخوام به پایان روزهای خوب فکر نکنم . از ثانیه به ثانیش لذت ببرم و شاد باشم و شادی ببخشم و نا امیدی رو از خودم دور کنم .اصلا به پایان فکر نکنم . ..کلمه پایان در قاموس من نخواهد بود....
چون از دو روز بعد کی خبر داره ؟ نه ؟ !!!
کسی خبر داره ؟؟!!
      
Tina_JOoON زن #503 | Posted: 3 Dec 2013 18:00
کاربر

 
1_
احساس غريبي است دوست داشتن... و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن......
دلم چه ساده پر مي كشد به آنسوي ديوار شيشه اي....هنوز هم دلم براي داشتنت پرپر مي زند......

2_
اهلي كردن چيزي است كه پاك فراموش شده، يعني ايجاد علاقه كردن....اگر دلت مي خواهد مرا اهلي كن....
انسان ها اين حقيقت را فراموش كرده اند،اما تو نبايد فراموشش كني...تا زنده اي نسبت به چيزي كه اهلي كرده اي مسئولي....

3_
درديست درون سينه ام اگر گويم زبان سوزد
اگر آنجا نهم ترسم كه ، مغز استخوان سوزد

بعضي از حرف ها بايد مانند يك آه در دل بماند...بعضي از بغض ها بايد در گلو بشكند.....
به روزهاي خوش پرپر شدن نزديك تر شده ام...ديگر فرصتي نيست...كاش كه اين روزها زودتر مي گذشت، كاش كه اين روزها ......
      
hhastii زن #504 | Posted: 8 Dec 2013 03:13
کاربر

 
اينروزها دارم ياد مي گيرم همونقدر كه انتظار داري از آدم ها همونقدر درد مي كشي ازشون...هر چقدر دوستشون داري همونقدر بيشتر مي تونند قلبت رو جريحه دار كنتد و خراشش بدن...همونقدر كه در وجودت نفوذ دارند به همون اندازه مي تونند وجودت رو از هم تكه تكه كنند...همون قدر كه برات مهمن همونقدر مي تونند بسازنند و حتي همونقدر مي تونن ويرانت كنند...اين روزها دارم ياد مي گيرم قدرت سازندگي و تخريب آدمها رو در احساساتمون..
گاهي ياد گرفتن هزينه هاي سنگيني داره..هزينه هايي كه با ذره هاي روح و جسمت مي پردازي...
چون مات توام دگر چه بازم ...!!؟!
      
nazi220 زن #505 | Posted: 28 Dec 2013 16:21


هیچ وقت این تاپیک نیومدم علت خاصی برای امدنش ندیدم !
اما حالا یه چیزایی ذهنمو مشغول می کنه !
تو دنیای واقعی و مجازی دیدم ظاهروباطن ادم ها خیلی فرق می کنه . اینقدر دیدم که عادی شده برامون . اما
اینکه ببینیم ظاهر ادم با ظاهرش فرق می کنه دیگه خیلیه !
خیلی فکر که کردم به این نتیجه رسیدم این ادم ها فکر می کنن زرنگ هستن . ولی دیدم خودم دارم گول می زنم زرنگی کجا بود ... این بیماری هست . که متاسفانه داره همه گیر میشه . اول از یه نام شروع میشه بعدش به همه چی زندگیت می رسه . چند شخصیت می سازی از خودت ....راستی کی وقت می کنی خودتو بشناسی !
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
andishmand زن #506 | Posted: 31 Dec 2013 19:09 | Edited By: andishmand


مدت زمان زیادی است که سکوت کرده ام ... حرف بسیار است اما گفتنی نیست ... انگار باید بماند برای خودم...
من هم امانت داری امین... باید بماند ... اینجا ... برای خودم ... برای دلم !
آدم گاهی مانند بتی می شود که نه یکباره ، بله تدریجی می شکنندش ...
آنقدر دردناک می شکنندش که ناگزیر به فروریختن می شود ...
آنگاه که ببینند شکسته ای ، موش هم شیر می شود ویَلی می شود وصف ناپذیر!
آدم است دیگر ... آدم هم که این روزها ،یک رنگ ندارد ... هزار و یک رنگ در وجود ناقابل خود اندوخته است ...
بر پیشانی ما هم حک شده بود " یک رنگ است ، با همه "با آن هزار و یک رنگ مُزیَنش کنید !!!
حرف بسیار دارم اما قدرت بیان ندارم... نمی دانم چه شد که بی مقدمه احتیاج به نوشتن پیدا کردم .
می خواستم همرنگ این جماعت شوم ... اما نمی دانستم چند رنگ و چه رنگ ؟
به گمانم مدتی مرده بودم و حال که زنده شده ام می بینم نمی توانم خود را با این جماعت شاد و بیخیال وفق دهم
از همه فاصله گرفته ام ... اما می بینند چون غریبه ام می خواهند نابودم کنند...
اما خدایم !! سپاس و ممنون که مرا همرنگ این جماعت نکردی ...
و از اون یه ذره رنگی که گرفتم میشود نجاتم دهی؟؟
      
sa200222 #507 | Posted: 8 Jan 2014 03:18
کاربر

 
یکی بود و یکی نبود..
این کلمه برای همه ما آشناست باهاش قصه های زیادی تا حالا شنیدیم که هنوزم تو ذهنمونه...
اما اگر الان بخوان مامان بزرگها قصه بگن؛ از این دوره زمونه و آدمهاش چی میگن واقعا؟؟؟
یا حتی بخوان ورژن جدید قصه های جنگل و بگن بازم همونهاست؟؟؟ یا اونجا هم همه عوض شدند؟؟؟
خب آره تغییر با توجه به شرایط اجتناب ناپذیره اما به قول معروف میگن عوض بشو اما عوضی نشو !!!
یکی بود یکی نبود....
تو جنگل پر هیاهو ما ...خیلی چیزا عوض شده بود... و خیلی ها عوضی شده بودند...
ببر به خیلی از جاها تسلط داشت... اکثر ساکنین جنگل یا دوسش داشتن یا ازش میترسیدن یا مجبور بودن بهش احترام بگذارند...
آقا ببره مجبور بود برای حفظ قلمرو خودش همیشه مشغول باشه..یا داشت میجنگید یا داشت محافظت میکرد...این وسط خیلی ها از قدرت و چیزهای دیگه اون خوششون میومد...آقا ببره هم آهو رو انتخاب کرده بود...اما خانوم مار اصلا راضی نبود...با اون پوست جذاب و حرفهای فریبنده اش سعی میکرد جاشو باز کنه...تا بعد مدتی پنهانی این اتفاق افتاد...اما غافل از اینکه هر چیز پنهانی بدبختی های پنهانی هم داره...نمونه اش تعریفهای دیگران از آهو و آقا ببره...خلاصه این قصه ادامه پیدا کرد تا اقا ببره برای اینکه قلمرو رو گسترش بده مدتی رفت به دور دست ها...اما نیومد...خانوم مار که از تنهایی به ستوه اومده بود مدتی بود خرس تنهای قصه ما رو زیر نظر داشت...
آقا خرسه هم تنها بود و غمگین... اما سرش به کار خودش بود.....خانوم مار هر روز دور و بر خرس میپلکید و سعی میکرد حواسش رو از خرگوش بازیگوش و لاکپشت و بقیه پرت کنه...
خرس تو غار تنهاییش بود و اون هر روز بهش سر میزد و تا اینکه خرس هم باهاش دمخور شد...و بهش عادت کرده بود این یعنی همونی که خانوم مار میخواست... درست وقتی که خرس دیگه به امید دیدنش میموند..سرو کله آقا ببره پیداش شد و مار انگار نه انگار که با خرس چیا گفتند و شنیدند رفت سراغ اقا ببره...
خرس پوزخندی زد ...
اول به اینکه اینقدر تو غار خودش مونده که فکر کرده زمونه مثل قبل و اشخاص توش مثل داستانهای گذشته همه با معرفتند...
دوم به اینکه چه مزخرف از تنهایی خودش که از اون با معرفت تر نبود گذشت تا به خالهای رنگی مار دل ببنده...
سوم اینکه خوب میدونه سزای خانه بر آشیانه کسی دیگه(آهو ) ساختن و دل به بازی گرفته شده خودش..
چیزی جز آتش برای مار نداره.... خواهیم دید.....

قصه ما بهتره که به سر برسه...!!!!
      
nazaninsexyy زن #508 | Posted: 10 Jan 2014 00:57
کاربر

 
امروز داشتم فکر میکردم که گاهی بعضی میان توی تاپیک ها حرف هایی میزنن خلاف شرم و حیای زنانه یا مردانه که قطعا اون حرفها نیاز به جواب داره .اما تنها نکته ای که اکثرا من رو درگیر میکنه اینه که من هم شرم و حیا رو بزارم کنار و وارد این جنجال های بیخود و بچه گانه و سبک بشم آیا پرده هارو پاره کنم یا خیر؟ ..خب خیلی وقتها واقعا پیش اومده شاید بیش از ۳۰ چهل خط نوشتم برای اینکه مثل همون افرادی که بی شرم و حیا هستند پاسخ بدم ..اما یک چیزی جلوم رو میگیره خودم اولش واقعا فکر میکردم ترس شاید باشه اما دیدم این ترس عاملش یک چیز بیشتر نمیتونه باشه و اون شرم و حیای زنانست و قطعا در مردها هم هست این موضوع خیلی جاها از جمله توی ازدواج هم وجود داره دلیل اینکه ما نمیریم سراغ پسرها برای خواستگاری چیه؟؟(هر چند در این دوره همه چیز از مردها و زن ها برمیاد:laughشرم و حیا و این چیزا.حالا من نتیجه ای خواستم بگیرم و اون اینکه این افراد چه در واقعیت و احیانا چه در اینجا خیال اینکه پاسخ ندادن من و یا افرادی مثل من دلیلش انزوا یا بی جوابی و یا حق بودن اون فرد هست نکنن ..و مقداری برای یکبار که شده حیا و شرم رو رعایت کنن چرا که وقتی رعایت نکنن نه زن هستند و نه مرد ...نه مردانگی به قول یکی از دوستان عزیزم که چند روز پیش پیام داد به داشتن آناتومی مردانست و نه زنانگی ..توی پرانتز هم بگم که البته و صد البته وقت هم اجازه نمیده که بشینم به اراجیفی که بعضی میگن گوش بدم و یا بخونمشون اما خب وقتی اراجیف بعضی جلوی چشمت مدام میاد مجبور میشی شاید برای اولین بار و یا دومین بار در یک تاپیکی مثل این تاپیک بیای پست بدی...تا بخونن و بدونن کسانی که بیمار روانی هستند که همیشه سکوت من دلیلش همینه نه اون چیزی که شماها در سینه دارید غزیزان قابل ترحم

من حوصله ندارم هر دم تو یک تاپیک تهدید و تمسخر و حرف زشت بزنم..این یکبار هم تا جایی که شد رعایت ادب رو همونجوری که پدرم به خوبی یادم داده کردم...شما هم به خانوادتون رجوع کنید شاید ادب یادتون اومد
خواستم بهشون بگم که من و امثال من میدونیم بی حیا هستید نمیخواد ثابتش کنید بیش از این .یکم آدم باشید هم بد نیست

پایان
دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم…
نه برای اینکه آنهایی که رفتند را باز گردانم…
برای اینکه نگذارم آنها بیایند…!
      
anything زن #509 | Posted: 10 Jan 2014 12:33 | Edited By: anything
کاربر

 
چند وقت پیش ی متنی خوندم برام جالب بود وتوی تاپیک هر چه میخواهد دلتنگت بگو هم گذاشتمش . از اون متنهایی بود که وقتی میخوندی قشنگ لمسش میکردی چون بارها برای هممون اتفاق افتاده ... اون متن این بود :

ﻣﺎ ﺁﺩﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯿﺸﯿﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ؛
ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﻤﻮﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯾﻢ ،
ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺶ ﺩﺍﻏﻮﻧﻤﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﻪ ! ...
ﺷﮑﺎﮐﻤﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﻪ ؛
ﺑﺪ ﺩﻝ ﻣﯿﺸﯿﻢ ،
ﺑﺪ ﺧُﻠﻘﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ،
ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯿﺸﻪ ؛
ﻗﻬﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺳﺮﺩﺗﺮ ﻣﯿﺸﯿﻢ ...
دلتنگ میشیم ،
کلافه میشیم ،
با همه از در جنگ وارد میشیم ،
و آخرش به این نتیجه میرسیم که ،
بدون اون دیگه نمیتونیم زندگی کنیم و ...
ﺍﯾﻨﺎ ﻫﻤﺶ ﺑﺨﺎﻃﺮِ ﺗﺮﺱِ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﻪ !


حالا دلیل اینکه چرا یاد این متن افتادم بماند ، اما الان به این نتیجه رسیدم که باید یه چیزایی به این متن اضافه کرد .
از ادامه این جمله به بعد باید نوشت :

بدون اون دیگه نمیتونیم زندگی کنیم و ...
.
.
.
اما یادمون باشه که اون آدم ی دل داره ...
که عاشقته و به خاطر عشقت نازکتر هم شده ...
زودتر از اونی که فکر میکنی هم میشکنه ...
حتی اگه بدونه ؛ از رو دوست داشتن شکاک و بد دل شدی
حتی اگه بدونه از رو دلتنگی بد خلقی میکنی و دعواش میکنی
از دوست داشتن زده میشه !!!
دیگه وقتی پیش بیاد ازت دور باشه به جای دلتنگی ، استرسو ناراحتیه که به دلش چنگ میزنه !
به جای لذت حس وابستگی بهت ، به حس ترس از عاشقی میرسه !

پس؛ حواستون باشه که ممکنه یه جایی به احترام عشقتون ،سکوت کنه و برای خراب نکردن خاطراته قشنگتون ی قدم کوچلو جلو بیاد اما ی گام بلند به عقب برداره و اونایی که تو کار میکس فیلمو اینا هستن متوجه میشن که قضیه ی overly یا همون همپوشانی چیه ،که پیش خواهد اومد !!!
به این معنی که این گام بزرگِ به عقب برگشتن ، اون قدم کوچولوها رو همپوشانی میکنه و افکت invert اعمال میشه به رابطه تون!
حالا این افکت invert رابطه رو چه شکلی میکنه ؟!
این شکلی میشه که نتیجه کاملا معکوس میشه ، یعنی هرچی تلاش کنین نزدیک بشین عملا دورتر میشین ، تا جاییکه ترجیح میدین به جای import کردن احساس به رابطه ، سعی میکنید خاطره هاتونو در قالب mp4 یا mpeg شایدم avi یا 3gp اکسپورت کنید تا بتونید لحظه های پر عشقی که داشتین رو فقط مثه یه فیلم برا خودتون توی ذهنتون save کنید تا بشین قاتل همه ی لحظه هاتون !
اونم یه قاتل که همه ی قتلهاش قتل عمد خواهد بود !!!
چون تو هر بار تداعی این فیلمهایی که از جلو چشمتون میگذره خودتونید که نابود خواهید شد و بدبختی اونجایی که این دستگاه پخش ذهنتون ی سره میشه ، یعنی دکمه ی Offاش هیچ رقمه کار نمیکنه
هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
      
mereng مرد #510 | Posted: 13 Jan 2014 15:13
کاربر

 
این روزا همه بدجوری فاز بهتر بودن برداشتن
طرف بویی از ادب نبرده و به شخصیت دیگران گیر میده،کسایی که تا حالا تا چارراه گاز نرفتن از سفراشون با سفیر لندن تو الاسکا حرف میزنن،دخترایی که فرقونم بوق بزنه یلتی میپرن سوار تو امضاشون مینویسن پی ام ندید پلاک میشید،کسی که بوی گند نامردیاش هشت لایه ی اوزون رو جر داده دم از مروت فردین بازی میزنه،یارویی که قلب شونصد نفرو چسب کاری کرده از وفاداری میگه
بابا بکشید بیرون خودتون باشید
اینجا گدا بودنت با میلیاردریت فرق نداره اینجا میتونی بگی من رییس جمهور امریکام و هیچکی نتونه خلافشو ثابت کنه.اینجا میتونی بریتنی بشی جنیفر بشی و اوج بزنی جاستین بشی .میتونی فردین بشی میتونی بسیجی بشی میتونی هرکسی که بخوی بشی ....اما شک دارم ادم شدنتو....
مردونی به لات بازیو دسمال مشتی و کفش نوک دراز نیست مردونگی به اونیه که خودت با شنیدن اسم مرد کنار اسمت خندت نگیره
خب خوبی دنیای نت همینه که اژ خودت یه شخصیت خیالی میسازی و اعتماد و بنفستو بالا میبری اما یادت باشه که اگه خوب باشی خوبی و اگه بد باشی هیچی نیستی
خودمونو گم نکنیم .ما هممون ادمیم هر چند خیلیامون ادم هم نیستیم اما هیچی خیچ برتری نسبت به بقیه نداره
مرام و مروت با چار تا کلمه ی داش و چاکرم و نوکرم بدست نمیاد...مرام با ......اوووووووووووف
      
صفحه  صفحه 51 از 74:  « پیشین  1  ...  50  51  52  ...  73  74  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / Daily Entries | روزنوشت ها

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا