تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
گفتگوی آزاد

Daily Entries | روزنوشت ها

صفحه  صفحه 55 از 74:  « پیشین  1  ...  54  55  56  ...  73  74  پسین »  
#541 | Posted: 9 Oct 2014 11:03 | Edited By: anything
برا همه مون پیش اومده که در هر دو حالت واقعی یا مجازی ،خاطره هامونو تداعی کنیم ...
گاهی وقتها اون خاطره ها حس خوبی بهت میدن ،
گاهی وقتها حس خوبی نمیدن،
گاهی حتی حس تنفر داری ...
اما تو این شرایط بالاخره میدونی حست چیه !
اما ...
اما ی وقتهایی تداعی خاطره ها ... ی اسمهایی، ی پستهایی، ی آواتارها و امضاهایی رو برات یاد آوری میکنه که ی علامت سوال بزرگ هستن !


و هر چی تلاش میکنی حستو بهشون درک کنی فقط مثل مرداب بیشتر غرقت می کنن و ...
علامت سوالتو بزرگ و بزرگ تر ...
فقط باید انقدر زرنگ باشی که به موقع در بری وگرنه زیر اون سوال له میشی!
.
.
.
به اینکه هر کسی برای حتی بدترین کارش ی دلیل مستحکم داره اعتقاد دارم ،
حتی اگه به دید دیگران توجیه باشه اما مهم خود طرفه که حتما بهترین راه براش اون کار تو اون برهه از زمان بوده...
اما اینو هم‌نمیتونم فراموش کنم که زمان خودش حلال خیلی از مشکلاته !!!
اما میخوام ی سری مخاطب خاص داشته باشم ...یعنی چند نفر !!!

دوستهای عزیزی که بهترین راه رو به نظر خودتون انتخاب کردین...
کاش برای ی ثانیه هم خودتونو جای اون کسایی که براشون مهم بودین میذاشتین ...
تا اینطوری باعث آزارو انتظارشون نشین !
خوب و بد ، عشق و تنفر...
و متضادهای دیگه درسته همیشه دو خط موازیند، اما اینو یادتون باشه محکم ترین قانون شکنها همین متضادها هستند !
چون درست ی جایی که تصور نمیکنین ...
مثلا همین موازیها قانون بهم نرسیدنشون رو میشکنن و بهم میرسند که هیچ، گاهی جابه جا هم میشن ...
خوب ، بد میشه
و عشق ، تنفر میشه ...
پس مواظب جایگاه و انتخابهاتون باشید !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#542 | Posted: 12 Oct 2014 22:36 | Edited By: sinarv1




-سينا؟
-بله؟
-فردا بايد بريم دو تايي بيمارستان بايد بستري بشي
-نميام
-چرا بايد بيايي دست تو نيست...ميخواي زندگيتو خراب کني پسر؟!
-نميام
چند دقيقه بعد يکي از بهترين دوستام مياد خونم
-سينا جون من مقاومت نکن اين فقط به خاطر خودته من قول شرف ميدم طوري نميشه و بهتر ميشي
-ميدوني تو يکي از بهترين دوستامي نميتونم بهت نه بگم خواهشا اصرار نکن
-سينا خواهش ميکنم...سينا
پيش خودم فکر کردم منکه تا اينجاش اومدم هر چي بادا باد
-باشه قبول ولي ...هيچي
-فردا ۵ صبح ميام دنبالت با هم بريم
-اوکي

شب با کلي فکر و ذکر خوابم برد

با صداي زنگ خونه از خواب پا شدم
-درو بزن بيام بالا

در رو زدم اومد بالا

-حاضر شو دير نرسيم اونجا
-صبر کن دو ديقه

من حاضر شدم استرس زيادي داشتم که قراره چه بلايي سرم بياد
لب تابو گوشيم رو برداشتم اونجا حوصلم سر نره

بالاخره راه افتاديم درست چيز زيادي يادم نمياد ولي خب همشو براتون ميگم

رسيديم بيمارستان
رفيقم رفت کاراي بستري شدنمو انجام بده
من رو صندلي نشستم
برگشت بالاخره

رفيقم : پاشو پسر
رفتيم طبقه بالا يعني چهارم اگه درست يادم بياد ميشد بخش مغز و اعصاب بيمارستان
يه پرستار زن اومد با يه دست لباس آبي آسموني
پرستار: سلام خوبي؟!
من: ممنون
پرستار: بايد اينارو بپوشي لباساتم بده همراهت ببره خونه
من: باشه
من رو به اتاقم راهنمايي کرد هنوز استرس داشتم
پرستار : اين تخت شماس اون هم صندلي همراهه
يه صندلي بود که به صورت تخت هم در ميومد که اگه همراه شب بخواد بمونه راحت باشه
رفتم تو دستشويي تا لباسمو عوض کنم در رو بستم ميخواستم قفلش کنم که ديدم قفلش همينطور ميچرخه و کار نميکنه... خب حق داشتن اينجا بخش مغز و اعصابه ممکنه مشکلي پيش بياد
لباسمو عوض کردم يه لباس راحت دکمه اي بود اومدم بيرون از دستشويي
يه پرده اي اتاق رو به دو قسمت تقسيم ميکرد تو هر اتاق دو تخت بود يکي اينور يکي اونور
پرستار پرده رو کشيد
روي اونيکي تخت يه پسر جوون بود به اسم عرفان...
منم خوابيدم روي تخت
ناهار رو خورديم
يه پرستار اومد و گفت فردا اولين جلسه الکترو شوک شما هست و ديگه تا صبح نبايد چيزي بخوري
همون موقع تمام دستم رو شيو کرد تا انژيو کت رو بزنه!
انژيو کت يه چيزيه که فرو ميکنن تو رگ تا نيازي نباشه هي براي امپول بيمار رو سوراخ سوراخ کنن
هر موقع ميخواستن امپول بزنن درش رو باز ميکردن سرنگ بدون سوزن رو از طريق لوله ي اون فرو ميکردن...بماند
بالاخره شب شد و ديگه به ملاقات کننده ها اجازه نميدادن بيان فقط همراه ها ميتونستن بمونن
عرفان همراهي نداشت و من شناخت انچناني ازش نداشتم
عرفان کار هاي عجيبي انجام ميداد
مثلا دستشويي که ميرفت در رو باز ميذاشت...يک سره در حال راه رفتن بود...اصلا حرف نميزد...مثل اينکه انگار ارادش دست خودش نيست
يهو يه پرستار مرد با يه دونه از اين چرخ هاي فلزي که روش پره امپول و قرص بود سر رسيد
پرستار: سلام عزيز بخواب يه دونه امپول داري
من: باشه ولي قربون دستت اروم بزن
پرستار : باشه نترس
من از امپول نميترسم فقط اون شب خيلي استرس داشتم
امپول رو زد
بالاخره صبح شد يه پرستار زن با يه دونه ويلچر و يه دست لباس سبز اومد تا منو ببره اتاق عمل يا همون اتاق الکتروشوک
بايد لباس رو ميپوشيدم
لباس رو پوشيدم لباسش از پشت بسته ميشد و شلوارشم با فاق کوتاه طوري که پشتم کلا بيرون بود
نشستم رو ويلچر منو برد تا رسيديم به يه مردي که لباس سبزي بر تن داشت و با يه تخت منتظر من بود
خوابيدم رو تخت
من رو برد به منطقه اي از بيمارستان که افرادي جز خودشون حق اومدن به اونجا رو نداشت
مرد: اينجا منتطر بمون تا بيام ببرمت
چشمم همه جا کار ميکرد زن و مرد هايي رو ميديدم که با لباس هاي سبز و ماسک هاي سفيد به دهن با انرژي به اينور اونور ميرفتن
بالاخره نوبتم شد و يارو اومد و منو برد همينطور که ميرفتيم من چراغ هاي مهتابي بالا سرمو ميديدم که رد ميشدن ...
رسيديم به اتاق مخصوص با کلي دم و دستگاه
من رو بردن وسط اون دم و دستگاه ها
۳ نفر تو اتاق بودن يکي دکتر خودم يکي يه پسره و يکي يه زن ميانسال همشون لباس هاي مخصوص داشتن
دکتر خودم: چطوري پهلوون؟!
من:خوبم
دکتر خودم: چرا ريش گذاشتي؟!ميدوني من دشمن ريشم؟!
من: موردي ني مي زنمش برات
همشون خنديدن
دکترم گفت خب شروع کنيم
در انژيو کت رو باز کرد يه امپول بزرگ رو گذاشت روي انژيو کَت و تمامشو خالي کرد
داشتم با دکتر زنه صحبت ميکردم که يهو چشمام سياهي رفت و صداشون گِز گِز ميکرد تا بالاخره بيهوش شدم
خيلي سريع بهوش اومدم هيچي نفهميدم
تو بخش بودم بعد ۱۵دقيقه منو بردن به اتاقم
خانواده عرفان اومده بودن ملاقاتش
يه خواهر داشت يه خواهر خيلي مهربون که در طول مدتي که من اونجا بودم به من خيلي لطف کرد
از دست اين رفيقم که همش ميگفت داره امار ميده مخشو بزن!
خواهر عرفان:سلام
من: سلام
خواهر عرفان: عرفان که اذيت نکرد؟!
من: نه بابا
خواهر عرفان: ببخشيد ديگه
من: نه بابا خواهش ميکنم
خانوادش رفتن
براي من رفتار هاي عرفان خيلي عجيب بود رفتم از مسئول اونجا پرسيدم که جريانش چيه!
گفت عرفان يه لخته بزرگ خوني تو سرش داره که اصلا در دنياي ديگه اي سير ميکنه فوق ليسانس کامپيوتره و...
دلم براش سوخت به اتاق برگشتم
يه فرد ديگه اي رو به اتاق رو به رويي ما اوردن دختري به اسم فرزانه
اون هم ظاهرا گرفتاري هايي داشت ولي من نميدونستم
حال و حوصله هم نداشتم که برم بدونم
رفيقم خيلي فضول بود رفت ببينه چه خبره
برام تعريف کرد فرزانه دخرتي بود ۱۸ ساله و عينکي که بر اثر فشار هاي عصبي کارش به اينجا کشيده بود دختر ارومي بود چند دفعه با خونوادش صحبت کرده بوديم
خلاصه...
يه اتاق ته سالن بود که دکتر ها ميومدن صبح به صبح به مريضاشون سر بزنن
به من گفتن دکتر من اومده و من رفتم باهاش صحبت کنم و صحبت هايي رد و بدل شد
دکتر: حالت چطوره؟
- خوبم .من کي از اينجا مرخص ميشم!؟
دکتر:۱۱ - ۱۰ روز ديگه
- نميشه زودتر؟
دکتر: با من بحث نکن اقا سينا ريشاتم بزن
بالاخره حرفامون تموم شد و من از اتاق اومدم بيرون

بعد از ۵ روز

دست و پام اروم و قرار نداشتن اعضابم فوق العاده خورد بود و دوست داشتم هر چه سريع تر از اين جهنم بزنم بيرون ولي دکترم اجازه نميداد
يقه رفيقمو گرفتم با حالت لرزش صدا گفتم تو منو اوردي به اين سگ دوني تو هم بايد منو از اينجا ببري (دقيقا حرفام يادمه)
يه پرستار اومد تا امپول بزنه گفت بخواب من گفتم نميزنم
گفت ميرم به حراست ميگما؟!گفتم برو بگو!
رفت چند تا از اين سوپر وايزر ها رو اورد سه چار نفر بودن
گفتن چرا امپول نميزني گفتم حالم خوب نيست گفتن که اينا اثر اون امپول هاست اين يکي رو هم بزن فردا صبح به دکترت بگو که امپول هارو به صورت قرص بهت بده
امپولو زديم
ميرفتم تو توالت گريه ميکردم دست خودم نبود صورت رنگ پريدمو تو اينه ميديدم خيلي احساسي شده بودم
وضعيتم افتضاح بود
کلا قرار بود ۶ جلسه برق به سرم وصل کنن و ۱۵ روز بيمارستان بخوابم جلسه ها يک روز در ميون بود...
حسابي کلافه شده بودم داشتم ديوونه ميشدم اين عرفان هم که هي راه ميرفت داشت اعصابمو خورد ميکرد
صداي دم پاييش داشت ميرفت رو مخم
به مرز جنون رسيده بودم ميگفن که اثر امپول هاس

شب شد و موقع خوابيدن رسيد
نمي دونم چي بهم ميزدن که موقع خواب تلپ ميفتادم
حدود ساعت ۳-۴ بود اتفاقي بيدار شدم ديدم يه زن وارد اتاق شد شروع کرد به لباس هاشو در اوردن حتي ببخشيد کرستش رو هم در اورد من خشکم زده بود داشت ميومد رو تخت من که يهو رفيقم بيدار شد داد و بيداد کرد زنه در رفت
رفيقم رفت بيرون به پرستار ها گفت
پرستار ها هم اونو گرفتنش بالاخره خيلي اذيتش کردن بي چاره رو ...اون هم مشکل مغزي داشت

پرستار ها شيفتشون عوض ميشد تنها کسي که باهاش رفيق شدم فردي بود که صبح به صبح اتاق رو طي ميکشيد به اسم اقا موسي...خيلي پسر خوبي بود اهل تبريز هنوز فيسبوکشم دارم بگذريم

بعضي وقتا که حوصلم سر ميرفت با لب تابم ور ميرفتم ميرفتم فيسبوک ميرفتم لوتي ... راستي اون موقع زمان جام جهاني ۲۰۱۴ هم بود همين تابستون رو ميگم
تا يه روزي که فيلتر شکنم قطع شد به اقا موسي گفتم چون با هم خيلي رفيق بوديم اونم گفت يه مريضي هست سر سالن که يه فيلتر شکن داره بيا بريم ببينيم با چي وصل ميشه
منم به راه افتادم جاي امپول ها درد ميکرد اخه دکترم گفت نميتونم به صورت قرص دارو ها رو بهت بدم
خلاصه ما هم لنگون لنگون رفتيم وارد اتاق شديم صحنه اي ديدم فوق العاده ناراحت کننده يه دختري بود از کمر به پايين رو نداشت حالت دمر خوابيده و داشت با تبلتش ور ميرفت من شوکه شدم ...از اتاق زدم بيرون انگار صدايي نميشنيدم برگشتم اتاقم ... در طول اين ۱۵ روز همش صحنه هاي ناراحت کننده ميديدم...صداي اه و ناله مريضا...صداي گريه...
داشتم ديوونه ميشدم!نا اميدي سراسر وجودمو گرفته بود تمام بدنم درد ميکرد هيچ جام اروم و قرار نداشت هي دوست داشتم راه برم هي دوست داشتم پامو تکون بدم بدنم ميلرزيد حالت ضعف داشتم ولي هيچ کدومو به پرستار ها و دکتر ها نميگفتم تا سريع تر منو از اونجا مرخص کنن

بعد از ۱۵ روز

باورم نميشد دارم مرخص ميشم خوشحال که نبودم ولي از اينکه برميگردم خونه ناراحت هم نبودم
اخرين کار هاي ترخيص هم انجام شد لباس هارو تحويل دادم لباس هاي خودمو پوشيدم با اينکه ميدونستم اين دوا درمون ها فايده اي نداره ولي...
من از اونجا مرخص شدم

بعد از يک هفته براي ديدن دکترم برگشتم بيمارستان
دکترم رو ديدم صحبت هاي لازمو کردم
عرفان حالش بد شده بود دکتر ها جوابش کرده بودن همراه با خانواده رفته بود آلمان براي دوا درمون
اقا موسي رفته بود تبريز
فرزانه هم دو روز بعد من مرخص شده بود و رفته بود




حالا هم من موندمو يه خروار قرص و يه جعبه سيگار که تِپ و تِپ دودش ميکنم
چشم هاي لامصبم امونم نميدن

فعلا باي

     
#543 | Posted: 15 Oct 2014 01:31

این نوشته ها بر اساس واقعیت هست

این اهنگ رو موقع خوندن گوش کنید
https://www.mediafire.com/?xutw9walzviotbi


وقتی از بیمارستان اومدم دیگه اون ادم قبل نبودم
رفتارم عوض شده بود مثل یه دونه آدم اهنی شده بودم
هم تو زندگی واقعیم اثر داشت هم تو زندگی مجازیم
دیگه کسی تو لوتی ازم یاغی گری نمیدید دیگه سعی کردم سرم تو لاک خودم باشه به کار کسی کار ندشتم...
درسته خیلی ازم خوششون نمیاد ولی هر چی مونده مال قبله ...بگذریم
زجری که من در اون بیمارستان کشیدم قابل وصف نبود مثل کسی شده بودم که تازه از حبس آزاد شده ...یه مدت سر کار نمیرفتم اشتهام کم شده بود ورزش قطع شده بود سیگار میکشیدم مشروب میخوردم تا پاک شه این خاطرات لعنتی
حتی نزدیک بود وارد کثافت اعتیاد هم بشم
ببینید یک جایی رو تصور کنید که هیچکس به خاطر اینکه بیمار عصبی هستید به حرفتون گوش نمیده و هر کسی کار خودشون روت انجام میده ...یعنی در واقع ادم حسابت نمیکنن چون میدونن تو از حالت خوبی برخوردار نیستی!غرورت میشکنه!
یکی میاد امپول میزنه یکی میاد سرم می زنه یکی میاد اتمام حجت میکنه یکی میاد دستور میده یکی میاد میگه اینو بخور اونور نخور ...یک سره از لحاظ فیزیکی و غیر فیزیکی در حال درد کشیدنی
و شما باید غرورتونو بشکونید و گردنتونو کج کنید و خودتونو دست اونا بسپارید
من با اون هیکل و سنم باید از کوچیک تر از خودم دستور میگرفتم !درسته شما تو ذهنتون میگید بیمارستانه ولی برای من خیلی سخت بود...
بعد اون ماجرا بعضی وقتا تاکسی میگرفتم شبا میرفتم بیرون سرمو تکیه میدادم به پنجره تیر های چراغ برق رو میدیدم که رد میشدن...افسوس میخوردم یه جورایی دلم شیکسته بود...با هر دم و باز دم روحم تیر میکشید
شیشه خورده های دلم تو گوشت بدنم فرو رفته بود یه جورایی از همه بریده بودم با همه قهر بودم چون فکر میکردم بهم ظلم کردن نه اینکه زورم نرسه زورم میرسید ولی دیگه انگار شاخام کند شده بود اون حس شر بازی درونم خوابیده بود دلم پژمرده شده بود و گوشام آویزونو و پشتم خم...
گاهی وقتا تو فیسبوک رفیقامو میدیدم که با دوست دختر یا نام زداشون دسته جمع میرفتن اینور اونور عکس مینداختن ...
پیش خودم فکر میکردم واقعا اینا چقد خوشن!اینا کجان من کجام ...
رفیقام خیلی سعی میکردن کمکم کنن ولی بنده خدا ها چیزی جز هوار هوار های من نصیبشون نشد
یه جورایی تو سراشیبی نابودی قرار داشتم
مثل کارخونه ای که داره ورشکست میشه
مثل خونه ای که داره اتیش میگیره
مثل هواپیمایی که داره سقوط میکنه
بعد مدتی که از ترخیصم گذشته بود هنوز بدنم درد میکرد فکم پشتم دستم همه جام ...
خاطرات بیمارستان رو به دلایلی نتوستم کامل براتون بگم واقعا سخت بود
مرتب پیش دکتر روانپزشکم میرفتم اونم با خبر های بد من در مورد افسردگی مواجه میشد
یه روز که رفته بودم پیشش برگشت یه حرفی به من زد مثل یک داغی جاش رو قلب من موند ...
برگشت گفت "آقا سینا متاسفانه باید بگم شما خیلی "تنهایی"...باید از این وضعیت بیرون بیای..."
اون دوباره اضافه کرد که "وقتی برمیگردی هی خاطرات قبل رو مرور میکنی این یعنی شما افسردگی کامل داری"
موقع برگشت وقتی از خیابون میرداماد میومدم پایین تو دلم زار زار گریه میکردم عین یه بچه ...هر جور شد خودمو جمع جور کردم رسیدم خونه
گاهی وقتا البوم خاطرات رو باز میکردم عکسای شمال رو نگاه میکردم مثلا میدیدم من دارم تو عکس میخندم ...اون خنده رو که میدیدم فوری بغضم میگرفت...پیش خودم میگفتم پس کجاس اون شادی ها پس کجاست اون خنده ها...همش رفت؟!
موقعی که من رو بیهوش کردن من صدای برقی که رو سرم میذاشتن میشنیدم ولی صداش رو یادم میرفت تا اینکه از چند وقت پیش صداش افتاد تو سرم
یه صدای وز وز برق ...گاهی اوقات میاد تو سرم
گاهی وقتا آدم تو دردسر هایی گیر میکنه که باید خواسته ناخواسته تا تهش بره دست خود آدمم نیست شاید اگه من اونروز حرف رفیقمو گوش نمیکردمو به بیمارستان نمیرفتم...نمیدونم...
هر شب میرم به بالکن خاطراتم رو دود میکنم گاهی وقتا چشمام هم خیس میشن



بعد از اون ماجرا من سخت مریض شدم روز به روز قرص ها قوی تر و بیشتر میشد نا امیدی سراسر وجودمو گرفت و تا الان که من دارم داستان رو مینیسم تحت درمان هستم نظر دکترم هم بر اینه که منو دوباره به بیمارستان بر گردونه...


ممنون از همگی که وقت گذاشتید


     
#544 | Posted: 15 Oct 2014 17:43
دیروز واسه یه مصاحبه شغلی رفتم . اولین بارم بود میرفتم مصاحبه برای کار
کلی عرق کرده بودم و لباسم خیس بود
گفت فرم رو پر کن تا رئیس بیاد و باهات صحبت کنه
فرم رو پر کردم. سوالات متنوعی داشت. بعضی جاها رو خالی گذاشتم چون واقعا نمیدونستم. بعد از چند دقیقه اومد و گفت پر کردی؟ گفتم اره. نگاه کرد گفت جاهای مهم رو بنویس . رئیس روشون حساسه
دوباره دست به قلم شدم. نوشتم . هرچی که بلد بودم
توی فرم چند تا سوتی هم دادم
دوباره اومد و گفت نوشتی؟ گفتم اره
نشست و باهم صحبت کردیم. یه سوال در راستای مصاحبه پرسید ولی نتونستم جواب بدم.
فهمید که چیزی بلد نیستم
ساعت ۱۰.۳۰ بود. گفت اقای رئیس تاحالا باید بیاد
بعد از چند دقیقه در باز شد و دیدم همه بلند شدن. آقای رئیس بود.منم سلام کردم و خیلی گرم جواب داد. انتظارشو نداشتم اینقد گرم جواب بده
اومد و بعد از چند دقیقه روبروی من نشست. سوالای متفاوتی پرسید ولی اصلا هیچ کدومش کاری نبود. گفت بعداً باهات حرف میزنیم
در نهایت گفت برو تا بهت خبر بدیم. از اتاق اومدم بیرون و تا وقتی که از پله ها نرفته بودم پایین جلوی در وایستاد و منو نگاه کرد
از دیروز فکرم مشغوله.نمیتونم درس بخونم
تمام
     
#545 | Posted: 17 Oct 2014 23:41
سلام
گاهی وقتا که عشق بازی بعضیا رو میبینم حالم گرفته میشه
شاید چون بهشون حسودیم میشه. و با خودم میگم کاش منم داشتم
کاش منم یکی داشتم که کنارم مینشست و براش حرف میزدم
کاش یکی بود . . .
کاش
     
#546 | Posted: 21 Oct 2014 21:00
سلام دیروز صبح فرماندمون بعد از ۷روز مرخصی اومد منم که چند روز غیبت کرده بودم همه تو دفتر منشی میگفتن از دستت شاکیه افتابی نشو حالا از اون روز که رفته بودم از غیبت بازداشت بودم در یگان ولی دم غروب فنسو بغل میکردم کجا خونه گروهبان نگهبان اشنا بود امار خوابمو رد میکرد کاری نداریم تا دیروز اقا فرمانده اومد همه به خط بودن منم ول میچرخیدم تویگان تا اومدن تو محوطه دنبالم منم رفتم اقا جلو صد نفر رید به من منم شروع کردم جواب دادن یهو از دهنم
در رفت جلو همه گفتم تو کی هستی داری با من اینطوری حرف میزنی جونتو پشت لباس نظام قایم کردی داری اینطوری حرف میزنی لباس نظامم در بیاری بیرون پادگان میتونی به نظرت اینطوری به من فحش بدی بیییییییییییییییی نا اقا اومدم وس بگم رفیقام جلو دهنمو پریدن گرفتن بردنم اونور هیچی دیگه گفتم دوباره رفتم زندان نطام دویدم فنسو بغل کردم خداحافظ پادگان تو شهر چرخیدن تا ساعت۳-۴ اومدم خونه حالم بد بود اعصاب خراب دوباره فراری شدم
ساعت ۶-۷ غروب رفیقم زنگ زد گفت فرمانده گفته بگید بیاد باهاش کاری ندارم رفیقام باهاش صحبت کرده بودن گفته بودن اعصابش خرابه اونم گفته بود عیب نداره بیاد حال خدایش خودمم پشیمون بودم از دهنم در رفت
به رفیقم گفتم داره دونه میپاشه ساده نباش بیام مستقیم دادسرام گفت نه ناموسا بیا
اقا منم دو دل برم نرم رفتم پیش یه رفیقم عقلش خیلی کار میکنه اون گفت برو بلاخره نری میان میبرنت خودت برو سنگین تری یه کاریه کردی مگه ادعات نمیشه برو دیگه تا کی میخوای فرار کنی
اقا کاری ندارم امروز صبح رفتم از فنس پریدم داخل پادگان فرستادم دنبال رفیقم که زنگ زده بود گفتم ببین اومدم دونه پاشیده باشن از تو میبینم بریزن سرمم بگیرن اونوقت بیام بیرون پرم به پرت میگره به حرف تو اومدم
اقا رفیقم رفت دفتر منشی بعدصدام کرد رفتم تو بچه هایی دفتر منشی فرمانده ریخت بیرون رفیقم رفت بیرون

ناموساگفتم که الان که بزنه دعوا شروع شه
برگشت گفت من بی ناموسم من پشت لباس نظام قایم شدم فکردی کی هستی
صد بار تا حالا بگایی دادی هیچی نگفتم
گروهبان نگهبان اومده دیروز صبح میگه فلانی تهدیدم کرده امار خوابشو رد کردم یه هفته
مرخصی خاصی بهت ندادم ...........
اقا منو میگی از خجالت داشتم اب می شدم ای کاش زمین دهن وا میکرد میرفتم تو
گفت فرمانده قبلیت زنگ زده بود سفارش کرده بود پدرتو در بیارم فراریت بدم موقعی که اومدم اینجا
حالا باهات حال کردم بهت حال دادم شاخو شونه میکشی لات بازی در میاری میخوای بفرستم دادسرا ببینی تهدید
کردن چند ماه جرم داره
حالا برو دیگه باهات کاری ندارم
اقا منو میگی شرمنده شرمنده ها هیچی از دلش در اوردم گفتم دست خودم نبود یهو از دهنم در رفت بعد خودم ناراحت شدم به قران

گفت این اخرین فرصته عین ادم بیا برو بزار خدمت تموم شه دیگه غیبت کنی کاری باهات ندارم حالم بهت نمیدم منظورش مرخصی این حرف ها بود خدایشم خیلی حال داده اندازه یه دفتر هزار برگ فقط تعهد دادم
نتیجه میگیریم زود اعصبانی نشییم نگیم خدا هوامو نداره و همیشه یه جا ادم فروش یا مخبر هست که امار تو به فرمانده بده و در اخر پدر گروهبان نگهبان رو در بیاریم که رفته به فرمانده گفته


خنده های زندگی را روزگار ازما گرفت
ای خوشا روزی که ماهم روزگاری داشتیم
     
#547 | Posted: 25 Oct 2014 01:42
خیلیا اذیتمون کردن
خیلیا خواستن زمین بزننمون
خیلیا بد منو خواستن
خیلیا سو استفاده کردن
خیلیا روحمو زخمی کردن
خیلیا عشق ازم سلب کردن
خیلیا ...
و اما پیام من برای اون خیلیا اینه که
همیشه اینطوری نمی مونه همیشه که نمیتونید بتازونید...
و اما وااااااااااااااااااای بر حال اون خیلیا وقتی قدرت دست من بیفته...وااااااااااااااااااااای


وقتی دستم بهتون برسه که میرسه به صغیر و کبیرتون رحم نخواهم کرد و هیچکس توانایی ایستادن جلوی من رو نخواهد داشت...و اون روز بالاخره میرسه
کاری میکنم روزی ۱۰۰ نه ۱۰۰۰ بار آرزوی مرگ بکنید فقط منتظر بشینید که من دارم میام
دارم میام ... عذاب علیم داره میاد ...
بهترین زندگی ها رو برای اونایی که تو لحظه سختی کمکم کردن رو میسازم ولی از اونایی که بهم ظلم کردن نمیگذرم...

من هم روز های خوشی داشتم آرامش داشتم عشق داشتم امید داشتم ولی شما اون رو ازم گرفتید
اینو بدونید تا وقتی سینا نفس میکشه شما باید درد بکشید چون مستحق درد کشیدنید...
مگه من انسان نبودم؟مگه من آدم نبودم؟مگه من محبت نمیخواستم؟مگه من عشق نمیخواستم؟
کاری میکنم که منو خدا صدا بزنید...اون روز نزدیکه...
و بدترین نوع حماقتی که میتونید داشته باشید اینه که منو جدی نگیرید



     
#548 | Posted: 27 Oct 2014 04:24
یه روز هر چی دارم میریزم تو یه ساک میرم سمت اون جهنم دره ...
اون روز نزدیکه
تنها هم میرم یا خودم برمیگردم یا جسدم...
البته اگه اون لاشی هایی که من میشناسم جسدمو پس نمی فرستن
اما اونا نمیدونن با کی طرفن

     
#549 | Posted: 2 Nov 2014 19:58
بعضی وقت ها این سوال برام پیش میاد که
خدا مارو به خاطر بلاهایی که سرهم میاریم می بخشه؟
ولی بعد به دوروبرم نگاه میکنم و به ذهنم میرسه که
خدا خیلی وقته اینجارو ترک کرده!

من اگر کشته شوم باعث بد نامي توست!
موجب شهرت بي باکيو خود کاميه توست!
     
#550 | Posted: 3 Nov 2014 01:47 | Edited By: sinarv1
این روز هم آمد و تو باز هم نیامدی...
درون بالکن...
دستانم را زیر چانه ام زده ام...
مات و مبهوت نگاه میکنم...
سیگار پشت سیگار
یک لیوان
یک استکان چای نصفه
یک جیگر سوخته
یک خستگی تکراری...
یک آه که همیشه مهمان من است...
و یک مرگ که انتظارم را می کشد
همین سیگار برای شلیک به تمام عمرم ,کافی است
کاش سریع تر...





     
صفحه  صفحه 55 از 74:  « پیشین  1  ...  54  55  56  ...  73  74  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / Daily Entries | روزنوشت ها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites