تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
گفتگوی آزاد

Daily Entries | روزنوشت ها

صفحه  صفحه 58 از 74:  « پیشین  1  ...  57  58  59  ...  73  74  پسین »  
#571 | Posted: 16 Jan 2015 23:08
امروز ۲۶ دیماه یکهزار و سیصد و نود سه هستش...
تو تقویم که نیگا کنی نوشته فرار شاه معدوم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فرار؟!!!!!خیلی با این کلمه موافق نیستم...ولی با معدومش انصافا موافقم
باید اعدامش میکردن...کسی که مملکت رو دو دستی تقدیم ارتجاع سیاه!!!!!!!!!بکنه باید هزاران بار اعدامش کرد
اگر یکم عرضه و لیاقت پدرش رو داشت همون اول که اینا نصف کش میطلبیدن تو این مملکت سرشون رو زیر آب میکرد الان این وضع ما نبود...هرچی که پدرش با خون و دل به دست آورده بود این پسر ناخلف همش رو به باد فنا داد
ای کاش همون سال ۳۲ با همسر محبوبش تو رم مونده بود و میگذاشت مصدق این مملکت رو آباد کنه
ای کاش همون سال ۴۲ قائله رو ختم میکرد نه اینکه بفرسته تبعید و این ور و اون ور...همون کاری که پدرش با
ارتجاع سیاه زمان خودش انجام داد...الان نه دین داریم نه مملکت داریم نه پول داریم...هیچی نداریم
محمدرضا شاه پهلوی تو تمام این اتفاقات مقصره...و متاسفانه کسی هم نیست که میراث رضا شاه رو پس بگیره
یکی هست!!!!کی؟!!!!!آقای ولیعهد؟!!!!!!!!!!!آقای ولیعهد فعلا تو کاباره ها و میخونه ها و دیسکو های آمریکا با مشروب تو دستش مشغول وطن وطن کردنه...و هر از چند گاهی یه بیانیه ای صادر میکنه و همش از پدر بزرگ میگه و پدر مظلومش!!!!!!
بهتره دلمون رو همون خوش کنیم به این اطلاحات نصف و نیمه و رهبرش...شاید بتونن یکم بار از دوش این ملت وردارن
وگرنه اپوزیسیون!!!!!!!خارج نشین که هیچ بخاری ندارن...
امروز ۲۶ دی ماهه...خروج شاه معدوم!!!!
     
#572 | Posted: 17 Jan 2015 16:48
امروز یکی از هم خدمتیام زنگ زد
خدمتش تموم شده رفته ۲روزه
زنگ زد هرچی از دهنش در اومد گفت بهم
فش خواهر مادر مرده و زنده
به جون هرچی مرده بهش بدی نکرده بودم واقعا نکرده بودم به نظر خودم تو رفاقت چیزی براش کم نزاشتم
خودشم میگفت تو مثل داشمی یه کارای برام کردی که داشم برام نکرده بود
با فشه خواهر مادر مرده و زنده جبرانش کرد
بنده خدا فکر کرد دیگه پادگان نمیاد منم دیگه نمیبینه
اما خونشونو میخواد کجا ببره این واسه من سواله
نمیدونم پیش خودش گفت رضا مردش نیست بیاد تو محلشون
امروز نشد ولی فردا عین جن ظاهر میشم تو محلشون
میدونی میخوام ببینم تو رومم وجودشو داره فحش بده یا نه
میخوام بدونم بدی کردم بهش یا نه
خدا شاهده از صبح هی دارم میگم رضا فحش باد هواست ولش کن ............
اما فحش مرده داده بهم نمیتونم با خودم کنار بیام عذاب وجدان میگیرم
فردا منم و اون با بچه محلاشون

خدا شاهده واسه رفاقت توعون زیاد دادم همه رقمه اما این مدلیش تو کتم نمیره
بیا خوبی کن از من به شما نصیحت هرکی دستشو دراز کرد کمکش کنید یه دونه هم بزنید تو سرش دستشم نگیرید
اخر رفاقت میشه این
بد خرابم بد..................................


خنده های زندگی را روزگار ازما گرفت
ای خوشا روزی که ماهم روزگاری داشتیم
     
#573 | Posted: 22 Jan 2015 22:54
امروز میخواستم یه شات بگیرم از صفحه پیام خصوصیم یادم اومد خلاف قوانینه
معرفت چیزی نیست که با چهار تا کلمه و عوض کردن بیانت بدست بیاد ، معرفت یعنی چهار حرف
س ی ن ا

کسی که با همه درگیریاش با همه سختیاش بازم یه گوشه از فکراشو به تو اختصاص میده ...
     
#574 | Posted: 25 Jan 2015 04:30
۱_
اينجا مي نويسم..شايد براي خودم..شايد براي "او" ..
اينجا مي نويسم هر آنچه كه از سرانگشتانم مي لغزد بر روي كيبورد...
اينجا مي نويسم تا يادم نرود..........

۲_
اينروزها پر از جاهاي خالي ام..در تنم..در ذهنم..دستانم..در زندگي ام جاهاي خالي بيداد مي كند..
اينروزها پر از نقطه چينم..پر از خط فاصله....پر از....
بيا بين خط هاي فاصله بنشين..بيا نامت را ميان جاهاي خالي بگذار....بيا تنت را روي تن خالي ام بگذار..
بيا لبانت را روي لبان نقطه چينم بگذار...بيا شعر بگو..بيا شعر بخوان..بيا شعر بخوانم...

۳_
هيچي بدتر از دلتنگي زير باران نيست..و غم انگيزتر از اون..شاعرانه تر و حتي لذت بخش تر...
چجوري ميشه هم بد بود و درد كشيد و غمگين بود و همزمان لذت برد؟
برهنه بودن زير باران و چكيدن قطره هاي روي بدن و سرمايش و بعد رها بشي از همه چيز و فقط دلتنگ باشي...دلتنگ تر از هميشه..در تاريكي و زير دانه هاي يك ريز باران..
زير باران با من بيا..زير باران بغلم كن...در اغوشت جاي بده تمام تنم را و بعد يكريز ببوس همراه قطره ها طعم لبان تو به لبم بريزد و سيراب شوم از باران، از بوسه، از لبان تو...

اينجا كسي دلتنگ تر از هميشه..تشنه تر از هميشه..در تاريكي به سقف زل زده..با تني خيس از قطره هاي باران...

۴_
از چه مي ترسي؟ از چه دوست مي داري؟ و از چه مي ماني وقتي هيچ چيزي نيست..هيچ چيز...
دستانت را از هيچ ها بكش...دلت را از هيچ ها بكن..به خودت بياويز گرچه خودت هم در پرده هاي هيچ گم و ناپيدايي...اما در خودت بپيچ...پر از هيچ...پر از هيچ.......

۵_
چيزي نيست پشت سايه هاي اوهام تو..چيزي نيست در پس روياهاي رنگ رنگ تو..نه چيزي نيست بين لبخندهاي كساني كه مي پنداري دوستت دارند و دوستشان داري..چيزي نيست ميان دست هاي نوازش كساني كه فكر مي كني اطمينان هستند و روشنايي..ارامش هستند و لذت...

۶_
تا حالا خودت را گم كرده اي؟ بعد پيدايش كردي؟ به من ياد بده چگونه مي شود پيدا شد...
     
#575 | Posted: 31 Jan 2015 21:47
سینا خیلی وقت پیش مرد...
راستشو بخوایید من فقط یه جسمم...یه جسم
یه جسم متحرک...یه جسم متحرک مرده...
من اون نیستم
سینا تو ۶ سالگی مُرد...
قبرشم درست زیر اون خونه لعنتیه...
میلاد باقری میدونه چی میگم چون اتفاقی یه نوشته ای رو دید که نباید میدید...والا من بهش گفتم جایی نگه این نوشته ها رو...
سینا رو پدر مادرش نکشتن...یه روز سینا تصمیم گرفت واسه همیشه بره...

     
#576 | Posted: 2 Feb 2015 22:43
حقیقت سر یه داستانی
مریض شده بودم که الان خوب شدم زنگ زدم بچه های پادگان گفتن فرارت خورده
حالا منم رفیقمو فرستادم رفت خونمون از اقام لباسامو گرفت اورد الکی گفته اونکی لباساش کثیف شدن
کاری نداریم فردا میخوام برم پادگان اگه کارم ردیف شد فرارمو نزدن که هیچ اگه نه دوباره اوارگی های من شروع میشه

اصلا حال نمیکنم بخوام برم
فقط فردا جلو دهنمو بگیرم یه جورایی حلش میکنم اگه نه پرو بازی دربیارم هیچی


خنده های زندگی را روزگار ازما گرفت
ای خوشا روزی که ماهم روزگاری داشتیم
     
#577 | Posted: 3 Feb 2015 22:33
امروزم بلند شدم رفتم پادگان
بی ناموسا فرارمو رد کردن
فراری شدم رفت پی کارش
اونجا دعوا کردم یه راست رفتم خونه خودمون اونجا هم فهمیدن اونجا هم دعوا کردم
زندگیم پاچید
حالم خیلی خرابه

نمیدونم چرا یه عده فکر میکنن بهترین تصمیم رو گرفتن این کار اگه بشه درست میشه

من ادم خدمت کردن نبودم اقام هی هی گفت خر شدم دفتر چه پست کردم چرا چون بره نظام ادم میشه برمی گرده
کسی که دوسش داره رو میگیره
اونم که ازدواج کرد رفت
هزار نفر گفتن رضا نرو
من ادم شدم الان تو پادگان دعوا تو خونه دعوا
از فردا میرم دبنال کارمیگردم یه لقمه نون حلال در بیارم
این شده زندگیه من
اخر این داستان میخواد چی بشه موندم من


خنده های زندگی را روزگار ازما گرفت
ای خوشا روزی که ماهم روزگاری داشتیم
     
#578 | Posted: 13 Feb 2015 02:36 | Edited By: shahrzadc
چهار بعد از ظهر پنجشنبه بیست و سوم بهمن ماه هزارو سیصد و تود وسه : حد.د نیمساعت است که از خواب بیدار شده ام . لپ تابم را در ساکی کوچک می گذارم ..تا ببینم آیا می توان کلید خط فاصله آن را که از جایش در رفته احتمالا خارش شکسته است درست کرد یا نه . نم نم باران بهاری مانند .. طراوتی دیگر به طبیعت بخشیده بود و من از این که چند ساعت فرصت نویسندگی را آن هم قبل از والنتاین از دست داده ام بسیار ناراحت بودم ..از میان پارکی کوچک و بدون دیوار و حصار گذشتم . تنها یک در داشت .. و حاشیه بتنی آن نیم متر از سطح زمین بالاتر بود .. فقط یک دختر و یک پسر چهارده پانزده ساله را دیدم که در زیر نم نم باران پسردستش را به دور کمر دختر گذاشته صورتش را به صورت او نزدیک کرده بود . آنان پشت به من بودند که می بایست از کنارشان رد می شدم . دختر اعتراضی نداشت . طوری یکدیگر را بغل زده بودند که آدم فکر می کرد در خانه خود هستند . چند نفر بیرون پارک کنجکاوانه به آنان می نگریستند اما من وقتی که از کنارشان رد شدم به خاطر این که خجالت نکشند سرم را بر نگرداندم . شاید آنان آن جا را فضای دیگری حساب کرده باشند . انگیزه شان چه می توانست باشد .. عشق ؟ هوس ؟ هردو ؟ خوردن روان گردان بی خیالی ؟ بی غیرتی ؟ آزادی ؟..هرچه بود و باشد گاه بهتر آن است که شتر را نبینیم . بگذار ما هم بپنداریم که در جامعه دیگری زندگی می کنیم . به یاد ده سال دوستی قبل از ازدواجم با همسرم افتادم که هر وقت هنگام رفتن به مدرسه به دنبالش راه می افتادم سعی می کردم فاصله را طوری تنظیم کنم که در این فاصله کسی مشکوک نگردد .و در فاصله خانه و مدرسه ..برای من یک نگاه ..یک لبخند کافی بود .. با سلام سکوت همراه بودیم وبا سکوت وداع همراز ..هرچند احتمالش خیلی کم است ولی دلم می خواهد که اگر آن دختر و پسراین پیام مرا بخوانند به من بگویند که انگیزه شان چه بوده است ..؟ و به این شجاعت چه می توان گفت ؟....دوست و برادر شما : ایرانی
     
#579 | Posted: 13 Feb 2015 07:19
درست چند ماه پیش...

ساعت ۹ شب بود
وسایلمو گذاشتم تو کیفم که فردا ساعت ۶ و نیم از خونه بزنم بیرون برم سر کارم...
زیرگلوم پر بغض بود
پر گریه هایی که باید میکردم و جلوی خودم رو گرفته بودم یه جورایی رو هم انباشته شده بود سفت شده بود مثل سنگ...
هر صدا و اتفاق کوچیکی تمام وجودم رو بهم میریخت
مدام به یاد گذشته بودم یاد خنده هام...یاد خاطرات خوش...یاد کسایی که دیگه پیشم نبودن...یاد لحظه هایی که به تاریخ پیوسته بودن...یاد بچگی هام...
این باعث میشد حجم سنگ زیر گلوم بیشتر بشه...
انگار میخواست پوست گلومو پاره کنه و بیاد بیرون ولی گلوم مقاومت میکرد و کش میومد...

چند ماه گذشت
به خودم اومدم دیدم ساعت ۴ صبحه و من تو بالکن نشستم یه دستم سیگاره و یه دستم زیر سرم اونم با یه کوله بار خاطره ناگوار...
حس کردم دست راستم داره میسوزه دیدم جای ۴- ۵ تا سوختگی روشه...
دست راستمو اتفاقی کشیدم روی دست چپم کلی بر آمدگی حس میکردم دیدم همش جای بریدگیه...
اومدم توی اتاقم در بالکن رو بستم بوی سیگار تمام خونه رو گرفته بود تختم متکام تمام زندگیم
زیر پام یه سری جسم تیز حس کردم دیدم روی فرش پره شیشه خوردس
خواستم فندک و سیگارم رو بذارم توی کمد دیدم کمد اصلا دری نداره که بخوام بازش کنم همه چیز شیکسته بود
صبح شد اتفاقی روی سنگ اشپزخونه یه کیسه قرص دیدم که هر کدوم تایم خاصی داشت ولی اثری ازشون نبود و خالی بودن
در یخچال به سختی باز میشد روی اون جای چند تا فرو رفتگی وجود داشت ظاهرا جای مشت بوده...
روی کف اشپز حونه رد خون بود...آخ حواسم به شیشه خورده های روی فرش نبود...
تلفن زنگ خورد یه خانمی پشت تلفن بود و میگفت امروز وقت دکتر روانپزشک دارین زنگ زدم یاداوری کنم منم پاک یادم رفته بود...
خونه من مثل بازار شام شده بود...
خیلی زود گذشت ولی هنوزم ادامه داره

     
#580 | Posted: 18 Feb 2015 13:45 | Edited By: shahrzadc
امروز روز عشق ایرانیست . سپندارمذگان ..و چهار روز پیش والنتاین روز عشق جهانی بود .. هرروز روز عشق و هر لحظه لحظه های عشق است .. با عشق می توان به طلوع فردا رسید با عشق می توان بر فراز ستارگان پرواز کرد و بر ستاره های بخت خود خندید .. و من امروز چون هر روز دیگر از عشق می نویسم و از عشق می خوانم .. روز عشق بر همه عاشقان جهان بر همه آفرید گان و بر پروردگار یگانه مبارک باد ...ایرانی عاشق
     
صفحه  صفحه 58 از 74:  « پیشین  1  ...  57  58  59  ...  73  74  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / Daily Entries | روزنوشت ها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites