تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
گفتگوی آزاد

Daily Entries | روزنوشت ها

صفحه  صفحه 62 از 74:  « پیشین  1  ...  61  62  63  ...  73  74  پسین »  
#611 | Posted: 5 May 2015 00:50 | Edited By: charli1369
امروزم میزون همه چی ردیف

تا اینکه گوشیم زنگ خوزد جواب ندادم حقیقت خواب بودم حسش نبود

گوشی خونه انقدر زنگ خورد کلافه شدم جواب دادم

پسر خالم بود
زنگ زد گفت اره یه اتفاقی پیش اومده به هرکی زنگ میزنم جواب نمیده میپیچونه

تو رو خدا بیا اینجا گفتم کجا گفت ...........نمیگم کجا بود

منم گفتم بابا این همه ادم من من مستم بیام اونجا

گفت تو رو خدا بیا یه بار بهت رو زدم حالا کاری نداریم هزار بار زنگ زده هرچی شده

حقیقت نمیخواستم برم یعنی مست بودم نمیشد برم
گفتم باشه میام دلم نیومد بگم نه رفتم
به اون طرف هرچی گفتم پول بگیر بیخیال شو گفت نه که نه
یه سری جریان ها
رفتیم یه جا دیگه حالا خودش هزار بار گفته تند صحبت نکنی یا برعکس میشه
منم گفتم باشه
حالا خیلی مودب صحبت فلان که اقا بیا شما این مبلغ رو بگیر اینو ولش کن یارو گفت نه که نه
گفتم خواهش بکنم گفت نه گفتم التماس بکنم من یه بارم التماس نکردم بیاو اینو بیخیال شو گفت نه که نه
گفت من مامورمو معذور بابا بیخیال بنگی کدوم مامور
کریم شیره ای
گفت درست حرف بزن گفتم خواهشم میکنم میگی نه التماس میکنم میگی نه پول بدم میگی نه
چته خوب مرد حسابی دعوا دوست داری
برگشته میگه اره ..............منم هی نگاش میکنم میگم به دعوا نمیخوری که
این عموش تازه فوت کرده مرگ جون دیده حالو روزش خوب نیست بیخیال این بشو
چند نفرم تو اون مکان دورش بودن دلش به اونا خوش بود
صداشو واسه من بلند میکنه حالا منم هیچی نمیگم میگم اینو ببرم بیرون بعد بهش گیر بدم
دوباره صداشو بلند کرد گفتم بیخیال صداتو بیار پایین
داریم صحبت میکنیم
به داد زدن باشه صدای من بلند تره
اصلا اینو ولش کن منو بگیر دیگه گفت نه داد زد گفت
یهو خر شدم گفتم ۶هفت نفر ادم هستید صدا تو بالا نبر واس من
نه مظلومم نه غریب اگرم عین ادم صحبت میکنم واسه اونه اگه دلت خوشه ۶ هفت نفر ادم هستید
میریزید سر من میزنید بزنید مشکلی نداره
کتک زیاد خوردم به یه ربع بعدش فکر کن بعد بزن
کاری نداریم جرو بحث اومدم بیرون
یه چیزی واسه پسر خالم گرفتم برگشتم راهم نمیدادن به زور رفتم تو
گفتم صداش کنید کارش دارم
صداش کردنو اومد منم زود همون چیزو که براش خریده بودم کردم تو دهنش یه ابمیوه دادم پشتش خورد
حالا اینا منو دوره کردن
میگن این چه کاری بود
گفتم مشتی ۲ ساعت هی حرف هی خواهش هی تمنا دیگه التماس
سرت گیج رفت نه من هی میگم تو هی دور برمیداری چی هستی تو لات پرو سر ۶۰ نفر ضعیف داد میکشی
فکر کردی خیلی شزنی اونم کجا تو یه چهار دیواری
پاتو بیرون از اینجا بزار چیه همین جا میخوای یه کاری کنم گریه کنی
از کدوم جهنم در رفته اومدی تو محل قدیمیه من لات بازی هم درمیاری
دست به یقه شدیم جدا کردن اومدم تو حیاط یه زنگ زدم ۲نفر بیان بهشون نشون بدم گردن کلفت کیه لات کیه
۷ نفر هستید دیگه لات شدید تو محل خودم واسه خودم
زنگ زدمو اومدن از بالا دیوار اومدن تو یهو دیدم زنگ اونجا رو میزنن ۵ نفر از بچه شنیده بودن اومده بودن اونجا ببینن چی شده
یکی از بچه ها این یارو هم شهریش بود گفت بیخیال زنگ بزنه ۱۱۰ همین بقله ۱۲۳ میاد همه رو ور میداره میبره

گفتم من باید اونو ببرم همشهریته باهاش حرف بزن شرمندتم نشم من اینو میبرم
صبحت اینور اون ور که بخدا فردا میدمش بهتون اصلا بیرونش میکنم
فقط اول صبح یکی میاد باید اینجا باشه فردا این گفت اون گفت گفتم باشه
فردا ساعت ۱۱ صبح میام دنبالش یعنی فردا نده دیگه
بلایی به سرش میارم فیلمم میگیرم نگید رضا چرت گفت
زور داره تو محل خودت واسه ادم بیان ......................ای بابا

گفتم پس بزار یه چی بهش بدم


زور داره خوب یه ادمی یه مشکلی داره نباید زد تو سرش که بعد کی بیاد بزنه تو سرش یه دونه از خودش بدتر
تو اگه مشکلی نداشتی اینجا چیکار میکردی این همه کار پس خودتم مشکل داشتی حالا مشکلت حل شده دیگه هیچی دیگه
همچین ادم دردش میگیره ها یه جوریم حرف میزنه
واقعا لات بازی خر هم مفهمه این داره لات بازی در میاره
خیلی موقع سعی کردم سرمو بندازم پایین ولی حقیقت امروز این اینطوری کرد
اگه خر بود من خرتر از اون شده بودم یه درصد میگفت میتونم من بدتر باهاش صحبت میکردم یه جوری حالیش کردم
اره بابا اینطوریام که تو فکر میکنی نیست


خنده های زندگی را روزگار ازما گرفت
ای خوشا روزی که ماهم روزگاری داشتیم
     
#612 | Posted: 5 May 2015 05:21
اصلا نمیدونم
حقیقت اعضاب وجدان گرفتم چرا یارو رو نزدم
همچین وجدانم ناراحته خوابم نمیبره هی میگم چرا نزدی

نمیدونم ۲سری اومدم یه حرکتی بکنم گفتم ولش کن یه درصد این بیرون نیاد اذیتش می کنن
حقیقت تا یه جایش میگفتم یکی دو بار به یارو گیر میدم اگه شد شد اگه نه نشد دیگه بیخیال میشم
بزار بمونه ته دل خودمم خدایش راضیم بمونه اما الان نه داغ داره
بعد تا یه جایی گفتم هی میگم اگه نشد نشد ولش میکنم

نمیدونم گوشیش دستش بود هی شماره اقاشو هی شماره اینو اونو میگرفت جواب نمیدادن نمیدونم حالش خراب شد یهو بغض کرد گفت من دیگه انقدر ادم بدرد نخوری هستم هیشکی جواب موبایل منم نمیده
نمیدونم یهو بهم بر خورد
واسه خودمنم پیش اومده بود همچین شرلیطی اما خوب فرق میکرد واسه من شر بازی بود

نمیدونم از اونجا دیگه گفتم باید درش بیارم به این نفهم ثابت کنم هنوزم عزیزی بابا رگ میدم واسط ولشون کن بقیه رو
خودتو عشقه مشتی
از یه طرفم رفتیم یه جا دیگه با صاحب اونجا خیلی حرف زدم عین ادم حرف زدم خدایشش عین ادم حرف زدم
اما اون ادم نبود نمیدونم خودشم یه روزی اون مشکلو که پسر خاله منم داشتو داشته همچین منم منم میکرد ...اخه از فردای خودش کی خبر داره دوباره شدی عین اون چی
به اسم صداش نمیکرد حیون همش میگفت این این ریدم بهش گفتم این اسم داره احترام خودتو نگه دار
هر کاری کرده هر مشکلی که داره گفتم تو نمیتونی کاریش داشته باشی حرفی بهش بزنی بی احترامی کنی بهش
شاید خودش زبون نداشته باشه من دارم نمیزارم میگم دفعه اخرت باشه احترام نزاری احترام نمیبینی

نمیدونم گفته امروز برم دنبالش برم دنبالش خدایش همش ته دلم میگه خدا کنه بزنه زیر حرفش
خدایش خیلی با این محترمانه حرف زدم خیلی رعایت کردم شاخ شد
من به این بفهمونم بخاطر یه مشکل نمیتونه به کسی بی احترامی کنه ادمش کنم هرچی شدم شد
نمیدونم ادم چرا باید یه کاری بکنه ۴تا ادم بدردنخور بیان باهاش اینجوری رفتار کنن ارزششو داره اخه


خنده های زندگی را روزگار ازما گرفت
ای خوشا روزی که ماهم روزگاری داشتیم
     
#613 | Posted: 23 May 2015 02:34
حقیقت الان سه روزیه که روزام بد که نمیشه سخت داره شب میشه مشروب دیگه نمیخورم


رفتم پیش یکی از رفیق های قدیمم (مرام معرفت دار یقه چرکی ) دارم یه جورایی نون در میارم
چه نونی زیر افتاب هی این میاد زر میزنه اون میاد زر میزنه تومخی اینور اونور

عین سگ دارم عرق میریزم حرف میخورم یه جاهای میخوام دنیا رو بزنم به پام قاطی کنم واسه اونی حرف میزنه حرف که نه چرت میگن با حرف کاری ندارم

نمیدونم امروز اومد یکی یه حرفی زد به منم نزد به رفیقم زد
نمیدونم خیلی بهم بر خورد خیلی بهم برخورد واقعا بهم بر خورد خیلی برام سنگین بودیکی که خیلی برام ارزش داره خیلی براش احترام قائلم
ادم با مرام معرفت بعد سن بالا رفیقم هیچی نگفت

قاطی کردم جلومو گرفتو زد زیر گوشم خیلی حالم خراب شد بغض گلومو گرفت گفتم بزار یه دونه بهش بزنم به روح داشم خیلی دردم اومد ولم کن
نزاشت یه دونه دیگم گزاشت زیر گوشم گفت خفه شو رضا
خفه من از این حرف بشنوم بهتره تا اینکه شرمنده زنو بچم شم پولو لازم دارم
گفتم بابا ما که کار نداشتیم خدایش تقصیر اون بود یا نه
نزاشت بزنمش به شرافت امام حسین یعنی طرفو یکاری میکردم بزاره از کرج بره تیکه پارش میکردم توعونشم میدادم

نمیدونم طرف از یه جا دیگه دلش پر بود اومد سره رفیق من خالی کرد اونم گفت هیچی نگو ولش کن من پول لازمم
بعد اخه به کی من اگه ادعا زرنگیم بشه انگشت کوچیکه اونم نمیشم

هی خدا کجایی میگن جای حق نشستی کو کجا
دم رفیقم گرم واسه اینکه شکم زنو بچشو با پول حلال پر کنه چه حرفی که نخورد امروز هیچیم نگفت بنده خدا نکه نتونه ها نه این حرف هانیست نخواست چیزی بگه
ای خدا اگه من میخوام یه روز پدر بشم اینطوری نون حلال در بیارم شکرت من ادمش نیستم نمیتونم بکشم نابودم کن من ادمش نیستم پدر بودن خیلی سخته

شکرت خدا خستم ولی شکرت


خنده های زندگی را روزگار ازما گرفت
ای خوشا روزی که ماهم روزگاری داشتیم
     
#614 | Posted: 24 May 2015 22:10 | Edited By: sinarv1
وقتی بابام رفت جبهه صحیح و سالم بود...به خاطر مذهب و دین نرفت به خاطر دفاع از خاک این مملکت لعنتی رفت...وقتی هم که برگشت صحیح و سالم بود...ولی دیگه اون آدم قبل نبود...آدمی شده بود که خاطره های وحشتناکی رو تو ذهنش داشت...آدمی شده بود که خون و درد و و ترس و بوی جنازه سوخته و دل و روده بیرون ریخته هم رزماش رو تجربه کرده بود اونم به مدت طولانی...اون دیگه مثل قبل نبود...
اون صدا های عجیب غریبی رو شنیده بود...
صدای کسایی که کمک میخواستن ولی اون کمکی از دستش بر نمی اومد...
صدای کسایی که درد میکشیدن...
صدای کسایی که خداحافظی میکردن...
صدای کسایی که حرف نمی زدن و فقط تکون میخوردن...
وقتی هم که برگشت کسی نمیدونست اون از کدوم جهنمی برگشته...مردم فقط نگاش میکردن...
اینا رو خودش برام تعریف کرده بود
اون دیگه مثل قبل نبود و نشد و نخواهد شد...
خرم شهر رو خدا آزاد نکرد خرم شهر رو امثال پدر من آزاد کردن...
ولی هنوز یه امیدی به زندگی داشت...امیدی به داشتن زن و فرزند داشت...ازاول هم داشت و واسشون تلاش کرد...
خرم شهر رو خدا آزاد نکرد خرم شهر رو امثال من آزاد کردن
ولی یه جاهایی کم آورد...
آخه از یه همچین آدمی چه انتظاری میرفت؟
انتظار میرفت یه پسر داشته باشه که از دانشگاه ام آی تی آمریکا واسش دعوتنامه بفرستن؟
انتظار میرفت یه پسر با وضعیت روحی صحیح و سالم تحویل جامعه بده؟
انتظار میرفت که مشکلات روحی خودشو به پسرش منتقل نکنه؟
انتظار میرفت که ...
نــــــــــــــه!
کودن نباش...ناراحت نشو...فقط عمیق تر به نوشته هام توجه کن...همین

     
#615 | Posted: 5 Jun 2015 01:49
با این همه مشکل تو زندگیم داشتم میخندیدم ولی امروز یه اتفاقی افتاد که اشک دوباره چشمام رو خیس کرد
یکی از بهترین رفیقام عاشق دختر محلشونه و خیلی وقته میخاد بگه دوسش داره یه مدت هم با هم رفیق بودن ولی دختره میگفت تو مثل داداشمی..این اواخر دیگه دختره باهاش حرف نمیزد و اون فکر میکرد که ازش دلگیره واسه همین کلی کارای قشنگ و عاشقانه واسش کرد منم تو تموم کارا کمکش کردم
امروز تو ماشین بهترین رفیقش وقتی مبایل رفیقش زنگ میخوره و صفحه روشن میشه عکس عشقش با بهترین دوستش تو بغلم هم دیگه رو میبینه و چشاش تار میشه.. دنیاش داغون میشه.. ۵تا متادون میخوره که شاید بمیره ولی به موقع متوجه میشن و میبرنش بیمارستان
منی که ادعای رفاقت دارم تازه جریان رو توبیمارستان متوجه شدم حالم خراب شد و دیگه نتونستم تحمل کنم گریه عمونم نداد
خدایا چرا

حال همه ما خوب است ولی تو باور نکن...
     
#616 | Posted: 6 Jun 2015 00:51 | Edited By: charli1369
LOVEBOY:
ولی دختره میگفت تو مثل داداشمی

اخ اخ اخ درکش میکنم خیلی بده

LOVEBOY:
۵تا متادون میخوره که شاید بمیره ولی به موقع متوجه میشن و میبرنش بیمارستان

۵تا متادون
همینه ها لاو داداش اختلاف طبقاتی ها شکاف طبقاتی ها من پسر خالم بعضی موقع ها میاد از من پول میگیره میگه میخوام متادون بخورم خمارم۱۴ هزار میدم ۲تا دونه میخره
اونوقت رفیقت ۵تا خورده میشه ۳۵ هزار یارو پایین نداره بخوره خماره بالا شهر خودکشی میکنن باهاش

LOVEBOY:
منی که ادعای رفاقت دارم تازه جریان رو توبیمارستان متوجه شدم حالم خراب شد و دیگه نتونستم تحمل کنم گریه عمونم نداد
خدایا چرا

خوب تو خودتو ناراحت نکن تو نه پیامبری که بهت وحی بشه نه علم غیب داری از کجا باید میفهمیدی رفیقت میخواد
نعشه بازی کنه ها اوردوز کنه

ایشالله خدا بهش صبر بده لاو نگران نباش یه شستشو معده میدن حالش خوب میشه
باهاش صحبت کن بگو بابا بخدا ارزش نداره ادم بخاطر ................... خودکشی کنه


خنده های زندگی را روزگار ازما گرفت
ای خوشا روزی که ماهم روزگاری داشتیم
     
#617 | Posted: 6 Jun 2015 00:52
اینم از امروز من

ای داده بیداد نمیدونم دردمو به کی بگم

ای بابا خدایا میخوای بکشی روت نمیشه داری تعارف تیکه پاره میکنی

از صبح برو زیر افتاب وایسا اچار دستت بگیر اخرشم خسته کوفته یعنی روانی میکنن میزارن کنار
بعد هم خیلی خیلی جالبه بهت میگن روانی دیونه
این عمو بعد از قرنی عموم اینا رو مارو خواهرم اینا رو دعوت کرده شام
زن عموم زنگ زده رضا براتو ماکارانی سفارشی درست کردم حتما بیا نیای ناراحت میشم
خوب منم مهمونی فامیل خیلی کم میرم
گفتم باشه میام منم خسته کوفته بلند شدم رفتم

رفتن جدیدا مشهد واسه من سوغاتی اوردن پیراهن

اقا نه می پرسن نه چیزی رضا بیا بشین اینجا رو زمین من خرم نشستم
این نگو میخواد پیراهن رو اندازه کنه زن عموم ببینه اندازم هست یا نه

اقا پیراهنو رفته اورده از پشت بزاره رو بدن من ببینه اندازه هست

سوزن ته گرد رو درنیاورده خودش میگه در اورده بودم
بالا پیراهن رو گزاشته رو شونه هام اورده قشنگ ببینه اندازه هست یا نه
زارت سوزن رفته تو بدن من فهمیده میخنده من هم از سوزن امپول هرچی اون شکلی باشه بدم میاد یه جوری میشم
اخ اخ میکنم میگم چی بود میگه سوزن میگم مگه در نیاوردی
پدرم در اومد که
از اون ور عمو کوچیکم از دست شویی مستقیم اومده نه حرفی نه چیزی دوباره میزاره رو شونم
دهن منو سرویس کردن قاطی هم میکنم ناراحت میشن
بابا پیراهن برام سوغات اوردید یا سوزن ته گرد
برگشتم میبینم یا خدا پیراهن صورتی اوردن برام میگم این چه رنگیه صورتی من کی صورتی پوشیدم اخه

همینم مونه به جرم افغانی بگیرنم دیگه اصلا حالم خراب شده بودا قاطی کردم میخواستم بیام خونمون نزاشتن
بمون شام زشته به خدا دیگه باهات حرف نمیزنیم ۲ ساعت قسمه ایه پیغمبر
میگم بابا
ناموسا یکی به منه بیناموس گفت رضا بیا پیرهنو بپوش من بی همه چیز نپوشیدم ببینم اندازه هست یا نه یهو میگین بشین میاید پیرهنو از پشت اونطوری اندازه میکنید سوزن میره بدن من

بقران اینا دیونه هستن بخدا دیونه هستن مردم فامیل دارن من بدبختم فامیل دارم یکی از یکی دیونه تر بعد به من میگن دیونه

شام اوردن اقام میگه کارتو نمیخوای عوض کنی اذیت نمیشی میگم نه
میگه به نظر من عوض کن یه کار دیگه شروع کن خسته میشی عمو کوچیکم میگه مثلا چی داداش
میگم نمیخواد بگی اقا کارمو دوست دارم
ول کن دیگه شر میخوای درست کنیا بزار شام بخوریم دیگه
عموم کلید کرده رضا بزار بگه رضا جون من بزار بگه شاید خوب بود
گفتم بگو
ادم نفهم ادم چی بگم اخه اینم شد حرف اینم شد پیشنهاد

برگشته تو چشای من میگه وانت بخر بایه بلند گو میوه بفروش گوجه خیار سود تو میوه فروشیه
اقا منو میگی خودمو به زور جمع کردم چیزی نگم میگه نون خشکی خرید ضایعات هم خوبه ها با وانت الان پول توش هست سودش زیاده
یعنی روانیم کرده ها میخواستم بلند شم مردونه بکشمش هی منو گرفتن میگم ولم کنید میگن چیزی نگفته

چیزی نگفته اگه میخواست چیزی بگه چی میشد میخواست بگه برو خودفروشی کن

بقران مردم بابا دارن یارو کارتن خوابه میگن رفته جارج یارو تو زندانه میگن رفته کیش کار میکنه
یارو بی سواده میگن لیسانس داره
یارو تو فرودگاه نظافت چیه میگن ریس حراسته اقای من میگه برو وانت بخر جلو یه گونی ادم برو میوه بفروش برو نون خشکی بشو
خدایا بکش بقرانت راضیم بکش


خنده های زندگی را روزگار ازما گرفت
ای خوشا روزی که ماهم روزگاری داشتیم
     
#618 | Posted: 6 Jul 2015 01:41
وقتی اینجارو میخونی مثل گذشته آدما میمونه چقد خاطره : ناراحتی : خنده و ................................

وقتی میخونی میبینی که گذشته مثل تمام این پستها جلو چشمته خاطراهاش و ناراحتیاش و خنده هاش میبینی پاک نشدن هستن وقتی میخونی یاد بعضیا میاد ذهنت و خاطره هاشون

بعضیاش ناراحتیاشون چه اینجا داشتن چه تو زندگیاشون

خنده هاشون برای ...............................

خلاصه میشه گذشته رو فراموش کرد مثل اینجا که میشه پستهارو پاک کرد یا مثل این پستها که میخونیشون یادشون و حرفهاشون ااز بین نمیره

Signature
     
#619 | Posted: 19 Jul 2015 17:56
همه جا آسمون همون رنگه ، تبليغات رنگي منگي و شعاراي اغواگرانه چيزي از اصل قضيه عوض نميکنه . مسير فرهنگي جامعه به اين سمته. هيچ استثنايي هم وجود نداره. اخلاق اجتماعيمون همه جا رو به سقوطه، تو فضاي مجازي بيشتر
همديگرو قضاوت ميکنيم بدون اينکه چيزي بدونيم. بر عليه هم بيانيه ميديم و همديگرو محکوم ميکنيم بدون اينکه خودمون رو بجاي هم بذاريم، بدون اينکه انصاف بخرج بديم
اين روند رو با همين منوال و سرعت ادامه بديم دو سه سال ديگه هيچ دوستي نميمونه واسمون

اينارو بيشتر بخودم ميگم. دختر خوب، يکم شک رو از دلت دور کن،صادقانه محبت کن و به حرفاي مغرضانه ديگران اهميت نده. اونجا اونهمه بي چشمداشت خوبي کردي هواي شاگرداتو داشتي تهش چي شد؟ يکبار که طبق قوانين برخورد کردي از کساييکه مديونت بودن فحش دادن ماشينتو داغون کردن پشت سرتم چه حرفا که نزدن. مأيوس بشي،بدخلقي کني،خوبيو بذاري کنار،فرقت با کسايي که بجاي کار راه بندازي ، سنگ اندازيه چه فرقي ميکنه؟ خودت باش، دلتو صاف کن

آنکه که جـــان کــَــند و خـطر کرد و به بالا نرسيد
آنکه دائم هوس ِ سوختن ِ ما ميکرد
آنکه از ما هيچ نگاهي به تماشا نرسيد
کـــاش ميآمد و از دور تمـــاشا ميکرد!
     
#620 | Posted: 31 Jul 2015 22:44
سلام

امروزم مثل همه روزا نبود

من باید ساعت ۷ میرفتم جایی
اومدم لوتی زدم بیرون

فکو فامیل جمع تو خونه ما(فکو فامیل میشه عمو کوچیکم همیشه درصحنه هستن خواهرم اینا و غیره..............)

اقا طبق معمول منم که هیچ جا با اینا نمیرم برمم خیلی کم
تو اتاق بودم زدم بیرون دیدم همه مشکوک میزنن گفتم چرا شما ها اینجوری هستید
عمو کوچیکم که اکبر دخالت خانواده ما هستش گفتش چه جوری هیسسسسسسسسسسسسسس بیا کارت دارم
منم جیگر دایی چنگیزو بقل کردم (چنگیز اسم خواهر زادمه اسمش محمده من بهش میگم چنگیز )
رفتم گفتم ها چی شده
گفت رضا تابلو نکنی ها
گفتم بابا بیخیال تابلو من شماها همتون تابلو هستید به من میگید تابلو نکن چی شده
گفت بابا بابات یه پاکت نامه گرفته گفتم خوب گفت روش انقدر گل داره پسرمو (میشه همون پسر عموم همون گیجه من بهش میگم اشمیت نیست که گیجه بخاطر اون) فرستاده بره بره ازاین چیزا هستن بچه ها اسمشونو روش مینویسن میزنن بالا کتاب از اینا بگیره
من حالا میگم برا چی چرا میگه چون از بس اجق وجقه اسم معلوم نیست روش
اقا منو میگی بابا خوب ادمه دیگه خندش میگیره یهو خندم گرفت
به زور خندمو جمع کردم میگم خوب چیکار کنم میگه یه جوری بهش بگو ناراحت نشه بیخیال اون پاکت نامه هه بشه
من نمیخوام دلشو بشکونم (حالا جرات نداشتن بهش بگنا )
یه جوری بهش بگو اقا من خودمو جمع کردم رفتم پیش اقام قیافشو دیدم خندم گرفت پسر عمومم با اون برچسبه اومد دیگه نتونستم خودمو جمع کنم خندم گرفت گفتم مشامباشم کن (یعنی نایلونم بچسبون بهش خراب نشه
ولی خدایش اسگول از دهنم پرید همه زدن زیر خنده
اقا اینو میگی من گفتم یه جوری عصبی شده هیچی الان منو میکشه اقا گوشی رو ورداشته زنگ بزنه ۱۱۰ حالا عموم مادرم خواهرم زن عموم نمیزارن بعد قهر کرد اشتی کرد پاکت نامه رو پاره کرد اصلا یه وضعی
ببین یکی عقد میکنه همین میشه ها چه رسمیه اخه کادو درد سر برا ادم درست میکنن
اون کسی که پاکت نامه رو درست کرد رو خیلی دوست دارم ببینم چه جوری اون گل هارو طراحی کرد رو دامن بلوز مادر جونمم مشابهشون پیدا نمیشه طرف اسگول بوده
یکی دیگه دیونه بازی در میاره بعد از دست ادمم ناراحت میشه خوب به من چه تو یه ذره چل تشریف یا تشدیف یا نمیدونم همون داری


خنده های زندگی را روزگار ازما گرفت
ای خوشا روزی که ماهم روزگاری داشتیم
     
صفحه  صفحه 62 از 74:  « پیشین  1  ...  61  62  63  ...  73  74  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / Daily Entries | روزنوشت ها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites