خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد /

Daily Entries | روزنوشت ها


صفحه  صفحه 67 از 74:  « پیشین  1  ...  66  67  68  ...  73  74  پسین »
hhastii زن #661 | Posted: 13 Oct 2016 00:53
کاربر

 
هر چه انسان تر باشيم زخمها عميق تر خواهند بود . هر چه بيشتر دوست بداريم بيشتر غصه خواهيم داشت . بيشتر فراق خواهيم کشيد و تنهایی هايمان بيشتر خواهد شد . شادی ها لحظه ای و گذرا هستند

شايد خاطرات بعضی از آنها تا ابد در ياد بماند اما رنجها داستانش فرق می کند تا عمق وجود آدم رخنه ميی کند و ما هر روز با آنها زندگی می کنيم .. انگار که اين خاصيت انسان بودن است ... !

"""نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ..
اوریانا فالاچی""""


رنج ها اصلا شاخه ای از زندگی ما هستند که میان خطوط انگشتان و چهره مان پنهان شده اند...
هیچ وقت دوست نداشتم کسی کف دستم رو ببینه دقیقا برای اینکه رنج یک چیز شخصی ست..کسی غیر از من نباید بداند مگر اینکه آمیخته با من باشد...
رنج من خصوصی ترین امری است که همیشه سعی می کنم چون رازی در قلبم و ذهنم نگه بدارم...
هر گاه به وادی رنج من قدم گذاشتی بدان که به سرزمین ناشناخته های وجودم رسیدی..وقتی به ناشناخته ها رسیدی دیگر باید بمانی..از اینجا رفتن پایان من و تو می شود....
چون مات توام دگر چه بازم ...!!؟!
      
realsex_mazyar مرد #662 | Posted: 13 Oct 2016 22:49
کاربر

 
دیر شدا ! ....
      
hhastii زن #663 | Posted: 14 Oct 2016 00:05
کاربر

 
اگر انسان ماجراجویی پیشه كند، بی تردید تجربه هایی كسب می كند كه دیگران از آن محرومند.
ما برای در پیش گرفتن این سفر، شیر یا خط انداختیم. شیر آمد؛ یعنی باید رفت.
و ما رفتیم. اگر خط هم می آمد و حتی اگر ده بار پشت سر هم خط می آمد،
ما آن را شیر می دیدیم و به راه می افتادیم.
انسان میزان همه چیز است. نگاه من است که به همه چیز معنا می دهد.
ما می خواستیم اینگونه باشد و شد. مهم نبود که آیا شتابزده تصمیم گرفتیم یا نه. مهم آن بود که گام در راهی می گذاشتیم که دوست داشتیم. ما به راه افتادیم و رفتیم و رفتیم. هنگامی که باز گشتیم دیگر آن آدم پیشین نبودیم.
عوض شده بودیم. سفر نگاه ما را به اوج ها برده بود.
بزرگ تر شده بودیم...!

""""خاطرات سفر با موتورسیکلت / ارنستو چه‌گوارا""""


شاید هر گز پا جاده ها نگذاریم اما رابطه های ما هر کدام سفری هستند..سفری به درون انسان ها..و چه چیز از درون انسان می تواند اعجاب انگیزتر و هیجان انگیزتر باشد؟!
ما با هم در سفر پیوند می خوریم...پیچ و تاب بدنهایمان هر بیننده ای را به وجد می اورد و حسرتی عمیق بر دل پیر مردان و پیرزنانی که هر گز در درون انسانی سفر نکرده اند می نشاند...کودکان، ما را به هم نشان خواهند داد""اوه! این مسافران شادمان را ببین"" و شرم روی گونه های دختران نابالغ هیجانمان را بیشتر می کند...
ما هزاران بار اگر خط بیاید شیر می بینیمش و به سفر می رویم...در یگانگی محض...در خواستن خالص..تجربه خواهیم کرد..و بعد وقتی بازگشتیم هرگز آن آدم سابق نخواهیم بود....
چون مات توام دگر چه بازم ...!!؟!
      
amir_mashhadi مرد #664 | Posted: 14 Oct 2016 00:18
کاربر
 
خدایا دوس دارم با خیال راحت بمیرم حروم نشم تو زنده بودنم همچنین دست همه ما رو بگیر تو خدایی و مابنده خدا
[Disabled]
      
charli1369 مرد #665 | Posted: 14 Oct 2016 00:20
کاربر

 
amir_mashhadi:
خدایا دوس دارم با خیال راحت بمیرم حروم نشم تو زنده بودنم همچنین دست همه ما رو بگیر تو خدایی و مابنده خدا

خدایا یکی رو بزار سر راه این دیگه نابود شد

خنده های زندگی را روزگار ازما گرفت
ای خوشا روزی که ماهم روزگاری داشتیم
      
charli1369 مرد #666 | Posted: 21 Oct 2016 22:34
کاربر

 
هی خدایا من چقدر دلم گرفته
چقدر این روزا سخته عجب روزایی این روزا
هی فکر هی فکر هی فکر چقدر جون عزیزه واسه ادم وقتی میشینم فکر میکنم تو این روزا بدترین شخصت های زندگیم دوست داشتنی میشن اون کارهایی که ازشون بدم میومده لذت بخش میشن هی خدایا شکرت همه چی داره خوب پیش میره فکر کنم این سری قراره همه چی ردیف بشه اخ که چقدر دلم گرفته چقدر سخته عمل کردن چقدر سخته به خیلی چیزا فکر نکردن چقدر سخته دوست داشتن دلم یه چی میگه مخ یه چی مخم شعر میگه دلم درست میگه
باید بشه خدایا باید بشه

خنده های زندگی را روزگار ازما گرفت
ای خوشا روزی که ماهم روزگاری داشتیم
      
hhastii زن #667 | Posted: 21 Oct 2016 22:41
کاربر

 
خودم را در آغوش گرفته ام
نه چندان با لطافت
نه چندان با محبت
اما
وفادار...

"""ساموئل بکت""""


در این زمانه ی سرد وحشی...
آغوش خود، امن ترین جای دنیاست...دوست داشتنی..بی توقع...ماندگار..
بازوهای خود، گرمترین تکیه گاه دنیاست...محکم..تمام نشدنی...
لبخند خود، زیباترین لبخند دنیاست..بی دلیل...همیشگی...
دوستت دارم خود من..خود وفادار من...
دوستت دارم تا آخرین لحظه ای که دمم را دیگر بازدمی نیست...
چون مات توام دگر چه بازم ...!!؟!
      
shahrzadc زن #668 | Posted: 22 Oct 2016 15:22
کاربر

 
سکو.ت غریبی بر همه جا حاکمه . آفتاب میاد ابری میشه ..آدمها بیش از اونی که زندگی کنن مردگی می کنن . ما فقط همون قدر که زنده ایم می تونیم حرف بزنیم و به سر و کول هم بپریم .. همون قدر که زنده ایم می تونیم به هم کمک کنیم سر هم داد بکشیم همدیگه رو دوست داشته باشیم . هوا معتدله شاید کمی خنک باشه .. ولی حس می کنم خیلی سردمه آره ..بیش از اونی که زندگی رو حس کنیم مرگو حس می کنیم . خوابیدن یعنی مردن .. یعنی یک مرگ شیرین . کاش مرگ هم یک خواب شیرین باشه ! ... ایرانی
      
hhastii زن #669 | Posted: 28 Oct 2016 18:49
کاربر

 
ملینا، چطور است كه تو هنوز از من نترسيده ای يا از من نرميده ای يا احساسی از اين قبيل پيدا نكرده ای؟ ژرفای جديت و توان تو تا كجاها می رسد؟
من برای تو يا هر كس ديگر نمی توانم توضيح دهم كه در درونم چه می گذرد. چطور می توانم آن را برای ديگری روشن سازم در حالی كه نمی توانم آن را برای خودم روشن كنم. اما مطلب اصلی اين نيست. اصل مطلب واضح است: امكان يک زندگی انسانی در پيرامون من وجود ندارد. تو اين را می بينی اما نمی خواهی باور كنی. اگر به طرف من بيايی يكسره در مُغاک فرو می لغزی. آيا از اين آگاهی داری؟
عشق در نظر من آن است كه تو خنجری هستی كه من در درون خويش می چرخانم!
"""نامه به ملینا
فرانتس کافکا""""



گاهی می شود حس می کنم ما دچار مازوخیسمی هستیم که آگاهانه انتخابش می کنیم...چاقویی به دست نگاه می کنیم دقیقا کدام قسمت را خط بیندازیم...مردد بین دست چپ و راست...تیزی را به کدامش بکشی احساس رخوت بیشتری می کنی...
تصور کن تیغ را روی دستت می کشی..خون به بیرون می زند..لذ تش به جانت می دود..جانت آرام به خلسه می رود...چشمت را که باز کنی...لخته ی خون روی دستت را که پاک کنی..رد یک حس گذرای رخوتناک می ماند و بس...باز می بینی که هنوز هم خون تو را ارضا نکرده است...خون چیز عجیبی است...معتادت می کند...برای همین است وقتی کسی را می خواهی اش... وقتی دوستش می داری بیشتر دسته ی چاقو را فرو می کنی..به سمت قلبت می چرخانی...خون که بیرون بزند...گرم که بچشی اش....رخوت مالیخولیایی اش معتادت می کندد...مازوخیستت جز با خون بیشتر ارضا نخواهد شد...
چون مات توام دگر چه بازم ...!!؟!
      
hhastii زن #670 | Posted: 15 Nov 2016 00:45
کاربر

 
گفت: "آدما با رویاها‌شون زندگی می‌کنن."
گفتم: "چرا که نه؟ مگه چیزی غیر از رویا هم وجود داره؟"
گفت: "آره ... تموم شدن رویاها."
"""چارلز بوکفسکی / عامه پسند""


چند نفرمون رویاهامون رو گم کردیم؟ چند نفرمون هنوز رویایی داریم؟.... رویایی... آرزویی.... زیاد نیستند کسانی که هنوز بلدند آرزو داشته باشند... رویا ببافند و دنیای رویاهاشون براشون به آخر نرسیده باشه....
وقتی آرزوهامون به سمت کم شدن میرن دیگه جایی هست که زنگ خطر امید به زندگی به صدا در میاد...
حواسمون به رویاهامون و یا حتی به رویاهای دیگران باشه..یهو چشم باز می کنی می بینی دیگه هیچ چیزی یا هیچ کسی توی دنیا نیست که اونقدر برات مهم باشه که آرزوت باشه...چقدر حس پایان داره این فهمیدن....
چون مات توام دگر چه بازم ...!!؟!
      
صفحه  صفحه 67 از 74:  « پیشین  1  ...  66  67  68  ...  73  74  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / Daily Entries | روزنوشت ها

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا